Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - پیراهن شهاب
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

پیراهن شهاب

مهرداد شهابی

 

نمی‌توانم چشمانم را از لکه‌های خونِ روی پیراهن شهاب بردارم. یکی دو تا هم نیست. جا به جا روی پیراهنش قطره‌های خون می‌بینم. اعصابم را بدجوری به هم ریخته است. ذهن لعنتی‌ام روی پیراهنش قفل کرده است. نمی‌دانستم این پیراهنِ چهارخانۀ قهوه‌ای و سفید این قدر پررنگ در ذهنم مانده است. دو–سه هفته پیش، روزی که برای اولین بار با این پیراهن به سر کار آمد را خوب یادم مانده است. شهاب طوری تغییر کرده بود که به سختی می‌توانستم بگویم این همان آدمی است که پنج سال گذشته همکار من بوده است. نه فقط به خاطر آن پیراهن شیکِ چهارخانه، رفتارش عوض شده بود!

تا پیش از آن روز شهاب صبح به صبح، با آن کیف دستیِ چرم قدیمی‌اش، ریش نتراشیده‌ و لباس‌های یک خط در میان اُتو خورده و نخورده‌اش می‌آمد بانک. سلام و احوال پرسی کرده و نکرده می‌نشست پشت باجه. مشتری بود یا نبود خودش را مشغول می‌کرد و کلامی با ما که این طرف باجه بودیم حرف نمی‌زد، مگر این‌‌ که کاری داشت یا چیزی می‌خواست. وقت نهار گاهی صحبتی می‌کرد که آن هم معمولاً محتوایش اخبار بد روزنامه‌ها و ناکامی‌های شخصی‌اش بود. من از قضا تلاش می‌کردم تا حال و هوایش را عوض کنم. برایش جُک تعریف می‌کردم یا از بازی فوتبال شب قبل می‌گفتم. پیشنهاد می‌کردم ورزش کند. گاهی هم با کمی شیطنت از دخترها با او حرف می‌زدم. تمام مدتی که من خودم را هلاک می‌کردم واکنش‌های شهاب به تائید کردن با حرکتِ سر، آه کشیدن، چند کلمه‌ای زیر لب گفتن و گاهی هم لبخند خلاصه میشد.

دو–سه هفته پیش که با آن سر و وضع مرتب و صورت پر نشاط آمد جا خوردم. تا برسد پشت باجه با همه سلام و علیک کرد. به من که رسید گفت:" عجب هوای خوبیه امروز"، و انگار که مرا برق گرفت! سرِ نهار نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به هر طریقی بود از زیر زبانش بیرون کشیدم که چه خبر است. دوست داشتم فرض کنم که تلاش‌های من به ثمر نشسته است. به هر حال ظاهراً شهاب با دختری دوست شده بود. می‌گفت در کلاسِ تار با او آشنا شده و تا آمدم به فحش ببندمش که چرا تا به حال نگفته بود که تار می‌زند، گفت که ساز را تازه خریده و دو جلسه هم بیشتر نیست که به کلاس می‌رود. ظاهراً در و تخته خوب به هم جفت شده بودند. همان جا بود که گفت:" این پیراهن رو می‌بینی؟" اول فکر کردم که دختره برایش خریده، ولی بعد معلوم شد که روزی با هم از جلوی ویترین یک مغازه رد شده‌اند و آن بنده خدا پیراهن را دیده و گفته است:" چقدر این قشنگه!" البته راست هم گفته بود. به تن شهاب که عالی بود. از آن روز که شهاب با پیراهن جدیدش به بانک آمد، تبدیل شد به منبع انرژی. از کنارش که رد می‌شدی تا آخر ساعت اداری شارژ بودی. تصور این همه تغییر در یک نفر شگفت‌آور بود. من یکی که حسابی برایش خوشحال بودم.

امروز صبح که آمدم دیدم دوباره همان پیراهن چهارخانه را تنش کرده است. زودتر از من رسیده بود. از همان دور دستی برایش تکان دادم و داد زدم:" سلام شا‌دوماد!" پشت باجه که رسیدم داشتم فکر می‌کردم چه شوخی دیگری با شهاب کنم که درِ بانک با صدای مهیبی باز شد و سه نفر مسلح داخل شدند. بلافاصله دو تیر هوایی شلیک کردند و به سمت ما آمدند. دو نفرشان پریدند پشت باجه و یکی در طرف دیگر ماند. آن‌قدر سریع جا به جا می‌شدند و دستور می‌دادند که سرگیجه گرفته بودم. نفهمیدم چقدر گذشت که صدای آژیر پلیس را شنیدم. ما همچنان مشغول تحویل پول‌ها بودیم و صدای جیغ و فریاد قطع نمی‌شد. چند ساعتی طول کشید تا کم‌کم سرعت تحولات برایم آرام‌تر شود. تازه داشتم خودم را پیدا می‌کردم و نسبت به اطرافم هوشیار می‌شدم. هر کس گوشه‌ای روی زمین بود. عرق از سر و روی همه‌مان می‌ریخت. شهاب را از دور می‌دیدم که ساکت پایینِ پای یکی از سارقان نشسته بود.

معلوم نبود چه خبر است، ولی انگار کارشان گره خورده بود. فرد مسلحی که نزدیک شهاب بود ژاکتی که به تن داشت را درآورد و من چیزی نمانده بود که با هیجان فریاد بزنم:" شهاب!" طرف یک پیراهن چهارخانۀ قهوه‌ای و سفید تنش بود. حس عجیبی داشتم. در آن وضعیت، خنده‌ام گرفته بود! با خودم فکر کردم این جنجال که تمام شود چقدر با شهاب می‌خندیم! ناگهان صدای شکستن پنجره‌های طبقۀ بالای بانک را شنیدم و بعد تمام محوطه را دود برداشت. آرامش نسبی که برقرار شده بود به هم خورد. دوباره صدای جیغ و فریاد بلند شد و کمی بعد صدای تیر! از این جای ماجرا به بعد چیزی یادم نیست... تا این‌ که کسی با لباس سفید به صورتم سیلی می‌زد که به هوش بیایم و آب به گلویم می‌ریخت... حالا نشسته‌ام پشت این آمبولانس که زوزه‌کشان ما را می‌برد به نمی‌دانم کدام بیمارستان. ضعف دارم. گلویم می‌سوزد. چشمانم بیشتر می‌سوزد. ولی نمی‌توانم چشمانم را از جسد بی‌جانِ شهاب با آن پیراهنِ خونی بردارم. کاش ملحفه را از رویش کنار نزده بودم.

 

مهرداد شهابی

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (ن . نیلوفر)

    خیلی خوب از عهده ی ساخت شخصیت برامده اید . زبان داستان هم بسیار محکم و استوار بود

  • مهمان (سهیلا)

    آقای شهابی عزیز داستان تاثیری گذاری بود . سپاس

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 73 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت