Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - حیف که نام این نادر پزشک، یادم نیست.
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 حیف که نام این  نادر  پزشک ، یادم نیست

روح انگیز ثبوتی

 

مجری رادیو سلامت از پزشک جراح، خواست خاطره ایی کاری که باعث سرا زیر شدن اشک ش شده، را برای شنونده هایی که افتخار دادند و این شبکه را برای شنیدن انتخاب کردند، تعریف کند. به نظر آمد پزشک از قبل خاطرات ش را مرور کرده تا دراماتیک‏ترین ش را گلچین کند، چون بدون این که من من کند، گفت:

وقتی پیرمردِ دستفروشِ لاغر و رنجور را به بیمارستان رساندند به خاطر خونریزی که داشت تقریبن نیمه جان بود. هنگام گذر از خیابان ماشینی با او برخورد می کند و چرخ ماشین از روی پای راست ش رد می شود. با این که هرثانیه که می گذشت به ضرر بیمار بود ولی توانستم کمسیون پزشکی را راضی به پیوند کنم و همه مسولیت جراحی را بپذیرم. گرچه قسمتی از محل جدا شده‏ی پا، آسیب جدی دیده بود، اما چند رگ و عصب سالم هم داشت. دخترش حاضر نبود لحظه ایی از پدر جدا شود. محیط بیمارستان برای دخترک ناآشنا و ترسناک بود. به نوازش پرستارها و خوراکی های موردعلاقه کودکان واکنشی نشان نمی داد. کنار تخت پدر ایستاده بود با یک دست آستین او را در مشت کوچکش گرفته بود و با دست دیگر جعبه آدامس را جوری محکم به سینه می فشرد که انگار کسی می خواد آن را بدزدد. بغض ش را قورت می داد و بی‏ صدا گریه می کرد. چشم های وحشتزده دخترک که عین پرنده در دام افتاده، دور می چرخید تا راهی برای فرار پیدا کند، پیش چشمم محو نمی شد.

پرستارها به سختی توانستند دخترک را از پدر جدا کنند تا بتوانند پیرمرد را برای پیوند آماده کنند. بعد از پیوند که تا نیمه شب ادامه داشت به خانه رفتم. از پرستار خواستم کوچک ترین تغییر حال بیمار را گزارش کند. روز بعد پیش از رفتن به مطب سری به بیمارستان زدم. نگران نتیجه پیوند بودم. فردای آن روز پیرمرد از بی‏هوشی بیرون آمده بود و می توانستم با چند سوال و جواب کوتاه هوشیاری و نتیجه پیوند را دریافت کنم. صبح زود وارد بخش شدم. در ایستگاه پرستاری با دو صندلی برای دخترک جایی برای خواب درست کرده بودند. دستش را روی جعبه آدامس بالای سرش گذاشته بود، انگار در خواب هم نگران یک ردیف آدامس باقی مانده است. با صدای حرف زدن ما از خواب بیدار شد. در میان خوش و بش پرستارها، من هم احوالش را پرسیدم. به طرفم چرخید، لبخند زدم. اخم کرد و روی برگرداند. من را مسبب جدایی از پدر می دانست. همراه یکی از پرستارها سراغ  بیمار رفتم. پیرمرد خواب و بیدار بود. دستم را آرام روی شانه اش گذاشتم. چشم هایش را سنگین باز کرد و زیر لب دخترش را صدا زد. از این که هوشیار بود خوشحال شدم. پرسیدم:

- چه طوری پدرجان، درد داری؟

با نگرانی جگر گوشه اش را صدا زد و پرسید:

-         دخترم کو، من چرا اینجام؟

 می دانستم درد شدیدی دارد. نزدیک تر شدم و آرام پتو را کنار زدم. انگشت های پا ی پیوند شده ورم زیادی داشت. گفتم:

-         دخترت همین جاست. به پرستار میگم بهت مسکن بزنه، درد ت کمتر می شه و می تونی دخترت رو بغل کنی، خوبه؟

حال و روز و درد ی که داشت برایش مهم نبود. سرش را به طرف در چرخاند و با چشم های بی رمق منتظر آمدن دخترک شد. با آرامش و شمرده گفتم:

-         پدرجان، پا ت رو جراحی کردم. می تونی خیلی آروم انگشت های پا ت رو یکی دو بار حرکت بدی؟

جوابی نداد. گوشه ایی از پتو را توی مشت‏ش گرفت و فشرد. نفس عمیقی کشید تا همه ی توانایی ش را جمع کند. برای شرایط جسمی پیرمرد عمل سنگینی بود. چشم از پای پیوند شده برنمی داشتم. پیرمرد آب دهان‏ش را قورت داد و انگشت های پای‏ش را لرزان حرکت داد. از خوشحالی عین بچه ها دویدم توی بخش و فریاد زدم، تکون خورد... حس داره.

همه آن‏هایی که توی بخش بودند حتا همراه‏هان بیماران دورم جمع شدند و هاج و واج به من و هم دیگر نگاه می کردند. از خوشحالی دور چرخیدم و به طرف اتاق پیرمرد اشاره کردم. به چشم های تک تک آنها نگاه کردم و با هیجان گفتم:

- پیوند موفق آمیزِ... می تونه انگشت هاش رو حرکت بده.

 دوباره به طرف اتاق پیرمرد دویدم. آن‏هایی که دورم حلقه زده بودند هم دنبالم آمدند. اتاق جای سوزن انداختن نبود. صف مشتاقان دیدن پیرمرد تا توی بخش ادامه داشت. با ذوق  پای پیرمرد را نشان دادم. مردم هم انگار فراموش کرده بودند در چه مکانی هستند برای لحظه هایی محیط کسل کننده بیمارستان به مجلس شادی واقعی تبدیل شد. دور تخت پیرمرد جمع شدند و به او تبریک گفتند. او تازه متوجه شد که چه خطری را از سر گذرانده. با این که درد داشت چهره اش تغییر کرد. آن جور که به نظرمی‏آمد پیر نبود، رنج روزگار، پیر ش کرده بود.

روز خوبی بود. بعد از معاینه بیمار، در حالی که به طرف آسانسور می‏رفتم از رفتاری که داشتم از خودم  تعجب می کردم، وظیفه ام را انجام داده بودم! البته بیشتر خوشحالیم از این بود که توانستم مانع شوم که زندگی پدر و دختر، غمگین تر از چیزی که هست، ادامه پیدا کند.

وارد آسانسور شدم. روی پا چرخیدم که دگمه پارکینگ را بزنم. دخترک پشت سرم بود. جعبه آدامس را  به طرفم دراز کرد.  چشم ها و چهره اش برق و شادابی کودکانه داشت. گفت:

-         آدامس وردار.

یک بسته برداشتم.  نگاه‏ش را از روی جعبه آدامس به چشم هایم بالا کشید. دست ش را جلوتر آورد و مصمم گفت:

-         هر چی دوست داری وردار.

درِاسانسور که بسته شد، بغضم ترکید. آدامس ها را نگه داشتم و چند سال از آن ماجرا گذشته ولی با دیدن آدامس ها همان حس برایم تداعی می شود.

*** شنیده های جالب و شاد برای نوشتن داستان، خواندنی و دل نشین است هم آرام بخش. بر خلاف خبرهایی که سمج هستند و فراموش کردن آنها بسیار سخت. گوش دادن به موسیقی راهی ست که سعی می کنم درباره خبرهای ناگوار فکر نکنم، مبادا خودم را در موقعیت شخص آسیب دیده ببینم و از ترس و دلهره از تخت خواب بیفتم و خواهرم را بدخواب کنم. نصف شبی حوصله جر و بحث و تحمل درد ناشی از پیچاندن گوش، بوسیله او را ندارم، که چرا خواب دیدم.

با شنیدن خاطره پزشک تا موقع خواب که به رخت‏خواب رفتم، حس خوبی داشتم. هدفن را روی گوشتم گذاشتم تا با شنیدن موسیقی آرامِ بی کلام آرامشم را کامل تر کنم و خواب های خوب ببینم. خواهرم  پشت لپ تاپ ش نشسته بود و از این سایت به آن سایت تندتند کلیک می کرد و اخبار حوادث را می خواند و سرش از راست به چپ، می رفت و برمی گشت. صدای موسیقی را بلندتر کردم تا کلیک کلیک و فحش های... را نشنوم. با ملودی آهنگ، خودم را قو یی زیبا ولی تنها می دیدم که به نرمی و بدون آن‏که آب را به تلاتم بیندازد، آزاد و رها به هر سوی می چرخد. زمانی نگذشته بود که با صدای کوبیدن مشت محکم روی میز، آرامش و رویاهایم به‏هم ریخت عین شلپ شلوپ پاهای قو زیر آب. خواهرم  خبری را می خواند و بلند بلند فحش های ناجور نسار می کرد. لپ تاپ ش را خاموش کرد و از پشت میز بلند شد. با پا، صندلی را هل داد زیر میز. البته روی عادت کجکی! به طرف تخت خواب ش آمد. سر راه نگاهی به من انداخت که داشتم ارکستر را رهبری می کردم. مچ‏م را توی هوا قاپ زد و محکم توی دستش گرفت. هدفن را از روی گوشم کنار زدم و پرسیم:

-         صدای هدفن بلندِ؟

انگار نشنید. لبه تخت‏خوابم نشست. با چشم های قرمز و چهره برافروخته دستم را با حرص در هوا تکان داد و گفت:

-         فکرش رو بکن، مردیکه ببببببیب، خیرسرش مسلن پدرِ ببببببیب. به پسربببببیب خلفش می گه، دست خواهرش رو محکم بگیرِ که نتونه تکون بخوره و خودش اسید می ریزه روی سر و صورت دخترش، که چرا می خواد از شوهر معتادش جدا بشه!؟

       ای وای. امشب بساط داریم! 

 

روح انگیز ثبوتی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 55 میهمان و یک عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت