Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - افسانه ي سيمرغ داستان كوتاه عليرضا ذيحق
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

افسانه ي سيمرغ

عليرضا ذيحق

 

 

روزي روزگاري دنيا پر از پرنده بود. پرنده ها هم مثل ما آدمها بودند . غمها داشتند و دردها . شادي هم داشتند . حتي  جشن و عيد وعروسي. اما هيچ كسي احساس خوشبختي نمي كرد . بعضي ها ثروت داشتند و اما خيلي چيز ها مثل فرزند ، سلامتي و دوست خوب نداشتند و مي گفتند بدبختيم . بعضي ها هم از سلامتي و زن و فرزند و مهرباني  ، همه چيز تو زندگي شان بود و اما چون ثروتي نداشتند آنها هم مي گفتند بدبختيم . پرنده ها شده بودند حسود همديگر و براي به دست آوردن چيزهايي كه نداشتند  و يا مي خواستند زيادتر داشته باشند هر كاري مي كردند . شهر پرشده بود از دزد و طمعكارو دروغگو. اما در آن دنيايي كه به چشم همه ، شيرين و زيبا بود پرنده اي  بود به نام هما كه زياد فكر مي كرد . فكرو خيال زياد باعث شده بود كه او تو مغازه ي عطاري اش  عوض فروش دارو و ادويه ، مشغول نوشتن كتابي شود كه شايد بتواند راز خوشبختي رادرآن توضيح دهد . هما آنقدر نوشت و نوشت كه از ته دل روزي آهي كشيد.

 آه او انقدر بلند بود كه همه تو دنيا آن راشنيدند . در دنياي كوچك آنها  كه فقط جوجه  ها آن را بزرگ مي ديدند همه دور او جمع شدند . طوطي  و كبك و طاووس وبلبل و حتي مرغ بوتيمار كه لب دريا بود ، آمد كه ببيند چه خبر است . ديد كه همه غمگين اند و به خاطر بدبختي شان غم مي خورند .

بوتيمار تعجب كرد و به  كبك  گفت :

  "  تو چرا غمگيني ؟  توكه خوشبخت تر ازما هستي و هرچه گرگ  درنده و روباه مكاّر تو بيابان است بخاطر تكه اي گوشت، خبرچين و نگهبان قصر تو هستند چرا مي نالي ؟ تو كه در دنيا اين همه معدن طلا و جواهر داري  چرا دلگيري ؟

كبك كه تو پيشاني اش چين افتاده بود گفت :

" من هم مثل همه ، يك جورهايي حال وروزم خوش نيست . پول و قدرت دارم و اما دلم آرام نيست .   حتي گرگها و روباه ها مرا ، پادشاه خود مي دانند و حاضرند  خواهرها و برادرهاي خودرا نيزاگر دستور من باشد  بي هيچ رحمي لت و پار كنند . اما حيف كه عمر من تمام مي شود و دنيا روزبه روزجوانتر. لعل و گوهر و مرواريد و جواهر ،  هر روزه قيمتش مي رود بالا و افسوس ، كه خواهم مرد و  كاخ ها ومعدن ها وحجره هاي زرگري ام  به دست اين و آن خواهد افتاد . مخصوصا گرگها و روباه ها كه آنهارا اصلا دوست ندارم . زيرا ميدانم كه  آفرين ها و دعا هايشان  همه دروغ است و اما بازهم ،دوست دارم كه تعريف و توصيف هايشان را بشنوم و همگي گوش به فرمان من باشند . آري برادر ، بدبختي من نيز اين است. "

مرغ بوتيمار رفت سراغ طوطي و گفت :

" تو پس چه مي گويي ؟ تو آن قدر شيرين سخني كه شكارچي ها ، تورا هم كه مي گيرند در آتش اجاق كبابت نمي كنند . در قفسي از طلا و نقره ، نان و آبت مي دهند و تا هستي عزيز دلشان مي شوي و اين خوشبختي ، چيز كمي نيست ."

طوطي دمي جنباند وبا قطره اشكي كه در چشمانش وول مي خورد گفت :

" من هم دلم تنگ است و دنيا برايم بد آهنگ .معني چيزهايي را كه نمي دانم تكرار مي كنم و اين كار ، اذيتم مي كند . مغزي تو سرم است كه انگار فكر كردن بلد نيست . چيزهايي يادم مي دهند و  اما نمي دانم خوب است يابد . فقط مي دانم كه خسته ام و بايد ، چاره اي بكنم . "

بلبل كه بر شاخساري نشسته و آواز قشنگش بلند بود پريد پايين و واردبحث شد :

" ديدم بوتيمار داشت به من اشاره مي كرد و در نظرش ، من ازهمه خوشبخت ترم . اما اينطوري نيست! عاشق كه باشي كارت واويلاست . از ته دل عاشق گلها هستم و بخاطر رنگ وبويي كه دارند مرتب آهنگ و ترانه مي سازم واما تا نزديك مي روم  كه بخوانم ، عوض خوش وبش با خارهاي خود  زخمم مي زنند . دلم آنقدر پرخون است كه نگو و نپرس !"

 پر وبال طاووس كه درزيرنور آفتاب به هزار رنگ مي زد تكاني خورد و آمد جلو و با عصبانيت دادكشيد  :

" همه فقط بلديد حرف بزنيد و وراجي كنيد وبعد كه تشنه يا گشنه تان شد برويد سر خانه زندگي تان و باز از فردا ، روز از نو روزي از نو .  بگذاريد خيال همه ي تان را راحت بكنم . من نيزبيچاره ام. ناز و اطوار دارم و خود پسند و مغرورم . فكر مي كنم كه زيباتر و خوشرنگ تر ازمن و زباني كه به آن حرف مي زنم  پرنده اي تو دنيا پيدا نمي شود ! اما حالا كه دنيا را گشته ام و عمري از من گذشته ، مي فهمم كه تمام عمر خود در اشتباه بوده ام . اصلا تو بگو بوتيما ر، تو درت چيست ؟ "

_" درد من تشنگي است و بس. "

- " توكه شب وروزت  را كناربركه ها ، درياها و رودخانه هايي ! مگر مي شود كه لب آب بود و تشنه ماند ؟ "

- " بدبختي من اين است كه مي ترسم جرعه اي از آب اقيانوس هم اگر بخورم ، آب آن تمام شود . نه ازچشمه مي توانم آب بخورم و نه از دريا . حتي به قدر تشنگي هم نمي توانم آبي بچشم . منتظر باران مي مانم و در ميان رگبار ، دنبال گودالهايي مي گردم با آبهاي راكد وبدبو . اصلا خودم نمي گويم شما بگوييد آيا من پرنده ي بد شانسي نيستم ؟

 بوتيمار رو به هد هد  كردكه همه اورا حكيم و دانشمند مي دانستند و اما خيلي كم حرف بود. به او گفت :

- خوش به حال تو كه زماني عزيز دردانه و نامه رسان حضرت سليمان بودي و از خيلي رازها خبر داري ! تو وقتي در دل آسمان پرواز مي كني  وبه زير هرخاك وتپه اي، هرچه آب و چشمه ي پنهان است مي بيني، حتما كه دردي هم تو دلت نيست . واقعا خوش به حال تو!

-  كاش كه من هم مثل خيلي ها چيزي حالي ام نبود و اين قدر تو فكر فرو نمي رفتم . هرچه كه بيشتر بفهمي و بداني دردت هم بيشتر است . مثلا

 و قتي مي بينم بعضي ها فقط به اين خاطر كارِ خوب انجام مي دهند كه مردم را فريب دهند و از آنها به به بشنوند دلم سخت مي گيرد. حتي مي دانم كه اين هماي خوش قلب نيز كه و قتي سايه اش را روي كسي مي اندازد شانس و خوشبختي را براي مدتي هم كه شده  به ديگران هديه مي كند ، خودش  قد يك كوه ، درد دارد.  زندگي اش قصه دارد و تو قصه ، هزارغصه ي بي زبان . اصلا مگر مي شود كه غصه نداشت و آه كشيد ؟

هما كه از اين سرو صداها گوش اش پربود و در ميان آن همه همهمه چيزي نمي شنيد رفت نشست بالاي صخره اي بلند و ازهمه خواست كه ساكت باشند. پرنده ها كه هما را خيلي دوست داشتند و اورا گيس سفيد دنياي خود مي دانستند يكهو ، آرام گرفتة و گوش به حرفهاي اودادند :

_ ناله و فرياد از بيچارگي ، حرفي تازه نيست . چيزي كه مهم است گرفتن يك تصميم است . اگر راست مي گوييد و دلتان غم دارد و مي خواهيد كه خوشبخت با شيد بايد جرأت داشته باشيد. بياييد متحد شده و باهم از هفت شهر خطرناك بگذريم و برسيم به خدمت سيمرغ . اما براي رسيدن به آنجا ،  مشكل اصلي ما انتخاب يك راهنماست . كسي كه راه رابشناسد و مارا تا پيش سيمرغ ببرد و اما به شرطي كه اعتما د ما ، اورا مغرور نسازد .فكر نكند كه چون ما به او رأي داده ايم حتما كه ازهمه ي  پرنده ها برترو بهتر است. پرنده ها كه تعدادشان از هزار بيشتر بود سينه پف كرده و از او خواستند كه رهبرشان باشد و آنها را به پيش سيمرغ ببرد تا راز خوشبختي را از اوبپرسند .  از آنجا كه پرنده ها هرگز اتحادي نداشتند و هركسي عاشق قوم و قبيله ي خود بود ،  از اين گفته پشيمان شده و كار كشيد به انتخابا ت و تبليغات و رأي گيري . پولها خرج شد و سرها شكست و آخر سر ،  " هد هد " شد راهنماي پرندگان .

 او گفت :

- راهي پرخطر و ترسناك پيش روي ماست و اين سفر ، سفر آساني نيست .  درست است كه باديدن سيمرغ ،  براي هميشه احساس خوشبختي خواهيم كرد اما رفتن و رسيدن به انجا هم ، دل و جرأت مي خواهد.

پرنده ها كه دل شير پيدا كرده و آرزوي همه ديدن سيمرغ بود يكصدا گفتند :

_ وقتي كه باهمه ي تلاش ها، دعواها و حقه بازي هايي كه مي كنيم باز احساس خوشبختي نمي كنيم ، زندگي هيچ ارزشي ندارد . ما ها تصميم خود را گرفته ايم و به دنبال تو، تا ديار سيمرغ خواهيم آمد .

پرندگان در دل آسمان آبي بودند كه ديدند از خاك وكوه آتش مي جهد وبدجوري تشنه ي شان است . از هد هد خواستند كه آنهارا به دره اي باصفا برده و نگذارد كه از تشنگي تلف شوند كه هد هد گفت :

- بايد كه صبور باشيد و تشنگي را تحمل كنيد كه اين هنوز آغاز راه است و ما تازه در شهر عشق هستيم.

 

بعضي از پرنده ها غر زده و گفتند :

- غمگين بودن بهتر از سوختن است و ما از راهي كه آمده ايم بر مي گرديم .

خيلي ها  اما بي آنكه بترسند از ميان دود و آتشي كه از دهانه ي توپ ها و تفنگ هاي آدميان  بلند بود  گذشتند ودر لبه ي مرز آنقدر كشته و زخمي ديدند كه با خود گفتند :

- صد رحمت به ما پرندگان كه ميان دعوا، حداقل كاكلي نيش مي گيريم و هرگز خون همديگر را نمي ريزيم . آن هم سر خاكي كه صدها بار خط كشي شده و باز مي خواهند خطي نو بكشند . راستس اين آدمها چقدر عاشق خط كشي اند ؟

 از شهر عشق كه گذشتند رسيدند به سرزميني كه يا پر از بتخانه بود و يا پر از مردماني كه بتخانه اي نداشتند و ولي فكر و ذكرشان به بت هايي بود كه تو ذهن شان تراشيده بودند و از آنها كمك مي خواستند .  نقاش ها ومجسمه ساز هايي هم بودند كه مرتب شكل فرشته ها را تو دروديوار كشيده و حك مي كردند كه هم پول گيرشان مي آمد و هم  مردم به آنها آفرين مي گفتند . عده اي دوست نداشتند كه از بت پرستان عقب بمانند و پشت سرشان بگو يند كه اگرخدايي يا خداياني داريد پس كو ؟  معبدها را از نقش و نگار ها پر مي كردند و از بت پرست ها دوري مي گزيدندكه يعني ما حق ايم و شما ناحق . از اينكه هر قومي با اعتقاد خودش مشغول بود راضي بودند و اما همه از ترس اينكه مبادا طايفه و دسته اي به حكومت برسد و ديگران را ازحق خود شان محروم كند شروع كرده بودند به  تشكيل گروه ها و حزب هايي كه هرگز نگذارند تا قدرت و حكومت ، در دست  يك نفر ياگروهي خاص باشد كه هر وقت چنان شده بود ، حتي اجازه نداده بودند كه ديگران به كار و كاسبي خودشان برسند و يا هركسي به رنگ  و مُدي لباس بپوشد كه خودش دوست دارد  . برخي از پرنده ها از اينكه  آنها هم مي توانستند در آن سرزمين صاحب حزبي و حقي باشند و به نوبت هركدام روزي براي خود رئيسي شوند و پول و پله اي به هم بزنند ، دلشان نيامد كه از آنجا بروند. ماندند و هر كدام طرفدار بتخانه و معبدي شدند تاهم دلشان آرام گيرد و هم  اينكه اگر روزي حقي را ناحق كردند وكيلي از  گروه خود داشته باشند كه نگذارند تا جرمشان ، آنها را گرفتار قفس كند .

دهها پرند ه ماندني شدند و صدها پرنده راه افتادند و با عبور از كوهاي يخ و درياهاي منجمد ، رسيدند به شهري كه آنجا نه كسي آرزويي داشت و نه فردي مي خواست با نيرنگ و كلك ، سر ديگري كلاه بگذارد و بيشتر از ديگران داشته باشد . همه به حق خود قانع بودند و با همسران و فرزندانشان ، بخور ونمير زندگي مي كردند. البته بعضي از جوانان، آنجا هم شورش مي كردند و مخالف آن طرز زندگي بودند. ولي چون داروغه ها فوري با گازهاي اشك آورو باتون هاي شوك آور سر مي رسيدند ، هرگز فريادشان به جايي نمي رسيد . از پرنده ها صدتا بيشتر بودند كه ديدند از اينجا بهتر، مكاني نمي شود پيدا كرد . بدون هيچ زحمت و ترسي از كشكول درويشان آب خورده و از مزرعه ها دانه مي چيدند و چون جوان هم نبودند ، آشوبي نمي كردند كه پشت ميله ها گير بيفتند . اما از پرنده ها ، يك عده هم بودند كه آرزوهاي بزرگي داشتند  و فقط خوردن و خوابيدن و در بي خبري زندگي كردن ، روح و جسمشان را راضي نمي كرد . چشم به افق هاي دور دوخته و با همه ي خستگي ها ، همچنان شوق رفتن داشتند .

هد هد كه هنوز به عهد و پيمان خود وفادار بود به پرنده هايي كه همراه او در دل آسمان پرواز مي كردند گفت :

- سر راهمان به سرزميني مي رسيم عجيب و باورنكردني . اژدها و فرشته وديو و هرچه خزنده است و جهنده،  لباس آدميت به تن دارند و مثل آدمها سخن مي گويند . همه به بك زبان حرف مي زنند و خداي همه يكي است .  بتخانه اي آنجانيست و معبدهاهم همه يك شكلي اند و نقش و نگاري تو در و ديوارها نيست . حتي كسي را نمي بيني كه بخواهد جور ديگري لباس بپوشد و يا كه بخواهد خودرا به رنگ ديگري درآورد و مثلا يك آدم بگويد كه من از ديو بهترم و يا كه فرشته بگويد من از آدم.  فقط يك چيز درد آور آنجا هست كه آن هم مغرور شدن به ميزان عبادتي هست كه هركس ، در كنار كار وزندگي اش انجام مي دهد . اينها را مي گويم كه وقتي به آنجا رسيديم ،  زياد معطل نشويم و از زن و مرد هركس كه مي خواهد بماند و هركس كه دوست دارد بار سفر ببندد كه  هنوزراهي دشوارو طولاني در پيش داريم .

خيلي از پرنده ها كه تا اينجا هم خود را زوركي رسانده بودند بي رودرواسي گفتند :

- اگر مشكل فقط غرور است و اين غرور ، مارا به  سوي جنگ و خونريزي  نمي بَرَد براي ما كافي است . خوشبخت ِ كامل هم نشديم زياد مهم نيست .  همينكه احساس خوشبختي خواهيم كرد براي ما كافيست .

 در همان قلب آسمان بودند كه بعضي ها را ه خود را جداكرده و ماندني ها ماندند و رفتني ها رفتند . آنها كه هنوز شوق ديدار سيمرغ در سرشان بود ، رسيدند به سرزميني كه پر از نور بود و رنگين كمان هاي هزار رنگ .  پرندگان حس  كردندكه نه وزني دارند و نه غمي. حتي رنج سفر نيز از تن آنها به يكباره خارج شده بود . چند تايي  از پرنده ها چنان دچار حيرت و تعجب شدند كه حتي خودرا نيز فراموش كردند . انگار كه بي حس و بي درد بودند و خوشبختي كامل، در نوري بود كه چشمانشان را خيره مي كرد . حسرت اينكه چرا زودتر به آن شهر نرسيده اند ، تنها چيزي بود كه به آن فكر مي كردند .

هد هد كه به سختي توانسته بود هشياري خود را باز يابد  جَلد و قبراق ، بال گشوده و همراه آنها كه مي خواستند تا سرچشمه ي خوشبختي بپرنددر قلب آسماني كه لكه ابري هم نداشت تا اوج ها رفت و رسيدند به جايي كه شهر سيمرغ بود و آخرين مقصدشان . سيمرغ  راكه هم پيدا بودو هم ناپيدا ، پيدا كرده و هما كه همه ي عمرش را تو مغازه نشسته و براي آموزش خوشبختي كتاب نوشته بود گفت :

- راه دشواري هم اگرآمد ه ايم انگاركه اصلا راهي نيامده ايم . نه خسته ايم و نه غمگين و نه حتي وزني ورنگي داريم و شده ايم  عينهو نورو روشني. دنيايي كه ما ازآنجا آمديم و فكر مي كرديم همه ي دنياست جز دشتي سر سبز نبود.

در بين را ه شهر ها ديديم و آدمها و موجوداتي كه هرگز آنها را نديده بوديم . همه اسير حسادت ها و طمع هاي خود بودند و اگر هم عاقل و نيكويي بود فكر همه به كتاب ركوردها بود تا در هرچيزي از بدي گرفته تا خوبي، نام خود را يك جوري در فهرست اولين ها ثبت و ضبط كنند . ما ها كه از اين وضعيت غمگين و دلخوربوديم و مي خواستيم همه خوشبخت باشند  به اين سفر آمديم كه تا راز سعادت را بياموزيم و به جهانيان ارمغان ببريم .

نداي سيمرغ ، نيتي شد و افتاد تو قلبشان و با آن نيت برگشتند كه خودرا نگاهي كنند كه ديدند از هزاران مرغ همسفر، فقط سي مرغ مانده اند وبس. در وجود و سايه ي خود، سيمرغ را ديدند ودرسيماي سيمرغ ، خود را . خوشبختي واقعي رابه دست آورده بودند  و در قلب آنها جز نور محبت ، چيزي نبود .

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 53 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت