Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - مار دفینه
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

  

 

 

 

 

 

 

 

مار دفینه

میترا داور

 صداي  فش فش حركت شان  تمام خانه را پُركرده بود ، تن‌شان بوي سرماي عجيبي مي‌داد.  ماه پيش  جلوي در  ورودي ،  يكيشان زد به پاشنه ي امير،  پدر زيربغلش را گرفت برد بيمارستان  نيمه شعبان تو ميدان فاطمي. چهل روز تو بيمارستان بستري بود  تا سم را بكِشند بيرون،   ده پانزده سال پيش هم ، سرو كله شا ن پيدا  شده  بود، آن  سال ها  تو چادر ايلي  زندگي  مي كرديم .  تو  گذرگاه  سرخه  دور هم  حلقه  مي‌شدند. مارهاي قوي جثه  كه  بدن‌شان برق مي‌زد تو  آفتاب.  از كنارشان كه رد  مي شديم ، پدر سلامشان مي‌كرد ؛  صدايش  وقتي مي‌پيچيد ،  مي‌لوليدند  توهم  و به جنب و جوش  مي‌افتادند ، حالا هم  پدر آورده بودشان توي خانه،  مار دفينه بيشتر اوقات تو اتاق پدر  مي‌پلكيد . پدر  نوازشش ميكرد  و مي‌گفت:‌  زيباترين پوست‌رو داره اين تن ! 

بيشتر شب ها ، جعبه‌ي مار را باز  مي كرد . صدا مي‌زد :   بچه ها!  بيايید  مار دفينه‌رو تماشا كنيد‌!

مار بلند سیاهی  که  زیر چشمی  نگاه‌مان  می کرد ،  گاهی هم لبخند ميزد .

 پدر  تو چشمهاي مار  زل مي‌زد  و  می‌گفت  : دهنتو باز کن ! دهنتو باز کن !

  مار دهانش را باز  می‌کرد .

پدر می‌گفت  زبان‌شان  را  یاد بگیریم ، رد گنج  را پیدا  مي‌کنیم ، گنج  را که پیدا کنیم ، نسل اندر نسل  خلاص  می شویم . 

كتابخانه پُر بود از اسرار گنج  و دفينه ، طلسم  مار و مبارزه با مار در گنج یابی، راز دستيابي به  ملکه مارها....  پشت  جلد يكي از كتاب ها ،  عكس  ماري بود  با چهره‌ي آدمي . پدر اينقدر به دنبال گنج و شكستن طلسم بود كه همه ي ما   باور كرده بوديم  گنجي  دركار است.  خيلي ها  مي‌گفتند  پدر تو  تنگه‌ي سرخه ، گنج  گرفته ، يك گوساله‌ي طلايي ،  پدر  مي‌گفت  دروغ محض است . امير مي‌گفت  شايد  گنجي در كار است  مارها دست بردار نيستند .  شبي كه مارها  حمله  كردند ، زمين گچي  چادر  يك دست سياه  شده بود . ما جيغ  مي‌كشيديم، اما پدر خونسرد بود . گفت  برويد چادر پشتي . صدايش را مي‌شنيديم كه  با مارها حرف مي‌زد . امير  مي‌گفت جلسه گذاشته اند ،  حتا بعد ها  امير گفت حرفي از گوساله  طلايي  هم بوده . پدر مي گفت به همان گوساله  طلايي قسم كه حرفش  نبوده . نميدانم   ديگر چه حرفي  بين شان رد وبدل شد كه گذاشتند  رفتند . مادر مي‌گفت نمي خواستند بي گدار به آب بزنند ،   می دانند پدرتان غير قابل پيش بيني ست، احساساتي كه مي شود، منطق  جلودارش نيست ، به عواقب  آن هم فكر نمي كند ... آن شب با وجود اينكه  چشم مارها گرسنه بود،  همان طور كه گروهي  آمدند، گروهي  برگشتند،  بدن هاي   تنومند  سياه و سبز كه نيش شان را  جلو و عقب  مي بردند، يكي شان  ماند ، همان مار  دفينه ، صداي فش فشش را از پشت چادر مي شنيدم ،  چند بار هم به پدر گفتم .

 با صداي كش داري گفت :  خيالاتي شدي بچه .

  گفتم  : پنهان شده زير سنگ  كنار چادر ، با چشم هاي خودم ديدمش... 

 از همان شب  كه گروه مارها  آمدند تو چادر،  بوي سرماي تنش شان را حس  كردم ، بعد هم كه  آمديم  تهران،  مار دفينه تو وسايل مان خزيد ،  شايد هم ،  پدر  تو جعبه  پناهش  داد،  حالا با همين مار دفينه  افتاده بود تو كار معركه گيري   .  شب های جمعه مي‌رفت دوره گردي ، بساط  بلندگو و جعبه‌اش را   كه مي‌گذاشت زمين ، آرام آرام جمعيت سر و كله شان پيدا مي‌شد.

وسط جمعيت   مي ايستاد  و با  صداي بلند  شروع  مي‌كرد :

"  چراغ اول را  به نام  امام رضا روشن کن تا  چراغ شب قبرت خاموش نباشه.

 چند لحظه‌اي سكوت مي كرد. نگاهش تو چشم تك تك جمعيت مي گشت . با صداي بلندتر ادامه مي داد :

  این‌رو  بدونید  هرکس این معجزاتي  که ما دیدیم  باور نکنه  کافر مي شه ...   هر كي مي خواد طلسم سياه رو بشكنه بايد  مُهره‌ي مار بخره ...

 بعد صدايش را بلند تر مي‌كرد: اگر ديديد  كسي مجسمه  مومي  براتون خواب ديده ،  بدونيد كه بايد دست به‌كار شيد :  از نظر قربانی گرفته  تا  مهره‌ي مار  ، هفت مهره، دندان ببر،  سم آهو و ناخن گرگ ...

 در جعبه‌اش را باز مي‌كرد . مار رقص كنان  مي‌پيچيد دور مچ دستش  ، تو چشمهاي پدر نگاه  مي كرد. همان لحظه  پسربچه اي كه  نوچه‌ي پدر بود كلاه  مي چرخاند .  جمعيت  كه هيجان زده مي شدند ،  اسكناس  مچاله‌اي مي‌انداختند توي  كلاه ، وقتي معركه گيري تمام مي‌شد ،   صداي پچپچه ي مردها و زن هايي بلند  مي‌شد كه فكر مي كردند سحر و يا طلسم شده اند  و حالا آمده بودند با مُهره مار طلسم شا ن را  بشكنند .

 مادر مي گفت  خودمان جادو شده ايم ،  خود مارها جادومان  كرده اند ،  گفتم : كاش    "وان يكاد"  مي زديم  به ديوار. مادر گفت  حالا ديگر َ دير شده است. امير مي‌گفت مادر  مي بايست   از  همان  اول  پدر را جمع  مي كرد  اما مادر مي‌گفت  اين  مسئله فقط و فقط به مرد خانه  ربط دارد ، كسي كه نتواند رزق وروزي حلال بياورد  خانه  به همين مصيبت دچار مي‌شود ، از آيه‌ي قران برايما ن نشانه  مي‌آورد،‌ از آدمهايي كه  ميمون شدند، مادر مي‌گفت قهر خداوند  ما را گرفته  است. امير مي گفت مادر نمي تواند خودش را تبرئه كند . يك بار تو روش  درآ مد و گفت : آن روز كه پدر جلوي  لانه‌ي مارها ترياك مي‌كشيد  يادت رفت ؟ نديدي چطور آنها را با همين بو كشاند توي خانه . حالا هم از اين اتاق بوي ترياك  مي آيد و از ان اتاق مارها هستند كه دورش بال بال بزنند . مادر مي گفت خواب ديدي خير باشد . خود مارها بودند كه پدرتا ن را جادو كردند .

  وقت غروب ؛ پدر با يك كيسه پول مچاله شده  بر مي‌گشت خانه   و يك جعبه ي فلزي كه مثل طلا برق  مي‌زد . مي‌رفت تو اتاقش ، در جعبه را كه باز مي كرد مار دفينه  مي آمد بيرون ،  خودش را مي ماليد به ديواره ي اتاق ،   بعد  مي پيچيد دور پاهاي  پدر . تو روز روشن  خانه سرپناهشان بود . مي آمدند و مي‌رفتند  ، همين بود كه كمتر كسي به خانه مان مي آمد  ، آن ها هم كه  خبر گوساله  طلايي را داشتند  ، مي گفتند  پدرتان جادو گر است ،  كسي كه  با مارها حرف  مي زند  از جادو گر هم خطرناك تر است ،  گاهي   از پدر  مي ترسيدم . انگار مدام  داشت  نيشش را  پنهان مي كرد  ، حتا  شب ها سايه اش را مي ديدم  شكل مار مي خزد تو اتاق ،  صورت  مادر  در حال تغيير بود  ،  بي اندازه لاغر شده بود  مثل نخ  سفيدي  تو اشپزخانه  مي پلكيد ، گاهي هم  به تنهايي  مي رقصيد توي راهروي باريكي كه  به اتاق خواب ختم  مي شد.  هيچ وقت نفهميدم  چرا تنهايي  مي رقصد  توي آن باريكه . جلوي آينه  مي ايستادم ، موهاي سياه درازم را  مي‌ديدم و چشم هايي كه گود رفته بود . چرا اين قدر لاغر و كشيده بوديم ، انگار ني باريكي از بدن همه‌مان رد شده  بود .

  پدر گاه  تکیه می داد  به  پشتی . کتاب زرد رنگی را  جلو چشمش می گرفت . روی جلد كتاب مار  سياهي در كشاقوس بود.  صدايش هنوز توي گوشم زنگ مي خورد : " مار همیشه  دنبال مشاغل  بی درد سر و آسان  می گردد . می توان گفت  تا اندازه ای تنبل است.  دوران کودکی و جوانی مار معمولا  آرام و بی درد سر می گذرد اما ممکن است سر پیری به فکر معرکه گیری  بیفتد ؛ زیرا در این دوران ، احساسات ، طبیعت پرحرارت ونیز ماجراجویی هایش از خواب بیدار شده و آرامش دوران سالخوردگی اش را بر هم  می زند ... مار هميشه عاشق گربه هاي  خياباني ست "  اين جمله را كه مي گفت به قهقهه  مي خنديد.

بيشتر شب ها سايه شان روي در وديوار بود . آن ها داشتند براي خودشان زاد وولد  مي كردند ، زير تخت ، زير مبل ، زیر كابينت ، حتا  گاهي  تو دستشويي سايه شان را مي ديدم ،  پدر هم براي خودش مشغول خواندن ترانه بود ،  ترانه هايي كه بيشتر سرم را درد  مي آورد .  فكر مي‌كردم  پدر براي فرار  از واقعيت زنده‌گي مان ، سر خودش را با ترانه هاي انقلابي دوره  خودش گرم مي‌كند ، اما مادر مي گفت  پدرتان  بي خيال نيست ،  مي داند  آن ها براي گوساله  طلايي آمده اند و  نمي خواهد گنج را بدهد .  گوساله  طلايي را هيچ كدام مان نديده بوديم .امير مي گفت شايد هم  اصلاً  گوساله اي در كار نباشد . 

   پاي امير هنوز زخم بود و گاه سرگيجه هاي بدي مي گرفت  ، بيشتر اوقات رنگ پريده بود  . ممكن بود اين اتفاق  يك بار ديگر براي هر كدام‌مان پيش بيايد . وقتي به پدر گفتم ، به جعبه مارش اشاره كرد و گفت من زبان شان بلدم،  رام‌شان مي‌كنم ‌.

 غروب يك روز  پاييز ،  بوي مار تمام خانه  را گرفته بود .  آنها  روز روشن از روي ظرف هاي آشپزخانه رد مي شدند . مادر تو آشپزخانه داشت غذا مي پخت .  ديگر مثل وقت هايي كه بچه بوديم  بوي پلو  نمي پيچید . بوي مار  پر شده بود . گمانم  مادر مُرده هايشان را مي ريخت تو خورشت .

از مادر پرسيدم : چرا غذا بوي مار مي دهد؟

داد كشيد كه :  ديگه تموم شد  .

بعد به ارامي  گفت  : مگه گوشت با گوشت چه فرقي داره ؟

به موهاي سياهش نگاه كردم و آن هيكل بيش از حد لاغرش . برگشتم به اتاق پدر . كنار مار دفينه  دراز كشيده بود . توي چشم هاي مار  لبخندي بود كه هيچ بار نديده بودم.

آن روز متوجه شدم  تمام مژه هاي پدر ريخته  و تنش بوي سرد مار مي دهد .  برگشتم  به اتاقم . صداي سير سير مار دفينه را مي شنيدم  كه  دنبالم  مي امد ، جلوي در اتاق  دور پاي چپم   پيچيد .  فرياد كشيدم اما صدايم در نمي امد ، انگار كسي دست  هايش را دور دهانم حلقه كرده باشد .  . در مرز خفه گي بودم  كه  ارام ارام خودش را  پس كشيد . بدنم گوشه اي افتاده بود .  پدر و مادرم  هيچ كدام شان متوجه نشدند ظاهرا ، شايد هم  برايشان مهم نبود . پدر هميشه مي گفت دختر آخرش زن مُردم است . 

مار دفينه را مي ديدم  كه ميخزيد تو اتاق پدر .  استخوان هاي تنم  درد مي كرد . خودم را كشاندم  به طرف گنجه ي لباس ها .  ساك دستي  و چند دست لباسم   را برداشتم ،  به ارامي از خانه   بيرون امدم  .  تو راه پله  امير را ديدم .گفت : كجا مي ري ؟

 گفتم  حالم خوب  نيست ،خيلي زودتر مي بايست  خودم را خلاص مي كردم .  به كبودي صورتم  اشاره كرد . جوابي ندادم .  با خودم فكر مي كردم اگر اتفاقي كه براي امير افتاد براي من پيش مي امد پدر مر ا  به بيمارستان مي برد ؟

 اميرگفت  بالاخره پاد زهري هست كه ....

وقتي داشت حرف مي زد ، سرما تنم  را می لرزاند   وبدنم مور مور  میشد ... از پله ها سُر مي خوردم و دور مي شدم. 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 37 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت