Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - پروانه ها / داریوش احمدی
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

پروانه ها

داریوش احمدی

این زن، این زنی که مانتوی سبزِ کمرنگ می پوشید و بویِ عطرش همه جا را بر می داشت و بعضی ها درباره اش حرفهایی می زدند؛ در آپارتمانِ روبروی ما زندگی می کرد. دو سه بار از مدیر ساختمان اسمش را پرسیده بودم. اما هر بار به ذهنش فشار آورده بود و دست آخر گفته بود: «این پیرزنه را میگی؟ اسمش سرِ زبونم بود...اسمش...، الان بهت میگم... حالا مگه کاری کرده!؟»

گفتم: «نه، اتفاقاً خیلی زن خوب و با شخصیتیه.»

 گفت: «آهان! که اینطور! خوب، پس مبارک باشه!» و بی آنکه اسمش یادش آمده باشد، با خودش خندیده بود و رفته بود.

زن، اصلاً پیر نبود؛ زنی پا به سن گذاشته بود که وقتی آن مانتویِ سبزِ کمرنگِ مدل دار را می پوشید، و آن شال و روسریِ یشمی را به سر می زد، چهل و چند ساله، و شاید هم جوانتر به نظر می آمد. در نگاهِ اول، جذابیت خیره کننده و با وقاری داشت. با چشم هایی مهربان و پوستی سفید و تا اندازه ای چروک، که همیشه آثار کِرِم اطراف چشم ها و شقیقه هایش، بیشتر از جاهای دیگرِ صورتش دیده می شد. از گذشته اش چیزی نمی دانستم. و قرار هم نبود بدانم. اما این که ناگهانی پیداش می شد و ماه ها غیبش می زد، و پشت سرش حرف و حدیث هایی بود و عدّه ای می گفتند باشیخ نشین های آن طرفِ آب، سر و سِری دارد، حسِ کنجکاویم را بر انگیخته بود. احتمالاً همسرم چیزهایی می دانست که نمی گفت و یا نمی خواست به من بگوید. هر بار که  درباره اش می پرسیدم، با ناراحتی می گفت:

«من هیچ چیز نمی دونم. فقط می دونم مدّتِ زیادی بیمار بوده، تنها زندگی می کنه، بچه هم نداره، احتمالاً  شوهرش هم ولش کرده رفته.»

با خنده گفتم: «ببخشید که هیچ چیز نمی دونستی!»

گفت: «مگه تو بیشتر می دونی؟»

گفتم: «نه، فقط کمی کنجکاو شدم. آخه امروز سلام و احوالپرسی کرد.»

گفت: «اون سلام کرد یا تو؟»

گفتم: «یادم نمیاد. اما انگار اول، او سلام کرد. حالا مگه فرقی هم می کنه!؟»

 سرش را تکان داد. توی چشم هایم زُل زد و آمد نزدیک صورتم ایستاد. مانند کسی که بخواهد مُچ کسی را بگیرد،گفت: «خیلی فرق می کنه! خیلی!» انگار این همه سال منتظر چنین روزی بود و یا دنبال فرصتی   می گشت که این حرف را یک جایی به کار ببرد.  با آن که توی صورتم نگاه می کرد، حس می کردم نگاهش از میانِ استخوان های صورت و جمجمه ام دارد رد می شود و به جاهایی دور که فقط خودش می توانست ببیند، خیره شده و دارد لبخند می زند.

دو سه باری که آن زن را توی ساختمان، و بخصوص آسانسور دیده بودم، سلام و علیکی کرده بود و خیلی صمیمانه پرسیده بود: «دخترت چطوره؟» حس کردم پرسیدن این سؤال، آن هم توی آسانسور که معمولاً آدم ها سکوت می کنند و یک مقدار کمرو و خجالتی می شوند، حالا خیلی زود بود و به زمانِ بیشتری نیاز داشت. انگار برای دوست شدن و یا همسایه به حساب آوردنش، کمی عجله می کرد و می خواست ماه های غیبتش را هر چه سریعتر جبران کند. هر چند این سؤال را از همسرم طور دیگری می پرسید: «اون دختر زشته چطوره؟» و هر بار که همسرم گفته بود: «کجاش زشته!؟»، با خنده گفته بود: «مخصوصاً میگم زشت، تا کسی چشمش نکنه. این دنیا پر از اجنّه است.» و به خودش اشاره کرده بود. و انگار واقعاً جنّ بود. همه جا دیده       می شد. گاهی وقت ها، مانند یک روح درِ خانه اش ظاهر  می شد و به آن کفش ها، آن کفش های مردانه که پُشت و رو دمِ در افتاده بود، نگاه می کرد. کفش هایی کهنه و زهوار در رفته، که دو جفتِ آنها را گوشة پلّه ها نظام داده بود. و یک جفتِ دیگر را که کتانی بود و پشت و رو دم در افتاده بود، با غُرو لُند، دمِ در نظام می داد و با نگاهش انگار می گفت: «این مرد چقدر شلخته است!» و بعد که داخل  می رفت، لبخند ماتش را از پشت شیشه های مُشَجَر، در ذهنم می دیدم. و صدای مردی که ازخانه اش شنیده می شد: «صد بار گفتم تا وقتی من روزنامه رو نخونده م، حق نداری از هم بازش کنی!» و بعد صدای خودش رامی شنیدم: «منم صد بار گفتم توُ این خونه حق سیگار کشیدن نداری، فهمیدی!» و بعد صدای چیزی می آمد که پرت می شد به طرف دیوار. به سرفه می افتاد. سرفه هایی پی در پی که امانش نمی داد. می آمد دم در، در را باز می کرد و با شدت آن را      می بست که تمام ساختمان به لرزه می افتاد. من با عجله در را باز می کردم تا این مردی راکه بعضی وقت ها صدایش شنیده می شد، اما خودش هرگز دیده  نمی شد، ببینم. اما سر و صداها خیلی زود می خوابید. می رفتم داخل اتاق و با فاصله ای که از در می گرفتم، از پشت شیشه ها نگاه می کردم. تصویر تیره اش را می دیدم که انگار دزدکی می آمد کاری می کرد و می رفت، یا می آمد به گلدانهایی که توی راهرو بود، آب می داد. اما بعد از چند لحظه که در را باز می کردم، کفش ها، همانطور پشت و رو دم در افتاده بود. و حس می کردم خودش به جای مردش می آید کفش ها را به این طرف و آنطرف پرت می کند. بازی جالبی بود. کفش ها، به مردِ صدا کُلُفتی تعلق داشت که از نظر روانی به او آرامش می داد. و حس می کردم باآن جملة: «دخترت چطوره؟»، ترسی را بیان می کرد. ترس از تعرض، ترس از تنهایی، ترس از زن بودنش را، که انگار همه برایش نقشه کشیده بودند. حتی خودِ من. چرا مرتب از پشت شیشه های مات او را زیر نظر داشتم. چرا آن مانتویِ سبز کمرنگش را دوست داشتم. چرا توی آسانسورِ خالی که بوی عطر ملایمش پیچیده بود، احساس آرامش و نوعی سرخوردگی می کردم.

چند وقتی بود که کمتر می دیدمش. چراغ خانه اش تقریباً خاموش بود. فقط شب ها نورِ فسفریِ تلویزیونش را از پشت شیشه های درِ خانه اش می دیدم که فضای خانه و راهرو را مرتب خاموش و روشن     می کرد و می توانستم از زنده بودنش مطمئن شوم. اما صدایی نمی آمد. حتی صدایِ زنگِ ساعت دیواری خانه اش را دیگر نمی شنیدم. تلفن خانه اش که آهنگ محزون و گرفته ای داشت، دیگر به صدا در نمی آمد. با خودم گفتم شاید تلویزیون را همین طوری روشن گذاشته تا کسی شک نکند. شاید از مرگ و تنهایی می ترسد و مخصوصاً تلویزیون را روشن گذاشته تا در برابر آن تصاویر، احساس آرامش کند. شاید هم مُرده باشد. اما اگر مُرده باشد، بعد از چند ساعت بویش همه جا را می گیرد. بعد، فکر و خیال بَرَم می داشت، که شاید همین دو سه ساعت پیش مُرده باشد و هنوز برای شنیدن بویش خیلی زود است. دم در می ایستادم یا از پلّه ها، با سر و صدا به یک طبقه بالاتر می رفتم و یکی از کارتون های خالیِ توی راه پله را پرت می کردم پایین تا بیرون بیاید و بگوید: «آه، شما هستین! ترسیدم!» و به جای این که من معذرت خواهی کنم، بگوید: «خیلی ببخشید.» و باز  برود داخل. اما نه، خبری نبود. تمام حس بویایی ام را به کار گرفتم تا از روزنه های آپارتمانش، بوی او را که به مرگی خیالی آغشته بود، بفهمم. از پلّه ها آمدم پایین و داشتم توی خانه می رفتم که تصویر تیره ای از پشت شیشه های مُشَجَرِ درِ خانه اش دیدم. با عجله رفتم داخل و در را بستم. چراغ خانه اش روشن شد. و طولی نکشید که آمد بیرون  و آهسته با نوک انگشتان، چند ضربة کوچک به در زد. از پشتِ  شیشه ها، سایه اش را می دیدم که سعی داشت فاصله اش را با در حفظ کند. در را باز کردم. اول به مانتواش نگاه کردم. یک مانتویِ سورمه ای بلندِ توی خانه،که معلوم بود آن را با عجله پوشیده و دکمه هایش را دو تا یکی بسته بود، به تن داشت. با همان لحن صمیمانه اش پرسید: «سلام، خانم هست؟»

چند لحظه هول شدم.  گفتم: «نه، رفته بالایِ سرِ مادرش.»

گفت: «بعله، می دونم؛ خبرشو دارم. خدا شفاش بده.»

گفتم: «اگه کمکی یا کاری داشته باشین...»

گفت: «نه، فقط اومدم حالشو بپرسم.»

 و شبِ بعد هم که آمده بود درِ خانه، باز همان مانتویِ سورمه ای را به تن داشت و دکمه هایش را کامل نبسته بود و من داشتم فکر می کردم که این مانتو هم، دستِ کمی از آن یکی ندارد، که گفت: «سلام، خانم هست؟» و وقتی گفته بودم: «نه، رفته بالایِ سر مادرش.»، آن حالت با وقار و چشم های مهربانش را دیدم که داشت  حالتی دلسوزانه به خود می گرفت و می گفت: «آخَی...خدا شفاش بده.»

 روزهای بعد هم که می آمد،  حس می کنم انتظار نداشت کسِ دیگری را بجز من ببیند. قبل از آنکه در را باز کنم، باز آن جملة «خانم هست؟»، به ذهنم خطور می کرد و احتمالاً جملة من هم «نه، رفته بالایِ سرِ مادرش»، به ذهن او می آمد. چون یک روز وقتی در را باز کردم، بی آنکه سؤالی بپرسد، انگار خودش در ذهنش، سؤال را پرسیده بود و خودش هم از طرف من جواب داده بود: «بعله، می دونم رفته بالایِ سرِ مادرش!»  و نگاهِ بی پناهِ مرا که دید، گفت: «خوب، حالا که هنوز بالای سرِ مادرشه، بیا این سبزی ها را بگیر. این ها را برای شما آوردم. اون دخترت چطوره؟»

گفتم: «آخه اینجوری که نمیشه. ما را خجالت می دی! این چه کاریه...! خیلی زحمت کشیدی! ای  داد...  آخه...» با خنده ای کنایی به خودش گفت: «ای داد... خیلی زحمت کشیدم... این چه کاریه...»  بعد گفت: «همسایه باید به دردِ همسایه اش بخوره.» و سکوتم را که دید،  گفت: «خوب، مزاحم نمی شم. سلام برسان. بهش بگو: پروانه کارِت داشت، اما تو که هیچوقت نیستی!»

 با خودم گفتم: «خیلی جالبه! اسمش پروانه است.» و به یاد دخترم پروانه افتادم که خواب بود. در ذهنم به مدیر ساختمان فحش می دادم. وقتی به همسرم گفتم، پروانه سلام رساند، با آنکه می دانست زن، خودش اسمش را به من گفته، اما باز حسادتی گُنگ و ناشناخته، چهره اش را در هم فشرد.

یک بار دیگر که آمده بود، باز پرسیده بود: «خانم هست؟» و بعد که سکوتم را دید، گفت: «ای داد! مادرانِ نسلِ ما.» و با تشکری که می کرد و همان لحن صمیمانه، حس کردم انگار می گوید: «چه مرد خوبی هستین شما.»

و بعد از ظهر، هنوز توی چُرت بودم که باز صدای در زدنش را شنیدم. این بار قابلمة کوچکی آش آورده بود و باز همان حرف ها: «پس همسایه گری به چه دردی می خوره. ما همسایه ها باید هوای همدیگه رو داشته باشیم.» وبعد که اخم مرا می دید، می گفت: «من اصلاً برای شما نیاوردم آقا! برایِ اون کوچولو آوردم.» و خیلی سریع، مثل اینکه الآن سر و صدای مردش بلند می شود، با عجله رفت. وقتی داشت می رفت با صدای بلند      می گفت: «بعله! بعله! اومدم.» در دل نسبت به مردش، که هیچوقت او را نمی دیدم و اصلاً دیده نمی شد، و حس می کردم او را اسیرِ خودش کرده، احساس نفرت و انزجار  می کردم. او را لندهوری می دیدم که عاطل و باطل توی خانه نشسته و  زن بیچاره باید تمام کارهایش را انجام دهد.

 هر بار که زن، درِ خانه می آمد و با خودش چیزی می آورد، احساس شرم می کردم. گاهی هم انزجار. شک بَرَم می داشت که چرا هر بار با خودش چیزی می آورد و دیگر یادی از همسرم نمی کند. چون چند بار بعد هم که آمد، دیگر آن سؤالِ همیشگی را نمی پرسید و انگار دیگر برایش مهم نبود که خانم هست یا خانم  نیست. حتی  روزهای بعد هم که آمد، دیگر هیچوقت چیزی دربارة او و مادرِ بیمارش نمی پرسید. و سعی       می کرد جملات تازه تری را عنوان کند.گاهی صدایش را می شنیدم که دارد با دخترم شوخی می کند. یک روز که توی حمام بودم، صدای جر و بحثش را با دخترم به خاطر چیزهایی که آورده بود، شنیدم. چند روز پیداش نشد و بعد که آمد دم در، با خنده و گلایه گفت: «عجب همسایه هایی هستین! اگه کسی هم بمیره، خبر دار نمی شین! هنوز بالای سرِ مادرشه؟! میگم پس این کَی میاد، کَی میره! دلم می سوزه برا این بچة بیچاره! کِی براش غذا درست می کنه؟!»

بچة بیچاره داشت دندان هایش را مسواک می زد و با چشم هایش می خندید و انگار خوشحال بود که زن برایش دلسوزی کرده است.

گفتم: «ای... یه چیزی می خوریم دیگه. آره، طبقِ معمول، صبح میره، شب میاد. بعضی وقت ها،  شب ها هم نمیاد. می مونه پیشِ پیرزن. بیچاره خودش هم پوکیِ استخوان داره.»

سکوت کرده بود. انگار حرفی به ذهنش نمی رسید.

و بعد گفتم: «در حقیقت، یک نوع ایثار گری...»

گفت: «واقعاً ! اما اگه من جای اون بودم، خیلی قدرِ شما را می دونستم.»

  و انگار آهسته با خودش گفت: «شما با اون خیلی فرق داری...» و حرفش را خورد. شاید هم               می خواست حس کنجکاوی مرا بر انگیزد

گفتم: «با کِی؟»

 لبخندی از روی رضایت زدم و منتظر جوابش ماندم.

حرفی نزد. فقط با سر اشاره ای به کفش های درِ خانه اش کرد.  حس کردم فداکاری و بردباری مرا در ذهن، به رُخِ آن مرد می کشید. مردی که فقط کفش هایش دیده می شد.

چون بعد، به طرفِ کفش ها نگاه کرد و گفت: «نامرد! به این می گن مرد! تو هیچوقت مرد نبودی!»

گفتم: «راستی این آقای شما را چطور می شه دید؟»

 با حسرت خندید.گفت: «او دیدنی نیست.»

گفتم: «چطور؟»

سرش را تکان داد. لبخندِ معنی داری زد و رفت.

تا چند روز ندیدمش. حس کردم رفته مسافرت. درِ آپارتمانش یک قفلِ آویزِ بزرگ زده بود. انگار چیزی را گُم کرده بودم و حالِ خوشی نداشتم. بعد از چند روز، یک روز صبح او را از دور دیدم که دارد به طرف ساختمان می آید. همان مانتویِ سبز کمرنگ را پوشیده بود. خیلی جوان و سر زنده به نظر می آمد. کتابی را با دست چپ، روی سینه اش گرفته بود و  یک کیسة پلاستیکی  که برایش خیلی سنگین بود و تعادلش را بهم زده بود، به زور حمل می کرد. از دور که می آمد، انگار اشاره می کرد که در را نبندم. و شاید هم انتظار داشت کمکش کنم. حالتِ دویدن به خود گرفته بود. وانمود کردم که او را ندیده ام. چون به خاطر حرف هایی که از این و آن می شنیدم، نمی توانستم منتظرش بمانم و یا حتی چند قدم به طرفش بروم و آن کیسة پلاستیکی راکه داشت از دستش می افتاد و احتمالاً سهمیه ای برای من را در خود جای داده بود، از او بگیرم. با عجله رفتم داخل ساختمان و قبل از آن که برسد، به طرف آسانسور دویدم. سراسیمه به داخل خانه رفتم و نفس زنان، با حالتی بلاتکلیف، منتظر ایستادم. صدای آسانسور را شنیدم که رفت پایین. و بعد صدایش را شنیدم که می آمد بالا. وقتی آسانسور ایستاد، به خاطرِ نامردی ای که در حقش کرده بودم، قلبم تند تند می زد. صدایِ کلیدِ درِ خانه اش را شنیدم. پرهیبِ تیره اش از پشتِ شیشه ها، خیلی دل آزار بود. دوست داشتم بروم درِ خانه اش و از او معذرت خواهی کنم. اما جرأتش را نداشتم. همانطور وسطِ اتاقِ پذیرایی ایستاده بودم. و منتظر بودم ببینم کَی  می آید بیرون تا خجالتم دهد. وآن وقت من هم یک مُشت حرفِ دروغ و دلنگ تحویلش دهم که: «ببخشید، اصلاً  متوجه نشدم.» اما نیامد. هر چه منتظر شدم، نیامد. با خودم گفتم: «حتماً ناراحت شده.» حس می کردم بخشی از آن کلمة «نامرد»، که آن روز گفته بود، باید شاملِ حالِ من هم می شد. دخترم توی اتاقش داشت درس می خواند. رفتم توی آشپزخانه و برای خودم چای ریختم که صدای در را شنیدم. یک لحظه شاد شدم. شادی ای که با شرم و اضطراب همراه بود.  اما تصویرِِ ماتش را از پشتِ شیشه نمی دیدم. حس کردم کسی دارد توی ذهنم در می زند. مثل بعضی وقت ها که حس می کردم گوشی ام دارد زنگ می خورد. گوشهایم را تیز کردم. دخترم از اتاق آمد بیرون. گفت: «چرا در را باز نمی کنی!؟» در را باز کرد. یک لحظه دستش را دیدم که دوتا نان بربری گرم از توی نایلون در آورد و گفت: «اینا مالِ شماست.» و داشت چشم چشم می کرد داخل، تا مرا ببیند.

در عرضِ چند لحظه، بوی نان تویِ اتاق ها پیچید. رفتم پشتِ دیوارِ هال پنهان شدم. دخترم با همان حالت شرمی که همیشه در چهره اش دیده می شد، گفت: «بابا! باز این خانم  ما را خجالت داد! دیروز هم کلوچه آورده بود.»

صدای زن را شنیدم که گفت: «ساکت! این فضولی ها به تو نیامده، دخترِ زشت.»

رفتم  دمِ در. همان مانتوی سبزِ کمرنگ، هنوز تنش بود. حالتی عصبی داشت. بوی نان توی راه پلّه و راهرو هم پیچیده بود. گفتم: «دیگه نمی شه. دارم ناراحت می شم. باید پولش را بگیری!»

گفت: «باشه. بعداً حساب می کنیم. بین ما همسایه ها که نباید از این حرف ها باشه. ما باید به دردِ هم دیگه بخوریم.»

گفتم: «آخه ما که هنوز به درد شما نخورده ایم!»

گفت: «می خورید. آخرش یه روزی به درد می خورید.»

گفتم: «مطمئنی؟»

گفت: «بله، مطمئنم.»

حس می کردم با این حرف ها دارد به من پیام می دهد. از این گذشته دوست داشتم برایش کاری کرده باشم تا کمتر مدیونش باشم.

با خنده گفتم: «به همسایه های دیگه هم سر می زنی؟ منظورم اینه که برای اونا هم سبزی وآش و نان بربری و  از این جور چیزا می بری؟»

چشم هایش را کمی تنگ کرد و با اخم گفت: «نه، برای اونا ساچمه می برم. اونا که همسایه نیستن! فقط برای شما میارم. تازه چرا خجالتم میدین! من که چیزی نیاوردم!»

احساسم به من دروغ نمی گفت، وقتی گفت: «نه، اونا که همسایه نیستن! فقط برای شما میارم.»

به خودم نهیب دادم که چه افکار منحرفی پیدا کرده ام. اما نمی دانم چرا در طول روز مرتب انتظار        می کشیدم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. چرا دوست داشتم به آن دو سه تا گلدان کوچک توی راه پلّه، روزی هفت بار آب بدهم. چرا آن کفش های زنانة پاشنه بلند،که دمِ در خانه اش بود، در من حرمتِ عشقی را به وجود می آورد که انگار سال ها از آن غافل مانده بودم. چرا در برابرش احساس عجز وناتوانی می کردم. وچرا نمی خواستم ناراحتش کنم و به او بگویم دیگر حق نداری برای ما چیزی بیاوری.

 به صدای در زدنش عادت کرده بودم. معمولاً شب ها در می زد. هر بار به بهانه ای. گاهی نبات می آورد و می گفت: «تبرُک شده ان.» گاهی چای خشک می آورد و می گفت: «از لاهیجان برام آوردن، دم کن ببین چیه!» و آن بار که همسرم در را به رویش باز کرده بود، آمده بود داخل وخودش رفته بود توی آشپزخانه چای دم کرده بود و بعد رفته بود سرِ کتابخانه ام و با شور و اشتیاق، نگاهی گذرا به کتاب ها انداخته بود. و حتی آهنگی زیر لبش زمزمه می کرد. و من باز، مثلِ همة آن سالها، آن حسِ سوء ظن و بدبینی تمامِ وجودم را گرفته بود. حس کردم باید توطئه ای در کار باشد. آخر چطور امکان دارد کسی بیاید تویِ خانة کسی و بی اجازة صاحب خانه برود توی آشپزخانه، چای دم کند؟ به چشم جاسوس و یا اطلاعاتی نگاهش می کردم. اما وقتی دیوانِ حافظ را در آورد و گفت: «می شه چند روزی دستِ من باشه؟»،کمی از توهماتم فرو ریخت. چون  کتاب ها را به دقت نگاه نکرده بود. و اگر هم دنبال چیزی می گشت، فقط در همین زمینه ها بود. گفتم: «تقدیم به شما، برای خودتان. من دو تا دارم.» و با این کار می خواستم کمی از محبت هایش را جبران کرده باشم.

گفت: «نه، وقتی خوندم پس میارم.»

همسرم، دیگر کمتر به خانه می آمد. حالِ مادرش روز به روز بدتر می شد. و می بایست مرتب بالای سرش باشد که فشارش کم و زیاد نشود و اکسیژنِ کمک نفسش قطع نشود. هر دو سه روز می آمد و عجولانه غذایی درست می کرد و می رفت.

 یک بار که به او گفتم: «انگار دیگه مسئولیتی نسبت به ماها حس نمی کنی!»

با خنده گفته بود: «پروانه خانم که هست!»

و دخترم پروانه که می خواست قضیه را ماست مالی کند، گفته بود: ««بابا، منو میگه. منظورش منم.»

 و من در دل گفته بودم: «هر منظوری داشته باشه، دیگه برای من فرقی نمی کنه.»

و آن شب که همسرم داشت می رفت، گفته بود با خواهرهای دیگرش، ساعاتِ کار را تقسیم کرده اند. و او، آن شب، نوبتِ شب کاری اش است و  صبحِ زود بر می گردد. دخترم گفته بود: «حلیم و نان گرم یادت نره.»  هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که صدای در را شنیدم. کمی احساس انزجار کردم. انزجاری که تمامِ شب را بر من حرام می کرد و دیگر نمی توانستم به کارهایم برسم. در زدنش مانندِ همیشه نبود. خیلی با عجله در می زد و فرصت نمی داد. سراسیمه در را باز کردم و سعی کردم خودم را عصبی نشان دهم. ترس در چهره اش دیده می شد. با حالتی عصبی گفت: «ببخشید، خانم هست؟» نفس نفس می زد. گفتم: «نه، همین الان رفت.» با چهره ای که نا امیدی اش را نشان می داد، گفت: «کجا رفت؟» گفتم: «طبقِ معمول.»

 با غُرولُندگفت: «این که هیچوقتِ خدا نیستش. چه بد شد. حالا چه کار کنم!» و می خواست برود.

گفتم: «اتفاقی افتاده؟بفرمائید داخل.» 

گفت: «نه، خانم که نیست، داخل نمیام. شانسِ من؛ همیشه نیستش.»

گفتم: «پروانه که هست.» و دخترم را صدا زدم. انگار خیالش راحت شده بود. حالتِ ترس و دلهره در چشمانش کمتر شد. همانطور دمِ در ایستاده بود.

گفتم: «اگه اتفاقی افتاده به من بگین.»

گفت: «نه، نیفتاده. اما انگار می خواد بیفته. یعنی حتماً می افته.»

گفتم: «هر کاری باشه من کمکتان می کنم.»

گفت: «نه، دستِ شما نیست. همه چیز دستِ خداست. برای شما خیلی سخته. این کار شما نیست.»

 گفتم: «پس کارِ کیه؟ حالا چرا دم در ایستاده ای؟ بیا داخل.»

 دخترم در حالیکه دستش را می کشید، او را آورد داخل. همیشه با دخترم شوخی می کرد. اما آن شب معلوم بود که دل و دماغ خوشی نداشت. با حالتی خسته نشست روی مُبل. دخترم برایش آب آورد. صدایِ تلویزیون را که داشت فوتبال پخش می کرد، کم کردم. خیلی خسته و نگران به نظر می آمد. تویِ خودش جمع شده بود و با بی حوصلگی به تلویزیون نگاه می کرد. احساس خجالت می کرد و نمی دانست چه بگوید.

گفت: «دیشب بازی را تماشا کردی؟»  

گفتم: «کدام بازی؟»

گفت: «همین بازیِ بارسلون.»

گفتم: «نه کامل، گرفتم خوابیدم.»

گفت: «باید نگاه می کردی! بازی که نبود؛ یه شعر بود. یه شعرِ زیبا. یه شعر که همه چیز داشت.»

 با تعجب گفتم: «مگه شما بازی های فوتبال را نگاه می کنی؟»

گفت: «تقریباً. بیشترِ آن ها را می بینم.»

با خودم گفتم: «چه زن عجیبی! هم فوتبال دوست داره، هم شعر.»

ناخودآگاه گفتم: «شما گیتار هم دوست دارین؟»

گفت: «من عاشقِ گیتارم.» و سرش را به یادِ دوران هایی تکان داد: «ماریا اِلنا، فلامینگو...»

برایم خیلی جالب بود. با آنکه حالش خوب نبود، اما به خاطر حرف هایی که می زد، احساس شادی    می کردم.

اما یک لحظه دیدم که با هر دو دستش، سرش را گرفت و ناله ای کرد.

گفتم: «اگه حالتون خوب نیست ببرمتان بیمارستان.»

گفت: «حالم که خوب نیست. اما ببخشید، من امشب خیلی می ترسم؛ می ترسم اون اتفاق برام بیفته!»

دخترم آمد ایستاد کنارش و با ترس و دلهره دستش را گذاشت روی شانه اش.

گفتم: «از چی می ترسی؟ مگه کسی شما را اذیت کرده؟» و به یادِ آن لندهور افتادم که خود به خود، کینه اش را به دل گرفته بودم.

گفت: «نه. حقیقتش من یه بیماری بدی دارم، بیماریِ صرع؛ هر چند ماه یه بار میاد سراغم. امشب هم داره میاد. خیلی نزدیکه. همین جاهاست.» دخترم با ترس نگاهش می کرد.

گفتم: «شما از کجا می دونی که داره میاد؟» گفت: «می دونم. از علائمش می فهمم. وقتی گوشة چشمم تند تند می پره، وقتی سرم گیج و منگ می شه و بدنم می لرزه، وقتی کفِ لزج دو سه ساعت گوشة لبم جمع می شه، اینا همه نشانه هاش هستن که داره میاد.  دفعة قبل توُ خیابون بودم که این اتفاق برام افتاد. همه آدما جمع شدن دورم. حتی یه کسی پارچه ای انداخت روم. فکر کرد مرده ام. دو سه تا زن جیغ زدند و گفتند: «بیچاره بد جوری مُرد! اونم توُ خیابون!» هنوز صداشون توُ گوشمه.»

به چهره اش نگاه می کردم. انگار اولین بار بود که نگاهم وقاحت خاصی پیدا می کرد و راحت               می توانستم توی چشم هایش نگاه کنم. مدتها بود دنبالِ فرصتی می گشتم تا او را بهتر ببینم.

گفتم: «حالا مطمئنی که همین امشب این اتفاق می افته؟»

گفت: «هر وقت این حالت ها بهم دست میده، چند ساعت بعد میاد سراغم. یعنی حتماً میاد. همیشه کسی بالای سرم بود. اما چند ماهه که دیگه کسی رو ندارم. اگه خانم اینجا بود، دیگه خیالم راحت بود.»

دیگر برایم مسلم شده بود که مردش اینجا نیست. اما با این حال پرسیدم: «مگه اون آقا اینجا نیست؟»

 پوزخندی زد و گفت: «ای آقا... ،تو هم دلت خوشه! کدوم آقا!؟ نه، اون خودش اینجا نیست. فقط کفشاش اینجاست. الآن دو سه ساله که رفته اون ور آب ها و داره با این زن های لبنانی کیف می کنه. یکی دو بار رفتم مُچش رو گرفتم. حتی به دادگاه هم شکایت کردم. اما چه فایده!»

 دخترم  با ترس و دلهره نگاهش می کرد.

گفتم: «خوب، حالا باید چکار کنیم؟»

گفت: «از شما می خوام که یه امشب از من مواظبت کنید. هر چند می دونم براتون خیلی سخته. البته اگه این پروانه کوچولو نترسه.»

 پروانه با اشکی که توی چشم هاش جمع شده بود، گفت: «نه، نمی ترسم.»

«فقط باید مواظب باشین زبونم زیر دندونام گیر نکنه.»

ترس وجودم را گرفته بود.  گفتم: «یعنی زبونت گیر می کنه زیر دندونات!؟»

 گفت: «یه بار زبونم تا نصفه قطع شد. دندونام به هم قفل شده بود. چندین روز بیمارستان بستری بودم.»

گفتم: «هرچه شما بگین ما انجام میدیم. فقط نمی دونم چه کار باید بکنیم. آخه چطوری میاد سراغت!»

گفت: «هر وقت دیدین چشمام از حالت عادی خارج شدن و یا سرم افتاد به یه سمت و یا سرم را چند بار تند تند تکان دادم، بدونین که داره میاد.»

 دخترم که اشک زیر چشم هاش خشک شده بود، سرش را چند بار تکان داد و حالت لرزش به خودش گرفت و رفت به طرف اتاقش. اما پشت دیوار راهرو ماند.

گفتم: «اونوقت ما باید چکار کنیم؟»

گفت: «باید منو بخوابونید رو زمین؛ رو پهلویِ راست، و سریع یه قاشق بذارید لای دندونام، تا اگه زبونم بینِ اونا مونده باشه، آزاد بشه. فقط مواظب باشین از رو پهلو نیفتم. چون مثلِ مرغ سر کنده، بال و پر  می زنم و نگه داشتنم خیلی سخته. شونه هامو...، اما نه، نمی خواد... این دختر هم که بچه است. جسم و جونی نداره.»

  با خنده ای که از ترس بود، گفتم: «خیلی سخته. اما سعیِ خودمو می کنم.»

گفت: «در ضمن اگه بالای سرم قرآن بخونی خیلی خوبه. سبُک می شم.»

گفتم: «ببخشید، چه طوری بگم...، من درست بلد نیستم بخونم.»

گفت: «عیب نداره. فقط قرآن رو بگیر دستت. یا بذار رو سرم تا آرامش پیدا کنم. قرآن که حتماً توی خونه دارید، نه؟

 گفتم: «بله، یه قرآن توُ کتابخانه ام هست.»

 و رفتم به طرف کتابخانه. در حالی که داشتم دنبال قرآن می گشتم، با خودم گفتم نکنه همین حالا اون اتفاق بیفته، یا نکنه توطئه ای در کار باشه. چون خوب که به چهره اش نگاه می کردم، انگار به هر آدمی        می خورد.

 دخترم با چشمان گریان و ترسان آمد به طرفم و گفت: «قبول نکن. بهش بگو نمی شه. من می ترسم. چطور قبول می کنی یه نفر غریبه بیاد توُ خونة ما بمیره. من می ترسم. خیلی می ترسم. دیشب خوابِ یه مُرده دیدم که رفته بود توُ  کُمُد دیواری خانه مان. به هیچکس نگفتم تا خوابم تعبیر نشه. اما حالا دارم به تو میگم.  فکر کنم تعبیر خوابم همین بود که یه نفر بیاد توُ خونه مون بمیره. بعدشم تو رو به جُرم آدم کُشی بگیرن.»

گفتم: «نه، نترس، این که نیومده اینجا بمیره؛ اومده اینجا که ما کمکش کنیم.»

گفت: «اگه مُرد چی!؟ خونش می افته گردنِ ما.»

گفتم: «نه، نمی میره. میگه قبلاً هم، چند بار اینطور شده، اما نمرده. در ضمن، من نمی ذارم بمیره. مگه مُردن الکیه.»

 همین طور که حرف می زدم، کمی دل و جرأت پیدا کرد. و آمد دستم را محکم گرفت.

گفت: «چرا دستت می لرزه؟»

گفتم: «نمی دونم، شاید از ناراحتی باشه.»

 اما خودم هم سخت ترسیده بودم. قرآن را آوردم گذاشتم روی میزی که جلوش بود. بعد رفتم از توی کابینت، قاشقی پیدا کردم و گفتم: «این خوبه؟»

گفت: «آره، اما مواظب باش لب و لوچه ام پاره نشه.»

و بعد دخترم را صدا زد و با خنده گفت: «بیا پروانه جون، یکی هم تو بگیر توُ دستت.»

 دخترم با ترس رفت توی آشپزخانه و یک قاشق برداشت. اما با حالتی رعشه مانند، که انگار از قاشق و شکل آن وحشت داشت، مرتب به آن نگاه می کرد.

 زن گفت: «چقد این بچه ساده است! شوخی کردم!»

 زن گفت: «هر وقت اینطور شدم، فقط هول نشین، نترسین. قیافه ام خیلی وحشتناک می شه. البته خودم که خودمو نمی بینم.  دیگران می گن. چشمام می رن بالای سرم. دست و پام متشنج می شه. فقط نترسین. دست و پاتون رو گُم نکنین.»

دخترم از ترس رفته بود توی آن اتاق و می خواست به مادرش تلفن کند که جلوش را گرفتم.

با ترس گفت: «نکنه دسیسه ای توُ کارباشه و بخواد بلایی سرِ ما بیاره؟ چون ماما گفت این زن از شوهرش جدا شده. یعنی شوهرش اونو به خاطر همین مریضی اش ول کرده و رفته.»

گفتم: «هر دسیسه ای باشه، حواسم هست. اما ازش معلومه که این بیچاره، مریضه و احساس ترس و تنهایی می کنه و به ما پناه آورده. منکه نمی تونم از خونه بندازمش بیرون. اگه رفت توی خونة خودش مُرد، من و تو باید تا آخر عمر عذاب بکشیم.»

 برگشتم داخل اتاق. زن، ساکت و تنها داشت به روبرویش نگاه می کرد.

گفتم: «وقتی دچار این حالت می شی صدات تغییر می کنه؟»

بی آنکه به من نگاه کند، گفت: «بله.»  و وقتی گفت بله، صداش کلفت تر شده بود.

گفتم: «داد و فریاد هم می کنی؟ جیغ هم می زنی؟»

 گفت: «بله، داد و فریاد هم می کنم. اما جیغ یادم نمیاد. بعضی وقت ها هم، خیلی بی سر و صدا اتفاق    می افته. مثل پرنده ای که تیر خورده باشه و از لای شاخ و برگ درخت ها بخواد بیفته پایین. درست یادم نیست. چون حال خودمو نمی فهمم. هر کس یه چیزی می گه. یه بار از روی مُبل افتادم رو قالی. سرم خورد به لبة میز و خون فوران زد. شروع کردم به دست و پا زدن. یه بار هم پشت فرمان ماشین بودم، شانس آوردم که ماشینو گوشه ای نگه داشتم. اومدم پایین. رفتم پشت صندوق عقب ایستادم. انگار اونم همون جا، پشت صندوق عقب ایستاده بود. امانم نداد. دست انداخت دور گلوم. دیگه نمی دونم چی شد. اما بیشترِ وقتا توُ خونه اینطور شدم. همیشه کسی بالای سرم بود.  حالا دیگه حواسم جمع شده. سعی می کنم صدایی ازم در نیاد. یا وقتی می خواد اتفاق بیفته، یه جایی رو انتخاب می کنم که باعث اذیت و آزار کسی نشه. دیگه سعی می کنم زبونمو عقب نگه دارم که یهو نره زیر دندونام.»  

ازش معلوم بودکه زبانش را عقب نگه داشته بود. چون انگار با حلق وگلویش حرف می زد. و وقتی که حرفهایش را متوجه نمی شدم، برای یک لحظه از زبانش استفاده می کرد. و باز به همان حالت اول برمی گشت.

گفت: «اما مبادا بترسین! در حالت تشنج اگه کفِ سبزی از دهانم اومد بیرون، نترسین. با یه دستمال دورِ دهانمو تمیز  کنین. اگه  جایی از خونه کثیف شد، بعداً خودم تمیزش می کنم. اما مواظب باشین بلایی سرم نیاد. به موقع تکونم بدین. وقتی از حالت تشنج در اومدم، تا چند ساعت حال خودمو ندارم. باید بخوابم. بیدارم نکنین. یه ملافه بندازین روم. اما قرآن یادتون نره.»

ناگهان سرش را دو سه بار تکان داد. دخترم جیغ زد. سراسیمه قاشق را بردم به طرفش و خیره شدم توی صورتش.

 با ترس گفت: «چی شده؟»

گفتم: «هیچی. داشتم آماده می شدم. آخه دیدم سرت را دو سه بار تکون دادی. کمی جا خوردم.»

 انگار خودش خبر نداشت. گفت: «سرم را دو سه بار تکون دادم!؟»

 با دلهره گفتم: «آره. تکون دادی.»

گفت: «پس اگه تکون دادم، دیگه نزدیکه. حتماً داره میاد.»

مانند کسی که بخواهد جلوی یک حادثة از پیش اعلام شده ای را بگیرد، خودم را جمع و جور کردم و حالتِ چالاکی به خودم گرفتم. دخترم با قاشقی که توی دستش بود، با ترس پشت دیوار راهرو، نزدیکِ اتاق خوابش ایستاده بود. و از همان جا به صورت جسته گریخته نگاه می کرد. چند لحظه بعد، از خستگی کف راهرو، روی موکت درازکشید. 

زن گفت: «ببخشید که امشب شما را خوابزده کردم. انشاءالله روزی جبران می کنم.»

 با اضطراب گفتم: «این چه حرفیه! پس همسایه گری به چه دردی می خوره!»

و به یاد حرفهایش افتادم که انگار آن حرف هایی که دربارة همسایه ها می زد، پیش زمینه هایی برای همین بیماری اش بود. دلم به حالش سوخت. و بیشتر از خودم متنفر شدم. از خودم بدم آمد که چرا برای آن حرف های صادقانه اش، در ذهنم به دنبال شرح و تفسیرهایی گشته بودم. همانطور که نشسته بود، تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم. دخترم همانطور کنار دیوار راهرو، با قاشقی که توی دستش بود، خوابش برده بود. بالشی زیر سرش گذاشتم. و داشتم دنبالِ ملافه ای می گشتم که  در خواب تکانی خورد. چشمانش را باز کرد و با خستگی گفت: «بابا، این زنه چی شد!» گفتم: «هنوز هیچی.» برگشتم به طرف زن. و از توی فلاسک، دو لیوان چای ریختم. سرش پایین بود. مانند کسی که در حال تسبیح انداختن باشد و بخواهد ذکر بگوید. گفتم: «امید وارم که اتفاقی نیفته. اما باید دوا و درمانی برای چنین بیماری هایی وجود داشته باشه.» حرفی نمیزد. همانطور سرش پایین بود و گاهی لب هایش تکان می خورد. با خودم گفتم: «امروز صبح چقدر سالم و با اراده به نظر  می اومد. حالا ببین چطور توی خودش کز کرده.» به یاد همسرم افتادم که اگر صبح زود برگردد و این زن را با این سر و وضع اینجا ببیند، چه خواهد گفت! می دانستم که چیزی نمی گوید و مثل همیشه سکوت می کند و به دل می کشد. با گوشه کنایه های کوچک و بخشودنی، و شاید هم ماندگار و فراموش نشدنی.  لیوانِ چای را جلوش گذاشتم. و نشستم روی مُبلِ کناری اش. هنوز سرش پایین بود. یک لحظه حس کردم، نکنه بی سر و صدا دچار تشنج شده و من خبر ندارم. چون سرش پایین بود و چشمانش را درست نمی دیدم.

گفتم: «پروانه خانم! پروانه خانم!»

لب هایش به هم می خورد. و انگار داشت وردی می خواند که نمی خواست یا نمی توانست قطعش کند. با خودم گفتم بگذار راحت باشد. یک لحظه دیدم تکانی خورد. سرش را آورد بالا. و توی چشم هایم نگاه کرد. چشم هایش حالت خاصی داشت. سرش را تکان داد. لرزش خفیفی کرد. و گفت: «اومد! داره میاد. اومد...» مانند کسی که بخواهد جانوری را محاصره کند یا بگیرد، داد زدم: «کوش؟ کجاست؟» انگار در وجودش، دنبالِ جانوری می گشتم. میز را زدم کنار و روبرویش ایستادم. و مانند کسی که بخواهد با نیروهای مرگ دست و پنجه نرم کند، با قاشق و دست و پایم به دشمنی که نمی دیدم، به اطراف و دور و برش حمله کردم. یک لحظه چشمانش را دیدم که رفت بالای سرش. دچار تشنج شدیدی شد. بی آنکه جیغی بکشد و یا دادی بزند. لب هایش کبود و صورتش سفت و سخت شد.  از جلو خم شد افتاد روی دستة مبل. از پشتِ سرش دست بردم زیر بغلش و سعی کردم بلندش کنم. اما نتوانستم. برگشتم از روبرو، دست هایش را گرفتم تا بلندش کنم و به پهلو بخوابانمش روی زمین. اما میز مزاحم کارم بود. با لگد زدم به میز. میز انگار سنگین تر از همیشه، پایه هایش توی پُرزهای قالی جا خوش کرده بود و تکان نمی خورد. دست و پایم را گم کرده بودم و احساس بدی داشتم. یک لحظه یادم افتاد به دندان هایش که از لای لب هایش دیده می شد و به هم کلید شده بودند. آرواره هایش را که سفت و سخت شده بود، با فشار دست هایم باز کردم. دندان هایش بر روی هم کلید شده بود. قاشق را نمی دانستم کجا بگذارم. چون هیچ درز و روزنه ای بین دندان هایش پیدا نمی کردم. بالاخره با فشار دستم دندان هایش را کمی از هم باز کردم. و زبانش را در ته حلقش که خیلی تاریک بود، دیدم. چشمانش که رفته بود بالای سرش، با حالتی درمانده و ترسناک باز تر شد و نگاهم کرد. شانه هایش را گرفتم و از مُبل بلندش کردم. اما مانند ماهی ای که از آب گرفته باشی و در حال جان کندن باشد، از دستم افتاد روی مُبل. نمی دانستم چه کسی را به کمک بطلبم. هیچ تجربه ای نداشتم. با آنکه خودش همه چیز را یکی دو ساعت پیش برایم گفته بود، اما حالا حرف ها و راهکارهایش یادم نمی آمد. مُبل را با تمام قدرت، صد و هشتاد درجه تاب دادم به طرف فضای خالیِ اتاق. این کار، ابتکار عمل بیشتری در اختیارم گذاشت. از روی مُبل به هر طریقی بود بلندش کردم. مانند مُرده ای خشک شده، اما لرزان، او را کشان کشان به طرف فضای خالی اتاق بردم. مانند جسمی فرار و لزج، از دستم آهسته در می رفت. به هر زحمتی بود او را به پهلوی راست خواباندم روی زمین. لباسش را که بالا رفته بود، صاف کردم. رو سری اش را از گردنش آزاد کردم. و یکی دو تا از دکمه های مانتو اش را باز کردم.  تشنجش داشت کم  می شد. کفِ سبز و کمرنگی از دهانش زد بیرون. یک لحظه سرش را گرفتم و گفتم: «پروانه خانم! پروانه خانم! صدامو می شنوی؟» چشمانش باز بود و مانندِ مُرده به یک نقطه خیره شده بود. با چند لایه دستمال کاغذی، دهان و اطرافِ دهانش را پاک کردم. و باز صدایش کردم. انگار می فهمید، اما نای حرف زدن نداشت. همانطور هنوز به یک نقطه از دیوار خیره نگاه می کرد. نشستم کنارش تا تشنجش کاملاً فروکش کرد. اما نگاهش هیچ تغییری نکرد. بنا به در خواستی که کرده بود، قرآن را از روی میز برداشتم و آمدم بالای سرش. در یک لحظه فی الفور، تمام صفحات آن را ورق زدم. و آن را چند لحظه گذاشتم روی سرش. بعد، یک بالش کوتاه گذاشتم زیر سرش، و مانندِ پروانة خودم، ملافه ای پهن کردم رویش. دیگر چیزی به عقلم نمی رسید. برگشتم از روبرو، صورت و لب ها و چشم هایش را نگاه کردم. به خوابِ عمیقی رفته بود. حس کردم شاید حالا بتوانم خوب به قیافه اش نگاه کنم.  روزهای زیادی بود که دوست داشتم چهره اش را از نزدیک ببینم. به طوری که احساس سوءظن نکند. اما حالا در فاصله ای کمتر از نیم متری ام بود. آرام و مظلوم و از پا افتاده. دیگر از چشم هایش خجالت نمی کشیدم. چون چشمانش به خواب رفته بودند. خوب به قیافه اش نگاه کردم. فُرمِ صورت، گونه ها و زیر گلو و اطراف شقیقه ها، معصومیت دخترانه ای را نشان می داد. موهایی رنگ کرده که پریشان شده بود، با تار هایی نافرمان، که انگارتشنج، جلوه ای خاص به آنها داده بود. انگشتانی دراز و کشیده با تک حلقه ای ظریف و طلایی. پاهایی که از پهلو بر روی هم افتاده بود. با شلواری تنگ که در آن حالت، هیچ غروری انسانی به او نمی بخشید، بلکه او را انسانی بدبخت و تنها نشان می داد. جوراب هایی نازک و رنگِ پا که ناخن های لاک زده اش از زیر آن ها به وضوح دیده  می شد. با همان مانتو، همان مانتوی سبزِ کمرنگ، به خوابی عمیق فرو رفته بود. دلم به حالش سوخت. به حالِ درماندگیش. دلم به حال خودم هم می سوخت که با دیدن این زن، و این زیبایی که داشت در او تجزیه می شد و رنگ می باخت، انگار هیچ زندگی نکرده بودم. انگار زندگی او، در جایی به زندگی من پیوند خورده بود. تلویزیون هنوز روشن بود و داشت با آیاتی قرآنی به استقبال اذان صبح می رفت. رفتم به طرف دخترم. همان طور کنار دیوار خوابیده بود و قاشق از دستش رها شده بود. برگشتم توی آشپزخانه. کتری را گذاشتم روی اجاق گاز. و همان جا که جای دنج و خلوتی بود، روی موکت، زیر میز غذاخوری دراز کشیدم. اما از خستگی خوابم نمی برد. باز بلند شدم رفتم بالای سرِ زن. همانطور خوابیده بود و به راحتی نفس می کشید. سال ها بود که از خودم راضی نبودم. اما حالا احساس شادی خاصی داشتم.  صبح داشت از پشت شیشه های پنجره داخل می آمد. نشستم بالای سرش. و بعد یادم افتاد که باید دکمه های مانتواش را ببندم. رو سری اش را آوردم روی سرش و طرّه های موهایش را بردم زیر رو سری اش. کمی تکانش دادم. سرم را بردم در گوشش و آرام گفتم: «پروانه خانم! پروانه خانم!» چشمانش را باز کرد. و انگار این بار از خواب بیدار شد. پرهیبِ همسرم را از پشتِ شیشه دیدم که داشت کلید را توی قفل تاب می داد. گفتم: «بیا توُ. در بازه.» آمد داخل. مثل همیشه. با همان معصومیتی که در وجودش بود. سلام کرد. با پلاستیکِ نان ها و ظرفِ کوچکی که توی دستش بود، انگارهمان دم در، خشکش زده بود.گفت: «چی شده؟!» بوی نانِ گرم توی خانه پیچید. هنوز به همان حالت نشسته، بالای سرِ زن نشسته بودم. با اخم و قیافه ای که بیشتر طلبکار و حق به جانب نشانم می داد، گفتم: «هیچی! چی شده! می خواستی چی بشه!» مانند آدم های کور،آهسته آهسته، با اطمینانی مشکوک جلو می آمد. زن به خودش تکانی داد. بلند شد نشست. خمیازه ای کشید. دست و پایش را کش داد. بعد بلند شد. روسری اش را که هنوز باز بود، از روی سرش در آورد و دوباره آن را بست. از خودش پرسید: «من کجام؟» و به در و دیوار خانه نگاه کرد. و بعد، بی آنکه با ما حرفی بزند، یا ما را ببیند، مثل یک روح، با حالتی اسلو موشن به طرف در رفت. همسرم داشت به بالش و ملافه و دستمال کاغذی های مچاله شده که روی موکت افتاده بودند، نگاه می کرد. قسمتی از بالش و موکت، تر شده بود. با ترس و دلهره، دستمال کاغذی های مچاله شده را با نوک انگشتانش گرفت و انگار از خودش پرسید: «اینا چی ان...!» حرفی نزدم. بالش و ملافه را از روی موکت برداشتم. دو لیوان چای سرد شده هنوز روی میز بود. قرآن را توی کتابخانه ام گذاشتم. هنوز دستمال های آلوده توی دستش بود. این بار با پوزخندی تلخ از من پرسید: «می گم اینا چی ان!؟»

و بعد، صدای خودم را شنیدم که گفت: «اینا؟ اینا که چیزی نیستند!»

                                                                                                             

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (سودابه اشرفی)

    خیلی داستان غم انگیزی بود. دلم به حالش سوخت

  • مهمان (سودابه اشرفی)

    خیلی داستان غم انگیزی بود.

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت