Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - كوررنگ
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

کور رنگ  

بهناز عليپور

                                                      

بهناز علیپور گسکری پشت سر باباهه  بره تو ببینه مادره وسط زمین و آسمون داره تاب می خوره یه تخته کبود عین  نیل . حالا بچه هه چند وقتشه سه چار ساله طفل معصوم . خدا برای هیچ تنابنده ای بد نیاره . بین دو انگشت سبابه و شستش را با دندان هایی کوتاه و ساییده شده  گاز  می گیرد . «خدا که نه، هر چی آتیشه از گور بنده ی خدا پا می شه . من می گمش "قسمت" .»  با سه انگشت روی سه خط عمیق روی پیشانی اش ضربه می زند .« پیشونی نوشت آدم باید خوب باشه خانوم . شما جوونای حالا  دیگه قبول ندارین ...»

 

  این که چه طور از پشت لب های مهر شده ی دور و بری ها حرف کشیدم و  چه روز و چه ساعتی سوار تاکسی شدم  و جلوی ساختمان قدیمی نبش کوچه ی مینا  در شمالی ترین منطقه ی تهران  پیاده شدم ، یادم نیست. رو به روی   آجرهای اخرایی رنگ رفته ی خانه ای  ایستاده بودم  که  از پنهان کردن خاطره ها  ورم کرده بود وخطوط نا منظم سیمانی اش ریز ریز ترک برداشته بود . قلبم مثل آونگ دست کاری شده ای چپ و راست می کوبید ، تا انگشتم  دگمه ی سفید زنگ در را  فشار بدهد .

شاید رفته بودم برای این که از دست آن تصویر و آن رنگ سرد  لعنتی خلاص شوم . تصویر زنی که سال هاست به یک حالت توی سرم  درست پشت  پیشانی ام دراز کشیده است و تازگی ها هر  روز بیشتر ورم می کند و از گنجایش سرم بیرون می زند . دست هاش  چسبیده به پهلوها و پاهای کشیده اش تکیه زده  به شقیقه ام  با انقباضی  درصورت نیل فامش  که هر دم کوررنگی ام را به یادم می آورد .

... خیلی قرض و قوله داشتیم  . سر همین طبقه ی بالا رو دادیم اجاره به یه تازه عروس دوماد . عروسه از اون اولش پیدا بود یه جورای دیگه است . از آدم  کناره می گرفت . اوایل گمونم می اومد  ادا و اصول در می یاره . ولی نه بنده ی خدا اخلاقش اون جوری  بود . پسره پیش باباش تو یه نمایشگاه ماشین کار می کرد . بد نبود البته ،  ولی دختره از حق نگذریم سرتر بود . شب اولی که صدای بوق بوق و داریه دنبکشون ساکت شد ، مادر دختره با یه منقل اسفند بیاد دم در که الاهی فدات شم جون شما و جون بچه ام . شب اولشه هواشو داشته باش . گفتم روی چشمم کی از همسایه نزدیک تر؟ خیالت جمع . اون وقتا ساسان پسر بزرگه ام تازه می رفت کلاس اول . سامانم تازه راه افتاده بود . سحر پاشدم برای دست نماز . از تو راه پله ها صدای فین فین می اومد . از چشمی هر چی چشم انداختم هیچی پیدا نبود . درو واکنم ببینم عروسه نشسته اون بالا لب پاگرد . صدای درو که بشنفه خودشو بچسبونه قد نرده ها . بگم بمیرم عروس خانوم چی شده ؟ هر چی سرخی و سیاهی مالیده بودن به سر و صورتش همه قاطی شده بود .بگم یمن نداره یه همچی شبی گریه کردن نکبتی می یاره . دست بکشه رو شره ی سیاهی پای چشماش و  بگه دست خودم نیست ،  از راه پله ها می ترسم . پیش خودم  بگم چه دخلی داره به پله ها . حالا که حرفش شده قشنگ داره یادم می یاد . خنده مو خوردم و گفتم پاشو برو پیش شوهرت خودتو لوس نکن . .. این حرفا البته گفتن نداره ولی شما می گی هر چی از اون روزا یادمه بگم .

 کلمات با تاخیر از دهانم بیرون می زند: بله ، خوب البته  لطف می کنین  ، البته همه چیز را اگر ...

هیچی دیگه ، با  هزار قربون و صدقه راهیش کردم . تا هوا روشن بشه چند دفعه سرکشیدم بیرون و گوش خوابوندم . خدا رو شکر همه چی به خیر و خوشی تموم شد .

رفت و اومدشون زیاد نبود خوب منم سرم گرم بود به جیک و پیک بچه هام . ولی مادر دختره رو زیادتر می دیدم . اجاره ی ماه اولو که دادن عق زدنای دختره شروع شد طفلی انگار دل و روده شو می کشیدن بیرون .

زنی که پشت پیشانی ام درازکشیده است، پی در پی زانوهاش را به چپ و راست می کوبد . سرم بزرگ می شود و مایع سوزنده ای تا گلوم بالا می آید . لیوان های پایه دار داخل بوفه  راه می افتند و نوک خمیده ی  پرنده ی وسط دیس گل مرغی  عدسی چشم هام را نشانه می رود.  زن دهانی است با دندان های نیلی و کبود رنگ . حفره ای که بی وقفه باز و بسته می شود  و تکه هایی از یک قصه ی  آشنا ، پاره پاره بیرون می ریزد . صدای خفه ای  از داخل حفره  می گوید  چی شد خانوم چرا رنگتون پریده ؟

 سیب سرخ درشتی زیر دندانه های چاقو توی دستهاش می چرخد . خلال های سفید را توی پیش دستی روبه رویم می گیرد . بخورین دستم تمیزه .لابد شما هم مثل دختر من با صبحونه قهرین .

به آقا جلال گفتم انگار زنه شب اولی بار ورداشته . اونم گفت لا تجسسوا سرت به زندگی خودت باشه . من به خدا عادت ندارم سر تو زندگی کسی بکنم . همینی که  دارم  برای شما می گم هم  سختمه . ..

نه ، هیچ آزاری به ما نداشتن آسته می رفتن ، آسته می اومدن . دختره یه تک پا می رفت بیرون چار تا  پاکت خرت و پرت می گرفت و می چپید تو اتاقش . دعوا مرافعه ؟ چی بگم ؟ خوب همه دارن .  دو تا استکان نعلبکی هم  که بغل هم بذاری ، می خورن به همدیگه . یه موقع هایی سر و صدا می اومد از بالا . آقا جلال می گفت  دعوای زن و شوهریه . ای خانوم ، شما جای دختر منی  اگه بخوام زندگی خودمو برات تعریف کنم ، می شه مثنوی صد من کاغذ .همین آقا جلال اگه بدونی جوونی هاش  چه الدروم بلدورومی ... ولش کن گفتن نداره . مرده شور این زندگی رو ببره که به قول معروف به باد بنده .  هیچی دیگه خانومی که شما باشی کم کم شیکمش اومد بالا، قوز کرده راه می رفت . یه بار گفتمش خون که نکردی حامله شدی دیگه . نمی دونی چقدر آدما با هم فرق دارن . خواهر شوهر من بی حیا همچین شکم می داد جلو راه می رفت که کورم بفهمه خانوم هنر کرده. هر چی درست می کردم یه کاسه می دادم بالا می گفتم بو داره یه وقت مشغول ذمه اش نشم . غذا مذاش معلوم نبود . اصلا به خودش نمی رسید . انگار نه انگار تازه عروسه . از حق نگذریم شاید سر همینا شوهره همیشه از خونه فراری بود . من می گم مرد غذای خوب می خواد و جای گرم . خوب دو تا عربده هم نمی کشید که می شد شلغم . خیلی پند و نصیحتش می کردم . می گفتم به غذات برس به خودت برس . گوشت بخور ، مرغ بخور . گوش نمی داد  می گفت دلم به هم می خوره . شده بود عین یه تیکه چوب خشک .

به پیش دستی اشاره می کند : چقدر تعارف می کنین؟ بوی سیب تخمیر شده توی دماغم می پیچد. به مانتو و شلوار سیاهم که از پرزهای قالیچه به سفیدی می زند ، دست می کشم  و به پشتی تکیه می دهم . بوی  لوبیای نیم پز و فس فس زود پز   جای سکوت گاه به گاهی را پر می کند .می گوید شما خودت گفتی همین جا خوبه اگه نه می رفتیم  اتاق مهمونی قشنگ می نشستیم روی مبل. بلند شو جونم . اتاق پذیرایی پر از ارواح سفید پوشی است که دست بر زانو و عبوس نشسته اند. ملافه های سفید را تند تند برمی دارد و می گذارد کنار بخاری دیواری . ارواح پر می کشند . پرده را کنار می زند ، با هجوم نور، غبارها توی هوا پر پر می زنند و کالسکه ی توی ایوان و شیشه های هم اندازه  و ردیف ترشی ها غبار آلود می شوند .

اگه بدونی چه سیسمونی براش آوردن ولی امان از این قسمت . کی می دونه یه ساعت دیگه مون چی می شه ؟ شوهرش؟ ما که بدی ندیدیم ازش . سیگارم نمی کشید . سر برج به سر برج کرایه شو دو دستی می آورد می داد آقا جلال . اگه بگی یه روز این ور اون ور بشه ابدا . بلاشون بخوره سر این بالایی ها . انگار  دارن جون می دن جای پول . 

 

انگاری همین دیروز بود ساسان بچه ام بیاد بگه زن بالاییه صدات می زنه . کیسه آبش پاره شده بود، رنگ به رو نداشت ، می گفت دولا شده می یاد راست شه ببینه یه چیزی تو دلش صدا بده ، بعدشم آب داغ بریزه لای پاهاش  . اون وقتا تلفن نداشتیم بدو بدو برو ماشین خبر کن و برسونش بیمارستان . از همون جا زنگ بزن سر کار شوهره . همچین تر و فرز که نگو . آخه اون موقع این جوری ورم نکرده بودم که چار تا دونه پله رو نتونم برم بالا . نگو از خودداری این زن . پشت شیشه اطلاعات نامه ی دکترو بدم دست خانومه که بلندگو جلو دهنش بود . بپرسه زائو کدوماتونین؟ بگم اینه .از سر جاش پاشه یه نگاه بهش بندازه و  بگه این که حالش از منم بهتره .  هیچی دیگه بعدم ببرنش اتاق زایمان و منم بشینم تا شوهره بیاد . طفل معصوم عین مرغ سرکنده با مادرش اومدن . چه قدر عزت و احترام گذاشتن به من . خدا یه دختری بده بهشون عین ماه . اگه بگی محض رضای خدا یه بار صدای ونگ ونگش بیاد پایین  ابدا .

زن دستمال برمی دارد و روی  دانه های درشت عرق ، پشت لب و پیشانی اش می کشد و می گوید دوباره گر گرفتم . زمان و مکان را گم می کنم کوررنگی دوباره سراغم می آید . دست ها و صورت زن به نیلی می زند . دستمال خیس  کبودرنگ را نشانم می دهد و می گوید روزی دو سه مرتبه همین جوری عرق می ریزم  . زن با موهای دو رنگ جمع کرده بالای سر  و صورت چاق پف کرده اش هیچ جایی در حافظه ی کودکی ام ندارد . اول، با تردید به پوشه های توی دستم نگاه کرد و گفت این همه سال گذشته، اون بیچاره حالا استخوناشم توتیا شده . ...  و آخر  قبول  کرد تا  برای بستن یک پرونده ی گشوده ی قدیمی هر چه به یادش مانده برایم بگوید .

بچه هه رو یه وقتایی می آوردیم پایین با بچه هام  بازی می کرد ن . یه مرتبه  سامان پسر کوچیکه ام یه خروس گچی داشت کوبید تو فرق کله ی بچه ، برق ازچشمام پرید . اندازه این نارنگی اومد بالا . نارنگی را توی دستش می چرخاند . یه چیزی از این بچه دیدم تعجبی . لباشو ورچید و بغض کرد ولی صدا از نداش درنیومد . چه می دونم خانوم انگار مادر مرده از اولشم بدونه غصه خور نداره . همون موقع ها بود گویا  مهسا رو حامله بودم . آره درست هفت ماه با اون دختره فرق دارن . زنه بارشو که بذاره  زمین ، از این رو به اون رو بشه . عین سنگ می نشست کنج اتاق سینه اش به دهن بچه . یه کلوم حرف نمی زد که. می گفتم این چیه یه تیکه پوستو می ذاری دهن بچه . بلند شو یه چیزی درست کن بخور. بچه شیره ی جون تو می کشه ها . اگه شما یه کلوم حرف زدی ، اونم زد . در و همسایه می گفتن آل زده شده . اون وقتا یه باغ بزرگی اون سر کوچه مون  بود و دستش نشانه می رود به پشت سرم. آقا جلال می گفت بریز دور این در و وری ها رو . آل کیلو چنده تو شهر به این بزرگی؟ من که عقلم قد نمی داد پس چه اش بود ؟ گفتم که مادره یه وقتایی می اومد رفت و روبی می کرد و می رفت . یه بار که سردرد دلش واشد ، گفت بچه ام حالش خوش نیست .کشته یارش می شیم دکتر نمی یاد . شوهرش تازگی ها براش قرص و دوا گرفته ...

 خدا از سر تقصیراتم بگذره . دلم براش کبابه . چه جوری می شد یه تک پا بره سر کوچه و برگرده . یه دستش زیر کون  بچه و یه دستش به نرده ها .  خواهر شوهرم می گفت این مستأجرتون بار شیشه داره انگار . چه قدرم  همسایه ها براش حرف و حدیث درآوردن .واسه اینکه محلشون نمی ذاشت . چه می دونم می گفتن سرشو می زنی ، ته شو می زنی واستاده پای تلفن عمومی سر خیابون .

 هیچی دیگه بعدم شکمم اومد بالا .خب کمتر می دیدمش . گمونم تازه مهسا رو فارغ شده بودم . دم غروبی بود . آقا جلال بار برده بود شهرستان . سامان و ساسانم تو کوچه . یهو دیدم داد و بیداده تو راه پله ها . با شکم پاره دولا دولا درو واکردم . مادره چونه اش می لرزید ، می گفت  دختره خیره سر نمی یاد بریم دکتر . داره از دست می ره ...

هر بار برای منظم کردن خاطره ها سرش را بالا می گیرد و به سقف نگاه می کند .دستش را زیر چانه می برد و سرش را چپ و راست  تکان می دهد . اون آخری ها که بچه رو می فرستاد پایین ، دلم آشوب می شد.  زیر گردنش یه لایه چرک ، سر و صورت کثیف . ولی هزار الله و اکبر دو سالگی حرف اومد عین  بلبل. اون وقت  پسر بزرگه ی من  تا پنج سالگی اددودو می کرد . گرمتونه انگار. بلند می شود و پنجره ی رو به حیاط را کمی باز می کند .چند  دانه پوک و سرگردان برف تو می آید .

یه سال تابستون بود . تموم تن بچه ام مهسا شده بود عرق سوز . رفتم پشت بوم دو تا سطل آب بریزم تو کولر . برگشتنی ببینم در خونه شون وازه . هرچی صدا بزنم سمیراخانوم ، سمیراخانوم؟ هیشکی جوابم نده . خونه نگو کوفه . بوی شاش بچه خفه می کرد آدمو . هرچی لباس و اسباب بازی ، ولو بود وسط اتاق . صدای بچه هه از آشپزخونه بیاد ، سربکنم تو آشپزخونه ببینم بچه  هه کون برهنه نشسته قوطی های نخود و لوبیا و عدس رو خالی کرده رو زمین و مشت مشت داره می ریزه تو چاهک .  نتونم خودمو نگه دارم بپرم بزنم پشت دست بچه هه . دستم بشکنه . بعضی وقتا با خودم می گم اصلا مردمان خوبی نیستیم ...هیچی دیگه بچه هه بدو بدو بره تو اتاق خواب و ببینم مادره ولنگ و واز دور از جون عین مرده خوابیده . هر چی صداش بزنم انگار نه انگار . دلم نیومد بچه رو بذارم اونجا . دستشو بگیرم بیارم پایین . طفلی گشنه بود . همچین غذا می خورد که بچه های منم سراشتها می آورد . نمی دونم چه قدر بعدش اومد پایین که مانا اومده پیش شما؟ صورتش زرد و باد  کرده .بگم زن حسابی به من  مربوطی نیست ولی داری بد می کنی به خودت و این بچه . گفت چی کار کنم مازیار زورم می کنه قرص بخورم . ولی نخورم حالم بهتره .

یه چیزی بخورین تو رو خدا نمک نداره . می دونین چیه ؟ اخلاق حرف زدنم خوب نیست شوهرم همیشه بهم می گه  وقتی می خوای یه چیزی تعریف کنی ، جون به لب می کنی آدمو . نمی دانم لبخند زدم یا چیزی گفتم . دوباره به سقف نگاه می کند  تا یادش بیاید  روزی  کنار هم نشسته اند  و او دخترک  را روی زانوش خوابانده، برایش موچ کشیده ، موهاش را دست کشیده  و از شباهتش به او و  پدرش گفته و بعد از شیرین کاری بچه هاش گفته و از آقا جلال که نمی گذارد آب توی دلش تکان بخورد  ...  و من زنی را مجسم  می کنم  که بی اعتنا به او چشم های بی قرارش را برای صدمین بار به قلاب کنار حباب آویخته از سقف می دوزد...

 می گوید چقدر زود همه چی فراموش آدم می شه . اون روز ساسان رو گذاشته بودم مدرسه نون سنگگ گرفته بودم داشتم واسه خودم خوش خوشک می خوردم و می رفتم تو که دیدم نشسته سرپله ها  چشماش سرخ و ورم کرده عین انار . گفتم چه عجب سحرخیز شدی ؟ گمونم نون تعارفش کردم برنداشت . گفت دیشب نخوابیدم . شوهرش انگار دوباره مونده بود خونه ی باباش . گفت همه ی قرصامو ریختم  دور . دیگه نمی خورم . بعد زد زیر گریه بی خود و بی جهت . یهو دیدم خودمم نشستم پا به پاش دارم اشک می ریزم . به خودم گفتم آخه  تو چه مرگته  زن حسابی تو که یارم نه ای بارم چرایی، نمک پاش دل ریشم چرایی؟

 من که همچین آدمی ندیده بودم . یه روز خوب بود بگو و بخند و به بچه برسه و ... اون وقت ده روز عین برج زهر مار صدا از نداش در نیاد . بگم غصه ات چیه  آخه؟ به خدا شوگوم  نداره همیشه اشکت دم مشکته . بچه ات سالم ، شوهرت سر به راه آخه چته ؟ اگه حرفی از خودش زد همون یه بار بود که اگه شما چیزی فهمیدی منم فهمیدم . گفت من تو دل و روده ی آدما رو می بینم . گفتم به حق حرفای نشنیده . گفت مازیارم حرف شما رو می زنه و دستم میندازه . به خدا رگای تن همه رو از رو لباسم می بینم اینه که دلم از همه چی به هم می خوره . چادرمو سفت پیچیدم  دورم .  گفتم چه حرفا ؟ پیرهن بچه هه رو که پابرهنه دور و برش می پلکید و هی ماچش می کرد ، زد بالا گفت نیگا کن چقدر قلبش کوچیکه ببین چه تند تند داره می زنه ؟  بعدم چنگ کشید تو صورت خودش که اگه یه وقت نزنه چی کار کنم من؟ اولش داشت باورم می شد شاید من یه چیزیم هست نمی تونم ببینم . بعدش دوباره زد زیر گریه . هر چی حرف زدم باهاش فایده نداشت . گفتم می خوای تلفن بزنم مادرت یا شوهرت بیان ؟ به سکسکه افتاده بود از گریه گفت نه  بخوابم خوب می شم . نون تو دستم خشک شده بود .  رفتم  یه لیوانی  سکنجبین درست کردم دادم دستش . هیچی دیگه ، گفتم تو برو بخواب مانا رو می برم خونه خودمون . کاشکی نگفته بودم زبون سوز شدم به خدا .

دیگه سرم گرم پخت و پز شد  . گمونم ناهار بچه ها رو داده بودم و رفته بودم یه چرتی بزنم . آره قشنگ یادمه. تازه دلم گرم رفته بود که سامان گفت مانا می خواد بره خونه شون . ساسانو صدا بزنم که بچه رو  ورداره  ببره  بالا . پسره بیاد بگه سمیرا خانوم نیستش . بچه هه هم  هی بکوبه به در و لج مادره رو بگیره .

خم شده به طرفم می آید ، تکه ی  سفید چسبناکی را از روی زانوی شلوارم جدا می کند آدامس جویده شده کش می آید . وای خاک بر سرم . کار این مهسا بلا مرده است .خرس گنده دانشجو  شده بازم عین بچه ها  صبح تا شب آدامس می جوه و می اندازه این ور و اون ور . به کاغذ روی پام  و  طرح صورت زنی که دهان بازش را هاشور زده ام نگاه می کند و می گوید وا اینو همین حالا کشیدین ؟ چیزی به یادم نمی آید و به مداد توی دستم نگاه می کند .  آخی بمیرم ببین چه جور  دستاش  داره می لرزه  حق دارین به خدا، حالا ببین چی به من گذشته . هیچی دیگه گفتم لابد رفته سرکوچه چیزی بگیره . شاید رفته خونه ی مادره ، شاید ... دیدم نه خیر خبری نیست . پاشم زنگ بزنم سر کار شوهره که آب دستته بذار زمین که بچه ات داره از گریه هلاک می شه . زنت هم معلوم نیست کجا رفته . طفلی  بچه انگاری هر چی گریه ی نکرده داشت ، همون جا خالی کرد . تا باباهه برسه خودشو خیس کنه و پشت در خوابش ببره . مگه می ذاشت دست بهش بزنی ؟ بچه هه رو تا اون وقت اون جوری پریشون  ندیده بودم .

خانومی که شما باشی شوهره بیاد کلید بندازه تو در ببینه کلید از اون ور تو دره . بعدم درو بشکنه. دختره هم پشت سر باباهه بره تو  . همین موقع مادر دختره برسه . مسلمون نشنوه ، کافر نبینه . صورتش شده بود بنفش عین این پارچه ی مبلی . عقل بکنم تو اون قیامت چشمای بچه رو بگیرم ، بزنمش زیر بغلم و بیارمش پایین .

رنگ نیلی غلیظی از پشت چشم های زن شره می کند تا روی خط های دور لبش. و به  یادم می آورد که سال هاست دنیا را از پس هاله ای نیلی رنگ می بینم . و نقاشی هایم از رنگ های سرد منجمد می شوند .

...تا چند وقت از خورد و خوراک افتادم . نمی تونستم سرپا وایسم که . اگه بدونی چه قیامتی بود . ماشین پلیس بود  و گوش تا گوش آدم  که ریخته بودن تو کوچه . همه اش می گفتم آخه بی انصاف چرا تو خونه ی من ؟ ما چه گناهی کرده بودیم ؟  بعدشم بابا و داداش دختره بیفتن به جون دوماده و خونی و مالیش کنن .  می گم جوون بد اقبال چه تقصیر داشت . حالا که ساسانم داره زن می گیره می فهمم . به قول گفتنی ها زن مثل هندونه است . چه می دونی توش چه خبره . آره دیگه پلیس ها دوماده رو کردن تو ماشین . من که دل دیدن نداشتم ، همسایه ها تعریف کردن برام که  مأمورا به پدره که داشته سکته می زده گفتن خودت دخترتو از اون بالا بیارش پایین . 

آره جونم ، با یه ملافه . یعنی چی که  چه جوری ؟ خدا  اون روز رو نیاره آدمی زاد  بخواد یه کاری رو حتمی بکنه . می شه خود شیطان رجیم  .

دوباره به سقف چشم می دوزد و من دخترکی را می بینم با موهای فرفری در هم رفته که چهار دست و پا  می رود و لبه ی  تخت مادر را می گیرد و بلند می شود . خنده های کودکانه اش  از روی نفس های خواب مادر می گذرد . دست کوچک سفیدش روی شلال موهای سیاه او راه می رود . مادر تابی به تنش می دهد و رو برمی گرداند  .دخترک  دستش را از تخت رها می کند . دو قدم می رود و می افتد و سه قدم  و راست می شود و چند باره .. . تا بیدار شدن مادر راه می رود و صدای خنده هاش سکوت خانه را پس می زند  ...

نه عزیز جون هیشکی حواسش به بچه نبود . شب بمونه خونه ی ما و بگی لج بگیره یا بهانه ی مادره رو بگیره ؟ ابدا . شام نخورده رو زمین خوابش ببره . اون  قدر بشینم بالا سرش به غریبی خودم و اون بچه زار بزنم که نگو . صبح که  مادربزرگه بیاد  دنبالش ،موقع رفتن دستشو از دستش بکشه بیرون ، سه چهار تا  پله بره بالا عین گربه و دوباره برگرده  چادر مادربزرگه رو بچسبه ، بگه بریم پیش بابام . اونم بکوبه تخت سینه ی خودش که الاهی بابات  به زمین گرم بخوره .

شما که غریبه ای، این جوری لرز گرفتی . ببین چه  به روز من اومد . مثل مرده افتاده بودم . آقا جلال خودش غذا می ذاشت دهنم .تا این که دیدم دارم می شم عین اون خدا بیامرز . دیگه کم کم  خودم راست شدم  و زور زوری خودمو جستم  .

دیگه بقیه اش رو نمی دونم . انگاری بعد چهلم بود که اومدن خونه رو خالی کردن . از دوماده هم شکایت بکنن و یکی بهشون بگه به خاطر بچه هه کوتاه بیان . حالا دیگه این که چه قدر مأمور اومد اینجا و چه قدر از  ما پرس و جو کردن ، بماند ...

 

زن را با صورتی منجمد از یادآوری ماجرایی مشئوم ترک می کنم .سوز سرد دی ماه  به صورتم  چنگ می کشد.انگار کسی صدایم می زند پشت سرم زن نیلی رنگ ایستاده است تکیه به آجرهای سرخ خانه ای که  خاطره ها را از کنج و کوژش بیرون کرده و آرام نفس می کشد. نگران عریانی تنش و زمینی که دارد رنگ برف می گیرد ،به سویش می دوم ،  صدای کودکانه ای از پشت حافظه ی مه گرفته ام فریاد می زند مادر...

و جای پایی  روی لایه ی نازک برف نیست .// پایان

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
+3 #3 علی قلی نامی 1391-10-28 19:16
این صنعت تشخیص بخصوص در داستان های زنان بیش از حد طبیعی است. واقعاً برای من قابل تحمل نیست. به قول یان رید نمی توان خواننده را با آرایش کلام گول زد. قصه ضعیفی داشت. لطفاً یکی از داستان هایتان را معرفی کنید تا نقدش کنم.
ّّ
بازگو کردن
 
 
0 #2 شكوه خلعتبري 1391-09-08 07:17
داستان زيبايي بود . فضا سازي بسيار عالي بود
بازگو کردن
 
 
0 #1 مريم سميعي 1391-09-07 07:26
کنج و کوژش ؟ اين كلمه يعني چه ؟
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 35 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت