Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - فنا فنا قباد آذرآیین
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

فنا فنا               قباد آذرآیین

 

ئی عامومه، عامو بزرگه م. اسمش قدرت بود .پایه یک داشت. از او پایه یکای کار درست، ها! ماشین سنگین دستش بود. از ئی در تو نمی اومد. ئی هوا تخت سینه ...کت و کول و برو بازو میزون...سنگه از تو دیوار می کشید بیرون..پنجاه سالی از خدا عمر گرفته بود...زن و زول؟ حرفش م نمی زد..خُ هرکی یه اخلاقی داره کا...می گف آدم چه جور یه عمر خودشه پاسوز یه زن می کنه؟بووام اسمشه نهاده بود پیر پسر..بووام؟نه تو ئی عکس نیس. روزکار بود او روزی که ئی عکسه گرفتیم..شما می گین شیفت ما می گیم روزکار...شب کار...عصرکار..عامو قدرت در جوواب حرف بووام که بش می گف پیرپسر، بش می گف حالا تو که خودته اسیر ابیر زن و بچه کردی کجایه گرفتی کاکا؟بووام می گف شکر خدا پنشتا سهراب تو خونه م دارم سه تا گردآفرید...سرته درد نیارم،جنگ که شد یه روز عامو قدرت کل فامیله دعوت کرد خونه ش..گفتیم خدا چکارمون داره عاموقدرت؟ تو نگو عامو قدرت جممون کرده بود که حلالیت بطلبه...می گف همی فردا می خا بشینه پشت فرمون هیژده چرخش و یه راس برونه بره جبهه..همه مون پاک ماتمون برده بود..عامو قدرت و ئی حرفا؟! اما عامو قدرت راستی راستی عزمشه جزم کرده بود...خُ بعضی وختا یه چیزی به دل آدم حواله می شه .دس خودش که نیس..عامو قدرت تعریف می کرد می گف چن شبه یکی میا به خوابش و می گه قدرت، پنجاه سال سی خودت زندگی کردی، باقیشه بده به ما...بووام ازش پرسیده بود کی بود قدرت؟آدمیزاد بود؟پریزاد بود؟ عامو قدرت گفته بود نمی دونم کاکا. صورتشه ندیدم .یعنی نذاشت صورتشه ببینم. شایدم اصلن صورت نداشت. مو فقط اینه می دونم که نمی تونستم روحرفش حرف بزنم. انگارکن زبونم قفل شده بود کاکا...مو باید برم..حلالم کنین همه تون. کوچیک تا بزرگ..بدی ...خوبی..بشر جایزالخطان...همه مون اقرار کردیم که از چشمامون بدی دیدیم که از عاموقدرت ندیدیم.

عامو نجات ازش پرسید حالا ئی ماشین لندهور به چه دردشون می خوره کاکا؟ عامو قدرت گفته بودبلخره یه گوشه کارشونِ راه می ندازه.موبشون می گم حروم من و حلال شما...فرداش عاموقدرتِ از زیر کلام خدا رد کردیم . همه مون عین ابر باهار گریه می کردیم فقط خود عامو قدرت بود که می خندید..از گریه ی ما تعجب می کرد. می گف خدا یه جونی امانت داده به آدمیزاد هروخت م خودش صلاح بدونه پسش می گیره ئی خُ گریه زاری نداره...وختی رف، بووام خیلی غصه خورد می گف اگه زبونم لال یه بلایی سرش بیا اسمش تو ئی دنیای بی در و پیکررو هیچ آدمیزادی نیس..بگیر یه گور بی سنگ...یا یه سنگ بی نوم و نشون . اولاده که اسم بوواشه زنده می کنه..یه چن وختی از عامو قدرت خبر نداشتیم. .گاه گداری نامه ای یا پیغومی می داد البت...بعدش یه سال هیچ خبری ازش نداشتیم...یه شو اومد به خوابم. داشت تو یه باغ درندشت سرسبز سی خودش قدم می زد.یه دشداشه تنش بود. دشداشش از سفیدی برق می زد. دویدم طرفش . خودمه انداختم تو بغلش . دشداشه ش بو گل محمدی می داد. زدم زیر گریه . گفتم عامو قدرت بری چی نمیای سر بزنی بمون؟همه دلشون تنگ شده برات..گفت پاگیرم عامو..گفتم پاگیر کی عامو؟ پاگیر چی؟ تو که خودته اسیر زن و زول نکرده بودی مثل بووام..مثل عامو نجات..گف عامو پاگیری خَُ همه ش مال زن و زول نیس..آخرش مو نفهمیدم عامو قدرت پاگیر کی بود..یعنی خودش نگفت..

ئی کاکامه...کاکا بزرگه م ..اسمش رستم بود..تو پالایشگاه کار می کرد. بد نبود کار و بارش. بووام می خواس زود زنش بده . مث خودش که وختی تازه پونزه سالش بود زنش داده بودن. می گف می خام تا زنده م نوه نتیجه هام از سر و کولم برن بالا. دختر داییم ناف برش بود..بووام به دلش نبود.دل خوشی از تیرطایفه مادرم نداشت. می گف فیس و افاده این. به کونشون می گن دمبالم نیو بو می دی.. ننه م؟ خُ معلومه که پشتی دختر برادرشه می گیره دیگه. می گف دختره درسخونده س ..از هر انگشتش یه هنر می ریزه..فامیله..فامیل گوشت تن فامیله بخوره اسوخونشه دور نمی ندازه. غریبه کی دلش می سوزه سی آدم؟..آخرش؟ قسمت هم نشده ن..نه ئی که کسی سنگ بندازه جلو پاشون ها،..دختره یه شو ساق و سالم، سر نهاد سر بالشت صبش دیگه بلن نشد. انگار کن هفتاد سال جون به قالبش نبود....کاکام؟ نبودی ببینی سر قبرش چه می کرد. محشر کبرا..زور می زد که خودشه بندازه داخل قبر...آخرش هم دست نهاد سر کلام خدا که تا جون به قالبشه سرشه کنار هیچ زنی نذاره رو بالشت...چن سالی هم سر قول و قسمش موند..گذشت..ما آواره شدیم و در به در ئی شهر و او شهر..ماهشهر..اصفاهون...آباده..آخر سر هم شیراز..یکی به شوخی می گف هر مردی پا گذاشت تو شیراز  و عاشق نشد یا مرد نیس یا خیلی مرده!..کاکای مام قول و قسمش یادش رفت و دل و دینشه داد به یه دختر سبزه ی شیرین زبون ...تا یادم نرفته اینم بگم که بووام مایه که جاگیر کرد و خیالش راحت شد برگشت شهر خودمون. می گف  به غربت خوابش نمی بره.می گف نمی خوانم گور به غریبی بذارم. مادرمون هم فقط دو ماه دوری شوهرشه طاقت آورد.یه روز که هیشکدوم ما خونه نبودیم سر و چادر می کنه راه می افته طرف ترمینال که برگرده پیش بووام. یه راننده ی از خدا بی خبر چارتا چرخ ماشینشه از روش رد می کنه و تموم..خبر که بووام می رسه درجا سکته می کنه و...

غصه دارت کردم کا، می بخشی...داشتم از کاکام می گفتم حرف تو حرف اومد.اولش بگم که کاکام هیکلن با عامو قدرت مو نمی زد.کپی خودش بود. هموجور بالا بلند و رستم صولت ...انگاری پا قدم زن کاکام نحس بود سی کاکام..پاک بخت ازش برگشته بود. مریم، خواهرم می گفت دین و گناه منیجه دومن کاکامونه گرفته. منیجه اسم همو نومزاد ناکوم نامرادش بود.  چه حرفا؟!سرته درد نیارم ، کاکام دست به هرکاری زد سی درآوردن خرج زندگیش.آخر سر به فکرش رسید نون هیکلشه بخوره. تازگیا ریش بلند شه هم دوفاق کرده بود..شد پهلوون معرکه گیر شهر...زنجیر پاره می کرد..کامیون از رو سینه ش رد می کرد..تخته سنگ رو سینه ش می شکستن...راضی بود ..کاچی بعض هیچی..بدیش ئی بود که مامورا شهرداری خیلی بش گیر می دادن. خوبه چن دفه خرت و پرتاشه برده باشن  و دیگه هم بش پس نداده باشن؟گوشت با مونه کا؟..حالا از روزی بگم که او اتفاق افتاد و ما سیاه روز  شدیم.

زن کاکام تعرف می کنه که چن شب بود خوابای پریشون می دیدم. به کاکام که می گه بش می خنده می گه خواب زن چپه..صب او روزی که  قراربود او اتفاق بیفته ، کاکام هنوز پاشه از در خونه نذاشته بوده بیرون که صبر اومده بوده . زن کاکام بش گفته بوده بفرما، ئی هم سی صبرش...بعدش التماس التجا می کنه بلکه کاکام از خر شیطون بیا د پایین و قید کار اوروزو بزنه. کاکام محل سگ هم به حرف زنش نمی ذاره. ..او روز می ره یه جای دور از خیابون اصلی معرکه می گیره خیالش اینجا دیگه مامورا بش گیر نمی دن...هنو چن چشمه کار انجام نداده بوده که یه ماموری سرو کله ش پیدا می شه. سر کاکام دادمی کشه که بساطشه جم بکنه. کاکام بش می گه آقا مو که اینجا مزاحم کسی نیستم . راه هیشکی رو هم نبستم. ..خلاصه یکی ماموره بگه یکی کاکام، کاربیخ پیدا می کنه. ماموره در میاد فوش ناموسی می ده به کاکام.کاکام م خون جلو چشماشه می گیره، ماموره رو عین یه جوجه بلن می کنه رو سرش و  محکم می کوبش رو سنگچین خیابون و..تموم...دو سال پیش تقاص شد کاکام...

ئی سیاوشه..برادر سومی مون..خدا مظلوم تر و بی زبون دهن تر از ئی آدم خلق نکرده. حالا فکرشه بکن همچین آدمی یه روزپسین که از سرکار برمی گردونه خونه نه زنش زنده مونده نه امیدش نه آرزوش ، خونه ای که با قرض و قسط و خون دل خریده بوده. شده یه تل خاک....کجایه حالا؟! پرسیدن داره کا؟ کجا غیر دیوونه خونه؟..ها..وخت کنم سری بش می زنم. چه فایده کا؟ هیشکیه خُ به جا نمی یاره..می گن کارش شده ئی که صب تا شب سر فوشه بکشه به خودش..چه فوشایی!

ئی برزوئه..برادر کوچیکه مون.ته تغاری...عزیز دردونه بووام و ننه م . حال و روزش از همه ما بهتر بود. کاسب بود. خوشی زد زیر دلش . گفت الا و بلا باید برم اون ور آب ..پیش از او فریبرز و بیژن رفته بودن . فریبرزکانادا و داریوش استرالیا. ..به برزو می گفتیم حالا او دو تا بهونشون این بود که پاکسازی شده بودن و اینجا کار دیگه ای ازشون بر نمی اومد . تو چرا بی گدار به آب می زنی کاکا؟ گوش به حرفمون نداد. ..رفت . نشون به همو نشونی که شیش ماه بعدش مثل سگ پشیمون شد . حالا نه راه پس داره نه راه پیش..

ئی آبجی تهمینه س..نگمونم خدا هیچ موجودیه از ئی زن سیاه بخت تر خلق کرده باشه..سه تا شوور کرد .همه شون قربون یکی.

خیر از هیشکدومشون ندید. شوور آخریش مریض احوال بود . یه مرض بدی به جونش بود. خودش با همو مرض مرد و خواهر بدبخت مایه  مریض احوال با چارتا کور و کچل به امون خدا ول کرد....تهمینه حالا تو یه مانتو فروشی کارمی کنه.

ئی؟! به جاش نمیاری؟! خوب سیلش کن...نشناختیش؟! ئی خُ خودمم کا...در خدمتم...البت حق داری نشناسیم. راستیاتش بعضی وختا خودم هم به خودم می گم اردشیر ئی تویی کا؟!...روزگاره کا..داغون می کنه آدمه لاکردار...سگ مصب انصاف خُ نداره. خیلی سال هم نیس که ئی عکسه گرفتیم ها...ای ی ی! راضی  ام...راضی نباشم چه از دستم بر میاد. اگه پا رو دمم نذارن، اگه خون به دلم نکنن، یه لقمه نونی در میارم سی زن و بچه م. شکر!..کیا پا رو دمم می ذارن؟ کیا خون به دلم می کنن؟ همی همساده ها...همی ناسلومتی همشهریا که مثل خودم آواره ن. چه می گن؟ می گن تو با ئی آشغالا...ئی ظرفا یه بار مصرف غذا ، ئی شیشه و پلاستیکا که از تو آشغالدونیا جم می کنی که ببری بفروشی ،گند می زنی به زندگبمون ..خُ البت آشغال بو می ده کا..اسمش آشغاله...می گن آشغال  نمی گن عطر و گلاب که...آشغال هم مگه خوشبو می شه کا؟..نه ، ئی تنِ کفن بکنن تو بگو آشغال هم خوشبو می شه کا؟

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 77 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت