Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - رنگ ها هم آواز می خوانند "بهّاج" به عنوان داستان کوتاه گوتیک
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 رنگ ها هم آواز می خوانند "بهّاج" به عنوان

داستان کوتاه گوتیک / جواد اسحاقیان

    رنگ ها هم آواز می خوانند، نام مجموعه داستان کوتاهی است که "امیر حسین بهّاج" (متولد 1359) نوشته و انتشارات "فرهنگ رسا" و "آوش" آن را امسال (1394) منتشر کرده اند. این کتاب، هجده داستان کوتاه دارد و داستان مورد خوانش ما، پانزدهمین و طولانی ترین داستان چهل و سه صفحه ای این مجموعه است که حال و هوایی "گوتیک"، دلهره آور و "زمینه" و "شخصیت"، "زبان" و "کنش"هایی متناسب با فضاهای این گونه داستان ها دارد. این داستان، به اعتبار خلق فضاهای "ماورائی" و "جنایات"ی که بر دست یک راوی داستان می رود ـ و در عقده های روانی او ریشه دارد ـ زیر تأثیر برخی داستان های کوتاه و بلند "هدایت" نوشته شده است.

    اصطلاح "گوتیک" از ریشه ی "گوت" 2 گرفته شده که نام یکی از چند طایفه ی آلمانی بوده است که به مدت چند قرن با امپراتوری "رُم" جنگیده اند و اسپانیا را نیز به تصرف خود درآوره اند اما سرانجام در میان مردم کشورهایی که فتح کرده بودند، حل شدند. به این دلیل، واژه ی "گوت" تداعی کننده ی نوعی توحّش، بربریت، بدَویت و فضاهای دلهره آور و خشونت انسانی است. به نوشته ی "دیوید دو وور" :

     "رخدادهایی که در "رمان گوتیک" اتفاق می افتد، در قصرهایی رخ می دهد که شبیه قصرهای گوتیک بوده است؛ یعنی قصرها، عمارات و صومعه هایی که به سبک عمارات "گوت"ها ساخته می شده اند و سبکی بدوی داشته اند و این سبک معماری، هیچ گونه شباهتی به سبک معماری "گوتیک" دوره های بعد نداشته اند که سرشار از ظرتفت و تقارن بوده است" (دو وور، 2011).

     بنیانگذار و ابداع کننده ی این سبک در رمان "هوراس والپول" انگلیسی است و رمانش قلعه ی اوترانتو نام دارد و عنوان فرعی اش داستانی گوتیک است. "رمان گوتیک" را به آلمانی Schauerroman  (رمانی که خواننده را می لرزاند) و به فرانسه Roman Noir (رمان سیاه) می نامند، زیرا حال و هوا و فضاهایی تاریک و دلهره آور دارد. نخستین داستان کوتاه گوتیک در ادبیات داستانی ما  گجسته دژ "صادق هدایت" است که آن را در سال 1311 در مجموعه داستان سه قطره خون آورده است و من تصور می کنم که نویسنده، ترجمه ی فرانسه ی قصر اوترانتو را خوانده است و نام داستان و برخی شخصیت های آن، این حدس را تقویت می کند. "محمود فلکی" در یک داوری شتابزده ـ که به دلیل پی نبردن به "نوع ادبی" این اثر بوده است ـ این داستان گوتیک را "خیالپردازانه" و به لحاظ ساختاری، "داستانی ضعیف" توصیف کرده است که گویا " از حد "طرح" تجاوز نمی کند" (فلکی، 1382، 111).

     خوشبختانه ترجمه ی فارسی رمان "والپول" (1390) در دسترس است. مترجم این رمان، پیوستی با عنوان روایت گوتیک از والپول تا استفن کینگ در پایان ترجمه ی خود آورده و به توضیح کوتاه تاریخ این "نوع ادبی" پرداخته و از جمله نوشته است محل وقوع این گونه رمان ها:

 

     " عمدتاً مکان های بسته و متروکی است که اغلب گمان می رود اشباح در آن ها مکان دارند: نظیر قلعه ها، دخمه ها، صومعه ها یا خانه های ییلاقی پرت افتاده و دلگیر . . . که تصاویری از ویرانی و انحطاط را به تماشا می گذارد و با صحنه هایی از حبس و شقاوت و عذاب های جسمانی و بیش از آن، روحی همراه است" (والپول،1390، 147).

    من در این نوشته می کوشم در آغاز، هنجارها و قانونمندی های ناظر بر این "نوع ادبی" خاص را در متن داستان بجویم و تحلیل کنم و در پایان با توجه به پیوندهایی که میان "متن" داستان و "فرامتن" (منابع الهام بخش) وجود دارد، به یک داوری کوتاه اکتفا کنم.

  1. داستان گوتیک، با شخصیت تباهکارش شناخته می شود: "دو وور" در مورد "مانفرد" شخصیت تباهکار قصر

اوترانتو می نویسد: " این تجسّم شر، از عنایت الهی محروم و تلویحاً مظهری از خودخواهی و آوارگی است؛ آدمی منزوی و مهجور و مطرود همگان که گویی مورد نفرین و کیفر الهی قرار گرفته است" . "دو وور" به این دلیل شخصیت تبهکار رمان را "شرّ مجسم" معرفی می کند که آرزو دارد هرچه زودتر پسر بیمارش، "کونراد" 1 بمیرد تا بتواند همسر جوان و زیبای او، "ایزابلا" 2 را تصاحب کند ؛ برای رسیدن به نیّت شوم خود، از طلاق همسر ایثارگر و پرهیزگار خود "هیپولیتا" هم روگردان نیست و از داوری و نکوهش و مخالفت یگانه دخترش "ماتیلدا" هم              پروا نمی کند.

    در داستان مورد خوانش ما "استاد" ـ که استاد نقاشی یکی از کارآموزان خود بوده اما شوهر و فرزند خود را ترک کرده تا با استادش زندگی کند اما سپس بر استاد نقاشی دیگر مهر افکنده است ـ تصمیم می گیرد تا با کشتن او در خانه ی خود، از وی انتقامجویی کند:

    " یک روز توی تب داشتم می سوختم. اومد. رفتم استقبالش اما توجهی نکرد. . . سرم گیج می رفت. داغون بودم و عصبانی. اومدم دستش رو بگیرم و ببوسم اما هولم داد. منم هولش دادم. افتاد. سرش خورد به پله. پاهام سست شد. کنارش نشستم. . . اون خُمره انگار درست همون جنینی رو که باید در خودش جای می داد، پیدا کرده بود؛ انگار این سفالینه ی هزاران سال پیش، برای اون ساخته شده بود. دست و پایش کنار بدنش جمع شد و جنین توی رحِم ابدی اش جای گرفت. براش در، درست کردم و با موم بستمش. ولی اون کاری کرده بود که نباید روحش می تونست برگرده. براش هیچ ظرف غذایی هم نذاشته بودم. باید استخوان هاش از هم جدا می شد. این جوری روح، راه بازگشت رو گم می کنه" (بهاج، 1394، 156-155).

   دومین قربانی استاد، "شیدا" همسر "فرید" یکی دیگر از شاگردان او است که مانند نخستین عاشق شیفته سار، دل به نزد استاد برده و شوهر از آن، آگاهی ندارد. استاد ـ که از خیانت و بی وفایی نخستین عاشق خود داغدار و به همه ی زنان بدگمان است ـ به خاطر پیشگیری از تکرار فریب و خیانت، تصمیم به مرگ او می گیرد و با ریختن سم در ظرف قهوه ی او، بی جانش می کند و برای آن که مانند مرده ی اول، مانع از دمیده شدن مجدد روح به بدن او شود، به شیوه و اعتقاد خاص خویش، جسد وی را در خمره ای نهاده تا مانند جنین در رحِم مادر، حیات تازه ی خود را آغاز کند:

     " شیدا از همون اول، من رو یاد اون می انداخت: لحن "استاد" گفتنش، حتی نقاشی کشیدنش. وقتی از تو و روابط خصوصی اش می گفت، حالم بد می شد. بارها بهش گفتم: به زندگی ات برس. تا ماه پیش، روز تولدم که گفت از تو خسته شده و من رو دوست داره، همه ی اون کابوس هایم برگشت. هر روز می اومد اینجا و تو رو به گند می کشید . حالم داشت باز مثل سه سال پیش بد می شد. تا دیشب که دوباره اومد، گفت : دیگه برنمی گردم خونه. . . به جای تو، قصاصش کردم" (158-157).

 

      سومین قربانی استاد "فرید" است که به راز بازنگشتن همسرش از خانه ی استاد به خانه ی خود، پی برده و به استاد مشکوک شده است و چون استاد بر جان خود بیمناک است، ناخواسته به فکر مرگ "فرید" با همان قهوه ی تلخ و مسموم کننده می افتد و خود به این نکته اشاره می کند:

    " خوب در مورد تو، نمی خواستم این جوری بشه. خیلی فضولی. البته باید فکرش رو می کردم که شاید [شیدا] حلقه اش رو [ در دستشویی خانه ی استاد] جا گذاشته باشه. ولی چاره ای نبود" (158).

    با این سه قتل زنجیره ای و مرموز، خواننده درمی یابد که داستان "گوتیک" داستان شخصیت های تباهکار و قربانیان آنان است. در داستان کوتاه و گوتیک گجسته دژ نیز نشانه هایی از تبهکاری به نام "خشتون" هست که مانند "استاد" تنها زندگی می کند و در قلعه ای دوردست در گورستان ها با استخوان مردگان محشور است و می کوشد به یاری سه قطره خون یگانه دختر ناشناس خود، "روشنک"، اکسیری تهیه کند که با آن می توان به "طلا" دست یافت. او سال ها پیش برای رسیدن به این نیّت جاه طلبانه و شوم، همسر خود، "خورشید"، را ترک می کند و از ایفای نقش زناشویی و خانوادگی خود بازمی ماند. هشت سال دوری همسر از شوهر و نگرانی نسبت به آینده ی دختری که پدر خود را از دست داده و لطمه ی جدایی غیر انسانی شوهر از خود او، زن را بیمار و به "خوابگردی" 1 شبانه گرفتار می سازد. در دختر نیز، گرایشی برای مرگ، گوشه نشینی و زندگی در آب به وجود می آمرد به گونه ای که مانند ماهی به آب و حیات غیر طبیعی وابسته می شود. یک جا ـ بی آن که پدر جادوگر خود را بشناسد ـ به او می گوید:

     " پدر من خیلی وقت است که رفته. من خیلی کوچک بودم که رفت. درست یادم نیست ولی ریش داشت؛ مرا می بوسید و روی زانویش می نشاند" (هدایت، 1356، 143).

   "خشتون" تباهکار همسرِ سابق خود را وادار می کند تا فرداشب دخترش را در حالی که همچنان در خواب است، برایش به قصر او بیاورد تا او را قربانی نیات پلید و شیطانی خود کند:

    " امشب دست خالی آمدی؛ او را نیاوردی اما فردا شب از چنگ من جان به در نمی بری (149).

     و سرانجام، شب موعود فرامی رسد و پدر، گلوی دختر خود می شکافد تا سه قطره خون او را در شیشه بریزد و سپس به جنایاتی اعتراف می کند که برای رسیدن به مطامع خود مرتکب شده است:

    " استادانم همه خون جگر خوردند و به مقصود نرسیدند. آخری آن ها به دست خودم کشته شد و همه ی اسرار جادوگران مصر و کلده و آشور برای من ماند. من، نتیجه ی آن ها را خواهم برد. . . چرا [دختر] به دست من کشته نشود؟ چرا قربانی اکسیر اعظم نشود؟ البته بهتر است از این که قربانی شهوترانی این مردم معمولی بشود که به موشکافی روح او پی نمی برند. . . ولی جسم او ـ که روح ندارد ـ در اختیار من می ماند؛ مال من است" (150).

     چنان که از این نمونه ها برمی آید، آنچه "استاد" و "خشتون" را به همدیگر مانند می کند، "زن ستیزی" و تنفر آن دو از این "جنس" است. به "زن ستیزی" misogyny می گویند که از واژه ی یونانی misogynia گرفته شده و به ترس یا بی رغبتی و بیزاری بی دلیل از زن گفته می شود. بیزاری از زن، یک نوع تعصب و پیشداوری عاطفی و بر پایه ی ترس و اکراه از جنس زن استوار است و اختصاصی هم به زمان حال ندارد و از فرهنگ "عصر حجر" تا کنون و در همه ی تمدن ها و فرهنگ های پیش از عصر صنعت وجود داشته است؛ چنان که مطابق نوشته ی نظریه پردازی

به نام "لانگنس" در 1999 بسیاری از افراد قبایل "گینه ی نو" گاه مردان از زنان خود جدا می خوابند و اعتقاد دارند بدن زنان به ویژه در هنگام قاعدگی، آلوده کننده و حتی زهرآگین هستند (لانگنس، 2008). با این همه، بیزاری از زن و زن ستیزی در فرهنگ های گوناگون، علل و اسباب متعددی دارد که مورد بحث کنونی ما نیست. در آثار "هدایت" این پدیده ـ که در بسیاری از آثارش نیز نمود یافته است ـ ناشی از ناتوانی جنسی او از برقراری ارتباط طبیعی و سالم با جنس مخالف است. در هیچ یک از آثار او، نشانی از "عشق" و رابطه ی طبیعی میان زن و شوهر وجود ندارد و برعکس، قراین متعددی از کوشش برای قتل، طرد و بیزاری از زن وجود دارد. او در برخی از داستان هایش، زنان را به خودکشی برمی انگیزد. در داستان کوتاه آبجی خانم در مجموعه داستان زنده به گور دختر نازیبایی که کوشش هایش برای یافتن شوهر به ناکامی انجامیده است، خود را در آب حوض خانه ی خویش غرق می کند (هدایت، 1356، 55). در داستان کوتاه آینه ی شکسته، دختر زیبایی فرانسوی به نام "اودت" در مجموعه داستان سایه روشن صرفاً به دلیل سه هفته قهر عاشق، خود را در دریا غرق می کند (هدایت، 1356، 61-60). این گونه خودکشی ها طبیعی نیست و از زن ستیزی نویسنده ی این داستان ها، نشانه ای دارد.

    در بوف کور، راوی ـ نویسنده نه تنها "زن اثیری" را با شرابی آمیخته با زهر مارِ "ناگ" می کشد، بلکه با گزلیک تن او را قطعه قطعه کرده در چمدان می نهد و به گورستان می برد تا دفن کند:

    " کارد دسته استخوانی را ـ که در پستوی اتاقم داشتم ـ آوردم . . . بعد سرش را جدا کردم. چکه های خون لخته شده ی سرد از گلویش بیرون آمد. بعد دست ها  پاهایش را بریدم و همه ی تن او را با اعضایش مرتب در چمدان جا دادم" (هدایت، 1343، 44-43).

    در پایان رمان، راوی دیگر بار به سراغ "لکاته" می رود و ضمن همکناری، گزلیک کذایی را به جایی در بدن او فرو می کند:

    " در میان کشمکش،دستم را بی اختیار تکان دادم و حس کردم گزلیکی که در دستم بود ، به یک جای تن او فرورفت. مایع گرمی روی صورتم ریخت. او فریاد کشید و مرا رها کرد" (173).

     چنان که از این عبارات برمی آید، نویسنده اصرار دارد صحنه های گوتیک و چندش آور قتل وحشیانه ی زن را با جزئیات تمام وصف کند و گرنه مردی که برای همکناری و پس از مدت ها آسیب جدایی به سراغ همسرش می رود، با خود گزلیک به رختخواب نمی برد. اما صحنه ای که به ویژه مورد الهام "بهّاج" قرار گرفته، صحنه ای در داستان کوتاه صورتک ها در مجموعه داستان سه قطره خون است که راوی و شخصیت اصلی مرد بر زنی به نام "خجسته" مهر افکنده است و خیال دارد با او ازدواج کند اما در آستانه ی ازدواج، عکسی به دست "منوچهر" می افتد که نامزد خود را در آغوش مردی به نام "ابوالفتح خان" نشان می دهد. پس برای انتقامجویی از زن، او را سوار ماشین خود کرده در جاده ی خطرناک "شمال" و در حال مستی شروع به رانندگی می کند، در حالی که نیّتی پلید در سر دارد:

     " اتومبیل در جاده ی مازندران جست می زد. اثر ویسکی، خون را به ســـرعت در بدن منوچهر دَوَران می داد . . . ناگهان چرخ ها لغزیدند؛ اتومبیل دور خودش گردید و صدای غرش آهن، فولاد، شکستن شیشه در فضا پیچید و اتومبیل در پرتگاه کنار جادّه افتاد " (هدایت، 1356، 97ـ96) .

                     

      چنان که پیدا است، "هدایت" بر هیچ یک از زنان شخصیت های داستانی خود، ابقا نمی کند. آنچه مایه ی "زن ستیزی" او می شود، "کام های سرکوب شده" ی جنسی او است که اگر به دقت درک نشود، خواننده را از تحلیل درست بازمی دارد. این "بیزاری از زن" جزئی جدانشدنی از همان"شور مرگ" ی است که همه ی عمر، آرامش را از او گرفت و در دوبار خودکشی اش در سال های 1307 و 1330 نمود واقعی یافت.

  1. داستان گوتیک، قربانی زن و مرد می طلبد: در رمان قلعه ی اوترانتو، نخستین قربانی، "ماتیلدا" دختر بی گناه

"مانفرد" است که ندانسته او را با "ایزابلا" ـ عروسش که حاضر به ازدواج با پدر نامزد نیست، عوضی گرفته است ـ می کشد، چنان که خود می گوید:

     " ترا با ایزابل اشتباه گرفتم ولی پروردگار دست خونریزم را هدایت کرد تا قلب فرزندم را بشکافم" (138).

     از این اعتراف، بداندیشی "مانفرد" در راستای عروس زیبایش هم دریافت می شود. در داستان دژ گجسته هم "خشتون" جادوگر و دیوانه، قلب دختر خود را می شکافد. قطع نظر از نیات متفاوت قاتلان و ناآگاهی از هویت مقتولین، آنچه در همه ی این آثار مشترک می نماید، زن ستیزی است. "استاد" به خود حق می دهد زنی را که گویا نسبت به وی بی وفایی نشان داده و دل به نزد استاد نقاش دیگری برده است، بی جان کند. استاد به شدت به استاد تازه ی این زن، حسادت می برد:

     "  از شوخی هایی که وقیحانه استادش باهاش میکرد، صحبت می کرد. ناراحت که می شدم، می گفت: استادم مست که می کنه، این جوری می شه اما خیلی آدم خوبیه. با این حرفاش، آزارم می داد؛ آتیشم می زد. من همه چی رو بهش یاد داده بودم اما اون داشت از اول همه ی متدهای نقاشی رو از استاد جدیدش یاد می گرفت" (153).

     "منوچهر" نیز انتظار دارد "خجسته" پیش از ازدواج، تجربه ی عشقی با مرد دیگری نداشته باشد. با آن که "خجسته" از این تجربه ی عشقی اظهار برائت می کند، عاشق بر او نمی بخشاید و نه تنها او، بلکه خود را هم به کشتن می دهد. "خجسته" در یکی از شب نشینی های "بال کلوب ایران"، صورتک "مفیستافلس" یا "شیطان" به چهره دارد. از نظر "منوچهر" این زن، همان "شیطان" واقعی است و باید بی جان شود؛ در حالی که او خود نیز اندکی پیش تر بر زنی دیگر به نام "ماگ" دل نهاده بوده است:

     " در این بین، زنی به لباس مفیستو با شنل سیاه و صورتک به شکل چینی آمد و کنار او ایستاد. . . مفیستو جلو آمد و گفت: "نمی رقصی؟ " (92)

    تبدیل قطب "مهر" به "کین" در میان عشاق رمانتیک، بی پیشینه نیست و پشت و روی یک سکه اند:

     " از این حرف مثل این بود که سقف اتاق روی سر منوچهر فرود آمد . . . در این ساعت، همه ی عشق و علاقه ی او نسبت به خجسته، تبدیل به کینه شده بود" (همان).

      دومین عشق "استاد"، "شیدا" است اما استاد چنان خاطره ی تلخی از عشق اول خود دارد، که دل نهادگی وی را باور نمی کند و به او همان قهوه ی تلخ زهرآگینی را می دهد که سپس برای "فرید" می آورد و زن را همان گونه به داخل قفس و خمره ی کذایی می اندازد و جسم بی جانش را با گِل اُخرایی می انداید که تن "فرید" را :

 

     " از بابت این سمّی که توی قهوه ات بود، باید از من تشکر کنی. از اون سم هایی است که دیر اثر می کنه اما کارش رو، بدون درد و زحمت به پایان می رسونه. شیدا هم از همین قهوه ی تو خورد. درست توی همون فنجونی که تو خوردی" (159).       

    قتل سه تن در خانه ی استاد، با "سه" قطره خونی که از گلوی "روشنک" می چکد و سه تنی که در "گجسته دژ" تباه می شوند (استاد پیشین جادوگر، "روشنک" و سپس سوختن خود "خشتون" در پی آتش سوزی در آزمایشگاه) بی ارتباط نیست. همان گونه که "برایان مک نیل" می نویسد، یکی از نشانه های زن ستیزی، ریخته شدن خون زنان و کودکان است (مک نیل، 2013، 17). داستان گوتیک با همین خونریزی و قتل های جنون آمیزش شناخته می شود. از قتل های زنجیره ای زنان در این "نوع ادبی" یک قانونمندی دیگر شناخته می شود که به قول "برتنبرگ" 2  "مرد سالاری" 3  و"مذکّر گرایی" است. "بریتنبرگ" می نویسد وقتی در این گونه داستان ها از "مرد" سخن می رود، مقصود تنها حضور مردان در داستان نیست؛ بلکه "رمان گوتیک به تمامی زمینه ای مرد سالارانه دارد (بریتنبرگ، 1996، 4). رخدادهای رمان "والپول" در قرن دوازدهم و سده های میانه می گذرد؛ یعنی روزگاری که آموزه های مسیحی تحریف شده، برای زن نقش و جایگاهی اجتماعی قایل نیست و مردان، فرمانروای مطلق خانواده، جامعه و کشور هستند ؛ چنان که "مانفرد" به کشیش قلعه می گوید:

     " فرمانروای بلامنازع اینجا منم و اجازه نخواهم داد هیچ کشیشی در امور خانوادگی ام، دخالت کند. . . عادت ندارم بگذارم همسرم از امور محرمانه ی مملکتم مطلع شود. این موضوعات، در قلمرو زنانه نمی گنجد" (52).

     آثار "هدایت"، آیینه ی تمام نمای چنین دیدگاهی است. اگر از یکی دو مورد استثنایی و نمایشنامه های تاریخی او مانند پروین، دختر ساسان بگذریم، در همه ی داستان های کوتاه و بلند او، مردان به شدت "مرد سالار" هستند. "منوچهر " به خود حق می دهد دل به نزد "ماگ" ببرد و سپس از او جدا شود، اما دل نهادگی "خجسته" را به نامزد و پسرخاله اش "ابوالفتح خان" برنمی تابد و این گونه رابطه را بر خیانت، بی وفایی و هوسبازی زن حمل می کند. در عروسک پشت پرده نیز، "مهرداد" جوانی بیست و چهار ساله ـ که سال ها در فرانسه درس خوانده است ـ نامزد خود، "رخشنده" را ـ که از خویشان نزدیک او است ـ نمی خواهد و مجسمه ای گچی را بر او برمی گزیند و در پایان اشتباهاً نامزد را با تپانچه می کشد و به این ترتیب، با این که این داستان کوتاه در مجموعه داستان سایه روشن داستانی فانتزیک است ـ نویسنده با قتل نامزد "مهرداد" سرشت زن ستیزانه و مردسالارانه ی خود را عملاً نشان می دهد:

     " آهسته بلند شده نزدیک مجسمه رفت. دست کشید روی زلفش؛ بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی سینه اش، ولی یک مرتبه مثل این که دستش را به آهن گداخته زده باشد، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . . . ناگاه در همین وقت دید مجسمه با گام های شمرده . . . به او نزدیک می شد. . . بی اراده  دست کرد در جیب شلوارش؛ رولور را بیرون کشید و سه تیر به طرف مجسمه پشت سر هم ، خالی کرد . . . اما این مجسمه نبود. درخشنده بود که در خون، غوطه می خورد " (61) .

     در داستان مورد تحلیل ما هم، استاد قصد کشتن نخستین معشوقه ی خود را نداشت؛ بلکه تنها او را هُل داده سرش تصادفاً به پله می خورد (155). راوی "هدایت" هم سهواً نامزد خود را می کشد و از "شر"ش راحت می شود.

  1. داستان گوتیک، فضاها و کسانی رازورانه دارد: چنان که تا کنون متوجه شده اید، شخصیت و حال و هوا در

داستان های "گوتیک" با داستان های دیگر، متفاوت است. "رابرت هریس" 5 یکی از "عناصر رمان گوتیک" را "فضای راز" و "تعلیق" چیره بر اثر می داند و می افزاید اثر ادبی از رهگذر احساس دلهره آور تشدید می شود؛ ترسی که

به دلیل وجود یک عامل ناشناخته افزون می شود. "پلات" داستان بر محور همین راز و مثلاً هویّت ناشناخته ی شخصیت، شکل می گیرد" (هریس، 1998، 1).  

    هیچ چیز "استاد" کذایی ما به آدم طبیعی نمی ماند. او چهل و پنج سال دارد و استاد هنر نقاشی است. طبعاً خواننده انتظار دارد رفتاری سنجیده، اندیشه ای فرابینانه و آگاهی هنری، اجتماعی و انسانی مقبولی داشته باشد. اما چه می توان گفت در مورد "استاد"ی که به جای رنگ، با "خون" قربانی خود نقاشی می کشد؛ تابلو نقاشی با رنگ خون معشوقه را به دیوار راه پله ی خانه ی خود آویخته و از دیدن آن، لذتی دیوانه وار می برد؟ او اعتقاد دارد رنگ سرخ خون لخته ی شده ی قربانی، آواز می خواند و این گونه ملودی را دوست دارد:

    " این کشف رو بعدِ اون روز کردم: رنگ سرخ خونش روی دست هام وقتی نزدیک گوش هام می بردمشون، صداشون رو می شنیدم: اولش پچ پچ بود. بعد ریتم گرفت. این جوری: ها، ها، ها! هوو! می خوای بشنوی؟ برای همین اون تابلو همیشه برام آواز می خونه. همون موقع قلم مو رو زدم توی خون لخته شده ش: از پایین به بالا که می کشیدم، رنگ جیغ می کشید، ولی وقتی گرد [ دایره وار]  قلم مو را حرکت می دادم، آواز می خوند" (156).

   استاد وقتی از خواب ها و کابوس هایی برای "فرید" می گوید که پس از قتل شاگرد و معشوق قبلی اش می بیند، اظهار خشنودی می کند. او اصرار دارد به شنونده ی خود بقبولاند که آن کابوس ها مثل یک خاطره ی شیرین، برایش دلنواز است؛ انگار دارد موهای زیبای او را در عالم بیداری لمس می کند:

     " کاش می دیدی! تمام روز فکر می کنی انگار تارها و رشته های موهاش میون انگشت هات هستن و پشت دستت رو قلقلک می ده: کابوس های شیرین من. بهشون عادت کرده م. به عشق همین کابوس ها، می خوابم. . . وقتی خون از رگ هاش فوّاره می زنه، بوی خون دماغم رو قلقلک می ده. بو و عطر موهاش، می ره توی دماغم و حتی عطسه م می گیره.  . . همه می گن خواب هاشون سیاه و سفیده، اما من رنگ رنگ می بینم. همه جا و همه چیز رو رنگی می بینم " (138).

    این گونه صحنه ها و نقل کابوس های شیرین و لذت آور و غریب استاد، خواننده را مانند "فرید" نگران می کند. "فرید" ـ که در پی تأثیر سم رخوت و مرگ آورِ قهوه ییوسته احساس گرما و سستی بیش تر می کند ـ پنج بار از استاد خواهش می کند به او اجازه دهد پایین برود و پالتوش را بپوشد یا دربیاورد یا موضوع سخن را به "شیدا" ی گمشده اش بکشاند، یا به خاطر احساس عطش، یک لیوان آب بخورد اما مورد بی اعتنایی استاد قرار می گیرد و استاد همچنان اصرار دارد او را به دیدن تابلوهای نقاشی کذایی و خمره هایی برانگیزد که مردم باستان، اجساد و مردگان خود را در آن، می نهاده اند. این گونه صحنه ها، نه تنها خواننده را مانند "فرید" می ترساند، بلکه میل به آگاهی از پایان کار شخصیت داستان و سومین قربانی را در او تشدید می کند و بر "تعلیق" داستان می افزاید:

     " این، تابلوی جدید منه. طرح اولیه اش رو شیدا داد. خیلی خوبه: مردی که از پا در چاهی آویزونه و از دهانه ی چاه، مردم دارن سنگسارش می کنن. خیلی طول کشید که روحیه ی مرد ستیزی شیدا برام نمایان بشه. ناخودآگاه غریبی داشت. برای همین، تو همیشه توی مشتش بودی: یک مرد ستیز بیمارگونه، مثل زن ستیزی من" (147).

    یک بار دیگر استاد، قربانی را به کنار خمره ای سفالین و متعلق به عهد باستان می برد که گویا مردگان خود را به حالت جنین در آن می نهاده اند. او این خمره ها را در راهرو خانه ی خود گذاشته و در فاصله ی میان تابلوها ها، رشته هایی از استخوان دست یا پای مردگان را از دیوار آویخته است. رفتار استاد با این رشته های استخوانی، انتقام جویانانه

است و از کینه ی او نسبت به زنانی حکایت می کند که گویا به او خیانت کرده اند یا به خاطر گرایش به "مردستیزی" با او درافتاده اند:

     " از روی دیوار تکّه ای دیگر ـ که میان دو تابلوی همشکل بود ـ برداشت. در تابلوها هم اجسادی برهنه به صورت جنینی خوابیده بودند. بیشتر که دقت کردم، آن شیئ بیشتر شبیه استخوان ساعد دست بود تا چیز دیگر. محکم به دهانه ی خمره کوبیدش و درون کوزه فروریخت" (130).

    "فضاسازی" عنصر و سازه ای خاص در خلق داستان های "گوتیک" است. متفاوت بودن فضای این گونه داستان ها، با توصیف صحنه هایی از دیدِ "فرید" در خانه ی استاد آغاز می شود که از همان آغاز ورودش، خواننده را مانند شخصیت قربانی، می ترساند. "شیدا" همسر قربانی یک روز است گم شده و اثری از او نیست. پس طبعاً به خانه ی استاد نقاشی او می رود: استاد او را داخل حیاط می آورد و در آغوشش می کشد. "فرید" حتی پیش از دیدن او و تنها بر پایه ی آنچه از همسر در باره ی او شنیده است، بر خود نگران می شود:

      " خانه اش قدیمی بود. خانه ای حیاط دار با باغچه ای رنگ و رو رفته در شمالی ترین قسمت شهر. باد می آمد و برگ های ریخته بر زمین را به دنبال خود می کشید. درختی خشکیده کنار باغچه با باد، تکان می خورد. سایه اش از نور چراغ حیاط بر روی پنجره ی ساختمان افتاده؛ انگار کسی دستانش را دراز کرده بود تا از ساختمان آویزان شود. . . خانه ای عجیب با دیوار مدوّر و نمای سنگ بُری و نقش های ذوزنقه ای شکل که انگاری ماریی دور تا  دور دیوارهای خانه پیچیده است. درِ خانه را با قژقژ کهنه ای باز کرد. . . روی مبلی قدیمی نشستم. به طرفم که آمد، سایه ی بلندش از کنار پایم گذشت. ناخودآگاه پاهایم را جمع کردم" (119-118).

    این صحنه را می توان با صحنه ی مورد توصیف گجسته دژ مقایسه کرد که دلهره آور است و از رخدادهای وحشت انگیز بعدی خبر می دهد:

    " دویست سال پیش، اینجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود . . . ولی از آن پس، همه ی نیروهای ویران کننده ی طبیعت و آدم ها، برای خراب کردن آن، دست به یکدیگر داده بودند. سبزه های دیمی از اطراف، خرده خرده آن را می خورد و فشار می داد؛ طاق ها شکست برداشته بود و ستون ها فروریخته بود" (141). . .

    " خورشید جلو باروی چپ قصر کمی تأمل کرد ولی بعد در چوبی را پس زد و داخل دالان تاریکی شده آن را پیمود. از پیچ نمناک پایین رفت و در سردابه ای وارد شد که هوای آنجا سنگین و نمناک بود. . . اتاق غار مانند خشتون با آن شمشیر زنگ زده ای که به دیوار آویزان بود، شیشه ی قرع و انبیق و بوی دوایی که در هوا پراکنده بود، همه ی آن ها با فقر او جور می آمد" (148).

     به نظر "دو وور" خلق "زمینه" و "فضا" ی مناسب در داستان گوتیک نه تنها فضایی سرشار از دلهره ایجاد می کند، بلکه معرّف جهان تباهی است که سرانجام باید ویران شود. در گجسته دژ ظرف حاوی مایع سبزرنگ و سه قطره خون "روشنک" پس از واژگون شدن روی آتش کوره، باعث آتش گرفتن قلعه، سوختن آن و شادی مردم روستا              می شود:

     " تا صبح مردم ده هلهله کنان تماشای دود و آتش را می کردند که از گجسته دژ زبانه می کشید " (153).

     در رنگ ها هم آواز می خوانند، استاد پشت بام خانه ی متروک خود را به گورستان قربانیان خود اختصاص داده

1.ست و در آن، خمره هایی نهاده که اجساد مردگان را ـ در حالی که با گِل اخرایی اندوده است ـ به حالت خاصی در آن

نهاده است و پیش بینی می کند که در آینده ای نزدیک، اینجا به گورستان عمومی شهر تبدیل خواهد شد:

     " این خونه که خراب بشه، باید شماها رو همین جوری با همین خاکی که در برتون گرفته، به جای دیگه ای منقل کنند. . . وقتی هم به شیدا گفتم دوست دارم یه روزی پشت بوم خونه م رو وقف قبرستان شهر بکنم، فکر کرد دارم شوخی می کنم. شاید بعد از من هم کسانی این قبرهای گنبدی شکل بر روی بوم ها رو ترویج کنند" (160).

  1. داستان گوتیک، زبانی تأثیرگذار و تصویری می خواهد: سازه های داستان گوتیک باید "تأثیر یگانه" 1 ای بر

خواننده بگذارند. بنابراین، همه ی عناصر سازنده اش باید همپیوند باشند. در این میان، زبان تصویری و دلهره آور نویسنده، در ایجاد این تأثیر یگانه، نقشی تعیین کننده ایفا می کند. "ادگار آلن پو" 2 ـ که از نخستین خالقان "داستان کوتاه" و "داستان گوتیک" به شمار می آید ـ در این زمینه نوشته است:

     " هنرمند ماهر، قصه ای را خلق می کند اما لزومی ندارد که او خود را به دست رخدادهای داستان بسپارد؛ بلکه می خواهد "تأثیر یگانه "ای را بر خواننده بگذارد. با چنین فکری است که نخست یک رشته از وقایع را ابداع می کند ؛ سپس به گونه ای آن ها را در کنار قرار هم می دهد که بهتر بتواند این تأثیر را القا کند. در سراسر داستان، حتی نباید کلمه ای باشد که مستقیم و غیر مستقیم بخواهد مانع از طرح و القای مقصود اصلی نویسنده شود" (پو، 1984، 586).   

    مقصود "پو" از تعبیر "تأثیر یگانه" هرگز این نیست که داستان، بر همه ی خوانندگان تأثیر یکسانی بگذارد؛ بلکه می خواهد بگوید همه ی اجزا و عناصر داستان باید در جمعبندی نهایی، تأثیری خاص بر آنان بگذارد و ایشان را دچار ترحم، خشم، دلهره، تردید، هول و ولا یا "تعلیق"، غافلگیری و سرانجام، آرامش خاطر سازد. داستان باید به قول معروف "روی اعصاب خواننده راه برود" و احساسات و عواطف گوناگون او را برانگیزد و آرامش را از او بگیرد و تا هنگامی که داستان به پایان نرسیده، دمی او را راحت باقی نگذارد.

    نخستین ویژگی در داستان گوتیک مورد خوانش، بهره جویی "استاد" از واژگان و تعبیراتی است که بر منش تباه، خشم، انتقامخواهی و خشونت زبانی او دلالت می کند و نشان می دهد که حال طبیعی و عادی ندارد. به این عبارت دقت کنیم. من برخی از واژگان دلالتگر را مشخص کرده ام:

    "مسخره؟" آره، همه ی دنیای شما "مسخره" است. این نقاب، "مسخره" است، این تن. فقط وقتی داری این نقاب رو برمی داری و نقش بازی کردنت تموم می شه، می تونی خیلی از چیزها رو بفهمی . . . تو از من "نفرت" داری. تو فکر می کنی من باعث فاصله ی تو با شیدا شده م اما "احمقی" که این جوری فکر می کنی. جرأت نداری واقعیت رو ببینی. سر تا پات "نفرت" از منه . . . ناراحتم از "کودنی" تو . از "خریّت" تو که خیلی وقت پیش، باید می فهمیدی شیدا دیگه دوسِت نداره. درست مثل "بسته های چیپس"، تاریخ مصرفت براش تموم شده و انداخته ات تهِ "سطل زباله"، "خیلی احمقی" (144-142).

    دومین ویژگی در زبان داستان گوتیک این است که نویسنده با هوشیاری تمام می کوشد منش تباه و خطرناک استاد را با زبانی تصویری، نمایشی کند و آن هنگامی است که دارد قربانی تازه ی خود را از پلکان طبقه ی دوم بالا می برد تا به قربانگاهش نزدیک کند. سه تابلوی که به دیوار نصب شده، مراحل مختلف مرگ قربانی را ترسیم می کند؛ مرگی که در انتظار سومین قربانی است:

    " اولین تابلو، دختری زیبا بود که در باغی، پیچک سبز بدنش را در بر گرفته بود. روی پله ایستاد و گفت:

    ـ خیلی زیباست. نه؟ زیبا و دلنشین. لبخندش رو می بینی؟ همیشه این لبخند رو داشت. تا وقتی نقابش برداشته شد. بیا .

     از پله ها بالا می رفتیم. تابلوی بعد همان دختر بود با بدنی سیاه شده در باغی پاییزی. تابلوی بعد همان دختر بود اما این بار خود را جمع کرده بود و دایره های آتش به دورش" (146).

    نخستین تابلو، نخستین تصویر از نخستین قربانی او و به هنگامی است که لبخند می زند و دل به نزد استاد برده است و هنوز دورویی خود را آشکار نکرده است. سبز بودن باغ و پیچک سبزی که به دور تن دختر پیچیده، شاید پیچک عشق (عَشَقه) باشد و امیدهایی که به خود دارد. دومین تابلو، ناظر به هنگامی است که باغ عشق دروغین، رنگ پاییز به خود گرفته و دیگر اثری از لبخند بر لبانش نیست و طبیعت دروغین و سیاهش بر استاد آشکار شده است. سومین تابلو، بیانگر آتش خشم و نفرت استاد نسبت به زنی است که به شوهر خود خیانت ورزیده و فرزندش را رها کرده تا بر استادی دیگر مِهر بیفکند. اینک او به حالت جنینی خود در رحِم مادر بازگشت کرده است؛ همان فکری که استاد بارها در این داستان به آن اشاره کرده و ما نیز به آن، خواهیم پرداخت. تابلوی که استاد به تازگی از منش مردستیزانه ی "شیدا" کشیده، نشان دهنده ی خشم استاد نقاش از زنی است که می خواهد خاطره ی تلخ عشق قبلی او را تجدید کند. در این تابلو، مردم گویا زن را به خاطر مرد ستیزی اش، سنگسار می کنند.

  1. داستان گوتیک، ایده ای گوتیک می طلبد: "بهّاج" فکر بازگشت به حالت جنینی را از داستان کوتاه تاریک خانه

و در مجموعه داستان سگ ولگرد "هدایت" گرفته است. مسافری مردم گریز، راوی را به تاریک خانه خود در باغی نزدیک شهر "خوانسار" دعوت می کند و در خانه ی خود با او از برتری تاریکی شب بر روشنایی روز سخن  می گوید:

     " روشنایی، همه ی جنبنده ها رو بیدار و مواظب می کنه؛ در تاریکی و شبه که زندگی و هرچیز معمولی، یک حالت مرموز به خودش می گیره. آدم از احتیاجات پست زندگی بی نیازه و عوالم معنوی رو طی می کنه؛ چیزایی را که هرگز به اونا پی نبرده به یاد میاره "

     وقتی میزبان می افزاید که اصلا ً دوست ندارد وقت خود را با کار کردن تباه کند و ترجیح می دهد لحظات اندک زندگی را تنها با تأملات فلسفی خویش بگذراند، راوی ـ نویسنده می گوید:

      " حالتی که شما جست و جو می کنین، حالت جنین در رحِم ِ مادره که بی دوندگی، کشمکش و تملّق در میون جدار گرم و نرم، خمیده، آهسته خون مادرش را می مکه و همه ی خواهش ها و احتیاجاتش خود به خود برآورده میشه. این، همون نوستالوژی بهشت گـــم شده ای است که در ته وجود بشری وجود دارد. آدم در خودش وقت خودش را زندگی می کنه " (هدایت، 1356، 124-123) .

    در این داستان، میزبان شبانه خودکشی می کند و چون راوی صبح روز بعد به سراغ میزبان خود می رود با صحنه ای دلالتگر مواجه می شود:

     " دیدم میزبان با همان پیژامای گُلی، دست ها را جلو صورتش گرفته، پاهایش را توی دلش جمع کرده؛ به شکل بچه در زهدان مادرش درآمده و روی تخت افتاده است " (125).

    آنچه راوی از وضع بچه در حالت جنینی خود می گوید، به دقت به حالت مردگان در گورهایی شباهت دارد که از اقوام آریایی ایران و هند کشف شده و معنایی تلویحی دارد:

     " اجساد مردگان را در حالتی که پاها را جمع کرده اند و روی مردگان را با  ِگل "اوخرا" اندوده می بینیم. گِل

اوخرا، نماد خون است و حالت مرده در گور، همان حالت جنینی در رحم. مرگ، تولدی دیگر و حیاتی تازه است "        (سبحانی، 1372، 10) .

     استاد نقاش هم در تابلوهای خود، همین اندیشه ی فلسفی را بازتولید کرده است. او در توجیه آوردن این خمره ها از مناطق باستانی کشور به خانه ی خود به "فرید" می گوید:

     " این ها، قبرستان هایی هستند که خیلی قدمت دارن. مرده هاشون رو مثل جنین تو خمره می گذاشتن. اینا، نماد رحِم مادرن. درِ خمره ها رو می بستن؛ بعدِ مدتی که تنها استخون ها باقی مانده بود، اسکلت را بالا می آوردن و با میله ای محکم به اون می زدن تا خُرد شون؛ تا استخون ها فروبریزن. بعضی در رودهای روان می ریختن؛ بعضی هم در همین کوزه ها" (130).

    فکر بازگشت به حالت جنین در زهدان مادر، همان حالت و اندیشه ی مطلوب و دلخواه "هدایت" است که حیات اجتماعی و دنیوی را نمی پسندد و پیوسته علاقه ای به بازگشت به روزگار کودکی، یا تاریخ ساسانیان یا طبیعت یا "رمانتیسیسم" دارد. "استاد" در این داستان، کسی جز "صادق هدایت" نوپدید نیست. قراینی متعدد، این پندار را ثابت می کند. "بهاج" فکر "بازگشت مجدد روح را به بدن" از داستان کوتاه تخت ابونصر در مجموعه داستان سگ ولگرد گرفته است. در این داستان، شاهدختی با دادن شرابی خاص به همسرش، "سیمویه" از شاهزادگان ساسانی، شوهر کامخواه را ـ که به زنی کولی و بدنام و ایلیاتی به نام "خورشید" مهر می ورزد ـ مانند "استاد" در مقام انتقامجویی به گونه ای نیمه مرده و مومیایی شده در تابوت می نهد. باستان شناسی به نام دکتر "وارنر" ـ که در تپه های مشرف بر "تخت ابونصر" در "شیراز" به کشف آثار باستانی اشتغال دارد ـ تصادفاً این تابوت را کشف می کند و به یاری یادداشت و راهکاری که در همین تابوت یافته است، می کوشد روح را به اسکلت شاهزاده ی مرده بازگرداند. به محض این که اوراد و ادعیه ی خاص خوانده و بخورهای لازم فراهم می شود، اسکلت استخوانی "سیمویه" از تابوت خود بیرون آمده به طرف چادرهای ایلیاتی ها واقع در دهکده ی "دست خضر" حرکت می کند تا "خورشید" را بیابد. نشانه های متعدد دیگری هم، همانندی میان "وارنر" باستان شناس و "استاد" نقاش و باستان شناس را تأیید می کند:

  • هر دو تن "پیپ" می کشند: "وارنر" در (79) و "استاد" در (125،128،133).
  • دکتر باستان شناس "زبان های مُرده" (فارسی باستان، اوستایی، پهلوی) را می داند (75). وقتی هم "استاد" برای آوردن قهوه به طبقه ی بالا می رود، "فرید" صدای او را می شنود که به یکی از این زبان ها زمزمه می کند و به گفته ی "شیدا" برخی از متون قدیم را به این زبان هم ترجمه کرده است (136). "وارنر" هم زبان "پهلوی" می داند و وصیت نامه ی همسر قانونی "سیمویه" را ـ که در داخل لوله ای فلزی در گردن مرده نهاده است و مشتمل بر اوراد و ادعیه ی خاصی برای احیای مجدد او است ـ از زبان پهلوی ترجمه و مطابق آن، عمل می کند تا روح "سیمونه" را احضار کند و در تن او بدمد تا جسد مومیایی شده ی نیم مرده، دیگر بار به حرکت درآید (93).
  • هر دو به بازگشت روح به بدن مرده باور دارند. "استاد" می گوید: " اشکانیان و دیگر اقوام، اعتقاد به بازگشت روح داشتند. چون روح در حالت جنینی دمیده می شده، مردگانشون را به همین حالت می خوابوندند رو به سمت آفتاب تا شاید روح بازگرده" (141). دکتر "وارنر" هم به همکارانش می گوید: " حالت موت کاذب، فنومنی است که امروزه هم کم و بیش مشاهده می شود؛ مثلاً جوکیان هندوستان قادرند از یک هفته الی چندین ماه زیر زمین مدفون بشوند و بعد دوباره به دنیای زندگان عودت کنند" (هدایت، 1356، 89).
  • شاهزاده خانم با ریختن ماده ی خاص در جام شراب "سیمویه" او را به حالت نیم مرده در می آورد، چنان که خود نوشته است: " همان شب ـ که جشن عروسی سیمویه و خورشید بر پا بود ـ اکسیر جاددوگر را در جام شراب ریخته به او خورانیدم و سیمویه در حالت موت کاذب (بوشاسپ) افتاد " (82).
  1. داستان گوتیک، با پیش آگهی هایش شناخته می شود: داستان گوتیک برای آن که خواننده را میخکوب و

حالت انتظار و هول و ولا را در او حفظ کند، باید سرشار از "پیش آگهی" هایی باشد تا پیشاپیش خواننده را گوش به زنگ نگاه دارد. به این نمونه دقت کنیم. وقتی "فرید" برای نخستین بار "استاد" را در حیاط خانه می بیند، متوجه اندکی لنگیدن او می شود که برای خواننده پرسش برانگیز است و می خواهد علت آن را بداند:

     " به شیشه خیره شدم. ماری پبچ خورده درون شیشه ی پر از الکل بود. گفت: این مار، من رو در تپه های باستانی پیدا کرد. زهرش داشت من رو می کشت. اونجا هیچ بیمارستانی نبود. یکی از دوستانم مجبور شد دوتا از انگشت های پایم رو با گاز انبر بکَنه تا زنده بمونم. من زنده موندم و به جاش اون مرده و الان در شیشه نگهداری می شه. موجود عجیبیه. زهرش خون رو لخته نمی کنه تا در اثر سکته و خفگی بمیری. بدون درد، آروم آروم توی بدنت نفوذ می کنه و کم کم عضلاتت رو فلج می کنه. انگار وقتی طعمه ش رو نیش می زنه، می خواد ساعت ها بشینه و آروم آروم جون دادن طعمه رو ببینه تا با لذت بیشتری اون رو ببلعه" (137-136).

  • مار، استعاره ای از خود "استاد" است و همان گونه که مار قصد او کرده است، "استاد" نیز می خواهد از همه ی کسانی که به او خیانت و بی وفایی کرده اند، انتقامجویی کند.
  • مار از جان دادن تدریجی قربانی خود، لذت می برد. "استاد" هم از جان دادن قربانیان خود، خشنود می شود.
  • زهر این مار خاص، به تدریج اثر می کند. زهر قهوه ی "استاد" نیز به کندی تأثیر می کند و آن قدر به قربانی امان می دهد تا استاد کارِ به گِل گرفتن قربانی را به پایان برساند. پس تردیدی نیست، که زهری که در قهوه ریخته شده، همان زهر مار کذایی است.
  • "استاد" به قربانی حی و حاضر خود اشاره می کند و پیشاپیش به او می گوید که قربانی بعدی، تویی . او در تمثیل خود از ضمیر دوم شخص مفرد استفاده می کند تا قربانی خودش متوجه فرجام کار خود شود و سپس آشکارا به وی می گوید که "شیدا" هم از همین قهوه و در همان فنجان تو، خورده است.
  1. داستان گوتیک، کارکردی تخلیه کننده دارد: "دیوید پانتر" اعتقاد دارد:

     " داستان گوتیک، ابزار مناسبی برای آشکار شدن کام های سرکوفته و رفتارهایی است که از نظر اجتماعی ناپسند شمرده می شود. خواننده با مطالعه ی چنین داستان هایی، به سویه های پست و حیوانی خود پی می برد " (پانتر، 1998، 204).

   این دقیقه ی باریکتر از مو به خوانشگر کمک می کند تا برخی از داستان های "هدایت" مانند سه قطره خون، عروسک پشت پرده، س. گ. ل. ل. ، آیینه ی شکسته، تجلی و بوف کور را در پیوند با "ناکامی جنسی" و بعضی دیگر از آثار او مانند زنده به گور، داش آکل، گرداب، تاریک خانه، آخرین لبخند و صورتک ها را زیر تأثیر شدید "شور مرگ" در نویسنده مورد بررسی قرار دهد و ذهن خود را از آنچه تا کنون در باره ی نویسنده و آثارش نوشته اند، پاکسازی کند.داستان مورد تحلیل ما، هم "ناکامی جنسی" استاد نقاش و هم "شور مرگ" به صورت مهر افکندن بی ثمر بر زنان این و آن، از این میل سرکوفته حکایت می کند و میل به کشتن و قربانی کردن همان زنان و دیگران، در "سادیسم" 3 ، " مازوشیسم" و "حسادت" ریشه دارد که هر سه، نمودهایی از چیرگی "شور مرگ" بر حیات روانی و

ذهنی آدمی هستند. "هدایت" با کشتن شخصیت های داستانی خود در داستان هایش، می کوشد بر غریزه ی "خودانهدامی" خویش چیره شود و به آرامش روانی دست یابد و با فرافکنی عقده های جنسی خود بر برخی دیگر از شخصیت ها،    بر "اضطراب" ناشی از سرکوب امیال و غرایز روانی خود، چیره شود. "استاد" نیز از این قاعده، مستثنی نیست. او با آن که چهل و پنج سال دارد، مجرد زندگی می کند. تا کنون به گونه ای طبیعی و سالم، دل به نزد کسی نبرده است و نتوانسته مهر خود را نسبت به مادر در کودکی، اکنون بر زنی دیگر "فرافکنی" کند و اگر بخواهیم از اصطلاحات روان شناسی "فروید" 2  استفاده کنیم، می گوییم او در مرحله ی کودکی و "اودیپی" خود باقی مانده است. دفن قربانیان در خمره در حالتی شبیه جنین در زهدان مادر، نوعی "بازگشت" به دوران کودکی است که تنها توجیه فلسفی و روشنفکرانه به خود گرفته و گرنه، هیچ تفاوتی با حالت همان "میزبان" راوی در داستان تاریک خانه در روستایی واقع در شهر "خوانسار" ندارد که در حالی مرده و خشک شده است که دست هایش به طرف صورت متمایل شده و پاهایش را دور شکم و سینه ی خود جمع کرده و در زیر شلواری اخرایی خود، حالت همان جنین در رحِم مادر را به ذهن تداعی می کند. "هدایت" به راستی بر این میزبان رحمت می برد و او را "خوشبخت" ی می داند که به جهان آرمانی خود دست یافته است. به لحن آرزومندانه ی او دقت کنیم:

     " بعد از همه ی مطالب، شاید هم این شخص یک نفر خوشبخت حقیقی بود و خواسته بود این خوشبختی را همیشه برای خودش نگاه دارد و این اتاق هم، اتاق ایده آل او بوده است" (125).

     "استاد" نقاش هم چون از تحقق عملی این میل باطنی ناتوان است، می کوشد همین تجربه ی "بازگشت" به دوران کودکی را در مورد قربانیان خود، عملی کند و از آن لذت ببرد. "بیزاری از زن" یا "زن ستیزی"، نمودی دیگر از "سادیسم" و "شور مرگ" و ناشی از ناتوانی جنسی و عاطفی مردی است که نمی تواند با زن، ارتباطی سالم، عاطفی، غریزی و اجتماعی داشته باشد، ناگزیر با مسموم کردن یا کشتن چندش آور آنان، به گمان خود انتقام می گیرد؛ انتقام از زنانی خیالی که در جهان واقع، مابه ازایی ندارند.

     اما به عنوان واپسین سخن و داوری: من به "هدایت"، اندیشه ها، جهان نگری و بازتاب روان پریشی ها، عقده های روانی و "شور مرگ" غالب بر ذهنیت او کاری ندارم. آنچه برای من به عنوان یک خوانشگر و منتقد ادبی اهمیت دارد، نبوغ غیر قابل تردید او در بهره جویی هنرمندانه از "تجارب هنری فردی" او است. او نه تنها "خود" که "ما" را نوشته است. او خود را سپر بلای "ما" می کند تا آنچه را ما خود پروای گفتن و نوشتن آن را نداریم، او بگوید. شهامت او در این بی پرده نویسی، قابل ستایش است و همین خصلت کم مانند، باعث شده بیشتر نویسندگان ما از همان زمان خودش (بزرگ علوی، چوبک) تا امروز (گلشیری، مندنی پور، دولت آبادی، براهنی) همگی وامدار او باشند. این تأثیرگذاری بر نویسندگان خُرد و کلان، طبیعی است و از نابغه، این عجب نیست که نابغه، "موج" ایجاد می کند. با این همه، نویسنده ی امروز جز این چاره ای ندارد که تنها "تجربه ی فردی و هنری" خود را بنویسد. این اندازه ارجاع و "تلمیح" 5  به داستان های کوتاه و بلند "هدایت" به هر دلیل، گونه ای "دنباله روی" است و خواننده از نویسنده "خلاقیت و تجربه ی فردی" می طلبد. من این داستان را به عنوان تجربه ای موفق در خلق "داستان گوتیک" می ستایم و در باره ی آن می توانم قلمفرسایی کنم. با این حال، آنچه به عنوان خواننده از نویسنده تمنا می کنم، اعتماد به تجربه ی هنری و فردی خود او و به کار گیری این رهنمود "نظامی گنجه ای" باشد که عاریت کس نپذیرد و آنچه دلش گفت بگو، بگوید.

1. Anxiety             2. Projection             3. Oedipal             4. Regression            5. Allusion                 

منابع:

بهّاج، امیر حسین. رنگ ها هم آواز می خوانند. تهران: فرهنگ رسا ـ آوش، 1394.

سبحانی، توفیق. تاریخ ادبیات 1. تهران: انتشارات دانشگاه پیام نور، 1372.

فلکی، محمود. تئوری های پایه یی داستان نویسی. تهران: نشر بازتاب نگار، 1382.

والپول، هوراس. قلعه ی اوترانتو. ترجمه ی ماوه میرعباسی. تهران: نشر قطره، 1390.

هدایت، صادق. بوف کور. تهران: کتاب های پرستوـ امیرکبیر، چاپ نهم، 1343.

-----------. سگ ولگرد. تهران: انتشارات جاویدان، 1356.

-----------. سه قطره خون. تهران: انتشارات جاویدان، 1356.

Breitenberg, Mark. Anxious Masculinity in Early Modern England. Cambridge: Cambridge University Press, 1996.

De Vore, David, Ann Domenic, Alexandra Kwan, and Nicole Reidy. The Gothic Novel (1790-1830). U.C. Davis University Writing Program, 2011.

Harris, Robert. “Elements of the Gothic Novel” copyright 1998. Accessed 10 April, 2005. In: www. Virtualsalt.com

International Encyclopedia of the Social Sciences. Thompson Gale, 2008.

Langness, Lewis L. Men and Woman in New Guinea. Novato, CA: Chandler and Sharp, 1999.

McNail, Brian. Porno sphere, Porno? Chic! How Pornography Changes the World and Made it a Better Place? Routledge, London and New York, 2013.

Poe, Edgar Allan. Rev. of Twice-Told Tales.by Nathaniel Hawthorne. 1842, 1847. New York: Literary Classics of the United States. , 568-588, 1984.

Punter, David. Gothic Pathology: The Text, The Body, and The Law. London: Macmillan, 1998.

Tracy, Ann B. The Gothic Novel 1790-1830: Plot Summaries and Index to Motifs. Published by University Press of Kentucky, 1981.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 48 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت