Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - سپیده و سعیده / علي رشوند
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

سپیده و سعیده  / علي رشوند

 

تابستان  بود . اینکه تابستان بود و مردادماه .اینها خوب یادم هست . هنوز پل آهنی ماشین رو، ساخته نشده بود. هرروزخدا ؛ ساعت سه  بعدظهر،  تنها اتوبوس قرمز رنگِ شاسی بلند ، به آب شارود می زد و مسافران را به  الموت بالامی برد . آن روز اتوبوس بهمن آقا،  وسطای رودخانه خاموش شد . دو نوجوان  هرانکی ، چندقدم بالاتر داشتند، شنا می کردند . مسافران دلخورو رنجور از خاموشی  اتوبوس، به فکرفرو رفته بودند .پشت شیشه اتوبوس، دو دختر ک شهری ، چشم دوخته بودند به دوشناگرِ نوجوانِ هَرانکی

 

رسول گفت : سمت راستی،  مال من

 

مسعود گفت : سمت چپی،  مال من

 

دو شناگر،  شناکنان آمدند نزدیکای  اتوبوس .  دو دخترک شهری  مي خنديدند و دست تكان مي دادند 

 

رسول گفت : پیراهن  صورتی ، مال من

 

مسعود گفت : پیراهن آبی، مال من

 

شب شد.  اتوبوس تو رودخانه ماند. مسافران پیاده شدند و به آبادی  هرانک آمدند.دو دخترک شهری به همراه پدرومادرشان  به  خانه ی  مسعود رفتند

 

رسول آن شب   ، تا صبح نخوابید. به مسعود و آن دو  دخترک شهری، فکر می کرد

 

فردای آن روز،  با  کمک مردان آبادی ،  طناب کشان  اتوبوس از رودخانه بیرون کشیده شد.اتوبوس که آماده رفتن می شد  . پشت شیشه اتوبوس مسافران و دو دخترک شهری  برای اهالی  دست تکان می دادند:

 

رسول گفت :    سپیده مال من!

 

مسعود گفت : سعیده مال من !

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 61 میهمان و یک عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت