Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دانه هاي سياه برف / میترا داور /mitra davar
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب
 

دانه هاي سياه برف

 میترا داور

 رادیو که تا آن لحظه داشت آهنگ پخش می‌کرد، يك باره   گفت :

-  ‌شهروندان گرامي ! از كساني كه مبتلا به بيماري قلبي و يا تنفسي مي باشند  تقاضا مي شود جهت حفظ  سلامتي شان  از خانه خارج نشوند.

 از پنجره‌ي اتوبوس بيرون را نگاه كردم ؛ از آسمان دوده  مي‌باريد.

يكي از زن ها  وحشت زده گفت : برف سیاه .

یکی گفت : غير ممكنه برف باشه .

يكي گفت : شايد جايي آتيش گرفته، دوده  با برف قاطي شده.

يكي گفت : دوده ست.

همهمه  تو اتوبوس پيچيده بود . جمعيت چند تاچند تا درباره ي برف سياه حرف مي‌زدند .

 يكي از زن ها   گفت : خدا كنه به خاطر آلوده گي چند روزي تعطيل شه .

چند تايي داشتند برنامه مسافرت مي چيدند . يكي شان  با سماجت تخمه  مي شكاند .  دختري تلفني داشت پچ پچ  مي‌كرد كه يك باره  با صداي بلند گفت ‌: بيرونو ديدي ؟

  دوباره  پچپچه اش شروع  شد .  تو  خط ویژه ،  مسافرهای دو اتوبوس همديگر را  نگاه  كرديم، به هم فشرده  بوديم و آويزان  به ميله ها .  وقتي  مي گذشتيم از كنار هم ، ديگر تصويري از هم ،  در ذهنمان نمي ماند،  جز انبوه فشرده  جمعيت . افشين مي‌گفت  ما هم شبيه مسافرهاي اتوبوس شده ايم.

    از راديو اعلام شد:  قابل توجه شهروندان عزيز !  به علت آلودگي هوا و بارنده‌گي،  مدارس استان تهران تا اطلاع ثانويه  تعطيل است .

بچه هایی که تو اتوبوس بودند  از خوشحالي فرياد  كشيدند.  بیشتر شان پیاده شدند.  گوله هاي ريز سياه برف را   طرف  هم  پرتاب  مي كردند و می خندیدند .

راديو لحظه به لحظه راننده ها را در وضعيت آب و هوا قرار  مي‌داد. 

ترافيك سنگين شده بود .  خيابان های اصلی  پر از اتومبيل بود و ديگر هيچ اثري از حركت ديده  نمي شد .

بزرگ تر ها از اينكه سر وصورت شان  پر از  قطرات  تيره آب  بود ، عصباني به نظر مي رسيدند . بچه ها  دانه های سیاه را نشان هم می دادند و می خندیدند.  چندتاشان  داشتند با  دوده‌ي برف ، آدم برفي درست مي‌كردند. افشين زنگ زد که  چترم  كجاست .      

گفتم مدارس تعطیل است و می تواند بخوابد .

گفت : چرا؟

 گفتم : پرده را کنار بزن.

پرسيد : اينا چي يه ؟

حالا می توانستم مجسم کنم که پشت هم سیگار دود می کند ،  تو دست شویی می‌نشیند و فکر می کند چه پيش آمده. 

 دانه های سیاه پر  شده بود، روي درخت ها ، توي كوچه ها ، روي بال كبوترهاي سفيد  كه بالاي بام ها نشسته بودند  و روي مجسمه  فردوسي  که به سرعت تيره  مي شد. هوا گرفته و دم کرده بود. اتومبيل ها پشت چراغ  قرمز پيچيده بودند به هم ، با اينكه هيچ راهي براي حركت نبود ، صداي بوق شا ن  گوش را  كر  مي‌كرد . افشين دوباره  زنگ زد. گفتم  : موندم تو ترافيك.

گفت : كتاب بخون تا راه باز بشه .

گفتم : نمي شه ، تو این وضع .

دل آشوبه داشتم  و سرم به شدت درد می کرد.

 نگاهم  به  مجسمه ي  فردوسي  افتاد  كه حالا برف تماما ً سياهش كرده بود.

چند نفری از اتوبوس پیاده شدند.  زنگ زدم  به رييس ام ، گفتم فکر نمی کنم بتوانم خودم را برسانم.

گفت  :چه طور من به موقع رسیدم ؟ شما دیر حرکت می کنی .  امروز خیلی کار داریم. شما باید گزارش هاي   مجمع را کامل می کردی .

با تشر گوشی را گذاشت .                          

بوی سیر ، بوی  عرق جوراب و بوی دوده  تو اتوبوس پيچيده بود . چند نفری  سرفه کردند .  چند تا دانشجو غرولند کنان پیاده شدند .

 مردي سرك كشيد قسمت زن ها  . چند تا اسکاچ رنگی دستش بود . با صدای بلند گفت : اول  رويت بعد خريد. خانم ها و آقايون محترم ! اسكاچ خارجي در رنگ هاي  متنوع 200  تومن . از خريد تون پشيمون نمي شيد .

   زن ها با بی حوصله گی نگاهش کردند. چند لحظه ایستاد و بعد  تو انبوه جمعیت مردها ناپدید شد  .

 دختر و پسر جوانی با هم سوار شدند ، دختر اين  طرف ميله  ایستاد ،   پسر آن طرف میله. با هم پچ پچ  می کردند . اتوبوس  چند قدم  جلوتر رفت . از خط ویژه  اتوبوس که دور شدیم ، دیگر اتومبیل ها  یک قدم هم جلو نمی‌رفتند .  ساعت از نه گذشته بود ، هنوز به اداره  نرسیده بودم، راه زیادی مانده بود .  موبایلم زنگ زد ، مادرم بود. وقت دکتر داشت . می گفت سه ساعت است تو راه است و نمی داند باید چه کند .  

 به سختي مي‌توانستي جلو رويت را ببيني . چراغ های شهر روشن شده بود . ماموران شهرداري مدام در حال رفت و روب  بودند،  سروصورتشان را دوده پوشانده  بود. چراغ راهنمایی و  راننده گی سبز  می‌شد ، شصت ثانیه ی بعد  قرمز و باز دوباره سبز اما  اتومبیل ها هیچ حرکتی نمی‌کردند.  بیشتر راننده ها   ماشین را خاموش کرده بودند .

 راننده  اتوبوس برگشت  گفت : لطفا ً پیاده شید . من می خوام اتوبوسو  همین جا ول کنم برم ، شاید این ترافیک نخواد هیچ موقع باز بشه .

  همراه جمعيت غرولوند كنان پياده شدم.

 دستم را گرفتم  تو هوا . دستم سیاه شد و بعد خیسی   چرك آلودي   ماند روي  كف دستم.

 به زنی که از کنارم می گذشت گفتم : اینا واقعا برفه ؟

زن گفت : خانمی باید ماشین هارو  از شهر خارج کرد ،  یا باید از تهران رفت . این شهر ... دولت این همه امکانات گذاشته که مردم از تهران برن . خوب برن  دیگه .

یکی از زن ها به دانه های سیاه اشاره کرد و گفت : قربون خدا برم ، همه جورشو دیدیم ، برف  سیاه .

پخ پخ خندید و دور شد .

 مردم چندتا چند تا جمع شده بودند ، درباره ی  دانه های سیاه  حرف مي زدند .  دختر دانشجویی که بوم نقاشی دستش بود ،   به آسمان و دست هایش نگاه  کرد ، سر آخر گفت : هیچ بار فکر نمی کردم که یه روز برفو سیاه بکشم.

زنی  دیگر گفت : بالاخره این آسمون سوراخ میشه ، این همه دود…  نمی شه که ، اين لايه اوزون چي چي يه ، حتماً اونم   سوراخ مي  شه ، مي گن  بلكي هم سوراخ شده باشه .

بعد گفت : من به محض اینکه بچه ها  درسشون تموم بشه و شوهرشون بدم رفتم از تهرون… می رم دهات … چه قدر می خواهیم زنده گی کنیم؟

دختر گفت :  مگه دست شماست ؟ اگه شوهر نکردن و نخواستن بیان دهات چی ؟

بالاخره یکی پیدا می شه .

دختر کیفش را این  دست آن دست کرد و گفت : من که  دوست ندارم برم شهرستان، امکانات کار تو تهرانه ، الان من رشته ام ...

زن گفت : می خواستی یه رشته ی  ديگه  بخونی ...  هنر كيلويي چند؟

 دختر با عصابنیت گفت :  شما فقط حق داريد درباره ي خودتون نظر بديد.

با عصبانیت راهش را کشید و رفت .

پسر جوانی گفت :  اين برفه منتها رنگش کمی فرق می کنه. 

  دست برد تو جيبش ، ‌سيگار روشن كرد .

 يكي از زن ها گفت : تو این هوا دیگه سیگار نكش .

پسر خندید و گفت : ای بابا !  مردم تو این هوا ویلون می زنن ، من اونوقت .

بعد  گفت  :   بند می یاد.

  مردي كه سوار موتور بود ؛ از كناره ي  خيابان مي گذشت   . چند لحظه اي ترمز زد و رو به ما  گفت :   اون بالا  لاستيك  سوزوندن  ... با برف قاطي شده ...  درست  مي شه .

  پسر جواني كه  سيگار مي كشيد ، چند لحظه چشم هایش را ریز کرد ، انگار داشت با دقت بیشتری آسمان را   نگاه  می کرد . با صدای بلند  خواند: بر لحاف فلک افتاده شکاف ، دوده می بارد از این کهنه لحاف .

 شهر تاریک  تاریک شده بود  .  كنار مغازه ها  ماكت هاي سياه با چشم هاي خالي نگاه مان مي كردند .

 آرام آرام  تو تاريكي قدم مي زدم. دانه هاي سياه  رو سر وصورتم مي باريد .  پاهايم يخ كرده بود .  نمی دانستم باید به کدام طرف بروم .

از کنار بچه هایی می گذشتم که داشتند آدم برفی درست  می کردند .  سراپا ذوق بودند و می خندیدند . یکی شان کنار آدم برفی اش ایستاد و گفت  : بچه ها ازم عکس بگیرین ، این  برف  خیلی باحاله.

  دوباره شماره  شركت  را گرفتم . مديرمان گفت : خانم شما گزارش های مجمع رو...

- راه بسته است مهندس .

گوشی را قطع کرد. دوده تو گلویم رفته بود و مدام سرفه  می‌کردم . فكر كردم  خودم را به کوچه پس کوچه ها برسانم،  شاید هوای آنجا تمیزتر باشد، اما فرقی نمی کرد . از همه جا دوده می بارید. 

گوله های سیاه برف  زمین و زمان را پر کرده بود .  علی رغم آلوده‌گی هوا  ، رفت و آمد مردم  بیشتر از هر روز بود .  شاید حس کنجکاوی بود که همه را کشانده بود تو خیابان .   دوره گردها  با کوله ای روی دوش، جنس‌هاشان را توی دست می گرداندند .  چتر فروش ها ، چترهای رنگی شان را در دست  می‌چرخاندند.

چشمم به دسته ای گنجشک  افتاد که بال بال زدند ، افتادند روی برف.  جمعیت نگاه شان چند لحظه چرخید  .

مردی  وسط جمعیت داشت  ویولون  می زد،  قبلا هم دیده بودمش .  چشم هایش را  می بست و با تمام  وجود  می زد . اهنگ غریبی بود و  غمگين .  با همین آهنگ دیده بودم که یک بار شب عید مردم می رقصیدند .  چند تا جوان ازش عکس گرفتند .  نور فلش چند لحظه تو تاریکی،  خاموش روشن شد .  پيرمردي قاليچه اي را روي كول انداخته بود و با صداي زير مي خواند :‌ فرش مي‌فروشيم ! فرش مي فروشيم !

     چند نفری گوشه ی خیابان،  مقوا پهن کرده بودند،  داشتند نماز آیات می خواندند.  تو  قسمت راست خیابان  ویلا ، جلوی  کلیسا ،  مردی  كه خيلي لاغر  بود ، فریاد  می زد ،   به زبان ارمنی  چیزهایی  می گفت که  نمی فهمیدم . می خواستم بپرسم شما چه انتظاری از خدا دارید ؟ پشیمان شدم . مثل بقیه مردم راهم را کشیدم و رفتم .

تو جوب ، آب سیاه شده  بود  و  چند سانتی  برف  سياه  روی در و دیوار نشسته بود .  تعداد  زیادی از  جوان ها   برف پارو  می‌کردند .  تعدادی  از جمعیت بی اهمیت با سه گره های تو هم  رد می شدند .   چند زن و مرد جوان كه لباس سفید پوشیده بودند ؛ماسک  توزیع   می کردند  . یکی شان با صدای بلند گفت : خانم ها!  آقایون !  توجه کنید !   این  رسوب ها در خون ته نشین می شه  و انسان را مبتلا به سرطان خون میکنه .

چند تایی ایستاده بودند  برای مادر و پدرهایی که با بچه هایشان بیرون آمده بودند توضیح می دادند  که این آلوده گی بیشتر گریبانگر بچه ها می شود . بزرگ تر ها با لبخند به حرف پزشک ها گوش میکردند . یکی شان گفت  : ایشاالله  که چیزی نمیشه .

 تو خیابان اصلی تا چشم کار می کرد ماشین  به ردیف  پشت هم ایستاده بودند  .   گنبد مسجد  را  توی یکی از خیابان های فرعی مي دیدم . به نظرم می توانستم بروم آنجا تا  برف بند بيايد . به طرف مسجد  راه افتادم . گنبد طلايي مسجد را   سياهي  برف پوشانده بود و كبوترها تو  ديوارهاي داخلي مسجد كز كرده نشسته بودند .  چند جفت کفش جلوی در مسجد بود .رفتم تو .  زن ميانسالي  نشسته  بود داشت دعا می خواند. گوشه ی مسجد  دراز کشیدم . پچ پچ   دعاي زن ها  را  همیشه دوست داشتم . فکر اینکه در این همه هیاهو  كسي  هست که به آرامی ذکر می خواند، آرامم می کرد .  بين خواب وبيداري،  وقت اذان  ظهر؛ چند نفری آمدند نماز خواندند و  رفتند . صدای پچ پچ نماز.. پچپچ ها تمام شد و بعد مسجد در سکوت فرو رفت . چشم هایم گرم می شد . خواب می دیدم رفتم اداره ، میزم نبود  ، پابرهنه بودم ، دنبال میزم می گشتم .  می خواستم با مدیر عامل  حرف بزنم که گفت وقت ندارد،  با منشی اش حرف بزنم . منشی لباس هایش را به جای اینکه روی  بند آویزان  کند ، انداخته بود روی میز . روی میز پر از لباس بود ؛پابرهنه آمدم پایین .  دنبال ميزم مي گشتم  كه از خواب پریدم  . قلبم تند می زد .رفتم جلوی در؛  کفشم  جلوي در بود  . ساعتم را نگاه  كردم  . سه بعد از ظهر بود .  چند دقيقه ي ديگر مجمع شروع می شد  ....

   نزدیک غروب بود که برف بند آمد . از مسجد آمدم بیرون .  تو جوب ، آب سیاه شده بود و  چند سانتی برف سياه روی در و دیوار نشسته بود . به خیابان اصلی رسیدم .    اتومبیل ها راه افتاده بودند اما هنوز ترافیک سنگین بود . مي بايست برگردم خانه . مجمع  حالا ديگر تمام شده بود  و  رفتنم  به اداره  فايده اي نداشت .  سوار اتوبوس شدم .  از ميدان فردوسي گذشتيم . سياهي هاي روي مجسمه آب شده  بود و تاريكي پس مي رفت .  نمی دانم چه وقتی از شب بود که رسیدم خانه .  وقتی رسیدم  افشین هنوز بیدار بود،  داشت اخبار گوش می کرد . گفت : ا ز مامان چه خبر ؟

 متوجه شدم که هنوز نرسیده  ، اما حوصله پرس و جو نداشتم .

اخبار  سیل مالزی را نشان می داد .  لباس هایم را انداختم تو حمام ، رفتم زیر دوش . وقتی برگشتم  افشین  گفت  می دونی قوم مایاها  تقویم شون  تا سال 2012 بوده .  اگه پیش بینی هاشون درست باشه ،   وارد  مرحله پنجم زمین می شیم  . زمین تغییر میکنه .  سیل،   بارون ، دود،  زلزله . شروع دوره ی جدید زمین .  ممکنه قدرت های بزرگ از  بین برن ، آمريكا ، انگليس ،‌ فرانسه . امدن  صاحب زمان  كه ميگن همينه .

 رفتم تو اشپزخانه .  ساندویچ کوچکی درست کردم . گندم تو اتاقش بود . بهترین دوستش یک هفته ی دیگر برای ادامه تحصیل به المان می رفت . می گفت دیگر هیچ وقت برنمی گردد.

 تلویزیون داشت  دانه های سیاه برف  را نشان می داد  و جمعيتي كه  جلوي بینی و دهانشان  را ماسک گذاشته بودند .بابک گفت : شاید واقعا ً همه ی اینا مربوط به سال  2012 باشه.

مرد اخبارگو گفت همزمان با تغییرا ت جوی ، مردم مالزی در پی بارنده گی های  چند روز گذشته ، شاهد سیل  عظیمی  بوده اند.

حالا تلویزیون داشت  قربانی های  سیل را نشان می داد . چاله های قبر را درامتداد هم کنده بودند.  تابوت ها  سوی قبر سرازیر می شد .

صدای  افشین  را می شنیدم که میگفت قوم مایاها بخشی از خداوند بودند که جهان را پیش بینی کردند . انها فیلم جهان  اينده را  در گذشته های دور  تماشا کردند و نوشتند که این اتفاق در این ساعت به وقوع خواهد  پیوست .

 بدنم  آرام  و گرم می شد . آدم هایی  را خواب می ديدم  شکل کبریت با سرهای گوگردی .  کبریت ها  مثل آدم های چاق  بودند ، بعد  به سرعت تبدیل  به چوب های سیاه    شدند .  صدای قلبم را می شنيدم  که تند  می زد ، از بيرون صداي     آواز  می آمد ، مرد  آواز خوانی که وقت و بی وقت سر وکله اش  پیدا می شد .  صدای باز شدن در  پیچد .    افشین  بالای سرم ایستاده  بود .

- ‌ مي بيني چه خوب مي خونه  ؟  فكر كن  آخر شب كه همه اعصاشون خورده ، صداش  آدمو آروم ميكنه .  پاشو ببينش  .

پنجره را  باز  كرد  .بوي سرما و دوده  پيچد .   صداي ترانه ي الاهه ی   ناز   با صداي تك  تك عصا  پيچيده  بود .

 مرد نابینا خیلی از شب ها اواز می خواند، حالا خودش  را مي ديديم . داشت از جلوي در خانه ي ما رد مي شد .

افشین  گفت :‌ چه احساسي نسبت به عشق داره كه تو اين شب برفي.

- احتمالاً امروز رنگ برف و نديدة .

- بوي دوده را كه حس كرده .  

.   - فرق مي كنه  به نظرم .

 - مهم اينه  هميشه يه چيزي هست كه  آدم احساس كنه زنده گي قشنگه .

 -   ولي  خيلي غمگين مي خونه .

-  بالاخره مي تونه آواز بخونه و اين خيلي مهمه .

 مرد كور دور شد ،  ديگر هيچ صدايي  از کوچه  نمی آمد .  بين خواب وبيداري به حرف  افشین فكر مي كردم .  يادم  افتاد  بيش از چند سال  بود  که آواز نخوانده  بودم.

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • داستان خوبی بود با پرداختی کم دقت.
    موضوع آخرالزمانی انتخابی نویسنده می‌توانست با پرداخت بیشتر رادیو، گنجشک‌ها و ویولون زن داستان را به لایه‌ای فراواقعی برده و تاثیرگذاری‌اش را بیشتر کند.
    گرچه همین زندگی روزمره به اندازه کافی فجیع و فراواقعی می‌نماید
    موفق باشید

  • مهمان (تیکنی)

    داستان خوبی است و دوست داشتم. البته پیشتر خوانده بودنش در آکواریوم شماره چهار. البته در این مجموعه داستان های زیباتر هم هست، ولی این داستان هم داستان خوبی بود که مخاطب را تا انتها با خود می آورد

  • بين خواب وبيداري به حرف افشین فكر مي كردم . يادم افتاد بيش از چند سال بود که آواز نخوانده بودم.

    .... بی نظیر است .درود

  • مهمان (زینی وند)

    توصیفات و نمادهای بکار رفته بسیار تاثیرگذار هستند به ویژه پوشیده شدن مجسمه فردوسی با برف سیاه . خواننده کاملا فضای غیر عادی ایجاد شده را حس می کتد در صورتیکه شخصیت و تیپ های داستان خود متوجه نیستند که این موضوع، زیبایی داستان را دوچندان می کند. بسیار عالی. ممنون

  • مهمان (دیبا)

    بسیار عالی بود.
    توی اتاقم نشستم و تمام خیابان های تهران را قدم زدم. این همان شهریست که آن را می شناسم.

  • مهمان (سیروس هزاوه)

    در پاسخ به: مهمان (دیبا)

    با شما هم احساس بودم .

  • مهمان (مهدی کجاوه)

    خوب بود . فضاسازی خوب بود . درامده بود

  • مهمان (مريم جمشيدى)

    زيبا بود با سوژه اى جديد و قابل تامل.لذت بردم ممنون.

  • مهمان (هنگامه)

    پیشتر این داستان رو خونده بودم و لذت برده بودم
    توصیفاتتون تا حدودی کافکاییه،سوژه هم بکر و عالیه...
    مثل همیشه عالی بود

  • مهمان (ac)

    عالی بود خانم داور
    با آرزوی موفقیت

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 43 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت