Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - اجازه ( از مجموعه داستان رنگها هم آواز مي خوانند)
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

اجازه ( از مجموعه داستان رنگها هم آواز مي خوانند)

امیر حسین بهاج

می‌دونم ناراحتی. خداییش کار داشتم زودتر نشد بیام. چیکارکنم دیگه. این بچه امونمو بریده. خستم کرده خداییش. پسربچه است دیگه. بابا دیگه زورم بهش نمیرسه. تو روم وامیسه. همین دیروز شمسی خانم اومد دم در گفت: «اقدس این جوادتو جمع کن.» گفتم:« مگه چی کرده؟» گفت: «من نمی‌دونم، میگن با چندتا از این پسرای گنده‌تر از خودش میگردها، همش شر درست میکنن، همشم میرن پشت دیفارهای حموم خرابه.» می‌گفت آق مراد یه بار رفته ببینه چه می‌کنند همه فرار کردن. اومد که خونه هرچی ازش پرسیدم هیچی بروز نداد. شب که کپشو گذاشت رفتم سر لباس‌هاش نه تو جیبش چیزی بود نه بو میدادن. آخه اگه دودی چیزی چاق کرده باشه خوب تنش بو میگیره دیگه. خدا رو شکر هنوز اهل دود نشده. آخه بچه ده دوازده‌ساله رو چه به دود. این آق مرادم شلوغش می کنه. نیس نسیه برداشتم از مغازش، هنو کینه داره. حالا خوبه صاف شد. همچی که صاف شد رفتم در دکونش سلام نکرده گفتم:«دو کیلو آرد بده، خوبم باشه ها از گروناش می‌خوام.» چپ‌چپ نیگا کرد. حرف نذاشتم بزنه، اسکن و مچاله مث سگ انداختم رو کفه ترازو. مرتیکه هیز. دیگه خفه شد. اون‌موقع که پولش دیر شده بودا، هرکی می‌رفت دم مغازه کوفتیش پیغام می‌فرستاد که بگو اقدس خانم پول ما رو بده. بسکه گدا گشنست. منم خوب زدم تو دهنش. همین دیروزم رفتم از مغازه شاه‌مقصودی شیکر گرفتم. اصلنم زیر چادرم گمش نکردم. بذار بفهمه با مشتری چه جور رفتار بکنه. آره، رفتم شیکر خریدم برا حلوا. می دونی؟ چهار سال بود نذرم ادا نکرده بودم. یه وقتی آدم داره، فکر روزهای نداری نمی‌افته از رو شیکم سیری یه چی میگه، مثه همون موقع که تازه‌عروس بودم برای زیادت رفته بودیم امام‌زاده یحیی و النگوم و انداختم تو ضریح. اون سال عاشورا تو بمب بارونی، ترس برم داشته بود، منم گفتم مثه فاطمه خانم این‌ها یچی نذر کنم آقام ابوالفضل نگهدارمون باشه. تو هم که اصلاً خبر نداشتی. نکه آدم حسابت نکنم ها، نه، می‌بینی که الانم آدم حسابت کردم اومدم اینجا. فقط برا ایکه گفتم برا کار خیر که مشورت و اجازه نمی‌خواد. اونم سیر کردن سینه زنای آقا. نمی‌دونی این دفعه چه حلوایی شد. همچی شد که زنجیر زنا صف دسته رو ول کردن اومدن طرفم، از سینی تو دستم، مشت مشت حوا چنگ می‌زدن. مداح علی صداش دراومد. ها دلت خواست؟ می‌خواستم بیارم ها اما وقت نشد. میارم برات. این ممدحسن چهار پنجولش و روغن حلوا گرفته بود. زنجیرشو کرده بود بر کمرش و دودستی می‌خورد. اومد جلو با یه خنده‌ای که اون عفریته کلثوم نمی‌دونم از کجا آوار شد و خفتش کرد، ممدحسن تا زنش و دید نیشش و بست و سرش پایین انداخت. گفت:«میشه دستور حلوا تون و به کلثوم هم بدین خیلی چسبید.» آی چشت روز بد نبینه همچی کلثوم زد تو پرشا، والا نذاشت دیگه تو هیئت باشه، نهارم نیومدن. این ممدحسنم آخه کرم داره. نمی‌دونی یه بار چجور تو صف نون نیگا می‌کرد. همچی که شاطر گفت: «اقدس خانم بیا تو نونت و بگیر برو.» مرتیکه هیز. شاطر حسن و میگم. فرداش که رفتم نون بخرم همچی اون دهن گالشو باز کرد و نیشش تا بناگوش باز شد که دندونای زردش حال مو به هم زد. یکاره گفت: «خوشت شد بی‌نوبت نونت دادم؟ از ای به بعد نون خواستی بگو تنور که تموم شد خودم میارم دم در خونه.» خاک به خشتکش، بعد سه تا زن باز کک به تنبونشه. حالا خوبه از اون نسیه نگرفته بودم وگرنه معلومم نبود عاقبتم. بعضیا ها عاقبتشون عاقبت یزیده. این پسر مونس خانم هست تازه پشت لبش سبز شده. آقا این سرشو بزنی ته شو بزنی مثه جغد روبه روی خونه ما ست، کار کاسبی نداره که. الان یه پیشامدایی شده که روم نمیشه بگم، می‌گم‌ها ولی حالا بذار یکمی روم واتر بشه. آره، الآن دیگه کمتر میاد، اِ.. اِ.. بچه تازه صداش دورگه شده و صبح به صبح لُنگش و بر میداره همچی چپرچلاق به دو قبل اذون میره حموم پشت تکیه‌ها، حالا زیر لب برا من النکاح و سنتی و قبلتو قبلتو می‌خونه. هرچی باباش چونش به سینش چسبیده موقع راه رفتن و حجب و حیا داره این پسرش این‌جوری، بزرگ بشه چی میشه؟ البت منیجه یچی می‌گف که راست و دروغش پا خودش. نچ استخفرالله، می‌گفت چن سال پیش سر دوا کشی دعواش شده با اون یارو جعفرساقی، همون رفیقت، اونم چون پولشو نداده آخرش چاقو گذاشته لاپاش کشیده تا زیر نافش، هه...، میگه مردونگیش دو شقه شده. وا، من نمی‌گم که منیجه میگه. آدم خندش میگیره خوب وقتی بهش فکر میکنه. بیچاره زنش برا همینه مث سگ پاچه می‌گیره دیگه، آخه مرد دو شقه رو می‌خواد کجای رخت خوابش جابده. این ذلیل نشده منیجه از سیر تا پیاز همه خبر داره. هرکی چن تا زن داره، چن روز تو هفته آفتاب‌نزده میره حموم. حتی می‌دونه کدوم زن و شوورا رخت‌خواباشون از هم جداشده. درد نگیره، بهش میگم از کجا میدونی اینارو هی ریزریز می‌خنده. راستیتش نیتش خیره‌ها. آخه چن روز پیش من و کشید تو اتاقش و به بچه‌ها پول داد برن آتو آشغال بگیرن برا خودشون. تنها که شدیم کلی برام حرف زد. راستیتش روم نمیاد ... این‌همه ورزدم برا این بود که روم نمیشه بگم. از آشنا دور منیجه ایناس. ببخشید پشت کردما، روم نمیشه تو روت بگم. خو راس میگه منیجه. این‌جوری نمیشه که بمونم. دوساله دست‌تو صورتم نکردم. پشت لبم مث این پسر تازه‌بالغ‌ها در اومده. دل و دماغ ندارم یه حموم برم. همسایه دماغشو میگیره یادم میافته ماهییه حموم نرفتم. منیجه هم میگه این پسر از دستت ول شده. چند وقت دیگه نمیشه جمش کرد یک سالم هست که مدرسه نمیره. راس میگه خو. یکی می‌خواد ازش حساب ببره. من که دیگه دستم جون نداره. قدیم‌ها وشکونش می‌گرفتم سیاه و کبود می‌شد الآن وا میسه بدن سفت میکنه که وشکونش بگیرم. دست خودم درد میاد. پسربچه باید پس کلش بخوره تا آدم شه؟ والا. حالا... راستیتش یه دو دفعه‌ای اومده دیدمش. دُم این ارازلم از دور خونه اون چید. بعض شما نباشه آقاس. با کمالاته. جوون نیس اما بنیه داره. نگران جواد نباشی ها گفته مث چهارتا پسر خودش دوسش داره. یه زنی داره اما کاری به کار ما نداره، اون سر شهره مثه بقیه زنا اونم شوورشو نمیفهمه. می‌خواد همین‌جا برام خونه بگیره. نه که فک کنی از تو بهتره ها، نه، اما چه کنم؟ مردم امانم و بریدن. بهش میگم هیچی مهرم نکن بجاش یه قواره زمینی، یه دُنگ مغازه‌ای چیزی بزن به نام جواد. خوبه نه؟ فردا که رفت اجباری و برگشت یه کاری باشه بکنه. می دونی؟ می‌خواد دائم بخونن برام. اول که منیجه گفت، پندارم بود می‌خواد دوروزه سیقش بشم اما نذر حلوام به دل آقام عباس نشت و مهرم و تو دلش انداخت و به منیجه گفت:« توقعش کم باشه می‌گه آقا دائم بخونه.» قرارم شد برا من و جواد که خونه گرفت از شنبه تا چهارشنبه خونه خودش باشه شب جمعه و جمعش بیاد پیش ما. خوبه نه؟ وا... روم به دیوار. زبونم لال چه پررو شدم من، شرمنده اکبر آقا این‌جوری حرف زدما. نه که فکر کنی کسی جای تو رو تو دلم میگیره. من فقط به این بچه فکر می‌کنم. قربونت برم. می‌خواستم شب جمعه حلوا بپزم بیام اینجاها، اما گفت از آقا برا خطبه وقت گرفته. راسی گفته سال دیگه عاشورا می‌بردم پابوس قبر شش‌گوشش. چی بگم اکبر آقا، من از زندگی همین می‌خواستم برم زیارت کربلا و بمیرم. همینم از سرم زیادیه. اگه دست‌به‌دست صیغه هرکس و ناکس می‌شدم خوب بود؟ وقتی رفتم یه پارچه سیدی می‌برم می‌مالم به ضریح میارم برات پهن می‌کنم اینجا. قربونت بشم. اومدم اجازتو بگیرم دیگه. اکبر آقا دل ما رو قرص کن بفهمم اجازه دادی خوب؟ به این قرآن خونه پول دادم سه شب تا شب جمعه قرآن بخونه برات. بذار از خرجی‌های خونه جمع می‌کنم میگم همین‌جا برات ختم قرآن بگیرن. سه تا سینی حلوا می‌پزم کل ابن‌بابویه رو حلوا میدم. به قران خونه گفتم هر بارم که میاد و میخونه سنگتم بشوره. الانم شستمش. ها خوبه؟ چه تمیز شدی. اسمت مثه پیشونی اون وقت‌ها برق افتاده . اکبر آقا... پس اجازه هست؟ قربونت بشم. من فقط قربون تو میشم ها. فکر نکنی رفتم خونش به اونم میگم قربونت برم. نه، قربون تو میشم. اول آخر مردا تویی برام، اون موقع‌ها هم که خماری می‌زد به کلت و کتکم می‌زدی، فرداش که می‌شد، جای کبودی‌ها مو می‌بوسیدم چون دستای تو بهش خورده بود. ها چیه؟ به امام راس میگم. به این قبله حاجات قسم. انقدر دوستت داشتم ها. الهی این بچه از آب و گل در بیاد دیگه هیچی از خدا نمیخوام جز اینکه زودتر بیام پیش خودت. من برم. تاریک میشه. اینجا شب خوف داره. اکبر آقا حلالم کن. امشب بیا بخوابم بگو راضی شدی خوب؟ خدافظ.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (مریم حاتمی)

    عالی بود و عامیانه موفق باشید

  • مهمان (نازی)

    چه شخصیت آشنایی داشت ....

  • مهمان (لیلا فلاح پور)

    داستان با بیان ساده و روانی که داشت، مخاطب رو به عمق داستان می برد، حس صداقت رو ميشد لمس کرد حتی ميشد تصور چادر گل گلی زن رو نیز کرد. عالی بود.

  • مهمان (روژیار)

    بسیار روان و شیوا

  • مهمان (آرین)

    عالی و زیبا ساده نوشته شده موفق باشی

  • مهمان (آرین)

    عالی ، زیبا ساده نوشته شده، موفق باشی

  • مهمان (سهیلا)

    تبریک آقای بهاج
    داستان فضا سازی خیلی خوبی داشت و گره گشائی آخر داستان بسیار عالی بود.
    موفق باشید

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 68 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت