Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - ماه مُثله غلامرضای صفّار
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

ماه مُثله

غلامرضای صفّار

مبهوت و با دقّتی اساطیری نگاه می‌كرد. همه چیز بود: دست‌ها، پاها، سر و انگشت؛ انگشتِ اشاره‌ی چپ. آن قدر چسبانده بودش به انگشت چپ و راستِ خودش تا فهمید انگشت اشاره‌ی دست چپ است؛ به همان دقّتی كه ریزترین گل‌های قالی را نقشه می‌كرد. همه چیز بود، امّا انگار كه نبود. یعنی نمی‌شد كه باشد. مثل سروی كه هزار تكّه‌اش كنی و بی كم و كاست كنار هم بچینی‌اش، سرو هست و نیست، هست و نیست. باز باید می‌گشت، دوره می‌كرد. همه چیزش را حفظ بود و چشم‌بسته نقّاشی‌اش می‌كرد. باید می‌جست و جزجزءِ خاك را سلوك می‌كرد.

مانده بود كه چرا از دست‌ها، فقط باید انگشت اشاره‌ی چپ و شست راست می‌پرید؟ اگر این‌ها هم نمی‌پریدند چه می‌شد؟ یا اگر همه‌اش می‌پرید، گَرد می‌شد و به چشم زمین می‌رفت؟! بینی هم، تقریباً نبود و بیش‌ترِ گوش چپ، كه شب‌ها همیشه زیرش نَفَس می‌كشید. همان گوشش که همیشه زنگ می‌زد، از بس كه یادش می‌كرد! چه قدر دوست داشت، نگاه عقاب، بویایی خرس و سرعت آهو را داشت. می‌دید و می‌بویید و تك و پو می‌كرد: می‌یافت و لذّت می‌برد. از سر رغبت، جانش را می‌داد تا فقط یك‌ بار دیگر، فقط یك ‌بار؛ یك‌جا داشتش، یك لحظه، نه بیش‌تر. چه قدر دوست داشت، چراغ جادو را داشت!

نشست، جمع و جورتر نشست. سرش را به آداب تمام، توی دامن گذاشت. دست كرد توی موهای پرپشتش. گفته بود فردا می‌رود سلمانی. فكر كرد بعد كه كاملش كرد، خودش دست به كار آرایشش شود! سر را گرفت رو به رویش، چشم در چشم. می‌خواست خالِ سیاه چشم راستش را ببیند، امّا خون‌لخته‌ی پررنگی رویش خوابیده بود، یك كاسه‌ی شراب بود انگار. می‌خواست تا ته سرش بكشد!

روزی آن كلاغ فضول از دهانش پریده بود و پرسیده بود: «آن چی اس در چشمت؟» و او خندیده بود که: «داغ دلم اس. عكسش افتاده داخل چشمم!» و او شرم‌كرده و بی دست و پا گفته بود: «مقبول‌تر شدی!» جیغی خفیف كشیده بود و گریخته بود.

گربه‌ای بیدانجیلی، روی دو پا نشسته بود و ابوالهول‌وار نگاهشان می‌كرد. چند لحظه یك بار، سرش انگار بی‌اختیار ول می‌شد و پشت‌بندش خرناسه‌ای می‌كشید؛ كوتاه و كشیده. گربه پنجه می‌كشید توی سرش و خون از شیارهای صورتش بیرون می‌زد!

ردّ گرمی روی پیشانی‌اش دوید. كمرش تیر می‌كشید و یخ و یخ‌تر می‌شد. گربه باز خرناسه كشید. ایستاده بود و با تردید به او، كه هم بود و هم نبود، نگاه می‌كرد. چشم‌هایش تار شد. فكر كرد: «شاید گشنه باشه ... بی‌چاره! ... شاید ... .» و ناگهان مثل جن‌دیده‌ها از جا جست: «خوب كه چه؟ ... .» در یك آن، صد بار، نه؛ هزارهزار بار، نگاهش بین او و دهان گربه رفت و آمد؛ رفت و آمد، رفت و آمد: «ای پدرْ نالَت!»[1] انگار که آتش به لباسش افتاده باشد، انگار که افعی نیشش زده باشد، روی زمین غلت زد، جست و خیز کرد، سنگی پیدا کرد و پرت كرد. گربه امّا رفته بود. باز دوست داشت سنگ بیندازد، می‌خواست تمام سنگ‌های کابل را بکوبد توی سرِ گربه. گربه امّا رفته بود. موهای تنش سوزن‌سوزن شده بود.

چرخی زد. نشست و حسرت‌بار، مثل سهراب به گردآفرید، نگاه كرد. دراز كشید كنارش. می‌خواست زیر گوشش، زیر گوش چپش، نفس بكشد. می‌خواست دست ببرد ... صدای گریز آمد. نیم‌خیز شد. تا تهِ كوچه را پایید. نصف كوچه را دیواری رمبیده، بسته بود. باد، نرم‌خیز و بیمار، دنبال پاره‌كاغذها و پلاستیك‌های شِرّه‌دِرّه، سرگردان بود. كاغذی زیر پایش خش‌خش كرد.

بلند خواند: «القارعة. ما القارعة؟» بچّه‌ها بلند تكرار كردند. «بلندتر بخوانین: وَ مَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ؟» بچّه‌ها فریاد كردند: «یوْمَ یكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ»[2] وقتی گچ‌های لب تخته ریخت، و بعد هم خود تخته از میخ ول شد و مثل دم سگ، چپ و راست شد، اوّل فكر كرد از طوفان‌های همیشگی آمده، برق‌آسا و بی‌خبر؛ امّا بدتر بود! فریادها بین حلق و سقف، پا در هوا ماند. بچّه‌ها تنگ هم نشستند.

انگار كه دیوی تنوره كشیده باشد: «به این باید حد زده شَوه! زن را به تعلیم قرآن چه كار؟!» مردی كه تنبان گشادی به پا داشت و موهایش بیش‌تر از بقیه از زیرِ دستارش بیرون زده بود، گفت: «بله مولوی!» مولوی سر تكاند و دو قبضه ریشش را از بالا به پایین طی كرد. كلاشش روی شانه‌اش بود و روی آن یكی، بال دستارش.

چند مرد دیگر با دستارهای پلاسیده و چشمانی كه از زیر ابروهای كلفت، اژدروار می‌درخشیدند، ساكت نگاه ‌كردند. انگار كه دیوی تنوره كشیده باشد! پنجره‌ی كلاس محكم به هم خورد. شیشه‌ی نصفه - نیمه‌اش شكست و از همان لحظه، حسرتش به دلش ماند. باید می‌پوسید!

انگار لشكر مرگ از كوچه رد می‌شد، سنگین و ترس‌ناك. زمزمه كرد: «كابل! ... جذامی تاریخ! غربتت را سوگ‌وارانه بازمی‌گویی.»[3]

مثل حالای این ‌جا، اوّل همه جا سوت و كور بود. سوت و كور، كور و سوت، سوت و كور، كور و سوت، سوت، سوت، سوت و یك‌دفعه آسمان منفجر شد. یقین داشت مرده‌های توی گور هم لرزیده‌اند. دو تا كوچه دویده بود. مثل مور و ملخ‌های دیگر. از سر و كول همه بالا رفته بود. چه اشتیاق كشنده‌ای داشت! زنی داد زده بود توی گوشش: «ایستاد نشو این جا، بیا بریم زن.» و امّا او مانده بود. باد گفته بود باید بماند، و خودش رفته بود! اوّل مثل همه فقط دویده بود، همین طور هم كه داشت می‌دوید، پیش خودش می‌گفت: «تا چه بدبختی بیوه شده؟! خدا خیریت كنه.»

به اندازه‌ی چند بار چرخیدن بوی باروت، بوی سوختگی گوشت و مو توی دماغش؛ فقط به اندازه‌ی چند بار، راز اشتیاق كشنده‌اش را دانست. بوی خاك فروریخته، بوی سوختن، بوی ویرانی، بوی اندوه، دست‌گیرش كرده بود. جیغ نزد، موهایش را نكند، رویش را چنگ نزد، پیراهنش را چاك نداد، فقط نشست. رُمبید كنار دیوار رمبیده و دست در گردنش انداخت. داشت به این فكر می‌كرد كه باد و خاك، چه طور با او حرف می‌زنند، كه «آن‌ها» رسیدند و مور و ملخ‌های مادینه، انگار كه وبا، دست انداخته باشند به پیراهنشان، یك‌دفعه غیب شدند. او هم وسط جمعیت بُر خورد و غلت زد و رفت.

دقیقه‌ای بعد تنها بود. به سرعت باد برگشته بود. یادش نیامد، آن زن، كه به سر و رویش می‌كوبید، که بود که اسم شوی او را صدا می‌كرد. تنها بود، هیچ كس نبود. حتّی باد و خاك هم نبودند. لمید كنارش. لب به لبش برد. نبود. لب پایین هم نبود. گُر كشید. گربه برگشته بود. پوزه‌اش به سرخی می‌زد. هی دورش را می‌لیسید. انگار که دور دهان او را زبان می‌کشید! لب‌گزه كرد. داغ شد و صاعقه‌ای  و لرزه‌ای خفیف، چند بار، سر تا پایش را رفت و برگشت. باز انگار که آتش، باز انگار که افعی ... باز دوست داشت سنگ بیندازد، امّا یک نظر از چشمش گذشت كه دیگر باید گربه را هم دوست داشته باشد! دوست داشت نوازشش کند!

آسمان دور سرش چرخی زد. چرخی زد و خوابید. آسمان خیمه زده بود رویش و نور تندش آزار می‌رساند. دست كشید به پایش، مثل آن روزهای اوّل توی علف‌زار. خالی فضا را چنگ زد. نبود ... نبود؟ انگار که جرقّه؛ به هوا پرید! نه، نبود. نیم‌تنه و پایین‌تنه هم نبود. اصلاً نبود! از اوّل هم نبود، امّا آن نگاه اساطیری می‌خواست تلقینش كند كه هست، اگر چه تكّه‌تكّه! امّا نه، نبود. سروِ تكّه‌تكّه، که سرو نیست.

باید دل خوش می‌كرد به همان چند تكّه گوشت، به همان استخوان دنده‌ای كه توی جوی آب پیدا كرده بود، به همان تكّه‌گوشتی كه پسرك روی بامشان دیده بود: «مثل مرغ نیم‌بسمل، بالا و پایین می‌پرید. به بابایم گفتم، امّا ترسید! خودم آوردمش، پنهانی!» و داده بودش دست او. گرم بود و می‌تپید. یادش آمد كه چشم پسرك، برق زده بود.

باید بلند می‌شد، لب پایین را هم می‌جست. مویه کرد: «نباید نشست. باید تمام شهر را گشت.» فقط یك بار دیگر لبش را می‌خواست.

می‌خواست برود كه كسی محكم بازویش را چسبید. تكانش داد. دیگر نمی‌ترسید، حتّی اگر «آن‌ها» هم بودند. دست می‌كرد توی قبضه‌ی ریششان و رستم‌وار به زمینشان می‌كوبید. بی‌بی‌خاتون بود: «طفلت تلف شد زن! به خدا هلاك می‌شی. این كار، شُد نداره.»

یعنی چه طور بچّه هیچ چیزش نشده بود؟! چرا باد این را نگفت؟! هیچ كس باور نمی‌كرد بچّه، روی گردنش سوار بوده باشد. بی‌بی‌خاتون، قسم خورده بود: «خودم دیدم به خدا! طفل را نشانده بود روی گردن. دست‌هایش را وا كرده بود، طفل می‌خندید كه زمین منفجر شد. زَهره‌ام تركید، گرد و خاك شد. طفل دور افتاده بود.»

راه افتاد. بی‌بی‌خاتون جیغ كشید: «كجا می‌ری باز؟ حالاس كه این ناانسان‌ها بیاین.» گربه روی صورتش پنجول می‌كشید: «می‌رم بل كه لب پایینش را یافتم!» بی‌بی زار ‌زد: «بشین نَفَست راست شَوه. این جا پر خوف و خطر اس ... بیایین این جنازه را بردارین. كجایین بی‌غیرت‌ها؟!»

زن می‌رفت و ردِّ خونی دنبالش روی زمین كشیده می‌شد. دختری از آن سوی كوچه دوید و فریاد ‌كرد: «طالب‌ها، طالب‌ها.» نگاه كرد. دورترها گرد و خاك غلیظی برخاسته بود. با خود گفت: «جنگ‌ها، نو شروع شده اس!»

[1] . پدرْ نالَت: پدر لعنتی.

[2] . روز رِستاخیز، روز بركوبنده و چه بركوبنده كه آن است! و تو چه دانی كه آن چه بركوبنده است؟! آن روز كه مردمان از هول رِستاخیز، چون پروانه باشند افكنده و پراكنده. (آیات یكم تا سوم سوره‌ی القارعة - ترجمه از رشیدالدّین میبدی، تفسیر كشف‌الاسرار، ج دهم، ص 590)

[3] . سطری از شعر «سوختن، ویرانی و اندوه مردم شهر» از «ثریای واحدی» شاعر افغان.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (سیروس هزاوه)

    ممنون از داستان زیبایتان

  • مهمان (غ-خواجه علی)

    به نام خدا
    سلام خدمت استادم دکتر صفار عزیز
    دست مریزاد!
    ناراحت کننده بود، اما پر کشش و مصور.
    صحنه هایی که با آیات سوره ی قارعه همخوانی داشت، بسیار تکان دهنده و تأثیرگذار بود.
    به نظر می رسد در یک پاراگراف مانده به آخر، کلمه ی «مثل» جا افتاده است(مثل گربه...).
    موفق باشید.
    حق یارتان

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 28 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت