Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - زهرابهلولی شعفی
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

http://www.dariche93.ir/images/book/7.jpg

 

 

آخرین تابلو

زهرابهلولی شعفی

 

 

زیرزمین پُر بود از تابلوهای کوچک و بزرگی که خیلی از آن ها نیمه تمام مانده بود. صداهای آشنا و گاه غریبه توی فضای نمدار زیرزمین می پیچید.

مرد جوانی جلوی تابلویی ایستاده و سرش را تکان می داد. تابلو تصویر کلبه ای چوبی بود که دورتا‌دور آن به وسیله ی خط های نامفهومی شبیه ارواح احاطه شده، این آخرین کار استاد شکوهی بود.

متصدی فروش برادر استاد بود، حدوداً 40 ساله، پیراهن مشکی اسپورتی پوشیده و یقه دیپلماتش را تا بالا بسته بود.

گوشه ی سمت راست روبه روی درب زیرزمین همسر استاد شکوهی با چهره ای رنجور و خسته به مراجعین نگاه می کرد. اندامش در پیراهن مشکی بلندی که پوشیده بود بلندتر دیده می شد، موهای خاکستری اش از لابه لای روسری توری اش بیرون زده بود، در چشمانِ عسلی اش برق عجیبی می درخشید. او هر چند دقیقه یک بار زُل می زد به در چوبی اتاقی که روبه رویش بود، لای درب باز بود. زن هر چندگاه آهی می کشید و به تابلوها و شاگردان همسرش و آن درِ نیمه باز نگاه می کرد.

مرد جوان که هنوز روبروی تابلو ایستاده بود گفت: آدم احساس می کنه تابلو زنده ست، این آب‌های خروشان، شاخه های شکسته و این اشکال مبهم ...

برادر استاد به او نزدیک شد و گفت: از شاگردهای استادی؟

مرد جوان سرش را با تأسف تکان داد: نه، کاش بودم!

شاگردهای استاد لباس مشکی پوشیده و با بهت و ناباوری اطراف تابلوها می چرخیدند و پچ پچ می‌کردند. یکی از پسرها با حرارت گفت: تابلوهای نیمه تمام استاد را بدون هیچ دستمزدی برایش تمام می کنم.

دختری می خواست تابلو کلبه را بخرد اما مرد جوان با قیمت بالاتری آن را خرید و رفت. همسر استاد دامن پیراهن مشکی اش را جمع کرد و در حالی که از پله های زیرزمین بالا می رفت، آهسته گفت: چه بازی مسخره ای ...

نیم ساعت بعد همه رفته بودند، برادر استاد شکوهی پول ها را شمرد و فاتحانه فریاد زد: بیا برادر عزیزم، استاد شکوهی بزرگ، تمام تابلوهای خاک خورده و نیمه تمامت را فروختم، به همه گفتم تابلوهای دیگری هم داری که اگر همسرت اجازه بدهد برای فروش آماده می کنیم و بعد با صدای بلند خندید.

در اتاق با قژ قژ پُر سر و صدایی باز شد. در چارچوب در مردی سالخورده و تنومند با موهای سپید و موج دار ایستاده بود چشمان عجیب و پُر رمز و رازش را به برادرش که می خندید دوخت و گفت: تو چه برادی هستی، ساعت ها باید توی این اتاق حبس باشم و صدای کسانی را که به غزاله تسلیت می گویند بشنوم، واقعاً ارزش داشت؟

مرد خنده اش قطع شد و گفت: ببین دادش من جزء خوبی کاری نکردم، این هم پول های تابلوات و پول ها را گذاشت روی میز.

استاد که انگار در عرض یک هفته موهایش سپیدتر شده بود، نشست روی صندلی و آهسته گفت: نمی خوام، پول ها مال خودت.

مرد با تعجب گفت: دادش مثل این که همه چیز رو فراموش کردی! بیماری غزاله، اون آگهی فوت که به نامت توی روزنامه خورد، اصلاً من گفتم تو مُردی، بستری شدنت توی بیمارستان و همزمان سالگرد پدرمون، و شباهت بیش از حد تو به پدر و ...

استاد حرف برادرش را قطع کرد و گفت: ما می تونستیم زنگ بزنیم و بگیم اشتباه شده، درسته؟! اما وسوسه شدیم، چرا؟

آخرین جمله ی استاد تقریباً شبیه فریاد بود. برادرش به او نزدیک شد و گفت: فراموش کردی اون همه قرض و قسط عقب افتاد و بیماری خودت و غزاله رو؟!

استاد این دفعه فریاد کشید: به جهنم که قرض داشتم، از این زندگی که برام درست کردین بهتر بود. لعنت به این خونه که وسطِ چند تا برج گیر کرده، وسطِ این همه چشم، این همه پنجره، الان می رم داد می کشم و می گم من زنده ام، غلط کردم منو ببخشید ...

برادر استاد سرش را گرفت و در حالی که رنگش به شدت پریده بود گفت: می دونی چقدر تابلو فروختیم، این فروشو مدیون اعلان فوت و تعریف هایی که از شخصیتت شد، محبوب و مشهور شدی دیگه چی می خوای؟

استاد دادکشید: چی می خوام؟! می خوام زنده باشم، شماها منو زنده به گور کردین، شاید همین روزا می خواین یه بلایی سرم بیارین، آره مراسم که گرفتین، یه قبر الکی برام ساختین، دیگه چه غلطی می خواین بکنین؟!

کسی با سرعت از پله ها پایین آمد. غزاله همسر استاد بود. نفس نفس می زد با نگرانی به همسرش نگاه کرد و گفت: صدات تمام حیاطو برداشته، آخرش آبرومون می ره! بعد نگاه ملامت باری به برادر همسرش کرد و گفت: گفتم این کار آخر و عاقبت نداره، مُرده شور این پول های لعنتی رو ببره، منم دیگه خسته شدم از این همه دروغ، از این همه اشک، اگر مردم بفهمند که ما دروغ گفتیم از این محله که چه عرض کنم از این کشور باید بریم.

برادر استاد مثل کسی که در تله فکرهایش به دام افتاده باشد،  گفت: آره، آره، وقتی همه‌ی تابلوها رو فروختیم با پولش می رید خارج پیش بچه ها، این خونه رو هم تحویل صاحبش بدین که دائم غُر می زنه می خواد بکوبه.

استاد متفکرانه به برادرش نگاه کرد، منو می خوای بفرستی خارج با کدوم شناسنامه؟ باز هم دروغ؟ نه دیگه خسته شدم.

غزاله چشمان اشک آلودش را به همسرش دوخت و گفت: اول همه چیزو شوخی گرفتیم، خودت هم موافق بودی و می خندیدی، یادته همیشه می گفتی مردم قدر هنرو نمی دونن همین که می‌میریم معروف می شیم! این شوخی جدی شد، خدای من چه اشتباه بزرگی ...

سکوتی طولانی فضای آن جا را پُر کرد،  استاد به همسرش نگاه کرد: غزاله وسایلمو حاضر کن، چمدونمو ببند؛ خیلی زود، همین امشب!

برادر استاد به او نزدیک شد: می خوای چیکار کنی؟

 امشب راه می اُفتم، وقتی رسیدم بهتون زنگ می زنم، غزاله رو ببر خونه ی خواهرش.

غزاله: با هم می ریم، من تنها تهران نمی مونم.

 نه غزاله جان، نه و دست هایش را محکم فشار داد ...

***

هوا تاریک و ظلمانی بود، جاده پایانی نداشت، باران یک دقیقه بند نمی آمد، باد مثل هیولایی خشمگین در شاخ و برگ درختان می پیچید و آن ها را پرت می کرد وسط جاده، شاخه های نازک می رفتند زیر لاستیک ماشین و صدای شکستنشان در صدای باد گم می شد ...

استاد خسته شد، ماشین را نگه داشت، فلاسک چای را برداشت و برای خودش چای ریخت، بخاری ماشین را زیاد کرد، جاده خلوت بود. از دوردست صدای زوزه ی گرگ و هوهوی سگ شنیده می‌شد. ناخودآگاه قفل ماشین را زد و صدای آهنگ ملایمی را که گوش می کرد زیاد کرد. چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.

باران تندتر شد، جاده پُر شد از آب. انگار آن شب همه چیز با او سر جنگ داشت. چند بار استارت زد، دوباره ماشین را روشن کرد و راه افتاد. ماشینی که جلوتر از او بود با سرعت دنده عقب گرفت و برگشت. راننده با دست به او اشاره کرد و با بوق ممتد ماشینش او را از خطری بزرگ آگاه ‌کرد، استاد به جلو خیره شد، اصلاً دوست نداشت برگردد، باید می رفت، باید از این گذر می‌گذشت، آب توی جاده بالا آمد ریخت روی شیشه ی ماشین و بعد ماشین را با سرعتی غیر‌قابل‌باور حرکت داد. استاد دنده عوض کرد و داد کشید لعنتی ... اما ماشین وارونه شد و همراه با سیل خروشان به چپ و راست می غلطید.

غزاله با لباس سپید و صورت ملیحش به او نگاه می کرد، همه جا چراغانی بود. استاد دستش را به سوی غزاله دراز کرد ... صدای هلهله و شادی مهمان ها قطع نمی شد.

روز بعد در همه ی روزنامه ها نوشتند سیل دیروز موجب مرگ مردی سالخورده شد، پلیس از روی پلاک خودرو در جستجوی هویت جسد است.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 53 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت