Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - چارديواري
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

چارديواري

پيمان چهرازي

در باز شد و او از در بیرون زد و در را به روی چاردیواری بست. از یکی از محفل های پُرآزار دوست های دوران گذشته ی دانشگاه بیرون آمده بود، که حالا بعضی شان ازدواج کرده بودند- باهم یا با دیگران، دختر و پسرهای فارع التحصیل که سال ها پیش تا همدیگر را می دیدند و به ناچار شروع به حرف زدن می کردند،به ناچار حرف هاشان به سیاست کشیده می شد و در حالی که حرف ها به ناچار تکراری بود- تکرار توصیف وضعی که خودش را تکرار می کند- با حرارت حرف می زدند، با اینکه سال ها پیش با بی حوصلگی حرف می زدند، به خاطر نگاه و صداشان بود که به نظر هرکدام شان می رسید بقیه به تکرار خودشان خو کرده اند بی اینکه به آن علاقه ای داشته باشند، و این به حرف زدن شان گرمی می داد- شاید گرمایی که هیچ چیز را روشن نکرد.

حالا با حوصله بودند و حرف های خوبی درباره ی خانه داری و بچه داری و آشپزی و سفر و سایت و ماهواره داشتند که به سیاست کشیده نمی شد، و آن ها ناچار به تکرار بی حرارت حرف های تکراری نبودند- تکرار توصیف وضعی که خودش را تکرار می کند. او از معدود مجرّد مانده های آن محفل بود که چندجلسه درمیان، به میان هم دوره ای ها پا می گذاشت، و این بار خسته تر بود چون آن وقت غروب یک روز آخرهفته ی پاییز

بود که آسمان زود تاریک می شود و می گیرد و شاید رگبار ببارد که نمی بارد، که بوی زباله های کوچه پس کوچه ها بی تعارف به مشام می رسد و یادهای پُرآزار را جلوی ذهن به تصویر می کشد.

تصویر :

مرد میان سالی ست و قامتی تکیده دارد. سر بزرگ بر روی گردن لاغر، چشم های درشت خموده، موهای بلند، صورت پهنِ پُرچروک،.بینی بزرگ، لب ها و دندان ها کدر و فرسوده، کاپشن و شلوار آبیِ نفتی پوشیده، به یاد پدرش که در جنوب کارگر شرکت نفت بود و در بُمباران زمان جنگ از بین رفت، کفش قهوه ایِ اسپُرت به پا کرده، یک کیف مشکیِ رنگ وُ رو رفته ی چرمِ بَدَل را در دست گرفته.

از پیاده رُوِ باریک و تاریک کوچه ها می گذشت و سعی اش این بود که به کسی برنخورد. اگر کسی را می دید که در پیاده رُو راه می رود راهش را به کناره ی آسفالت وسط کوچه کج می کرد. برایش فرق نمی کرد کسی که او دیده درپیاده رُو راه می رود از روبه رو بیاید یا پُشت سر، زن باشد یا مرد. بی حوصله بود، سال ها پیش.. حالا بی حوصله تر شده بود. کسی که او دیده درپیاده رُو راه می رود هم آن سال ها بی حوصله تر شده بود. بعضی پُرملال و شُل و سربه زیر توی شکمش می آمدند و او ناچار می شد مثل موقع رانندگی یا یک بازی کامپیوتری رانندگی، خودش را کنار بکشد، تنَش را به طرفی هدایت کند و کیفَش را به کنار تنَش بکشانَد. بعضی بی قرار و فِرز ولی بی انعطاف توی صورتش می آمدند و او ناچار می شد به یکباره خودش را و تنَش را و کیفَش را به طرفی بکشانَد یا ازسرِ غافلگیری با دیگری برخورد کند. از خودش پرسید از دیگری  می ترسه یا فقط حوصله شو نداره، نکنه کلمه ها پُشتِ تصویرا گم شدن.

به خانه نزدیک می شد که به فکر خریدن غذا افتاد چون درخانه گرسنه می شد. داخل یک فروشگاه شد، چشم هایش دنبال یک غذای حاضرآماده، ویترین های شیشه ای را دید زدند، دنبال یک غذای حاضری تا لای نان های مانده از پریروز بگذارد و بخورَد، یک سَهلُ الهَضم. آخرین بسته ی ژامبون مرغ بود که از دست مرد خندانِ     فروشنده گرفت و پولش را داد. مرد خندانِ فروشنده با نگاهش می گفت "آخریشو بُردی، یه چیز قیمتی بهِت دادم". از فروشگاه بیرون زد، به شنیدن صدای حرکت کشیده ی کفِ کفش ها روی آسفالت خشک، به طرف خانه رفت درحالی که فقط به روبه رویش نگاه می کرد. یکباره صدایی بلند به گوشش رسید :

- آقا، آقای محترم، آقا !

ایستاد و برگشت. مردی روبه رویش ایستاده بود که تسبیحی را با انگشت های دست راستش گرفته بود و تکان می داد.

تصویر :

مردی پیر، از او کوتاه تر، لاغر و کمی چروکیده، سرِ کوچک بر گردن لاغر، چشم هایی کوچک با برقی کم فروغ که کم رنگ می شود، موهای تُنُک که در جلوِ سر خالی شده، صورت سبزه و پُرچروک، دندان های کِدِر و فرسوده ، کُت و شلوار سورمه ایِ تیره ی بی قواره پوشیده، یک جُفت کفش ملّیِ محکم به پا کرده.

ازخودش پرسید بازَم یه گدا، نکنه سیاست پشت تصویرا گم شد.

مردِ پیر با سرعتی منحصر به فرد شروغ به حرف زدن کرد :

ببخشین آقا که مزاحمتون می شم، شما حتماً بچه ی این محلّین، من شما رُو دیدم اما شما منو ندیدین، کسی توی این محل ساکن بود به اسم حاجی بابا، من راننده ی این مرد بودم، نزدیک سی سال براش ماشین سنگین روندم، پنج تا ماشین سنگین و هفت تا خونه توی تهرون داشت، من ساکن گرمسارم، امروز اومدم طلبِ چندساله مُو ازش بگیرم که شنیدم از اینجا اسباب کِشی کرده، حالا چرا این حرفا رو به شما می زنم، چون جای اُولاد منی، به هرکسی نمی شه رو زد، بعدِ پنجاه سال دستم دراز شده، یه پولی می خوام که سوار مترو بشم و خودمو برسونم گرمسار.

مرد میانسال نگاهی از سرِ بی حوصلگی به او انداخت و گفت :

-  عمو.. من خیلی پول ندارم، چه قد می خوای حالا؟

-  چیزی نیس پسرم، دوهزار تومَن کافیه، که باش خودمُو برسونم آزادی و از اونجا سوار ماشینای گرمسار بشم.

مرد میانسال خسته تر از آن بود که فکر کند و تصمیم بگیرد. پول های داخل جیبش را درآورد، آخرین دوهزاری بود که که با انگشت های دست راستش گرفت و به طرف مردِ پیر دراز کرد.

- حالا کجا پیدات کنم که بِهِت برسونم؟

- مهم نیس آقا، برو!

مردِ پیر با سرعتی منحصر به فرد راهش را کج کرد و رفت، بی عصا، بی شناسنامه، خوشحال از اینکه شیوه ی منحصربه فرد حرف زدنش به ثمر نشسته. هیچ حرفی نزد و دور شد.

مرد میانسال، حیران وُ خمیده، به شنیدن صدای حرکت کشیده ی کفش ها روی آسفالت خشک به طرف خانه رفت. با خودش فکر کرد رفتار منطقی این است که آرام باشد، درعذاب نباشد و احساس بدی نداشته باشد، چون او حرف های آن مرد را باور کرده، چون به او اعتماد کرده، چون . . به خانه می رسید، به در و چاردیواری.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 45 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت