Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - یک ساعت و نیم در اتاق بایگانی / مجید عطاری
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

یک ساعت و نیم در اتاق بایگانی

مجید عطاری

صدای زنگ تلفن که بلند شد ساعت دیواری  اتاق بایگانی ساعت سه را نشان می داد ..بلند شدم و همانجا پشت میز چند حرکت ورزشی انجام دادم .بعد رفتم به سمت پنجره  آن طرف اتاق که به یک سه راه باز میشد .خانم رحیمی  تعداد زیادی سند را که روی میزش جمع شده بود  داخل زونکن گذاشت .از کنار میزش گذشتم  و پنهانی نگاهش کردم ... به نظرم رسید  دیروز آرایشگاه بوده . سی سال را داشت .البته دوست نداشت کسی در باره سنش با او حرف بزند .تلفن داشت زنگ ششم  یا هفتم را می زد که خانم صداقت وارد اتاق شد. و باعجله به طرف میزش رفت .پشت به پنجره می نشست . از لا به لای  زونکن ها  و کاغذهای جمع شده روی میزش  تلفن را پیدا کرد  و به صفحه نمایشگر آن نگاهی انداخت  و اخم کرد .وقتی اخم می کرد زیباتر میشد. خانم رحیمی گفت:"اه ورش دار دیگه ، گوشم کر شد.ببین کیه .".

خانم صداقت گفت :" آقای رضایی یه .اون هم این ساعت .

و گوشی را برداشت " الو سلام  احوال شما ؟ خوب هستید / ممنونم .امروز ؟ نه امروز نه. انشالله فردا . لطفا کمی هم زودتر تشریف بیارید.خواهش میکنم . شما لطف دارید.خداحافظ.

گوشی را گذاشت و گفت :"پدر سو خته هیز ."

نشست روی صندلی . عینکش را داخل کشوی میزش گذاشت .و شروع کرد به مرتب کردن میزش . در همین حال بدون اینکه سر برگرداند . به من گفت :" هوا چطوره قربان ؟"

 سرم را برگرداندم و گفتم :" پاییز کم کم داره از راه می رسه ."

لاک سبز زده بود امروز و با مانتو اش ست شده بود .از خیابان روبرو  مادری با دختر کوچکش  داشتند آهسته به سمت بالا می آمدند.آسمان ابری بود. بوی پاییز را می توانستم حس کنم .به سمت راست خیا بان نگاه کردم .روی شیشه  فروشگاه نوشته شده بود ."دکوراسیون داخلی .طرح و اجرا."یادم آمد  اینجا قبلا مزون لباس عروس بود . پشت ویترین ،آن وقت ها پر از انواع لباس عروس بود. و همیشه  زوج هایی را می شد دید  که داخل و خارج می شوند و یا پشت  ویترین می ایستادند و بحث می کردند.برگشتم به طرف میز خودم .خانم رحیمی داشت  تو موبایلش ظاهرا دنبال چیزی می گشت .

گفتم :" خانم رحیمی ، شما یادتونه  این روبرو  یک زمانی مزون لباس عروس بود ؟

 خانم صداقت که کارش با زونکن ها ی روی میزش تمام شده بود و آن ها را یک گوشه روی میزش جمع کرده بود ، زیر چشمی نگاهی به من انداخت  .

گفتم :"البته خانم صداقت  یادشونه . مگه نه ؟ "

خانم رحیمی گوشی اش را داخل کشو گذاشت و گفت :"بله یادمه .خوب هم یادمه .

با خنده پی حرفش را گرفت : " من لباس عروسی مو از همین جا خریدم ."

یادم آمد وقتی تازه آمده بود اینجا یک دختر بیست ودو سال مجرد بود.آن موقع هم چاق بود و کمی درشت .بزرگتر از سنش نشان می داد. دنبال  انواع رژیم ها رفت برای لاغری ، ولی تاثیری نداشت .مانتوی گشادی می پوشید  و از لا به لای این قفسه ها و زونکن می چرخید . دختر فعالی بود هنوز هم هست .گفتم :"  عجب .چقدر زود گذشت ."

ورود آقای چمنی به اتاق با یک بغل سند برای بایگانی نگذاشت حرفم را ادامه بدهم .پسر جوانی بود .تازه ازدواج کرده بود . سلام کرد .کاغذها را روی میز من گذاشت و بیرون رفت .پشت میزم ایستادم و به این حجم عظیم زونکن ها و اسناد که ما را در بر گرفته بود نگاه کردم ..بوی کاغذ و و چسب زونکن های  نو تمامی نداشت .مواقعی آنقدر زونکن و کاغذ روی میز هایمان جمع میشد که در میان آن ها گم میشدیم .

گفتم :" ازدواج بهش ساخته ها ."

خانم صداقت پشت زونکن ها خود را پنهان کرده بود و داشت در آیینه کوچک دایره شکلش خود را برانداز می کرد.دیدم دارد با ابرو هایش ور می رود .. بعد سریع سرش را بالا آورد آیینه را در کشوی میزش گذاشت .به ساعت دیواری نگاهی انداخت  وگفت :" کی بهش ساخته ؟"

 گفتم :" آقای چمنی دیگه . تپل مپل شده ."

 خانم صداقت دو تا دستمال  کاغذی  از تو کشویش برداشت ،همینطور که داشت از اتاق بیرون می رفت گفت :" آره خوشتیپ شده ."

و رفت بیرون .

در ب اتاق را بستم بعد چند زونکن از روی میزم  برداشتم  و گذاشتم روی میز خانم رحیمی که داشت شماره نامه های جدید را در کامپیوتر   ثبت می کرد .لحظه ای سرش را برگرداند  ونگاهی  به زونکن ها انداخت و گفت :" ماشالله کار هم که تمومی نداره ."

چیزی نگفتم .رفتم و پشت میز خانم صداقت نشستم . کمی صندلی را جلوتر کشیدم و نزدیک خانم رحیمی شدم .تن صدایم را پایین آوردم و گفتم :" راستی چه خبر ؟ او ضاع چطوره ؟"

خانم رحیمی نیم نگاهی به من کرد و گفت :" هیچی .خبر خاصی نیست .سلامتی .چطور مگه ؟ "

 گفتم :" چرا یهو اینطوری شد ؟ اون هم بعد از پنج سال  زندگی بی سر و صدا ." واقعا باعث تاسفه .از وقتی فهمیدم خیلی بهش فکر کردم ."

 خانم رحیمی کارش را نیمه تمام گذاشت .عینکش را از چشمش برداشت  وبه طرف من برگشت و گفت: "خیلی هم بی سر و صدا نبود .لیاقتش رو نداشت ."

 عینکش را که بر می داشت . صورتش باز تر می شد . جذابتر می شد . بگذریم . " همون بهتر  که اینجوری شد .میدونید بعضی ها به درد ازدواج نمی خورن .خجالت نمی کشید . اصلا فکر نمی کرد ازدواج کرده . زن داره . هنوز تو دوره مجردی سیر می کرد ."

در ب باز شد و خانم صداقت وارد اتاق شد.

گفتم :" لطفا درب رو ببندید ."

نگاهی به ساعت دیواری انداخت و درب را بست . دید من پشت میز اش نشسته ام .خواستم بلند شوم .گفت :"  نه نه بشینید  من می رم پشت اون یکی میز می شینم .

 گونه هایش سرخ تر شده بود و صورتش باز تر .حس کردم با چشم هایش هم کاری کرده . همیشه مانتو های  چسبان  و رنگی می پوشید .لاغر بود و قد بلند.همیشه شیک لباس می پوشید . صورت خوبی داشت .رفت و پشت میز کناری نشست . میزسابق شوهر سابق خانم رحیمی .

رو به خانم رحیمی گفتم :" خوب داشتید می گفتید ".

خانم رحیمی کمی روی صندلی اش جابه جا شد و خود را بالا کشید و ادامه داد:" مژگان می دونه .خیلی تحمل کردم .خیلی باهاش راه اومدم . ولی فایده نداشت. تازه ایراد هم می گرفت برای توجیه کارهای خودش . لباست ناجوره . هیکلت ناجوره . بلد نیستی غذا درست کنی و از این جور حرفا .یادتونه اینجا که بود چقدر شعار می داد.ازدواج یعنی درک یکدیگر .ازدواج یعنی شکو فایی و یکی شدن و از این چرت و پرت ها."

خانم  صداقت ساکت بود. سرش را انداخته بود پایین  و داشت با ناخنهایش ور می رفت که مو بایلش زنگ خورد .سریع  آن را از جیب مانتواش بیرون آورد  نگاهی به صفحه نمایش آن انداخت .رنگش پرید . به ما نگاهی کرد و از اتاق بیرون رفت ودرب را بست .خانم رحیمی نگاهی به من انداخت  و گفت :" این مژگان هم مشکوک شده کارهاش . "

.از پشت میز بلند شدم به طرف قفسه ای که پشت خانم رحیمی بود رفتم .یکی از زونکن ها را برداشتم .نگاهی به ساعت دیواری کردم .ساعت چهار بود. نیم ساعت دیگر تا تعطیل شدن شرکت مانده بود. آمدم و کنار میزش ایستادم زونکن را کمی بالاتر آوردم و آهسته گفتم :" ازش خبر داری ؟چیکار می کنه .کجاست ؟   گفت :" نه هیچ خبری ندارم . دوست هم ندارم  خبری داشته باشم .خیلی به من صدمه زد . سر و گوشش خیلی می جنبید ".

کمی نز دیکتر شدم و گفتم :"  دیروز بعداز ظهر که تعطیل شدیم . من اتفاقی از همین خیابون بغل رفتم که برم داروخانه .دیدم یه گوشه پارک کرده بود و داخل ماشین نشسته بود .حس کردم منتظر کسی  بود". برگشتم زونکن را سر جایش گذاشتم  و رفتم پشت میز خودم نشستم .اسناد را از روی میز برداشتم  وداخل کشو گذاشتم ..خانم رحیمی از پشت میزش بلند شد  و آمد به طرف من . گفت :" ببخشید میشه زونکن شماره 64 رو به من بدید ."

بلند شدم و از قفسه پشت سرم  زونکن 64 را به او دادم . زونکن را گرفت .خواست برود که پرسید :" مطمئن هستید که خودش بود ".؟

به در اتاق نگاهی انداختم  وگفتم :" بله خودش بود ."

کمی مکث کرد . زونکن را همانجا روی میز من گذاشت و بدون هیچ حرفی به سمت پنجره رفت .درب کشویی آن را باز کرد و گفت :" ببخشید هوا خیلی سنگین شد ."

 به ساعت دیواری نگاه کرد . ساعت چهار و پانزده دقیقه بود.رفت پشت میزش .همانطور ایستاده کامپیوترش را خاموش کرد .از داخل کشو دو عدد دستمال برداشت  واز اتاق بیرون  رفت.بعد از چند لحظه خانم صداقت وارد اتاق شد .موبایل در دستش بود . به ساعت دیواری نگاه کرد .به طرف میزش رفت . کیفش را برداشت و باعجله خداحافظی کرد واز اتاق بیرون رفت .

 

مجید عطاری –شهریور 1394

 

 

 

 

                                                                                      

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (ن. نیلوفر)

    بسیار زیبا پرداخت شده بود و بسیار توانمند شخصیت سازی شده بود . درورد

  • مهمان (امير بهاج)

    درود ...
    سپاس... ارتباط خاصي با داستان گرفتم... شادزي

  • مهمان (سهیلا)

    داستان خوبی بود . فضای اتاق بایگانی خوب ساخته شده بود . پایان برای یکی با حرکت کند عقربه های ساعت و آغاز برای دیگری با حرکت تند عقربه ها . ممنون

  • مهمان (مهرپویا)

    سلام.
    وضع نقطه‌گذاری در این متن، افتضاح و فاجعه است! هر جا شده، علامتی، بدون هیچ گونه دقّت و حساب و کتابی گذاشته شده است! یک بار چسبیده به کلمه‌ی قبل، یک جا چسبیده به کلمه‌ی بعد، یک جا با فاصله، جای دیگر با دو یا سه فاصله و ... . حقیقتاً خواندن چنین متونی عذاب‌آور است. از نویسندگان تقاضا دارم، رعایت جنبه‌ی بصری متن خود را هم بکنند و از مرور نیز می‌خواهم چنین متونی را نشر ندهد و نویسنده را وادارد متن را پیراسته و شسته‌رفته کند، یا خود اقدام کند.
    بین کلمات و حروف نیز، فاصله‌گذاری مناسب رعایت نشده است؛ نیم‌فاصله پیش‌کش!
    امیدوارم برخی نفرمایند: برو بابا دلت خوشه! یا جوری این سطرها را بخوانند که انگار دیوانه‌ای را نگاه می‌کنند!
    سپاس‌گزارم.

  • مهمان (مهرپویا)

    در مورد داستان:
    لطفاً به این جملات از متن داستان دقّت کنید:
    (درب باز شد و خانم صداقت وارد اتاق شد. گفتم: "لطفاً درب رو ببندید.")
    از آقای عبّاسی می‌پرسم: آیا خود شما با دوست یا هم‌کارتان این گونه سخن می‌گویید؟! چند بار در این داستان، به جای «در»، «درب» آمده است؟! همین نکته نشان می‌دهد، داستان «یک ساعت و نیم در اتاق بایگانی» تا داستان شدن، جای کار دارد. خدا را شکر که در پایان داستان، سرانجام کنشی صورت گرفت و تکانی به ذهن و وجود شخصیّت‌ها و خوانندگان داده شد!
    به نظرم شخصیّت‌ها، بیش از اندازه تخت؛ و گفت و گوها تصنّعی و حتّی شعاری است. با این پایان‌بندی، می‌شد داستان را بسیار کوتاه‌تر نوشت و ضربه‌ی نهایی را وارد کرد.
    دست نویسنده درد نکند.

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 52 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت