Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - گورزا قباد آذرآیین
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

گورزا                       قباد آذرآیین

اسم من بهمن است.اما همه گورزا صدام می کنند. آخر، من توی گور به دنیا آمدم. اول ها ناراحت می شدم که این جور صدام می کردند. اما حالا دیگر عادت کرده ام.بهتر از این است که کوتوله و فسقلی و نخودی صدام کنند.قد من از همه ی بچه های کلاس کوتاه تر است. روی نیمکت جلو می نشینم . وقتی می خواهم چیزی روی تخته ی کلاس بنویسم چارپایه می گذارم زیر پام...

مادرم وقتی سر من هشت ماهه حامله بود، حصبه گرفت و مرد. ما را گذاشتند توی گور. یک ساقه نی بلند توخالی از سوراخ بالای گور هل دادند داخل. یک سر نی روی شکم مادرم بود.یعنی همان جایی که من توش جا خوش کرده بودم. یک سر نی هم بیرون گور بود. بیخ گوش آقا ولی-اسمش را بعدها بهم گفتند-آقاولی بیست و چارساعت بیدار و گوش به زنگ بود.  تا همین که صدای گریه ی مرا از توی نی شنید داد و فریاد بکند و اهل محل را خبردار بکند که من به دنیا آمده ام. که بیایند گور رابشکافند و درم بیاورند. اگر آقاولی یک کم دیر مردم را خبردار می کرد من توی گور خفه می شدم.

 به بچه ها می گویم زایشگاه من با مال همه تان فرق دارد.مادر من برعکس مادرهای شما ، نوزادش را به چشم ندید، شیرش نداد و نازش نکرد.. حتا صدای گریه اش را هم نشنید...

وقتی گور را شکافتند و سنگ ها را از روی دل مادرم کنار زدند، نور تیزآفتاب داشت کورم می کرد.انگار کسی آمده بود داخل گور مادرم. بلند زدم زیر گریه و چنگ زدم به کفن مادرم. با گریه هام بهش التماس می کردم که نگذارد مرا ازش جدا کنند. مادرم هیچ بهم جواب نداد. اصلن باهام یک کلمه هم حرف نزد. کسی که آمده بود توی قبر مادرم ،،بغلم کرد، لای پارچه ای پیچاندم و از گور بردم بیرون . من یک بند ونگ می زدم اما کسی به گریه هام محل نمی گذاشت... زنی که نمی شناختمش از

پستان خودش شیرم داد. زن بوی مادرم را نمی داد. من خیلی لاجون و مردنی و زردمبو بودم.با یک نسیم کوچک سرما می قبر می خوردم و تب می کردم... یک روز همان زن ازم پرسید " دوس داری مامانتو ببینی کوچولو؟" من خیلی ذوق کردم. خانمه مرا برد سر قبر مادرم.من تا چشمم افتاد به قبر مادرم بلند زدم زیر گریه.افتادم روی قبرش و بهش التماس کردم که بگذارد بروم بخوابم توی بغلش. آن قدر گریه کردم که خوابم برد. یکهو انگاری قبر مادرم مثل دری بازشد. مادرم کفن پوش آمد بیرون. نشسنت کنارم، از روی سنگ سرد قبر بلندم کرد و خواباندم توی بغلش، نازم کرد. بوسه بارانم کرد. من زدم  زیر گریه و دودستی چنگ زدم به کفن مادرم .نمی دانم چرا کفنش زودی پاره شد.به  مادرم التماس کردم مرا با خودش ببرد توی گورش و بگذارد بخوابم توی بغلش. مادرم همین جور که موهام را با انگشت های استخوانی یخ زده اش ناز می کرد،گفت که نمی تواند مرا با خودش ببرد توی گور...گفت گور جای مرده هاست و من زنده ام و باید روی زمین و میان زنده ها زندگی کنم. گفت" توگور خفه می شی عزیز دلم"...گفت هروقت دلم براش تنگ شد می توانم بروم سر قبرش ، صداش کنم .آن وقت از تو قبرش می آید بیرون همدیگر را می بینیم...بعد دوباره بوسه بارانم کرد و گفت"حالا دیگه وقتشه برگردی خونه عزیزم. بابات دلواپست می شه"..یکهو غیبش زد و من از خواب پریدم...

 

من گورزا هستم بچه ها!

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (داریوش احمدی)

    این داستان می تواند یک داستان واقعی باشد. چون از این اتفاقات در جنوب و بخصوص در جایی که قباد آذرآیین زندگی کرده است کم و بیش رُخ داده است. زبان داستان با طرح داستان بسیار همگون است. اما این داستان هنوز جای کار کردن دارد. و همانطور که اشاره شد می تواند واقعیت داشته باشد. اگر گورزا از خواب نمی پرید، تاثیرات داستان خیلی بیشتر نمود پیدا می کرد. خواننده در تمام طول داستان دارد با گورزا احساس همدلی می کند. و در جایی که شفقت خواننده به اوج می رسد، داستان آن روی سکه را به خواننده نشان می دهد. در جایی از داستان اشاره شده است که «آقا ولی بیست و چهار ساعت بیدار بود.» من ابتدا حس کردم که آقا ولی فقط بیست و چهار ساعت بیدار بوده است و نه چندین روز! این جمله ظاهراً ایهام ایجاد می کند. اما در کل داستان بسیار تاثیر گذار و رقت بر انگیز بود.

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 44 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت