Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - بانوی پاریسی ما
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

بانوی پاریسی ما                           

   دانیال معین­ الدین

مترجم : فریده اشرفی

 

 

سهیل از دو سال پیش که در دانشکده­ ی حقوق دانشگاه یِیل١ درس می‌خواند، با هلن که دانشجوی دوره ­ی لیسانس همین دانشگاه بود، آشنا شد و گاهی با هم بیرون می­ رفتند. تابستان سال قبل، سهیل پس از پایان درس، به خانه‌اش در پاکستان برگشت، درحالی­که هلن سال آخر تحصیلش را می‌گذراند. توافق کرده بودند که موضوع آینده را تا پایان دانشگاه هلن مسکوت بگذارند- نه موضوعِ با هم ماندن­شان، بلکه موضوع کجا بودن­شان: در پاکستان، نیویورک یا جایی دیگر. سهیل تا حدودی خود را به پیوستن به کار و بار تجاریِ بی­دروپیکر پدرش متعهد می‌دانست- کارخانه­ ی شکر، مزرعه­ ها و یک عالمه کار دیگر. مدرک دانشگاهی هم راهی برای عقب انداختن یا انصراف کامل از این مرحله بود. سهیل پاییز آن­ سال را در خانه ­ی اعیانی خانوادگی­شان در شهر کراچی گذراند؛ در عمارتی تودرتو و بی‌قواره و آن‌قدر بزرگ که می‌توانست ارتباط با پدر و مادرش را که در خانه­ ی قدیمی ساکن بودند و او را در سوییت زیر درخت بسیار بزرگ انتهای باغ به حال خود رها می‌کردند، تحمل کند. وقتی به مادرش گفت که می‌خواهد برای دیدن هلن در تعطیلات کریسمس به پاریس برود، او لبش را گزید، اما حرفی نزد. چند روز بعد، سهیل او را تنها در اتاق نشیمن دید که چای می‌خورد و منتظر میهمان­هایش بود. مادر سهیل، بانوی زیبا و سرشناسی از خانواده ­ی فرهیخته و مشهور لاکناو بود و حالا در چهل ­وپنج سالگی همه­ ی افراد طبقه‌ای خاص در کراچی را می‌شناخت، به میهمانی‌های ناهار و شام و بازی چوگان و تمام عروسی‌های باشکوه و مد روز می‌رفت، بیشتر اوقات با هواپیما به لاهور و اسلام‌آباد می‌رفت و تابستان‌ها را در لندن می‌گذراند.

 

زمستان‌ها، گرمای اتاق‌های خانه‌اش با شومینه ­ای فراهم می­ شد که دم غروب روشن می‌شد؛ تابستان‌ها، اتاق­هایش بسیار خنک نگه داشته می‌شدند. در برخی از شب‌ها که آن­ها را شب‌های بد می‌نامید، قرص خواب آور می­خورد که باعث به ­وجود آمدن گودی­ های کبودی زیر چشم­هایش می­ شد. پرتره­ای از او در اتاق غذاخوری میهمان­ ها به دیوار آویزان بود و او را لم ­داده روی مبلی راحتی نشان می‌داد، یک کفشش از پای زیبا و ظریفش آویزان بود، انگار پایش را تاب می‌داد، پوستش مخملی و یکدست سفید بود؛ تنبل و خطرناک به ­نظر می‌آمد، انگار در کمین­گاه انتظار می‌کشید و طعمه­ ی این دام، خودش بود.

 

گفت: «سلام عزیز دلم. بیا با من چای بخور.» با ساری ابریشمی سبزش روی کاناپه نشسته و پاهایش را جمع کرده بود، موهای مشکی‌اش را سفت و یکدست به عقب کشیده بود. «درست و حسابی تو رو نمی‌بینم.»

 

سهیل از دیدار با او پرهیز می‌کرد، نمی‌توانست سؤال‌های او درباره­ ی آینده‌اش را تحمل کند- سهیل هنوز داشت جا می‌افتاد، دو روز در میان به دفتر اصلی تجارت خانوادگی­شان می‌رفت تا چند ایمیل بزند و نیویورک تایمز را به ­صورت آنلاین بخواند. سهیل با آن جسارت و اعتمادبه‌نفس متزلزلی که داشت، متوجه­ ی شخصیت قاطع و تزلزل‌ناپذیر مادرش بود.

 

سهیل ساندویچ پنیر و خیار درست کرده بود و یکی پس از دیگری آن­ها را می‌بلعید.

 

«چرا یه بشقاب برنمی‌داری؟ از وقتی رفتی امریکا رفتارت بدتر هم شده.» بشقابی برداشت و دستمال ­سفره زیر آن گذاشت و به دست سهیل داد. «سهیل، می‌خوام یه خواهشی ازت بکنم.» پس از آن سرزنش مادرانه، درخواست­ اش تقریباً عشوه­ گرانه بود.

 

سهیل که ساندویچ دیگری را گاز می‌زد، یک ابرویش را بالا برد.

 

«دلم می‌خواد بابات به تعطیلات بره، زیادی به خودش فشار میاره. توی لندن همیشه کسل و بی‌حوصله می‌شه. فکر کردم شاید بیایم پاریس.» این را با خوشحالی گفت. «فقط یک هفته، می‌دونم شما می‌خواین تنها باشین. یادته وقتی توی رُم بودیم، چقدر خوب بود؟ همین چند روز پیش بابات یاد اون مسافرت افتاد. ببین چقدر خوشش اومده.»

 

سهیل محتاطانه جواب داد: «من از ماه ژوئن هلن رو ندیده‌ام. این­جوری انگار یکی مادرشو با خودش ببره ماه­ عسل.»

 

«وای، ما که با شما کاری نداریم. تازه، منم دلم می‌خواد هلن رو ببینم. اصلاً متوجه نمی‌شین ما هم اون­جا هستیم. من یه آپارتمان پیدا کرده ­ام.»

 

سهیل با اکراه رضایت داد؛ چون به­ طورکلی، مادرش هر کاری را دلش می‌خواست، به هر صورت ممکن انجام می­داد و دلیل دیگرش هم این بود که خودش می‌خواست حتماً و به­ زودی هلن را به مادرش معرفی کند تا آشنایی آنها مقدمه ­ی رسمیت روابط­شان شود.

 

 

 

سهیل آپارتمان یکی از دوستان دوران کودکی‌اش را قرض گرفت که او هم پسر کارخانه‌داری پاکستانی بود و چند سال گذشته را بیشتر در پاریس گذرانده و نویسنده بود- هرچند درواقع چیزی نمی‌نوشت. سهیل دو روز زودتر از هلن به پاریس رسید، آپارتمان را تمیز کرد، ملافه‌هایی را که از گالری لافایت خریده بود، روی تختخواب‌ها کشید و از فروشگاه‌های گران‌قیمت و جمع‌وجور سَن­لویی­لیل موادغذایی و نوشیدنی خرید. بعد از برداشتن هلن از فرودگاه، با او به خانه آمد و چمدان او را که روی سرش گذاشته بود، در راه­ پله­ ی پیچ­ درپیچ و تنگ به اتاق زیرشیروانی طبقه­ ی ششم، به این­طرف و آن‌طرف می‌کوبید. هلن از این کارهای سهیل خیلی خوشش می‌آمد، از اینکه او حالت بازیگوشانه ­ای پیدا کرده بود و دلش می‌خواست کمی مسخره باشد. وقتی بالاخره جلوی درِ اتاق رسیدند، نفس ­نفس ­زنان چمدان را روی زمین گذاشت و با حرکت تندِ کلیدِ گِرد و عجیبی در را باز کرد- برخلاف کلیدهایی که در امریکا بود.

 

هلن، دختر زیبایی که بی‌هیچ تردیدی امریکایی بود، جلوی در ایستاد، موهای کوتاهش را با گُلِ سَری از جنس لاکِ لاک‌پشت بسته بود. او در دبیرستان و بعد در کالج، بین کتاب‌ها و در کتاب‌ها زندگی کرده و بورس تحصیلی دانشگاه یِیل را دریافت کرده بود. پاریس رؤیایی از دوران کودکی او بود؛ از زمانی که مادر مجردش نمی‌توانست در جایی آرام بگیرد؛ در اروپا که به­ هیچ ­وجه. تا وارد اتاق شد، به­ سمت پنجره رفت، آن را باز کرد و به صومعه و بعد آن­طرفِ رود سِن، به پَنتیون و آن­سوی شهر نگاه کرد. یاد عبارتی افتاد- نیاز سرکش و دیوانه­ کننده ­ی من- عبارت دیگری از یک کتاب. دوست نداشت سهیل متوجه ­ی آن بشود. دوباره باران شروع شده بود و موج­ موج آب بر پشت ­بام‌های پوشیده با سنگِ لوح می‌ریخت.

 

 

 

با بی‌میلی از کنار درخت کریسمس جلوی نوتر دام گذشتند و سپس در ساحل چپ رود سِن از بین چراغ‌های جلوی اسکوترها و ماشین‌ها به راه­شان ادامه دادند؛ در تاریک و روشن هوا، جمعیت باعجله به خانه می‌رفتند، توریست‌ها همه جا عکس می‌گرفتند؛ پاریسی ­ها با سرهایی پایین انداخته راه می‌رفتند. خیابان‌های خیس برق می‌زدند. هلن مجذوب چشم‌اندازهای این شهر شده و بسیار سریع و به ­طور کاملاً متفاوتی راه می‌رفت.

 

قایق باری درازی، خلاف جریان آب، دودکنان و به ­سرعت گذشت و در تاریکی شب پنهان شد؛ کابین پرنور ناخدا، بالای آن آب‌های سیاه و سرد، گرم و شادی ­بخش به ­نظر می‌رسید.

 

هلن متفکرانه گفت: «می‌دونی، رود سِن پاریس رو به دو قسمت تقسیم نمی‌کنه، درواقع دو طرف شهرو کنار هم نگه می‌داره. پهنای مناسب و خوبی داره، یه چشمه­ی کوچیک نیست، یه مکان عمومی تو دل یه شهره.»

 

«یه تصویر فوق‌العاده! این رود پاریس رو به دو قسمت تقسیم نمی‌کنه.»

 

هلن گفت: «این برای تو باشه. برای شعر بعدیت.»

 

پدر و مادر سهیل در آپارتمانی در اسکله­ ی گراند آگوستن، مشرف به رود سن ساکن شده بودند. سهیل و هلن به طبقه ­ی دوم ساختمان رفتند، در را پیدا کردند و درست لحظه‌ای که سهیل زنگ زد، صدایی به گوش رسید: «اومدم.»

 

مادر سهیل در­حالی­که گونه‌اش را جلو می‌آورد تا سهیل او را ببوسد، گفت: «سلام عزیز دلم.» و به هلن که پشت سر او ایستاده بود نگاه کرد. صدای دو رگه­ ی­ گیرایی داشت و بسیار ساده لباس پوشیده بود، تونیک نخی سفید که با نخ هم­رنگ گل‌دوزی شده بود و شلوار.

 

هلن دستش را جلو آورد، با کف دست صافِ صاف و مستقیم، و بی‌ریا به چشمان او نگاه کرد. «خانم هارونی، سلام. هلن هستم.»

 

«منم رفیعه هستم. خوش اومدی.» لبخندی خشک و رسمی روی صورتش کار گذاشته بود.

 

پدر سهیل یک طرف ایستاده بود؛ مردی ریزنقش با سبیلی کوچک که لباس­اش را بادقت انتخاب کرده بود؛ کت ­وشلوار و جلیقه­ ی تویید ضخیم و کراواتی به­رنگ ملایم و کفش‌های قهوه‌ای روشن بسیار براق و چشمگیر. وقتی کت هلن را می‌گرفت، گفت: «خوش اومدین، خوش اومدین. ممنون که اومدین.» اما حرف‌های او غیرارادی و بدون ارتباط با فرایند ذهنی‌اش به­ نظر می‌رسید. پس از آویزان کردن کت به چوب­ لباسی، بادقت به هلن نگاه کرد، با چشمانی زیرک و هشیار. سهیل کتش را روی صندلی نزدیک در انداخت.

 

سهیل در این آپارتمان که سقفی بلند و لوازمی اندک اما کافی داشت، چشم گرداند و گفت: «خیلی  قشنگه.» از استریو صدای زنی به­گوش می‌رسید که به زبان فرانسه می‌خواند. مادرش شمع‌ها را روشن کرده بود.

 

پدرش گفت: «سرتیپ حاضری صاحب این آپارتمانه.» و دوباره روبه‌روی شومینه نشست.

 

رفیعه و هلن به اتاق نشیمن رفته بودند. مادر خم شد و به گردنبند هلن نگاه کرد که طرح قبیله ­ای افغانی از جنس نقره با سنگ لاجورد داشت. و گفت: «قشنگ نیست.»

 

«سهیل اینو به من داده. یکی از چیزهاییه که خیلی دوستش دارم.»

 

رفیعه برگشت و با لبخند به سهیل گفت: «برای خودت و هلن هر چی می‌خوای بیار- توی آشپزخونه هست.» و رو به هلن کرد و گفت: «بیا اینجا کنار من بشین.»

 

 

 

سهیل با دو لیوان از آشپزخانه بیرون آمد. پدرش روی کاناپه نشسته و لیوانش را روی زانویش گذاشته بود و باوقار و متین به این‌طرف و آن‌طرف اتاق نگاه می‌کرد. رفیعه شروع کرد.

 

«به سهیل قول دادم ناراحتش نکنم، نگم که چقدر درباره­ ی تو شنیدم.» وقتی می‌خندید روی گونه‌هایش چال می‌افتاد. «اما راست می‌گم، اون یکسره درباره ­ی تو حرف می­زنه، این خیلی خوبه.»

 

سهیل گفت: «مامان، خواهش می‌کنم. این باعث می‌شه من یه پسربچه­ ی پونزده­ ساله به­نظر بیام.»

 

«این واقعیت محضه. اما چرا نباید بگم، این خیلی خوبه که تو رو خوشحال می‌بینم. فقط خواهش می‌کنم برای غذا به من کمک کن. لیوانت رو بیار.»

 

وقتی مادر و پسر به آشپزخانه رفتند، هلن صدای پچ‌پچ رفیعه را شنید که می‌گفت: «اما سهیل، اون خیلی خوشگله.»

 

 

 

هلن با آقای هارونی که انگار علاقه‌ای به حرف زدن نداشت، تنها ماند. او بی ­اعتنا به شومینه نگاه می‌کرد، لیوانش عرق کرده بود. هلن با دودلی لیوان را از سهیل گرفته بود اما حالا جرعه‌ای از آن نوشید تا آرامش بیابد. او تقریباً صاف و روی لبه­ ی مبل نشسته بود.

 

آقای هارونی که هنوز نگاهش به شومینه بود و انگار بادقت آن را بررسی می‌کرد، گفت: «سهیل توی یِیل خیلی خوشحال بود.» هلن منتظر کلمات بیشتری شد، اما مثل اینکه پدر با این اظهارنظر که آن را مانند هدیه‌ای شایسته، روی میز بین خودشان قرار داد، راضی بود.

 

«آقای هارونی، واقعاً همین­طور بود. از وقتی شناختمش، خوشحال بوده.»

 

هلن می‌خواست تا حد امکان با پدر­ومادر سهیل روراست و صادق باشد.

 

«خواهش می‌کنم منو امجد صدا کنین.» پارچه ­ی تویید کلفت کت­وشلوارش و کوچکیِ دست و پایش باعث می‌شد که به ­نظر هلن شبیه یک اسباب­ بازی قیمتی باشد. او خیلی آرام و آهسته صحبت می‌کرد.

 

هلن تصمیم گرفت ادامه دهد و حتی همین توان گفتگو را حفظ کند. «زندگی اون توی پاکستان خیلی فرق می‌کنه، دست کم تا جایی که من می‌دونم. اما سهیل یه جنبه­ ی امریکایی هم داره، همون چیزی که من به­ عنوان امریکایی فکر می‌کنم. اون خیلی مهربونه- منظورم این نیست که امریکایی‌ها مهربونن، اونا مهربون نیستن. اما مهربون بودن در جایی که نظم و ترتیب وجود داره، آسون‌تره.»

 

هلن سکوت کرد، جرعه‌ای از نوشیدنی ­اش خورد و یک لحظه صبر کرد.

 

آقای هارونی گفت: «ادامه بده.»

 

«سهیل با مامانم خیلی جور شدن، بااینکه مامانم توی یه شهر کوچیک تو کِنِتیکِت، مُنشیه و خونه‌ای با چند تا گربه و یه باغچه داره. سهیل این چیزها رو دوست داره. اولش فکر می‌کردم وانمود می‌کنه، اما این‌طور نبود.»

 

«اونجا یه کشور فوق‌العادس. کاری وجود نداره که شما نتونین انجام بدین، هر چیزی به فکرتون برسه عملی می­شه. من مردم کشورت رو بی‌اندازه تحسین می‌کنم.» جرعه‌ای نوشید، صدای تلق­ تولوق تکه‌های یخ لیوان درآمد. «خیلی از جوون‌های ما دل­شون می­خواد تو کشور شما زندگی کنن- فکر می‌کنم سهیل هم همین­طوره.»

 

هلن بااحتیاط گفت: «درباره‌اش حرف می‌زنه. اما درباره­ ی پاکستان هم خیلی حرف می‌زنه. اولین بار که دیدمش، چند ساعت از پاکستان برام تعریف کرد.»

 

«اما خودت چی؟ تو دوست داری چی‌کار کنی؟»

 

«دلم می‌خواد دکتر بشم. تازه برای دانشکد­ه ­ی پزشکی درخواست فرستادم.» هلن با گفتن این حرف، سرخ شد، سرخی صورتش به‌طور نامساوی روی گونه‌هایش نشست.

 

«برای دانشگاه ایست کوست٢؟»

 

«شاید، تو نیویورک. وقتی کوچیک بودم، مامانم با ماشین منو به شهر می‌برد، به موزه ی تاریخ طبیعی یا موزه­ ی متروپولیتن یا بعضی وقت‌ها فقط قدم می‌زدیم و فروشگاه‌ها و مردم رو تماشا می‌کردیم. همیشه دلم می‌خواسته اونجا زندگی کنم.» هلن دوباره سکوت کرد، متوجه بود که شاید درمانده و بدبخت به­نظر برسد. «اونجا طوریه که انگار مرکز همه چیزه، البته اون­طوری که قبلاً بود، نیست؛ اونجا امنه، تمیزه، می­تونی نصفه شب هم توی پارک قدم بزنی.»

 

پدر با چهره‌ای بی‌حالت به هلن نگاه کرد. «شاید سهیل بتونه یه شعبه از شرکت ما رو اونجا تأسیس

 

کنه.»

 

سهیل که آمده بود و آخرین بخش این گفت‌وگو را شنیده بود، روی دسته­ی مبل هلن نشست، دستش را روی شانه ­ی او گذاشت و گفت: «هلن، حالا اینو دیدی. خیلی کم مونده بابام سر شوخی رو هم باز کنه.» به جلو خم شد و لیوان خالی پدرش را برداشت. «فقط بهت بگم که این آدم، بیشتر از تعداد گربه‌های مادرت، کارخونه داره. مواظبش باش. چسبیده به اسم، مقام و شماره سریال.»

 

آقای هارونی به نشانه ­ی تحسین و قدردانی لبخند می­زد.

 

هلن با لحنی دلبرانه که برای خودش هم ناآشنا بود، گفت: «پس حالا که هر دومون دنبال یه چیز هستیم. چرا باید مواظب باشم؟»

 

 

 

سر میز کوچکی که زیر لوستری مدرن با نوک‌های تیز و مزین به برگ‌هایی طلایی رنگ بود، غذا خوردند، آقای هارونی کاسه‌ه ای آنها را با غذای دریایی زعفرانی و خوش ­عطری پر کرد. رفیعه از نوک قاشقش غذا را چشید و گفت: «خوشمزه­ اس. از کِنتیسونس گرفتیم- ظاهراً یه جای جدید و شیکه.» سهیل لیوان همه را پر کرد و چراغ‌ها را خاموش کرد تا میز فقط با نور شمع روشن باشد.

 

یک قایق روباز توریستی آرام‌آرام روی رود سن پیش می‌رفت؛ ردیف نورافکن‌هایش، ساختمان‌های تاریخی کنار اسکله را نشانه رفته و از لابه‌لای پشتْ­پنجره­ای­ها طرح‌هایی نورانی روی دیوار اتاق نشیمن انداخت. چند لحظه بادقت و احتیاط سوپ داغ را خوردند.

 

هلن حس کرد باید سکوت را بشکند. درست لحظه‌ای که داشت شروع به صحبت می‌کرد، رفیعه به­سمت او برگشت.

 

«می‌دونی سهیل تقریباً توی پاریس به دنیا اومده؟» یک قاشق سوپ خورد و زیرچشمی به هلن نگاه کرد. «من برای زایمان به لندن رفته بودم و خیلی گنده شده بودم، حس می‌کردم اندازه­ ی فیل شدم- خلاصه، از امجد خواهش کردم سری به من بزنه و کمک کنه یه مقدار وسایل عجیب­ وغریب انتخاب کنم. فکر می‌کردم درست فردای روز زایمان، به هیکل زمان دختری­ام برمی‌گردم.»

 

سهیل به هلن لبخند زد، چهره‌اش بین شعله‌های لرزان دو شمع قاب گرفته شده بود. «می‌دونی، این یکی از قصه‌های طولانی مادرمه- همراه این حقیقت ساده که اون هیچ‌وقت از بابام خواهش نمی‌کنه. اگه گفته بود به بابام دستور داده به پاریس برن، ممکن بود درست باشه.»

 

«به ­هرحال، تو تقریباً اینجا به دنیا اومدی، توی هتل دونگلیتِر.»

 

سهیل گفت: «کاش این اتفاق افتاده بود. به دنیا اومدن تو لندن، برای یه پاکستانی تقریباً به اندازه­ ی به دنیا اومدن تو لاهور هیجان‌انگیزه. پاریس هم پرجاذبه و مسحورکننده بود.»

 

رفیعه سرش را به­ سمت هلن کج کرد. «تو دوست داشتی کجا به دنیا می‌اومدی؟»

 

«هیچ­وقت به این موضوع فکر نکردم. اولین باری که سهیل رو دیدم، از من پرسید دوست دارم کجا دفن بشم.»

 

«از هفت سال پیش، این جمله رو هیچ­وقت فراموش نکرده.» مثل اینکه سهیل برای پر کردن جاهای خالی این گفت‌وگو، اولین حرفی را که به ذهنش خطور کرد، به زبان آورد.

 

«سهیل، مسخره نباش! امجد، شما دوست داشتین کجا به دنیا می ­اومدین؟»

 

پدر که سوپ ­اش را با آرامش و خونسردیِ مشتر­ی­هایِ دائمیِ کافه‌ای شلوغ می‌خورد، بدون بلندکردن سرش، از زیر ابروها به آنها نگاه کرد و گفت: «فکر کنم توی شادترین خونه‌ای که می‌تونه وجود داشته باشه. اما فکر کنم توی هند که نه. تو اروپا هم، نه. شاید، تو امریکا.»

 

هلن از این حرف خوشش آمد و آزردگی‌اش از گفت­وگو بین مادر و پسر که بسیار ساختگی به­نظر

 

می‌رسید تسکین یافت؛ انگار آنها نمایشی اجرا می‌کردند و در نمایش­شان او را نادیده می‌گرفتند.

 

پرسید: «چرا امریکا؟» صورت بیضی­ شکل ­اش نور شمع‌ها را منعکس می‌کرد.

 

آقای هارونی که هنوز قاشق دستش بود، ساعدهایش را روی میز گذاشت و یک لحظه به سایه ­ی سر همسرش که روی دیوار روبه ­رو افتاده بود، نگاه کرد. «می‌دونی، یا درست‌تر بگم، فکر کنین من تو خانواده ­ی مرفه و ثروتمندی به­دنیا اومدم. تو تمام زندگی خوشبخت بودم، کسب­ وکار موفقی دارم، هیچ مشکل و غم­ وغصه ­ای  نداشته ­ام، من و همسرم راضی و خوشبخت هستیم و یه پسر خوب و فوق‌العاده داریم. گاهی حس می‌کنم تنها چیزی که من به­دست نیاوردم، احساس آزادی کامل بود؛ همون کاری رو انجام بدم که دوست دارم، جایی برم که دوست دارم و طوری رفتار کنم که دوست دارم. به ­گمانم تا حالا فقط یه امریکایی تونسته اینو احساس کنه. کمر شما زیر بار خانواده خم نمی‌شه، کمر شما زیر بار تاریخ خم نمی‌شه. الان اگه من فرار کنم و به قطب جنوب برم، یه روز یه تاجر پاکستانی سینه‌خیز وارد ایگلوی من می­شه و می‌پرسه من پسرعموی ک. ک. هارونی هستم؟»

 

رفیعه دستش را روی دست او گذاشت. «عزیز من، تو دیگه برای تغییر دادن زندگی‌ات زیادی پیری. امریکایی‌ها هم آزادتر از دیگران نیستن. فقط به این دلیل که یه امریکایی به کانزاس یا وایومینگ فرار می‌کنه، به این معنی نیست که هر چی رو که هست، پشت سرش می‌گذاره و میره. اونم مثل همه­ ی ما با خودش یه چیزهایی می‌بره.»

 

او رو به هلن کرد و گفت: «بذار از تو بپرسم. تو فکر می‌کنی آزادی؟»

 

«هنوز سن­ وسال زیادی ندارم که اینو بدونم. فکر کنم بیشتر دخترها تو بیست ­ویک ­سالگی فکر می‌کنن  آزادن.»

 

سهیل گفت: «عالیه!» لیوان خودش و پدرومادرش را پر کرد؛ هلن دستش را روی لیوانش گذاشت.

 

یک دقیقه بعد، آقای هارونی بلند شد و ظرف‌های غذا را جمع کرد. جلوی سهیل را که می‌خواست بلند شود و به او کمک کند، گرفت و گفت: «نه، نه، تو بشین. بذار من این کارو بکنم.»

 

«باید قبول کنی دیگه، بابام خیلی خوب بار اومده. حتی آشپزی رو دوست داره

 

هلن که شاید از تأثیر غذا و نوشیدنی کمی آرام‌تر شده بود، به حرف‌های سهیل و مادرش درباره ­ی برنامه­ های چند روز آینده­ شان گوش می‌داد؛ رفتن به موزه‌ها و نمایش باله در شب کریسمس. رفیعه کمی لهجه ­ی انگلیسی داشت، اما ملایم‌تر از خود انگلیسی‌ها و خوش آهنگ­ تر- انگار این لهجه به ­عنوان یکی از ویژگی‌های فردی­ اش، با شخصیت ­اش به ­وجود آمده بود. هلن فکر کرد، پس سهیل این‌طور بزرگ شده. از خودش می‌پرسید زیر این حالت خشک و نچسب شخصیت رفیعه چه چیزی وجود دارد- زنی تا این اندازه باابهت، نه تنها در سخن گفتن، بلکه در رفتارش، حالت حرکت دادن دست‌هایش، زاویه ­ی نگه داشتن سرش. در هر صورت، هلن با رفیعه کنار می‌آمد، آنها به صلح می‌رسیدند.

 

 

 

به­ محض اینکه دسرشان را تمام کردند، سهیل بلند شد که بروند و از خوردن قهوه هم صرف­ نظر کرد.

 

رفیعه با صدایی محتاط گفت: «هنوز مجبور نیستین برین. تازه ساعت نُه و نیمه.»

 

آقای هارونی از پنجره بیرون را نگاه کرد و با اصرار به هلن شال قرض داد. «می‌دونی که هوا خیلی سرده. اینم قشنگه، رنگ قرمزش با لباست جوره.» و گره جدیدی را به هلن یاد داد.

 

هوا واقعاً خیلی سرد شده بود و با اینکه هنوز خیلی زود بود، خیابان‌ها خالی بودند، کسی در رستوران‌های کنار اسکله نبود.

 

هلن گفت: «خوب بود.» اول قصد داشت این را به­ عنوان سؤال مطرح کند.

 

«ای کاش، ای کاش اونا نیومده بودن. این دیگه خیلی زیادی بود.»

 

«مادرت خیلی تو رو دوست داره. دلش می‌خواست بمونیم. این یه کم ناراحت‌کننده بود. می‌ترسه من

 

تو رو از اونا دور کنم.»

 

«وای خدایا، بابام با اون شال ­اش! وقتی کوچیک بودم، هر شب بعد از دوش گرفتن، با موهای خیس برای گفتن شب ­به ­خیر به اتاق پذیرایی می‌رفتم- اونا هر شب مهمون داشتن؛ و بابام خدمتکار می‌فرستاد تا با حوله موهای منو خشک کنه. همین، اون کارها یعنی پدرومادر بودن. این کارو خیلی بد انجام می‌داد، بدون هیچ ظرافتی، فقط به خاطر اینکه نمی‌دونست چطور به من دست بزنه یا چطور یه پدر بچه‌شو نوازش می‌کنه.»

 

هلن بازوی او را گرفت و فشار داد و به او تکیه کرد؛ آنها به­ سرعت کنار رودخانه قدم می­زدند، نوتر دام از ایل­دولاسیته جلوه­ گری­ می­کرد. هلن گفت: «اونا از من خوش­شون اومد؟ رفتارم خوب بود؟»

 

«خیلی خوب بودی، عزیز دلم. من به تو افتخار می‌کنم.»

 

هلن می‌دانست که او کاملاً صادق نیست. گفت: «حس می­کنم انگار دوست شیطونِ هم ­محلیِ سهیل هستم.»

 

«خیلی هم این‌جوری نیست.»

 

آپارتمان اول گرم بود، بعد از اینکه کت ­های گرم­شان را درآوردند و روی زیراندازهای ژاپنی لم دادند،  هوا دیگر زیادی گرم شد. هلن شمع‌ها را روشن کرد و روی میز بالای سرشان گذاشت و با نور نارنجی­رنگ اتاق، آرامش پیدا کردند.

 

کمی بعد، سهیل پنجره را باز کرد و هوای سرد و لذت‌بخش وارد اتاق شد و پرده‌های توری را به هوا بلند کرد و شعله ­ی شمع‌ها را به پِت­پِت انداخت. باران نم‌نم می‌بارید. سهیل کنار پنجره ایستاده و به شهر نگاه کرد، هلن هم به او؛ و فهمید که خیلی خیلی سهیل را دوست دارد.

 

 

 

صبح روز بعد، هلن و سهیل کنار رود سردِ سن قدم می­زدند. بین قلوه­سنگ‌های کف اسکله چاله‌های آب کوچک یخ زده بودند، با لبه‌هایی ناهماهنگ و مرکزی سیاه‌رنگ؛ همین‌طور که آفتاب روی آنها می‌تابید، یخ نرم می­شد و زیر پای رهگذران می‌شکست. آسمان آبی بر بلندای بی‌کران شهر پاریس ایستاده بود. هلن پوتین پاشنه ­بلند و دامن پشمی بلند پوشیده بود. هر کدام از دوستانش در دانشگاه یِیل چیزی به او قرض داده بودند، کت ملوانی که آن روز پوشیده بود، چند تکه زیورآلات کوچک و خرده ­ریزهای دیگر. سهیل همان کفشی را پوشیده بود که هلن به آن کفش جالب می‌گفت- سهیل یک عالمه کفش داشت- و شلوار جین و پالتوی بلندی از پشم شتر.

 

جلوی قایق مسکونی چوبی کِرِم رنگی ایستادند که خط آب آن سیاه شده بود و داخل آن از پنجره‌های مشبکی که در پهلوهایش تعبیه شده بود، دیده می‌شد.

 

سهیل گفت: «بیا همین الان یکی از اینها بخریم و توش زندگی کنیم.»

 

هلن به ­شوخی گفت: «من می‌تونم. اما ما می‌خوایم گوسفند و خرگوش پرورش بدیم و بار خودمونو ببندیم.٣» هلن بیشتر اوقات این سطر از کتاب استاین­بک را به­کار می‌برد. دست کوچکش را که دستکش بدون پنجه تقریباً آن را پوشانده بود، در دست سهیل گذاشت و چرخید تا روبه­ روی او بایستد و گفت: «تو یه عالمه  طرح و برنامه ­ی عجیب و غیرممکن داری.»

 

از پل کنکورد از اسکله بیرون رفتند و وارد شانزه­ لیزه شدند. برگ‌هایی که زیر درخت­ ها ریخته بود، از باران روز پیش بوی تندی می‌دادند. از جلوی جوانی رد شدند که شاه ­بلوط می‌فروخت و آنها را روی زغال‌های داخل سینی­ ای که از پیت ­حلبی بریده بود، گرم نگه می‌داشت و سینی را روی کارتنی مقوایی گذاشته بود که کار عایق را می­کرد و پاهایش را به زمین می‌کوبید. سهیل هلن را به سمت خودش کشید و آهسته در گوشش گفت: «این یکی از آدم‌های منه، اهل پنجابه، از پاکستان اومده.»

 

مرد جوان که یکسره پاهایش را به زمین می‌کوبید و با لباس کم و نامناسبش از سرما می‌لرزید، پاکت  شاه ­بلوط را جلوی آنها گرفت.

 

هلن گفت: «یه کم امتحان می‌کنم.» از کیفش یک یورو درآورد و پول آن را حساب کرد.

 

از پارک کوچک بیرون رفته و در پیاده‌رو راه افتادند و در انتهای خیابان شانزه ­لیزه چشم­شان به “تاق پیروزی” افتاد که در آن خیابان به­ طرزی غیرطبیعی بزرگ جلوه می­کرد.

 

سهیل گفت: «یه قسمت از شعر مریل٤ هست که می‌گه، ... ببین نوک زبونمه ها، ... یه چیزی درباره­ ی عشاقی که به ماه عسل اومدن و دست­ دردست هم تو خیابون شانزه­ لیزه قدم می­زنن.» سهیل حافظه‌ای عالی داشت که اخلاق کاریِ کم‌اهمیت او در دانشکده­ ی حقوق را جبران می‌کرد. چند لحظه بعد، با صدای بلند و از حفظ شروع به خواندن کرد.

 

         

 

          می­خرامد این شهر با هر چه به تخیل من باز می ­گردد

 

    همچون شهرهایی که از آسمان می ­نگریم

 

دود و جرقه­ای اندک، از آنِ رهگذری­ست

 

که به مقصد دیگری می ­اندیشد.

 

    حال هنگام خرامیدن دلدادگان نیست،

 

    با دستانی گره ­خورده در شانزه­ لیزه،

 

    تنها نیازی ناشناخته به برپا ساختن خانه ­ای­ست 

 

    بیرون از این زندگی سپری ­شده

 

    به دور از عشقی که به انتها رسیده.٥

 

 

 

خواندن شعر به پایان رسید و او روی نیمکت نشست. خورشید با نور شدیدی از پشت ابرها بیرون آمده بود.

 

«خیلی قشنگه، عزیزم. دوباره بخونش.»

 

وقتی سهیل شعر را می­خواند، هلن به او و نیم­رخ زیبا و تیره­اش نگاه می­کرد، بعد دستش را در موهای پرپشت و مشکی پشت گردنش برد.

 

هلن آهسته گفت: «معنی­ اش چیه؟»

 

 

 

شب بعد، شب کریسمس بود و رفیعه برای نمایش باله­ ی «زیبای خفته» در گارنیه بلیت گرفته بود. هلن اول لباس‌ها و بعد کفش‌هایش را عوض کرد و زمانی که وارد سالن شدند، آقا و خانم هارونی را دید که در لابی منتظر آنها بودند. رفیعه ساری سورمه‌ای ­رنگی از جنس ابریشم موج­دار پوشیده و شال پشمینه ­ی کارشده ­ی سنگین و بلندی انداخته و گوشواره‌های زمرد صیقلی و تراش­خورده، به­ شکل قطره و به بزرگی حبه ­ی انگور به گوش ­اش آویزان کرده بود. آقای هارونی به­ طور معناداری به ساعت مچی‌اش نگاه کرد.

 

رفیعه در پاسخ به عذرخواهی هلن گفت: «عزیز دلم، خوبه، اشکالی نداره. ما هم داشتیم مردم رو نگاه می‌کردیم. این لباس­ها عالی هستن.»

 

هلن پیراهنی زرد­رنگ انتخاب کرده و گوشواره‌های آویز جواهرنشان سفیدی به گوش­ هایش زده بود که رفیعه به ­عنوان هدیه ­ی زود هنگام شب کریسمس به او داده بود. نگرانی و اضطراب او روی چهره ­ی پُرِ دخترانه ­اش آشکار بود.

 

رفیعه لبخند زد و چال گونه­ هایش را نشان داد. سپس گفت: «تو باعث می­شی آرزو کنم کاش دوباره بیست‌ساله می‌شدم.»

 

آنها با جمعیت از پله‌ها بالا رفتند، هلن خیلی مراقب پیراهن بلندش بود، می‌ترسید پایش به لبه­ ی آن گیر کند، به­ خصوص جلوی چشم این همه آدمی که توجه‌شان به رفیعه جلب شده بود.

 

خانواده­ ی هارونی در طبقه­ ی دوم، لژ مخصوص داشتند. آقای هارونی که در راهروی پشت جایگاه ایستاده بود، درحالی­که پالتویش را بادقت به جالباسی آویزان می­کرد گفت: «خانم‌ها، شما روی صندلی‌های جلو بشینین.»

 

هلن اعتراض کرد اما بعد تسلیم شد و بادقت و به ­طرزی مرتب و آراسته روی یکی از آن صندلی‌های کوچک و ناراحت نشست که با مخمل سرخ ملایم، هم­رنگ با دیوارها روکش شده بود. نوازندگان در جایگاه ارکستر سازشان را کوک می­کردند و صداهای تیز و گوش‌خراش سازهای زهی، پچ‌پچ­ های همهمه ­مانند جمعیت را تحت‌الشعاع قرار می‌داد.

 

نمایش شروع شد- با طراحی حرکات از نوریف٦، کاری بسیار ظریف و استادانه. در ابتدای شروع نمایش، دنبال کردن داستان برای هلن مشکل بود چون از نسخه‌ای که او تا به ­حال دیده و خوانده بود، گنگ‌تر و غم­ انگیزتر و بزرگانه ­تر بود؛ اما کم ­کم مجذوب دقت و ظرافت حرکات بالرین­ها شد. وقتی آنتراکت اعلام شد، هلن چشم‌هایش را به هم زد و برای یک لحظه نمی‌دانست کجاست.

 

 

 

حاضران سرپا ایستاده و شروع به تشویق هنرمندان کردند و سکوت در جایگاه مخصوص طولانی‌تر شد.

 

رفیعه با قاطعیتی که راه را بر هر اظهار نظر دیگری می­بست، گفت: «بسیار خوب، این واقعاً عالی بود.» بلند شد و شال­ اش را برداشت و با حرکتی کوتاه و سریع دور گردنش انداخت. به هلن نگاه کرد و آرنجش را گرفت تا او را به بیرون از لژ راهنمایی کند، سپس گفت: «حواسم بهت بود- متوجه بودم که تمام نمایش توی صورتت منعکس می‌شد و تأثیر می‌گذاشت، تازگیِ حالت‌های تو رو می‌دیدم. خیلی خوشحالم که خوشت اومده.»

 

آنها به بالکن رفتند و سهیل هلن را جلوی نرده‌هایی کشاند که از آنجا می‌توانستند کسانی را ببیند که از جایگاه ارکستر خارج می­شدند. سهیل آهسته به هلن گفت: «دوستت دارم.»

 

هلن جواب داد: «منم دوستت دارم.» به ­نظرش همه چیز این دنیا زیباتر، روشن‌تر، سنگین‌تر و سنجیده ­تر بود. چراغ‌های بالای سرشان در چلچراغ­ های بسیار بزرگی می‌درخشیدند و مردمی که از پلکان مشهور گارنیه بالا می‌رفتند، انگار به نوبه ­ی خود با جدیت تمام، حرکاتی همچون بالرین­ها انجام می‌دادند و با حالت‌هایی طراحی شده و همه با هم و هماهنگ با هم حرکت می‌کردند و به ­راحتی پرحرفی می‌کردند.

 

سهیل که پشت سر هلن ایستاده بود با صدایی آهسته در گوش هلن گفت: «بیا بریم یه چیزی بخوریم.»

 

آقا و خانم هارونی قهوه می‌خواستند. رفیعه گفت: «پدرت خوابش گرفته.» و به این ترتیب، دو زوج از هم جدا شدند.   

 

هلن کنار پنجره ­ی بلند طلایی ­رنگی که مشرف به پِلَس دو لوپرا بود ایستاد و از گوشه ­ی چشم به محیطی که به­ طرزی ماهرانه مبله و تزیین شده بود نگاه کرد و حواسش به سهیل هم بود که با دو لیوان نزدیک می‌شد. کم­رو شده بود و حس می‌کرد عقل و احساسش آگاه و زنده شده‌اند.

 

هنگامی که راهنماهای سالن برای برگرداندن تماشاگران از راه رسیدند، سهیل از هلن پرسید: «خودت می‌تونی پیدا کنی؟ من باید برم دستشویی. زود برمی‌گردم.»

 

هلن از پله‌ها بالا رفت و به دیواری قوس­دار و درِ لژهای سالن رسید. اولین دری را که باز کرد، اشتباه بود و زوجی غریبه طوری به او نگاه کردند که انگار سعی کرده بود جای آنها را بگیرد. هلن که گیج شده بود، بااحتیاط از لای در دوم که نیمه­ باز بود داخل جایگاه را نگاه کرد. وقتی قدم به دهلیز آن گذاشت، رفیعه و آقای هارونی را دید که روی صندلی‌های جلو کنار هم نشسته و به ارکستر که در پایین نشسته بودند، نگاه می‌کردند؛ هلن قبلاً آنها را این‌طور صمیمی و نزدیک ندیده بود. بلافاصله حس کرد درباره­ی او حرف می‌زنند.

 

آقای هارونی گفت: «فکر کنم این بستگی به کسی داره که مبهوت و میخکوب شده.»

 

رفیعه جواب داد: «راستش، نه. اون زن و شوهر رو نگاه کن، اونها بی‌نظیرن. ببین زنه چطوری خودشو جلو می‌کشونه.»

 

درست در این لحظه، سهیل به­ سرعت و ناگهانی از در وارد شد و پشت سر هلن ایستاد، صورت آب­­

 

زده ­اش هنوز خیس بود، گفت: «سلام، سلام.» و هلن را جلوی جایگاه برد.

 

وقتی پدر سهیل به­سرعت از روی صندلی او بلند شد، هلن بی‌اندازه شرمنده و معذب شد، التماس‌کنان گفت: «خواهش می‌کنم، آقای هارونی، خواهش می‌کنم شما جلو بشینین.»

 

آقای هارونی به حرف او گوش نداد و به این ترتیب، هلن روی صندلی جلوی جایگاه در مقابل چراغ‌های پر نور سالن نشست تا اینکه پرده‌ها بالا رفت؛ تمرکز و تماشای دقیق برنامه، چهره ­ی او را برافروخته می ­کرد.

 

وقتی نمایش به پایان رسید، هلن نمی­توانست به رفیعه نگاه کند و وانمود کرد در کیف منجوق ­دوزی­ اش دنبال چیزی می‌گردد. انگار قفسه­ ی سینه‌اش فشرده می‌شد و همه چیز به نظرش ساختگی می‌آمد. مردمی که هر کدام به­ سوی شب خاص خود می‌رفتند، در حال پایین رفتن از پله‌ها و رسیدن به لابی این ­پا و آن­ پا می‌کردند و نگاه­شان به گوشه و کنار سالن بود؛ حاشیه ­ی تزیینی چوبی طلایی ­رنگ، چلچراغ بسیار بزرگ و درعین ­حال ظریف و زیبا. وقتی از ساختمان بیرون رفتند و قدم به شب سرد پاریس گذاشتند، هلن فکر کرد، وای، شب کریسمسه.

 

 

 

سهیل و هلن تصمیم گرفتند ماشینی کرایه کنند و شب سال نو را خارج از شهر بگذرانند. بلافاصله پس از بازگشت آنها به پاریس، آقا و خانم هارونی می‌رفتند. هم سهیل و هم هلن حس می‌کردند در تنگنا قرار گرفته‌اند- در کالج هم گاهی مثل همه ­ی زن­ وشوهرها دعوا می‌کردند، اما شب نشده به­ سمت هم برمی‌گشتند. هلن می‌گفت: «بیا وقت خواب عصبانی نمونیم.» و بیدار می‌ماندند و حرف می‌زدند یا هر کار دیگری تا هر چه ناراحت­شان کرده بود، از بین برود. اما در روزهای پس از باله، آنها دیگر مراقب افکارشان بودند. با هم به توافق رسیدند که بهتر است در جایی دیگر و خارج از شهر، در اتاق هتلی کوچک بمانند که تختخوابش جیرجیر و غژغژ می‌کند و در مکانی که با باران شسته شده و پر از گربه است، غذای محلی بخورند- سهیل محل مورد نظر را این­طور توصیف کرد.

 

سهیل جدا از هلن به دیدن پدر­ومادرش رفته بود و به تمایل هلن که کمی مجال می‌خواست، احترام گذاشته بود. در روز کریسمس برای ردوبدل کردن هدیه‌ها به آپارتمان کنار اسکله­ ی گراند آگوستن رفتند و چندین روز پس از آن، آقا و خانم هارونی را در کافه­ ی مورد علاقه­ ی رفیعه، یعنی لا پالت دیدند و با هم قهوه خوردند.

 

وقتی از هم جدا می‌شدند، رفیعه به هلن گفت: «من ده روز دیگه سهیل رو می‌بینم. اما بیا من و تو یه بار دو تایی، دخترونه بریم بیرون تا یه کمی تنها باشیم و چایی چیزی بخوریم.» او بعدازظهر روز بعد و کافه­ ی هتل ژرژ پنجم را پیشنهاد کرد. قرار بود سهیل و هلن اول صبح روز بعد از آن، ماشین را بردارند و برای جشن سال نو در مونترزو به دره­ ی لوآر بروند که این وقت سال مخصوص توریست‌ها بود. سهیل توضیح داد که کنار چشمه­ ی کوچک قدم می­زنند و نیمه­ شب، کنار استخر آب چشمه چیزی می‌خوردند.

 

 

 

هلن لباسی را که برای مصاحبه ­ی دانشکده­ ی پزشکی خریده بود، با خودش به پاریس آورده بود و این کت ­ودامنِ تا زانو را که به ­رنگ آبی ملایم بود، برای دیدار با رفیعه و صرف چای پوشید، جورابی رنگ پا هم پوشید و تی‌شرت سفید چسبانی به ­تن کرد تا از رسمیت کت­ ودامن کاسته باشد. ظاهرش طوری بود که انگار زره پوشیده، سرد و لایق و باکفایت؛ درست همان­طور که خودش می‌خواست در چشم طرف مقابل جلوه کند. پس از پیاده ­روی در خیابان ژرژ پنجم، زیر آفتاب گرم از جلوی فروشگاه­هایی شیک و آراسته گذشت و وقتی وارد می‌شد، نگهبان یونیفرم ­پوشی که به ­سرعت او را برانداز کرد و به زبان انگلیسی خوش امد گفت، زیاد هلن را تحویل نگرفت. بااینکه زمان را طوری تنظیم کرده بود که پنج دقیقه زودتر از زمان مقرر برسد، وقتی به آن­ طرف اتاق بزرگ و دل باز نگاه کرد، رفیعه را دید که در گوشه‌ای پشت میزی نشسته و مجله می‌خواند.

 

هلن که باعجله از روی فرش وسط کافه رد می‌شد، گفت: «ببخشید.»

 

«نه، نه من زود اومدم. دوست دارم خوب جابه ­جا بشم.» بلند شد و با هلن دیده ­بوسی کرد. «حالت چطوره؟»

 

رفیعه لباس غربی پوشیده بود- شلوار راحتی دست ­دوز قهوه‌ای، پوتین‌های پاشنه بلند قهوه‌ای و یک پلیور کشمیر یقه اسکی سفید- این ظاهر امروزی و حالت خونسرد و آرام او هلن را متعجب کرد.

 

وقتی پیشخدمت به میزشان نزدیک شد، رفیعه گفت: «یه کم کیک می‌خوری؟ خوشمزه­ اس.» تکیه داد و سیگاری روشن کرد و با ته لبخندی دوستانه، به­ چشم خریدار به هلن نگاه کرد و سپس شروع به صحبت کرد: «پس دارین به لوآر می­رین.»

 

 

 

«با این­حال، رفتن از پاریس عجیبه- اونم وقتی این ­­همه مدت اینجا بودی. بازم دلت می‌خواد اینجا باشی.»

 

«سهیل دوست داره- همیشه دلش می‌خواد یه کار دیگه ­ای انجام بده، دوست داره خوش­وخرم و موفق باشه. شما یه سال دیگه به پاریس برمی‌گردین. به­خاطر این مسئله خوشحالم.»

 

رفیعه از دیدار قبلی‌شان مهربان‌تر و دل‌نشین‌تر بود- حتی لباس پوشیدنش هم کمتر از قبل جسورانه به­ نظر می­رسید.

 

«یه جورایی برای من سخته که فکر کنم تمام این کارها رو من انجام می‌دم، سفر می‌رم و توی کشورهای دیگه زندگی می‌کنم.»

 

«هلن اگه از این حرف من ناراحت نمی‌شی، می‌خواستم بگم این اخلاق تو رو دوست دارم که این چیزها را به خودت نمی‌گیری. اما می‌دونم قراره توی این دنیای بزرگ برای خودت یه زندگی داشته باشی. تو از نوع امریکایی‌های خوب هستی، از اون هایی که به ماه می‌رن و امریکایی‌های هاثورن و رابرت لاول- پیوریتن­ها و پرِیری­ها.

 

«هاثورن و لاول بیشتر پیوریتن هستن تا پرِیری.»

 

«درسته. فکر می‌کنم تو هم هستی.»

 

پیشخدمت چای و ظرفی نقره‌ای با چند نوع کیک چای ترد و لذیذ آورد. رفیعه یکی برداشت و آن را به­ طور مشخص بین انگشتان بلندش نگه داشت.

 

هلن پرسید: «می‌خواین درباره ­ی سهیل صحبت کنین؟»

 

«بله. هرچند، فقط به این دلیل نخواستم اینجا بیای. می‌خواستم یه دیدار جدی باهات داشته باشم. کاملاً جدا از سهیل، من خودم برات احترام قائلم و به آزادی‌هات غبطه می‌خورم. توی زندگیت نقطه­ های قوت و موارد قابل اعتمادی داری و مال تو از مال من استوارتر هستن.»

 

 

 

«اما هر دوی ما از خودمون می‌پرسیم که سهیل با کجا جور درمیاد.»

 

«تو به من بگو.» رفیعه باملایمت این را گفت و ادامه داد: «سهیل هم یکی از اون موارد قابل اعتماده؟» آرنج­هایش را روی لبه­ ی میز گذاشت، دست‌هایش را به­ هم چسباند و انگشتانش را به لبش نزدیک کرد- حرکتی مردانه- و چشمش برق زد. هلن که رفیعه را تماشا می‌کرد و در تلاش بود تا عقب نمانده و کم نیاورد، مبهوت مانده بود که رفیعه با چه سرعتی توانست از این ­رو به آن­ رو شود.

 

هلن فهمیده بود که آینده ­ی او با سهیل، موضوع اساسی و اصلی این دیدار است، اما حالا به ­نظر می‌رسید هر کلمه‌ای که از دهانش در بیاید، بسیار قطعی و برگشت‌ناپذیر است.

 

«من و سهیل در موردش جدی صحبت نکردیم. البته خیلی وقت‌ها درباره ­ی مسائل مربوط به اون که حاشیه ­ای به­ حساب می­اومدن، حرف زدیم. سهیل استاد نادیده‌گرفتن چیزهاییه که اذیتش می‌کنه. من نمی‌تونم آدم مسئولی نباشم. دارم مدام به این موضوع فکر می‌کنم.»

 

«و این فکروخیال به کجا رسیده؟»

 

«بستگی به روزش داره. من همیشه تلاش می‌کنم که در زمان حال زندگی کنم، این همه سؤال از خودم نمی‌پرسم.»

 

«من از نظر اخلاقی موظفم با تو صادق باشم، حتی بیشتر، چون تو رو دوست دارم و برات احترام قائلم. سهیل مهربونه، اما ضعیف و ساده و شل و ول نیست. یکی از دلیل‌هایی که باعث شده هردومون اونو دوست داشته باشیم همینه و همین هم بزرگ‌ترین نقطه­ ضعفشه. شوهرم تو زندگیش هیچ­ وقت یه جلسه یا روز کاری را نادیده نگرفت؛ اما منم یا زندگی خودمو صرف کار و حرفه ­ی شوهرم کردم یا به­ خاطرش هدر دادم یا کم­ وبیش کار و زندگی خودمو داشتم، مثل کسی که می‌دونه مرکز قدرت کجاست و چطور باید روی اون تمرکز کنه. سهیل این شهامت یا قدرت رو تو وجودش نداره. اون زندگی­شو با عقل و درایتش می­گذرونه، برای همین هنوز موفقه.»

 

«شاید نیازی نداشته باشه که خیلی جدی یا قوی باشه.»

 

«به ­خاطر پولش؟ اتفاقاً به­ خاطر همین، بیشتر بهش نیاز داره. حتی منم زمانی رو یادمه که توی کراچی همه همدیگرو می‌شناختن. اما پاکستان دیگه مثل اون­وقت‌ها نیست، الان آدم‌های قدرتمند زیادی هستن که به سهیل و املاک و داراییش نگاه می‌کنن و یه برّه­ی پرواریِ آماده­ ی سلاخی می‌بینن. و بعد، داشتنِ یه زندگی هدفمند و مهم با یک عالمه پول به اندازه­ ی نداشتن این چیزها سخته. اما منظور من اینه که سهیل دنبال تو میاد و کاری رو انجام می­ده که تو تصمیم می‌گیری. من در این مورد نمی‌تونم کاری انجام بدم- اگه می‌تونستم احتمالاً یه کاری می‌کردم، چون فکر نمی‌کنم تو بتونی اونو خوشبخت کنی و می‌دونم که اون هم نمی‌تونه تو رو خوشبخت کنه. از پاکستان متنفر می‌شی. تو برای اونجا ساخته نشدی، خیلی راست و درستی و برای چیزهای تزیینی و زَلَمبوزیمبو و سطحی، زیاد ارزش قائل نیستی- اما این تنها راهیه که می‌تونی تو پاکستان به زندگی ادامه بدی.»

 

«سهیل می‌تونه تو امریکا زندگی کنه.»

 

«اما چطوری؟ اون تضعیف می‌شه، نه امریکاییه، نه توی پاکستان جایی داره، مجبوره مشغول کاری بشه که دوست نداره. من این پسرهایی رو که برای تعطیلاتِ یکی دو هفته‌ای به کراچی میان می‌بینم- منظورم اون پسرهاییه که ساکن امریکا هستن- اونها همیشه همین نگاه رام و مطیع رو دارن، یه کمی ترسو و دستپاچه هم هستن. این وضعیت بعد از یازده سپتامبر خیلی بدتر شد- تقریباً انگار هر روز دارن عذرخواهی می‌کنن. وقتی یه نفر برای شهادت یا برکناری یه نفر به جاهای مختلف پرواز می‌کنه، همیشه گذشته‌اش می‌تونه عامل مهمی باشه. اون به خودش افتخار می‌کنه اما اونها ازش ایراد می‌گیرن، بدگویی می‌کنن. درهرصورت، سهیل این کارو به­ خاطر تو انجام میده و می­ره تو نیویورک کارمند یه شرکت حقوقی می‌شه. حتی اگه بخوای اون با تو می‌مونه. اما من بهت قول می‌دم سهیل خوشبخت و شاد نمی‌شه، هیچ­وقت نمی‌تونه بهترین بخش از وجود و شخصیت خودشو تقویت کنه.»

 

هلن مستقیم به رفیعه نگاه کرد: «اما توی پاکستان همون بخش از وجود و شخصیت­ش و تقویت می­ کنه؟»

 

رفیعه صدایش را بالا برد: «من نمی‌دونم. من نمی­ دونم.» هلن یکه خورد.

 

«اما شما بودین دل­تون می‌خواست بذارین اون بره؟»

 

رفیعه به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و سیگار دیگری روشن کرد. موهایش را پشت سرش گوجه کرده و دو دسته ­ی سیاه و براقش را از روی شقیقه‌هایش رد کرده بود. «بله، اما این یه نگرانی متفاوته. من مسئله­ ی مورد نظر خودمو گفتم و حالا اطمینان دارم کاری رو که می‌خوای انجام می‌دی. من به تو اطمینان دارم، این به اندازه­ ی همون ساده و قابل درکه.»

 

«خانم هارونی، این تقریباً یه تهدیده. فرض کنین من با شما موافق نباشم.»

 

«پس، هر کاری دوست داری انجام بده.»

 

حالا هلن تکیه داد و به حیاط کوچک پشتی نگاه کرد. تابستان‌ها، هتل بساط چای را به اینجا منتقل می‌کرد. «خانم هارونی، من یه حرف دیگه هم دارم.»

 

رفیعه خندید، صدایش آرام و خوشایند بود. «بعد از تمام این ها، فکر کنم دیگه باید منو رفیعه صدا بزنی.»

 

«ممنونم. پس، رفیعه. فکر کنم فقط می‌خواستم از شما تشکر کنم که سهیل رو این­طور که هست بار آوردین. اون همه چیز من بوده و هست، با من خیلی خوبه. به اون همه رفتار خوبی که با من داشته، فکر می‌کنم و اینکه شما اول این رفتارها رو با اون کردین. منظورم اینه که فقط شیوه­ی نگاه کردن اون به همه چیز، بخش خوبی از چیزهاییه که شما بهش یاد دادین. و کتاب‌ها و عکس‌ها.» هلن مکث کرد. نمی‌توانست در ادب و مهربانی از این حد فراتر برود. کم­کم متوجه شد رفیعه او را وادار کرده بود بیشتر از آنچه می‌خواست صحبت کند و شاید بیشتر از آنچه با خودش قرار گذاشته بود.

 

رفیعه چشم‌هایش را تنگ کرد و گفت: «نمی‌تونم به این نتیجه برسم که اینها حرف­ های یه عروس آینده ­اس یا نه. توی این کلمه‌ها یه چیزی مثل خداحافظی وجود داره.»

 

«شایدم واقعاً حرف‌های یه عروس آینده باشه. می‌دونین که ما رک و راست هستیم.»

 

این حرف هلن تنش را از بین برد. او می‌دانست که گفت­وگو درباره­ی این موضوع به پایان رسیده است. پس از آن، حرف‌های بی‌ربط و پراکنده‌ای زدند، درباره ­ی نمایشگاهی در پِتی پَلِه که هر کدام جداگانه از آن بازدید کرده بودند.

 

وقتی چایشان تمام شد، با هم بیرون رفتند و قدم به خیابان‌هایی گذاشتند که در این بعدازظهر گرم و ساکت، آرام و بی­جنب‌وجوش بودند.

 

هلن گفت: «من می‌خوام قدم بزنم.»

 

«من با مترو می‌رم.»

 

جلوی ورودی مترو، رفیعه هلن را محکم در آغوش کشید و بعد درحالی­که دست‌های هلن را نگه داشته بود، کمی خودش را عقب کشید و گفت: «متشکرم.»

 

اما پیش از آنکه هلن فرصت کند جواب او را بدهد، رفیعه برگشت و با آن پوتین‌های پاشنه­ بلند و باکلاسش به ­سرعت از پله‌ها پایین رفت و از نرده­ی گَردان رد شد و در ایستگاه ناپدید شد.

 

 

 

سهیل از فونتن بلو وارد اتوبانی در مسیر اورلیون شد که از بین شهرهایی کوچک با خیابان‌های باریک می­ گذشت. هلن به پشت­بام‌های سفالی نارنجی خزه­ گرفته، دیوارهای روکار گچی آفتاب­خورده و رنگ‌ورورفته و مسیرهای اتومبیلی که به خانه‌های تابستانی بزرگ پاریسی‌ها منتهی می‌شدند نگاه می‌کرد. حالا در ماه دسامبر و یک روز قبل از شب سال نو، همه­ ی پشتْ ­پنجره­ای‌های خانه‌های این شهر بسته بودند. هلن به جان رادیو افتاده بود و کانال‌ها را یکسره از موسیقی کلاسیک به پاپ فرانسوی تغییر می‌داد و با سهیل فقط درباره­ی نواحی روستایی و فضای سبز بیرون شهر که به‌سرعت از جلوی چشم­شان می‌گذشت، صحبت می‌کرد.

 

هلن در کنار سهیل احساس آرامش می‌کرد، داخل ماشین گرم بود و برف ­پاک­ کن‌ها بارانی را که شروع و پس از مدت کوتاهی قطع شد، به این‌طرف و آن‌طرف پاشیدند. وقتی به مرکز شهر اورلیون رسیدند، خورشید از بین باریکه­ه ای ابر بیرون آمد. آبی آسمان توجه هلن را جلب کرد وقتی هلن صاف نشست و خودش را از صندلی جدا کرد، متوجه­ی آبی آسمان شد. چاله‌های آب پاکیزه، روشنایی درخشان آن را منعکس می‌کردند.

 

آنها در پیاده‌روی باران­خورده راه افتادند، بین جمعیتی که به­ سمت بازار مکاره ­ی میدان اصلی می‌رفتند؛ هلن و سهیل دست هم را گرفته بودند اما مردم آنها را از هم جدا می‌کردند و بعد دوباره زیر سَردَرِ ساختمان­های شهریِ قرن نوزدهمیِ دورِ میدان که مردم شا ه ­به ­شانه­ ی هم تمام محوطه ­ی آن را گرفته بودند، به­ سمت یکدیگر برمی‌گشتند، بدون اینکه حواس­شان به این کار باشد. عطر تند شاخه‌های کاج را فرو می‌بردند و از راه‌هایی می‌گذشتند که بین فروشگاه‌های موقتی ساخته از تخته­سه­لایی کشیده شده بودند. سیم‌های نارنجی و سنگین برق که زیر پایشان به­ هم پیچیده بودند، چراغ­های بسیاری را روشن می‌کردند.

 

سهیل و هلن یک پنکیک و شکلات با موز را شریکی خوردند و بعد سی­دیِ نینا سیمون٧ را خریدند. مردم اطراف آنها که بیشترشان سالخورده بودند، کاملاً حال‌وهوای تعطیلات داشتند.

 

هلن جلوی دکه ­ای ایستاد که شیرینی می‌فروخت؛ آب‌نبات­ های ترش توپی و خرس‌های پاستیلی چسبناک و کِرم­های ژله­ای سبز و زرد راه­راه، بادام شکلاتی و تُردک بادام ­زمینی که هر کدام را در شیشه­ه ای کوچک مخصوص شیرینی ریخته و جداگانه وزن می‌کرد.

 

هلن گفت: «می‌شه یه کمی بگیریم؟» او گاهی اوقات یک بسته کامل شیرینی می‌خورد و بعد مثل بچه‌ها ناراحت می‌شد و از سردرد ناله و شکایت می‌کرد.

 

سهیل دستِ دستکش­ پوشِ هلن را گرفت و کشید. «بیا بریم از خواربارفروشی بگیریم، آب هم که لازم داریم. اینجا قیمت اینها چهار برابر فروشگاهه.»

 

«اما من اینو می‌خوام.»

 

«چرا؟ این که همونه.»

 

هلن یک لحظه با عصبانیت راه افتاد و رفت اما بعد، از این فکر که دارد پول سهیل را خرج می‌کند، چهره‌اش سرخ شد. هلن برای این سفر اصلاً از پول خودش خرج نکرد، یعنی هیچ پس‌اندازی نداشت که خرج کند؛ در دانشکده، درواقع با فقر زندگی می‌کرد و همیشه کار می‌کرد، حتی بعد از آشنایی با سهیل.

 

از کوچه ­ی باریک و کوتاهی گذشتند تا به ماشین برسند و وقتی به قسمت‌های تاریک رسیدند، سهیل برگشت و صورتش را نزدیک صورت هلن آورد و گفت: «معذرت می‌خوام، منو ببخش.»

 

هلن او را آرام کرد، صورت سهیل خیس بود.

 

«باورم نمی‌شه اون شیرینی لعنتی رو برات نخریدم. می‌دونم یادت می­مونه که من اونو نخریدم.»

 

سهیل دلش می‌خواست قدم بزند اما هلن جلوی او را می‌گرفت و نمی‌گذاشت برود. «تو همیشه چیزهای خوب و قشنگی برام می‌گیری. به این خوبی از من مراقبت می­کنی.»

 

در فروشگاه، سهیل ریزریز می‌خندید. «اونها واقعاً مثل این شیرینی‌ها نیستن.»

 

چند دقیقه در ماشین نشستند. سهیل گفت: «من خوبم.» و خودش را جمع‌وجور کرد. «همه چی روبه­ راهه.» و نقشه را باز کرد.

 

هلن شانسی انتخاب کرد. بیا شب اینجا بمونیم. از اسمش خوشم میاد، بوژونسی. کنار رودخونه هم هست.»

 

هلن راهنما را درآورد و درحالی­که از خیابان‌ها و سپس کنار لوآر می‌گذشتند، اطلاعات این شهر را با صدای بلند برای سهیل خواند. آسمان رو به تاریکی می‌رفت، ابرها ابتدا نارنجی و بعد قرمز شدند.

 

 

 

اتاق آنها در مسافرخانه­ ی مای دُر در بوژنسی، یعنی مهمان­ خانه­ ای چوبی و معلق بین فقری خاموش و اوضاعی به­ هم ­ریخته، با نمای گچی ترک­خورده و رنگ‌های ورآمده­ی تخت فلزی­ اش، مشرف به حیاط ­خلوتی پوشیده از قلوه سنگ بود، با چشمه‌ای که پای دیوار انتهایی و کم ­نورِ آن قرار داشت و جعبه‌های پلاستیکی سبزرنگ پر از شیشه‌های نوشابه ­ی خالی در یک گوشه. سهیل و هلن تنها مسافران این مهمان‌خانه بودند و امتیاز استفاده از بهترین اتاق را داشتند، اتاقی در انتهای راهرویی طولانی در طبقه­ی دوم با پنجره‌هایی بزرگ. سهیل گفت: «من عاشق هتل‌های درب­وداغونم.» تلویزیون را روشن و کانالی را پیدا کرد که کارتون دوبله شده به زبان فرانسه نشان می­داد. هلن در اتاق بزرگ و تقریباً خالی راه افتاد تا وسایلش را این‌طرف و آن‌طرف اتاق بگذارد، لوازم بهداشتی­ اش را در دست‌شویی و حمام چید و لباس‌ها را آویزان کرد.

 

پس از کلی غذا و نوشیدنی سر شام، هلن که خوش­خنده و سرخوش شده بود، از سهیل خواهش کرد با ماشین او را به گردش ببرد، کنار رودخانه که برق می­زد و بعد در تاریکی زیر قوس‌های پلی سنگی به راهش ادامه می‌داد. در بازگشت به هتل، چشم­شان به بچه ­گربه ­ای سیاه و چاق با پنجه‌های سفید افتاد که پوزه‌اش را به درِ میز پذیرش می­ مالید.

 

هلن سرخوشانه گفت: «این گربه­ی محل خودمونه.» و به پایین نگاه کرد. هلن دلش می‌خواست بچه­ گربه را نگه دارد، این کار واقعاً او را خوشحال می‌کرد. بچه­ گربه با چشم‌های سبز درشت­ اش مشتاقانه بالا را نگاه کرد، صورت­اش که آن را رو به بالا گرفته بود، شبیه کاسه­ ای سیاه و کوچک به­ نظر می ­رسید و پاهایش از هم باز مانده بود. ناگهان برگشت و به ­سرعت از در بیرون رفت، روی کاشی‌های کف لابی لیز خورد و دُم تپل­اش سیخ شد.

 

هلن با صدای بلند گفت: «بیا، بیا پیش من!» این کلمات را به زبان فرانسه و طوری ادا کرد که انگار آنها را روی زبانش می­چرخاند، این زبان برای خودش هم ناآشنا بود؛ در همین حال، ادا و اطوار دختربچه‌ای کوچک را درمی‌آورد.

 

بچه ­گربه پشت جعبه‌های بطری پنهان شد و دیگر بیرون نیامد. حیاط ­خلوت دراز و طولانی، کاملاً در تاریکی فرو رفته بود و سکوتش با صدای پاشیده شدن آب آن چشمه­ ی ناپیدا شکسته می‌شد.

 

هلن روی زمین نشست و گربه را صدا زد. بچه­ گربه بیرون آمد و چند قدم به­ سمت هلن آمد اما وقتی هلن هم به­ سمت او جلو رفت، باز از جا پرید، پنجه‌های سفید و کوچکش برق زدند.

 

هلن کنار نشست و به ماه و ستاره‌ها نگاه کرد که انگار بین شاخه‌های هرس ­شده ­ی درخت لیموی لخت ­وعور و بی ­برگ قاب گرفته شده بود. همین ستاره‌ها در زمین‌های پوشیده از برف پشت خانه‌شان در کِنِتیکِت هم می‌درخشیدند. او دیگر هرگز بیست ­ویک ساله نمی‌شد و در این سن به هتلی قدیمی در دره­ی لوآر فرانسه نمی‌آمد. چون می‌دانست سهیل نزدیک اوست و تماشایش می­ کند، با صدای بسیار آرامی گفت: «نمی­تونم باور کنم پاریس داره تموم می‌شه.» با حالت نامتعادلی ایستاد و برای بچه ­گربه بوسه ­ی صداداری فرستاد و به ­سمت سهیل برگشت.

 

آخر شب، هلن با اشارپ نخی آبی­رنگی که مثل لُنگ دور خودش پیچیده بود، کنار پنجره ایستاده و به حیاط­ خلوت نگاه می‌کرد. بچه ­گربه با آن پاهای سنگین و تپل­ اش سلانه­ سلانه قدم به گذرگاه زیر اتاق آنها گذاشت و از دید او پنهان شد. هلن با صدای بلند به او گفت: «سلام، پیشی کوچولو.»

 

 

 

صبح روز بعد، مه غلیظ و سنگینی روی مزرعه‌های زمستان­ گرفته نشسته بود. آنها در جاده‌های باریک نواحی روستایی، به ­سمت جنوب پیچیدند، هلن رانندگی می‌کرد. تند می­ رفت، نه تنها با حالت یکنواختی نمی‌رفت، بلکه به­ صورتی خشک و ناگهانی ماشین را از نقطه­ ای به نقطه­ ی دیگر می­ رساند. خرگوشی با سرعت زیاد از بیشه­ ی سمت چپ آنها بیرون پرید و از جاده رد شد و بعد در زمینی شخم­ خورده شروع به ورجه ­وورجه کرد. هلن ترمز کرد و آنها به تماشای جهش­ های خرگوش در مزرعه و بیشه ­ی آن­ طرف جاده نشستند.

 

در شِنُسو باران گرفت، ریز و نم­نم؛ طوری که مه را از بین برد. ساحلِ بیشه­ ایِ آن­سوی رودخانه­ ی شِر به قلعه‌ای عجیب که رنگ روشنی داشت، جلوه­ی خاصی می‌بخشید؛ این قلعه چنان ظاهر شادی داشت که به­ نظر می‌رسید نمی‌تواند خانه باشد و برج‌ها و نقش ­برجسته‌های تزیینی و موقعیت آن در دو طرف رودخانه بسیار رویایی بود. جریان آب، هنگام عبور از زیر قوس ­های پل، مواج و سفید و به­نظر هلن به گونه­ا ی بود که انگار شاتو را به ­سمت دریا یدک می‌کشید.

 

در اتاق نگهبانی بخاری روشن بود، همه جلوی آن جمع شده بودند. از پنجره‌ها می‌توانستند آب‌های تیره­ای را ببینند که زیر پایشان جریان داشت. هلن قدم‌زنان از سهیل دور شد و چند پله بالا رفت و داخل اتاقی تاریک، یعنی اتاق­خوابی شد که متعلق به ملک ه­ای بیوه بوده است. مدتی طولانی از پنجره به­ سمت غرب و انتهای رودخانه که به دریا می‌ریخت، نگاه کرد. به­ زودی برمی‌گشت، به کلاس‌های درس، به برفِ نو هِیوِن، به ماشین قدیمی و قراضه­ ای که عاشقش بود. چند هفته یک­بار برای دیدن مادرش با همان ماشین به خارج از شهر می‌رفت و او برای ورود هلن جشنی کوچک و دونفره برگزار می‌کرد.

 

هلن فکر کرد، همین حالا. حالا، همین حالا وقتشه. دیگه نمی‌تونم منتظر بمونم.

 

هلن در اتاق مطالعه­ی کوچک کاترینا دِ مدیچی٨ سهیل را دید. به این دلیل که رودخانه درست از زیر این اتاق جریان داشت و سه طرف آن پنجره بود، شبیه کابین خلبان هواپیما به­نظر می‌رسید. سهیل گفت: «عزیزم، داشتم دنبالت می‌گشتم.»

 

هلن به سهیل تکیه داد و سرش را روی شانه­ی او گذاشت و گفت: «بیا بریم خونه.»

 

«منظورت مهمون‌خونه­ ی توی مونترزو بود؟»

 

«نه، منظورم پاریسه.»

 

«پس سال نو چی می‌شه؟»

 

«بذار تو پاریس باشیم. من نیاز دارم اونجا باشیم واقعاً لازمه. کنار سن راه می­ریم. فقط سه ساعت راهه.»

 

سهیل دلیل آن را نپرسید. درحالی‌که به­ سمت ماشین می‌رفتند، اصرار کرد برای تماشای هزارتو بایستند. بلندی پرچین فقط تا کمر آنها بود و به همین دلیل، وقتی سهیل راهش را در پیچاپیچ آنها پیدا می‌کرد، هلن می‌توانست او را تماشا کند. این کار شاد و سرگرم­ کننده نبود، هلن می‌دانست که برای سهیل سرگرم ­کننده نیست، اما باید این کار را می‌کرد تا وانمود کند در حال بازی­ست. او در باران بسیار زیبا به ­نظر می‌رسید.

 

سهیل با چهره‌ای که نگاهی عجیب و مصمم در آن بود، زمان زیادی را برای انجام این کار صرف کرد، بعد به مرکز هزارتو رسید و روی سکوی کوچک وسط آن ایستاد. زیرلب و با صدایی که فقط قابل شنیدن بود، گفت: «ببین، تونستم.»

 

هلن تقریباً با وحشت به سهیل که به او نزدیک می‌شد، نگاه کرد؛ بعد سهیل جلوی او ایستاد و به صورتش نگاه کرد اما هلن با دیدن او خودش را سخت و جدی نشان داد، در چشمانش برقی دیده نمی‌شد، به نیت و تصمیم سهیل پی برده بود، تصمیم گرفت به زندگی قرن‌های گذشته فکر کند، پادشاهان و ملکه­ هایی که به این هزارتو پا گذاشته، این رودخانه و جنگل خیس و مرطوب را دیده بودند؛ اما حالا عشق‌های آنها از بین رفته بود؛ و رنج‌هایشان.   ■

 

 

 

 

 

 

 

 

 

◄ پانوشت:

 

1. Yale University، از دانشگاه­های قدیمی، معتبر و مشهور ایالات متحده که در سال 1701 میلادی تأسیس شده است.

 

2. East Coast

 

 

 

3. این جمله از کتاب “موش­ها و آدم­ها”، اثر مشهور جان استاین بک (1968-1902)، نویسنده­ی امریکایی­ست.

 

4. James Ingram Merrill، (1995-1926)، شاعر و نویسنده­ی امریکایی که جوایز ادبی متعددی دریافت کرد، از جمله، جایزه­ی پولیتزر سال 1977 برای مجموعه شعرش به اسم Divine Comedies (1976).

 

5. این قطعه شعر، دو بخش پایانی شعری­ست از جیمز مریل به اسم،  An Urban Convalescence .

 

6. Rudolf Khametovich Nureyev، (1993-1938)، هنرمند مشهور باله و متولد ایرکوتسک روسیه بود. او گذشته از مهارت و ظرافت حرکات و پرش­های بلند و چرخش­های سریعش، به دلیل اهمیت بخشیدن به جایگاه مردان که پیش از آن فقط نقش مکمل را در نمایش باله ایفا می کردند، به شهرت جهانی رسید و بیشترین سال­های فعالیت هنری­اش را در غرب اروپا گذراند. نوریف به دلیل فعالیت­های سیاسی همیشه از سوی دولت کشورش تحت فشار بود.

 

7. Nina Simone، (2003-1933)، خواننده، ترانه­سرا، پیانیست و فعال حقوق مدنی، سیاه­پوست امریکایی متولد کارولینای جنوبی بود که آلبوم­های متعددی منتشر کرد و با وجود فعالیت­اش در موسیقی کلاسیک، جاز، بلوز، فولک، پاپ و ...، بیشتر در زمینه­ی موسیقی جاز شهرت دارد.

 

8. Catherine de’ Medici، (1589-1519)، دختر فرمانروای فلورانس ایتالیا بود که با شاه هنری دوم ازدواج کرد و از سال 1547 تا سال 1559 ملکه­ی فرانسه و مادر سه پادشاه این کشور بود. او در چند دوره نایب­السلطنه­ی فرانسه نیز بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

Daniyal Mueenuddin ،  دانیال معین­الدین، نویسنده، روزنامه­نگار، وکیل و تاجر امریکاییِ پاکستانی­تبار، در ماه آوریل سال ١٩٦٣ در لس انجلس ایالات متحده به دنیا آمد. پدرش از دولتمردان پاکستان به­شمار می­رفت که با یک امریکاییِ نروژی­تبار ازدواج کرد. دانیال ١٣ ساله بود که پدرومادرش از هم جدا شدند و او همراه مادر و برادرش به امریکا رفت. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، او برای رسیدگی و مراقبت از پدر سالخورده­اش به پاکستان بازگشت. معین­الدین از این دوران به­عنوان «زندگی طاقت­فرسا در تنهایی» یاد می­کند که تنها دلخوشی او کتابخانه­ای می­شود که مادر از خود به یادگار گذاشته است و او که صبح­ها شعر می­سرود و شب­ها کتاب می­خواند، نویسنده شدنش را مدیون مادرش و کتاب­های او می­داند. معین­الدین در سال ١٩٩٣ برای ادامه­ی تحصیل به امریکا می­رود و سه سال در دانشکده­ی حقوق دانشگاه یِیل درس می­خواند و هم­زمان، سردبیری مجله­ی­حقوقبینالمللیِیلو سرپرستی کلینیک بین­المللی حقوق بشر الارد ک. لوئِنشتاین را به­عهده می­گیرد. اولین داستان او، «بانوی پاریسی ما» در سال ٢٠٠٦ در مجله­یداستانزویتِروپ و سه داستان دیگرش در گرانتاو نیویورکرمنتشر شدند و مجموعه داستان «در اتاق­های دیگر، شگفتی­های دیگر» در سال ٢٠٠٩ به­چاپ رسید.

 

هشت داستان به­هم­پیوسته­ی این مجموعه که «بانوی پاریسی ما» یکی از آن­هاست، جامعه­ی رنگارنگی را آشکار می­سازندکه موقعیت­های اجتماعی و توقعات مردم آن بدون توجیه، شناخته و درک می­شوند؛ و در این جامعه، سیستم طبقه­بندی اجتماعی و فقر برای تأثیرگذاری بر هر انتخابی نشان داده می­شود که در لحظه­ی بحرانی زندگی شخصیت­هایش انجام می­گیرد؛ در دنیایی که هیچ­کس برنده نیست. به­نظر منتقدین، داستان­های معین­الدین حال­وهوایی از «دوبلینی­ها»ی جیمز جویس و «خاطرات یک شکارچی» ایوان تورگنیف را دارند و نثر او را به چخوف، سلینجر و فیلیپ راث - زمانی که داستان کوتاه می­نویسند - نزدیک می­دانند.

 

برخلاف دیگر نویسندگان امریکاییِ آسیایی­تبار که تمرکزشان بر مهاجرت و پیامدهای آن در جوامع بسیار متفاوت اروپا و امریکاست، ویژگی داستان­های معین­الدین کشمکش­های طبقاتیِ درونِ جامعه­ی پاکستان است. او که به گفته­ی خود، درباره­ی داستان­هایش تحقیق نمی­کند و آنچه می­نویسد برخاسته از تجربه­های شخصی اوست، صدای پاکستان از درون پاکستان به­شمار می­رود.

 

معین­الدین در سال ٢٠١٠ از آکادمی امریکایی آرتز اند لِتِرز، «جایزه­ی بنیاد خانواده­ی رزنتال»، در سال ٢٠٠٩ «جایزه­ی داستان» و در سال ٢٠١٠ «جایزه­ی نویسندگان کشورهای مشترک­المنافع» برای بهترین کتاب اول در اروپا و جنوب آسیا را دریافت کرد. همچنین مجموعه داستان او، یکی از چهار فینالیست «جوایز ملی کتاب» سال ٢٠٠٩، یکی از سه فینالیست «جایزه­ی پولیتزر» سال ٢٠١٠ و در همین سال، فینالیست «جایزه­ی اولین داستان لس­انجلس تایمز» و «جایزه­ی اونداتیه» بود و از سوی نشریات و سایت­های معتبر به­عنوان بهترین کتاب سال و یکی از ده کتاب برتر انتخاب شد.

 

 

 

 

 

 

 

◄   مترجم: فریده اشرفی

 

این ایمیل آدرس توسط سیستم ضد اسپم محافظت شده است. شما میباید جاوا اسکریپت خود را فعال نمایید

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 34 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت