Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - هشت داستان مینی مال
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

آرزوی هستی

 

هستی می‌خواست توی جشن تولّدش آتش‌بازی مفصلّی راه بیندازد. تمام دوستان کلاس و محلّه را جمع کرده بود. قرار بود وقتی او شمع‌ها را خاموش کرد، پدرش اوّلین فشفشه را روشن کند و تا بچّه‌ها سرشان گرم آن است، سریع برود آن سمت حیاط و فشفشه‌ی بعدی را روشن کند. چهار تا فشفشه در چهار گوشه.

هستی هنوز خوب شمع‌ها را فوت نکرده بود و هنوز دود ظریفشان توی هوا بود، که خلبان، دکمه‌ی قرمزِ دسته‌ی کناری‌اش را فشار داد و توی خانه حسابی آتش‌بازی راه افتاد. بچّه‌ها بی‌صدا خندیدند!

غلام‌رضای صفّار

 

پرواز

 

یادش آمد:

هر روز می‌رفت پاساژ کویتی‌ها و به هواپیمای بزرگی که از سقف آویزان بود، بدون پلک زدن،‌ نگاه می‌کرد. زیرش کاغذ بزرگی آویزان بود: «فروشی نیست.»

یادش آمد:

همیشه با بال‌های باز، قیقاج می‌داد و هواپیمایش را می‌راند، با یک چوب نیم‌سوز در دستش تا دُم هواپیمایش مثلاً دود هم داشته باشد و بچّه‌ها مسخره‌اش می‌کردند.

خلبان دیگر چیزی یادش نیامد.

حواسش را فقط جمع هواپیمایش کرد. دمش آتش گرفته بود. قیقاج می‌داد. زمزمه می‌کرد و کشتی جنگی لحظه به لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد.

غلام‌رضای صفّار

 

فصل مهر

 

«چیزی نیست ... دیوانه‌ای آمده سنگی انداخته و رفته.» این را بابا گفت.

فردا مدرسه‌ها باز می‌شوند. من کتاب و دفتر و مداد و پاک‌کن و تراش و همه‌ی همه‌ی وسایل مدرسه‌ام را چیده‌ام توی کیف سبز خوش‌گلم و نشسته‌ام نگاهش می‌کنم. بابا هم ساکش را بسته و می‌خواهد صبح به جای مدرسه، برود خرّم‌شهر.

مامان کلّی وقت است زل زده به گل‌های قالی. من فقط به کیفم نگاه می‌کنم.

غلام‌رضای صفّار

 

دکلِ لکلکها

 

همیشه دوست داشت بداند لک‌لک‌ها چه طور از آن دکلِ بلند، پر باز می‌کنند و می‌پرند به کجا؟ همیشه دوست داشت برود بالای آن دکل و از نظرگاه لک‌لک‌ها شهر را نگاه کند، امّا هیچ وقت جرأت نکرده بود. حتّی وقتی مینو پیش‌نهاد کرد و ترسید و مینو گفت: «ترسو!»

حالا داشت از بالای دکل، گرا می‌داد تا بچّه‌ها نخود بریزند روی سر عراقی‌ها و داشت شهر ویران را از همان بالا نگاه می‌کرد که مینو داد زد: «داوود! بپر.» و او پر باز کرد و پرید.

غلام‌رضای صفّار

 

شهید زنده

 

رفته بودیم برای خاک‌سپاری پدر. مادر و خواهرم از بس گریه کرده بودند، حال نداشتند راه بروند.

وقتی برگشتیم، بابا پشت درِ خانه نشسته بود و به پارچه‌ی بزرگی که شهادتش را به ما تبریک و تسلیت می‌گفت، نگاه می‌کرد و لب‌خند می‌زد!

کلیدهایش را گم کرده بود!

غلام‌رضای صفّار

 

سوسنگرد 1

 

این جا سوسن‌گرد است و من سوسن هستم. انداخته‌اندم توی صف! کوفته و زخمی ‌و سیاه و کبود. این جا و آن جا،‌ جنازه‌های مردان زیادی روی زمین افتاده و کنارشان خون، دلمه بسته است.

انتظار می‌کشم بکشانندم توی اتاقی، چادری جایی، یا حتّی وسط همین خیابان. منتظرم ببینم کدام سرباز عراقی می‌خواهد عقده‌اش را سر من خالی کند.

غلام‌رضای صفّار

 

 

سوسنگرد 2

 

زن: «باورم نمی‌شه خودم دارم گور خودم را می‌کنم! یعنی واقعاً‌ می‌خوان زنده زنده چالم کنن؟» قلبش مثل گنجشکی اسیر می‌زند.

سرباز عراقی یک: «اگه بدونی چه طرح دراماتیکی برات دارم! بجنب دختر!» پرّه‌های بینی‌اش می‌پرد.

سرباز عراقی دو: «کاش کمکش می‌کردی! چند تا کوچه بیش‌تر نگشتیم! اصلاً چه لزومی داره دفنش بکنیم؟! ما که فقط دستور داریم بکشیم!»

سرباز یک: «فقط صبر کن و تماشا کن!»

سرباز دو صبر نکرد. با یک رگ‌بار زن را آزاد کرد! سرباز یک، با قنداق کوبید تو سینه‌اش. تف غلیظی پرت کرد توی صورتش و داد زد: «الاغ بی‌شرف! چه طور دلت اومد هم‌چی دختر قشنگی را بکشی! کارش داشتم حیوون!»

غلام‌رضای صفّار

 

 

سوسنگرد 3:

 

دختر پابرهنه می‌دوید. پیچید توی کوچه‌ای بن‌بست. عرق سردی از تیره‌ی پشتش رفت پایین. چند سرباز سبزِ لجنی هم دویدند توی بن‌بست.

کلاشینکفی نزدیکش بود. برش داشت و دوید پشت درخت. فقط یک فشنگ داشت. سربازها موضع گرفتند.

یادش به زهرا افتاد که شوخی‌شوخی برده بودش بسیج محلّه و کار با کلاش را یادش داده بود. لب‌خندی زد. صلواتی برای شادی روحش فرستاد و لوله‌ی سرد اسلحه را گذاشت زیر گلویش.

سایه‌ای روی سرش افتاد.

غلام‌رضای صفّار

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 54 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت