Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - روزمرگی
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

روزمرگی  / هنگامه البرزی

صدای زیر و زنانه ای توی گوشت زنگ میزند،چنان به صدا عادت کرده ای،گویی وجود ندارد.گاهی حتی آن را نمیشنوی .

"صادقیه"!!!

به پشتی صندلی تکیه میدهی،چشمانت را میبندی و نفسی عمیق میکشی...هرچند که هوای کابین گرفته و سنگین است...یک ساعت وقت استراحت داری...مثل همیشه بطری آّب را تا نیمه سر میکشی..

صدای سوت همیشگی و سپس باز شدن درهای قطار.چشمهایت را باز میکنی،هجوم ورود و خروج جمعیت را،که تکرار شدنی ترین اتفاق هر روزست، میبینی،میبینی که مامور ایستگاه زن فروشند را مواخذه میکند و سعی در توقیف اجناسش دارد...

دوباره صدای سوت و بسته شدن درها.همکارت در سمت دیگر،هدایت قطار را به عهده میگیرد.چند ثانیه بعد،جز تاریکی هیچ نمیبینی.پنج سال،هفته ای سه روز این تاریکی را دیده ای...با خود میگویی که من در خلوت ترین نقطه ی شلوغ ترین مکان شهر کار میکنم...

در واگن پشت سرت،چند دختر می خندند.حدس میزنی دبیرستانی باشند. هر از گاهی یکیشان می گوید:هیس!!!آرومتر بابا!این آقاهه صدامونو میشنوه!!!

صدایشان را میشنوی و شاید به شادیشان حسادت میکنی.دوباره تکیه میدهی و چشمانت را میبندی...

امروز ندیده  بودی اش،دختری که که هر روز با لباس سرمه ای، گل سینه کوچک طلایی اش و  با کیف دستی همرنگ  با لباسش، در ایستگاه آزادی سوار قطار میشد...نمیدانی کجاست و چه میکند...اگر آمده بود،روزمرگی را تکمیل کرده بود...

صدای قهقهه ای از افکارت بیرون میکشدت.یکی از دخترهای دبیرستانی از ته دل میخندد...

دوباره صدای زنانه...

"علم و صنعت"

 مثل هر روز،توقف  سه دقیقه ای... در کابین را باز میکنی،نگاهی به سکو می اندازی.زنی مسن با آرایش  تند با پسر جوانی بحث میکند.صدایشان را نمیشنوی.قطار حرکت میکند .

"فرهنگسرا"

دخترها را میبینی که از واگن بیرون می آیند،یکیشان که شاید کمتر خجالتی ست برایت دست تکان میدهد.  در  جوابش  سر تکان میدهی ،  فکر میکنی که این اتفاق روزمرگی را  از بین  برده است .با این فکر گویی چهره ات میشکفد و مشتاق به ادامه دادن میشوی...

دخترها میروند و تو برمیگردی تا قطار را برانی.تا پایان ساعت کاری،هنوز سه ساعت مانده است.

                                                                

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (haniyeh)

    عالی بود , خیلی لذت بردم ❤

  • مهمان (کیوانه)

    موفق باشی....عالی بود

  • مهمان (محمد جواد)

    عاااااالی
    داستان خوبی بود

    یک لحظه غرق در داستان شدم و به دنیای داستان رفتم

    آفرین بر شما

    احساس میکنم دو قسمت آخری رو باید بیشتر کار میکردی

    ولی در کل خوب بود :)

  • مهمان (علی)

    خوب بود .. برام یه چهره غم زده ای داشت که داستان در ذهن مرد مرور می شود انگار همه چیز ذهنی است

  • مهمان (مهدی کجاوه)

    ساده بود .هرکسی می تواند بنویسد

  • مهمان (مريم جمشيدى)

    ساده و زيبا بود..موفق باشين

  • مهمان (م.ح)

    شما داستان من رو دزدین!
    من چند سال قبل این داستان رو نوشتم و توی وبلاگم گذاشتم!! این داستان مال منه و شما به اسم خودتون اینجا گذاشتینش!!من میتونم ازتون شکایت کنم و این کارو هم میکنم!

  • مهمان (هنگامه البرزی)

    در پاسخ به: مهمان (م.ح)

    دوست گرامی
    با عرض احترام باید بگم که موضوع و سوژه داستان من بسیار عمومی و فراگیره.ممکنه که بین داستان من و شما شباهتهایی باشه.ممنون میشم اگر آدرس وبلاگتون رو بدین تا داستانتون رو بخونم

  • مهمان (ac)

    من به عنوان یه ناشر از خوندنش لذت بردم جیگرممم
    موفق باشی:)

  • مهمان (احسان)

    هنگامه من سر از داستان نویسی درنمیارم ولی خیلی قشنگ نوشتی

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 63 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت