Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - راز
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

راز

سعید بردستانی

 

 

 1

مرد گفت تو منو یاد اون لامصب میندازی.

زن گفت نمی‌خوای بگی اون لامصب کی بود؟

مرد گفت هر کی بود دیگه تموم شد.

زن گفت دوسش داشتی؟

مرد گفت معلومه.

زن گفت اونم دوسِت داشت؟

مرد گفت نه.

زن گفت چرا؟

مرد گفت چون خبر نداشت.

زن گفت یعنی بهش نگفتی؟

مرد گفت هیچوقت.

زن گفت چه بد شد!

مرد گفت آره، بد شد.

زن گفت الان مجبور نبودی من زنت باشم.

مرد گفت خر نشو!

زن گفت جدی میگم. حیف شد نه؟

مرد گفت نه. تو رو با دنیا عوض نمی‌کنم.

زن گفت لامصب رو با چی؟

مرد گفت گذشته دیگه.

زن گفت حتما با دنیا منهای من.

مرد گفت اوهوووم.

زن گفت عجب عاشقی!

مرد گفت همه‌ش فقط ده هفته طول کشید.

زن گفت و تو هم ده کیلو وزن کم کردی.

مرد گفت چیه؟ حسودیت شد؟

زن گفت همکلاسی بود؟

مرد گفت نه.

زن گفت همشهری بود؟

مرد گفت اَه، حالم به هم خورد.

زن گفت پس غریبه بود.

مرد چیزی نگفت.

زن گفت هنوز واسهت مهمه؟

مرد گفت نه.

زن گفت پس اسمش چیه؟

مرد گفت نمیشه.

زن گفت پس مهمه.

مرد گفت نیست.

زن چیزی نگفت.

مرد گفت ناراحت شدی؟

زن گفت خیلی بیمعرفتی. من همه چی رو بهت گفته‌م.

مرد گفت این یه رازه.

زن گفت  مالای منم راز بودند.

مرد گفت من رازم رو به کسی نمی‌گم.

زن گفت ولی من گفتم.

مرد گفت ولی خودت خواستی.

زن گفت تو خواستی.

مرد گفت من دیگه نمی‌خوام.

زن گفت من دیگه ندارم، لختم.

مرد گفت یعنی چی؟

زن گفت من دیگه رازی ندارم.

 

2

لخت بود. با همان لختی از در گذشت. و با همان لختی به حمام رفت. لختی، روی تنش سنگینی میکرد. توی آینۀ حمام به خودش نگاه کرد، با اکراه به قد و بالای خودش نگاه کرد، و خجالت کشید. لخت بود. ارزان بود. سبک بود. نادار بود.

دوش را باز کرد و گریهاش را زیر آب برد.

 

3

جون من ریز‌و‌پیز زندگیش رو واسهم گفته. شش ماه زندگیش با اون بیوه. ول کردن لیسانس. حتا اون همجنس چندشآورش توی خوابگاه. جون من کیه که همه اینا رو به یه نفر بگه؟ شوهر نازنازین خودم! اون همه چیزش رو دست من داده. چیزی نداره که از من بپوشونه. اون حالا مثل یه آدم نداره. یه آدم ندار که همین الان سر جا‌مون خوابیده. جون من دلم واسهش میسوزه. اون از یه آقای خوب که می‌خواستم چی کم داره؟ خیلی بی‌رحمم. به قول خودش خیلی بی معرفتم. الان یه آدمیه که فقط و فقط یه دارایی داره؛ همش یه راز. من که نمی‌خوام این یه دارایی رو هم ازش بگیرم. نمی‌خوام که اون رو هم لخت ببینم. واااای که من چه قدر بی‌رحمم! این جوری شوهر نازنازین من هیچی نداره. جون من هیچ قیمتی نداره. نه نه، نمی‌خوام. فقط و فقط این جوری میتونم از این فضولی خاله زنونه فرار ‌کنم. فقط با همین دلیل آروم می‌گیرم. دلخوری را باید بشورم و بذارم بره.

دوش را بست و بیرون رفت.

 

4

حق با زن بود. باید "چیزی" را به زن می‌گفت.

در باز شد و زن آمد تو.

مرد با خودش گفت: «باید با هم روراست باشیم. همه چی تموم شده. چرا باید از اون مخفیش کنم. یه چیزی بوده و گذشته. مهم الانه. چیزی که الان هس مهمه.»

سیاهی اندام زن را در تاریکی می‌دید که خشک می‌شد.

مرد گفت: «بیا این جا بشین عزیزم.»

زن گفت: «می‌خوام موهام رو خشک کنم.»

مرد گفت: «بیا بشین.»

زن نشست. لبۀ تخت‌خواب. منتظر بود، منتظر تا کِی دهان مرد باز میشود و چیزی میگوید. مرد خود را کشاند لبۀ تخت‌. خواست چیزی بگوید، اما ناگهان ساکت شد.

با خودش گفت: «نه، این راز فقط باید با من باشه. با خود من. چطور می‌تونم به زنم بگم وقتی حتا به خودشم نگفته بودم. سرنوشت این عشق همین بوده. که به کسی گفته نشه. نه به اون زن، نه به این زن.»

اما حق با زن بود. باید چیزی به زن می‌گفت. اما چه چیزی؟

زن همچنان که لبۀ تخت نشسته بود موهایش را خشک می‌کرد. بدن نمناک لختش حتا در تاریکی هم حضور داشت. مرد بوی بدن لختش را حس می‌کرد. این بو حضور زن را سنگین‌تر می‌کرد. طوری که بر سینۀ مرد سنگینی می‌کرد و می‌خواست راز را از سینه‌اش بیرون بکشد. مرد بیش از این نمی‌توانست در برابر نگفتن بایستد. ناچار دهان باز کرد. اما وقتی دهان باز کرد، ماجرای دیگری می‌خواست از دهانش بیرون بیاید؛ ماجرایی که هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود.

مرد سکوت را مثلا شکست: «می‌دونی چیه عزیزم؟» زن چیزی نگفت. منتظر بود تا ببیند مرد چه می‌گوید. «راستش من... حق با توئه... من باید همه چیز رو بهت بگم. ماجرا برمیگرده به سه سال پیش. وقتی که...»

ناگهان زن از جا پرید. سکوت را واقعا شکست. یعنی بو بود که مرد می‌خواهد به او چیز دیگری بگوید؟

وقتی مرد حرف میزد، سکوت انگار همچنان جاری بود؛ زن بود که سکوت را شکست. گفت: «نه عزیزم، نه. خواهش می‌کنم. من نمی‌خوام راز تو رو بشنوم.»

مرد ناگهان بهتش زد. خیره شد به چشم‌های زن در تاریکی و زبانش قفل شد.

«من از اولش هم نباید اصرار می‌کردم. آخه من چه حقی دارم بهت اصرار کنم... خدا من رو ببخشه.»

مرد نفس نمی‌کشید. پلک نمی‌زد. فقط خیره بود.

«این راز توئه. مال خودته. من هیچ حقی بهش ندارم.»

«ولی آخه...»

«همین که گفتم.»

«ولی گوش کن. می‌خوام بهت بگم که...»

«من هیچی نمی‌خوام بشنوم.»

مرد ناگهان به گریه افتاد. مثل کسی گریه میکرد که ناگهان تنها شده باشد. زن آخرین کارش را هم با مرد کرد؛ او را بغل کرد، به خودش فشار داد و گفت: «من رو ببخش عزیزم. نمی‌خواستم بهت فشار بیارم. واقعا نمی‌خواستم رازت رو بگی.»

مرد گریه اش بدتر شد. از ته دل زار ‌زد. حالا مثل سگ پشیمان بود. ناگهان تصمیم مهمش را گرفت؛ حق با زن بود. باید "چیزی" را به زن می‌گفت.

گفت: «صبر بده عزیزم. می‌خوام همه چیز رو بهت بگم.»

واقعا حق با زن بود. واقعا می‌خواست "چیزی" را به زن بگوید.

اما زن گفت: «بس کن. چرا اصرار می‌کنی؟ من نمیخوام بشنوم. واقعا شرمنده‌م. خیلی بدم که امشب این همه اذیتت کرده‌م. باید من رو ببخشی.»

و وقتی دید مرد خشک شده و جوابی نمیدهد، گفت: «می‌بخشی من رو؟ بگو که می‌بخشی عزیزم، بگو.»

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (ن. نیلوفر)

    حضور ان فر د دیگر را جالب ساخته بودید . ممنون

  • مهمان (صدرایی)

    نفوذ به عمق روابط یک زن و شوهر

  • مهمان (محمد کاظمی)

    داستان راز زاويه ي ديدش رامحدود نمي نكند از زاويه ي ديد راوي به شخصيت هاي داستان-زن و مرد- مي رسد و ما از سه زاويه ي ديد به گفت وگو بااين داستان و شخصيت هاي آن مي پردازيم. عنوان داستان راز است ولي اگرچه مردقائل به راز است ولي وقتي مي خواهدآخرين رازش را براي زن بگويد درمي ماند كه چه بگويد تنها شايد نامي براي پنهان كردن داشته باشد.از آن طرف زن كه اعتراف كرده كه خود را براي مرد لخت كرده است و تمام رازهايش را گفته است وقتي كه دربرابر آينه قرار مي گيردگريه مي كند؟چرا زن گريه مي كند؟ ما كه رازي ازاو نشنيده ايم. آياچيزي به مرد گفته؟ اگر گفته دروغي بيش نبوده وگرنه چرا به آينه كه مي رسد مي گريد؟ نويسنده چرا عنوان داستان خود را راز گذاشته؟ چه رازي را در متن داستان پنهان كرده است؟چرا شخصيت هاي داستان اين گونه مستأصل اند؟

  • مهمان (محمد کاظمی)

    داستان ذهن مارا به چالش مي گيرد و ما مي توانيم براي اين پرسش هاپاسخ هايي داشته باشيم. مي توانيم از اين روابط برزخ شويم و از تنگناي فرديت در زندگي شخصي خود به فغان بياييم. هر چه باشد داستان در عين شخصي بودن به بازنمايي بخشي از واقعيت اجتماعي ما نقب مي زند.

  • مهمان (محمد کاظمی)

    داستان ذهن مارا به چالش مي گيرد و ما مي توانيم براي اين پرسش هاپاسخ هايي داشته باشيم. مي توانيم از اين روابط برزخ شويم و از تنگناي فرديت در زندگي شخصي خود به فغان بياييم. هر چه باشد داستان در عين شخصي بودن به بازنمايي بخشي از واقعيت اجتماعي ما نقب مي زند.

  • مهمان (مصطفا فخرایی)

    داستان خوش ساختی است.نثر روان و پر تپش و نحوه روایت بر جذابیت داستان افزوده است.به گمانم این داستان با رویکردی روان شناختی می توان به خوانش آن پرداخت.و به نوعی می توان گفت داستان موضوعیت تحلیل روانکاوانه را دارد.در آغاز داستان با موقعیتی بغرنجی روبه رو ایم و درواقع گره ای در آغاز داستان افکنده می شود و تمام داستان حول همین گره می چرخد و سعی در گره گشاییی از آن وضعیت دارند.گره ای که سبب نوعی عقده در شخصیت(شخصیت ها) ی داستان شده .با وجود این خود پایان بندی داستان هم چون نام داستان به عنوان یک راز می ماند.رازی که به گفته شاعر« توان گفتن آن راز جاودانی نیست».در خلال داستان با توجه به فرافکنی شخصیت ها به وضعیت وحالات روحی -روانی اشخاص (زن و مرد)می توان پی برد.و با تحلیل روان کاوانه می توان به درک و دریافت معماهاو گره های اثر رسید.

  • مهمان (مهرپویا)

    سلام. از نویسنده سپاس‌گزارم.
    داستان را دو بار خواندم. دیروز و امروز.
    حیف این داستان، با این شروع خوب و توفانی! با این گفت و گو نویسی خوب، که این طور از بخش دوم به بعد از تلاطم و زیبایی افتاد. به نظرم داستان، باید در همان پایان بخش یکم تمام می‌شد. بخش سوم که بسیار ضعیف و تصنّعی و شبیه به داستان‌های عامّه‌پسند شده و حیرانم از جناب بردستانی که چه طور این را نوشته و در این داستان گذاشته است!
    به نظرم، غیر از بخش سوم که باید حذف شود، بخش‌های دوم و چهارم بر روی هم، برای خودشان یک داستان می‌شوند.
    پیروز باشید!

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 83 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت