Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - ترنج قالی فریبا حاج‏دایی
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

ترنج قالی

فریبا حاج‏دایی

صد دفعه به عفت خانوم گفته ‏ام که دست از سر آن گُله‏ی فرش بردارد و نسابدش و عین صد دفعه جواب گرفته‏ام«چشم خانم». ولی باز عفت خانم کار خودش را می‏کند و می‏سابد و می‏سابد. هزار دفعه به این مرد، شوهرِ تاج ِ سرم، می‏گویم«مرد! بیا این فرش را با یک فرش نو تاخت بزنیم!» به خرجش نمی‏رود. دیگر فقیر نیست و می‏تواند اما شانه خالی می‏کند. از حق نگذرم از شیر مرغ تا جان ِ آدمی‏زاده را برایم فراهم می‏کند اما تا به فرش می‏رسد آدم ِ دیگری می‏شود. فرش ِ میهمان‏خانه‏ی ما همان فرش جهازم است و عوضش نمی‏کند و آن گله جا، همان جایی که به زردی می‏زند و شستن سالیان پاکش نکرده، سال‏هاست که مثل کفر ابلیس همراه من است. جد و آبادِ مادرم را صلوات که این نان را تو دامنم گذاشت و این نفرین ابدی را روی دوشم.

هجده نوزده ساله‏ام. امروز که عکس‏هام را نگاه می‏کنم می‏بینم هجده ساله‏ی زیبایی هستم اما مادرم توی کله‏ام کرده زشتم و پایم را باید به قدر گلیمم دراز کنم. لباس‏های تن‏کرده‏ی خواهر بزرگم را، که شیرینی‏خورده‏ی بچه‏تاجر معروفی است، تنم می‏کند و اولین کفش دمِ‏دستی را به پام. من هم خیال‏بافی می‏کنم که حتما سر ِ راهی هستم. خیلی وقت است که مادرم دیگر برای مادری می‏کند و حتی اگر بخواهم به یادش بیاورم که به من بی‏توجه بوده یادش نمی‏آید و یا نمی‏خواهد یادش بیاید. حالا هم هر وقت به خانه‏مان می‏آید از رفتن به اتاق میهمانخانه اکراه دارد مبادا چشمش به ترنجِ وسط قالی بخورد و خجالت بکشد. یکی دوباری هم وسط حرف‏هاش پرانده که چرا فرش مهمانخانه را عوض نمی‏کنین! و یا گفته چرا فرش‏های خوب و نو را تو اتاق‏های دیگر انداخته‏اید و این را اینجا!

-         مادر جان شما چرا این حرف را می‏زنین! فرش جهاز دخترتونه ها! من و او یک دنیا خاطره داریم از این فرش.

من که نیش ِ حرف ِشوهرم تا حلقم فرو رفته جیکم در نمی‏آید و مادرم هم تو لک می‏رود و دیگر ادامه نمی‏دهد.

یکی از روزهایی که هجده ساله‏ی ِ آن روزهایم به دنبال مادر و خواهرم راه می‏رود زن ِ مهندس فلانی، به خیالش که کلفت خانه هستم، مرا برای پسری که خانه‏شاگردشان است پسند می‏کند. به خانه‏مان که می‏آیند و می‏فهمند دختر ِ ملوک خانم هستم از خجالت پا پس می‏کشند و مادرم، که داماد خوش‏تیپ و خوش‏قد و بالا را پسندیده و با خبر شده طرف سال اول ِ مهندسی‏ش است پیغام پسغام می‏کند که«دختر پل است و خواستگار رهگذر و تازه کی بهتر از آقای مهندس!» شوهرم بعدها به رویم می‏آورد که از دستت زلّه شده بودند انداختندت به من.

زیاد فاصله نیست بین عقد من و خواهرم، ولی مراسم او کجا و مال من کجا! سرویس طلایی که پدرو مادرم به سر و گردنش می‏اندازند هنوز زبانزدِ فامیل است، هر چند نتوانست نگه‏ش دارد و با ورشکستگی شوهرش آن را هم از دست داد. خواهرم امروزه پایین‏تر از دروازه‏قزوین زندگی می‏کند و مادرم حتی نمی‏داند خانه‏اش کجاست!

-         دختر شوهرت خانه‏شاگردی بیشتر که نیست. همین‏ها هم که برات کردیم از سرت زیاد است.

دو تا النگویی که دو سه سال پیش از عقدم برایم خریده بود از دستم درمی‏آورد و سر عقد به عنوان کادو دوباره دستم می‏کند. هنوز تا هنوز است نفهمیدم که چرا این همه فرق! این همه دوچشمکی بر سرِ چه بود آخر؟

عقد و عروسی خواهرم در یک شب است و نه ماه بعدش پسرِکاکل‏زریش را بغل می‏گیرد و من وقتی بچه دو ساله شده و راه به راه روی قالی جهازم می‏شاشد، و از قضا عدل همیشه روی یک گل خاص آن قالی، هنوز زیر عقدم و در خانه‏ی پدری. مادرم دیگر حتی زحمت به خودش نمی‏دهد رخت و لباس دست دوم تازه‏ای برایم دست و پا کند.

-         شد این نامزدت یک بار هم شده چیزی برایت بیاورد!

مادرم یک چایی هم  پیش روی او نمی‏گذارد و او چهارنعل درس می‏خواند تا هرچه زودتر کسی شود و دست مرا بگیرد و با خود ببرد. نه امروز شک دارم و نه آن روزها داشتم. این مرد مرا دوست می‏دارد.

تو اتاقی که به اصطلاح جهازم را توی آن گذاشته‏اند می‏نشینیم، ربط و بی‏ربط می‏گوییم و تا به خودمان بیاییم دردانه‏ی خواهرم دوباره توی اتاق آمده و روی ترنج قالی شاشیده و پشت‏بندش صدای مادرم می‏آید که قربان‏صدقه‏ی چی‏چیز طلایش می‏رود که دوست دارد روی قالی خاله‏اش بشاشد. ترک کردن خانه‏ی پدری طول می‏کشد و زردی آن گله‏ی قالی بیشتر می‏شود. زردی که سال‏هاست روی دوش من و مادرم سنگینی می‏کند.

                                                                                       مرداد 94 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 47 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت