Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شخصیت سازی در ملکوت بهرام صادقی
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

اين کتاب درسال ۱۳۴۰ نوشته شده است و پس از آن با تغييرات متعددی به تجديد چاپ رسيده. مطالعهء اين کتاب را به دوستداران ادبيات داستانی ايران پيشنهاد مي‌کنم. در زير نقدی بر اين کتاب نوشته‌ام. پيشنهاد می‌کنم دوستان اول خود کتاب را مطالعه کنند و بعد از آن نقد را بخوانند، چراکه از نظر من خواندن کتاب زمانيکه هنوز چيزی از آن نمی‌دانيد دلپذيرتر است و همچنين از پيشداوری و نگاه از چشم منتقد جلوگيری ميکند. به هر حال در زير متن کامل اين نقد آمده است :

 ملكوت به عبارتي تنها رمان يا داستان بلند بهرام صادقي مي‌باشد. اما ويژگيهاي اين داستان به رغم اين تمايز ، با ديگر آثار اين نويسنده همسان مي‌باشد. داستان همانند پازلي مي‌باشد كه دانه‌هاي آن را شخصيت‌هاي داستان هستند كه وقتي اين دانه‌ها در جاي خود قرار مي‌گيرند فضاي بغرنج داستان را شكل مي‌دهند. پس براي درك اين داستان بايد به حل اين پازل دست يازيد و اينكار در دو مرحله انجام مي‌گيرد. شناخت قالب و فضاي داستان و سپس شناخت دانه‌هايي كه بايد در اين قالب چيده شوند. پس در آغاز به ويژگيهاي كلي اثر – كه غالبا با ديگر آثار بهرام صادقي مشترك است – مي‌پردازيم.


ضربه آغازين

يكي از ويژگيهاي اغلب آثار صادقي ، آغازي غافلگيركننده است. در ملكوت اين آغاز در همان نگاه اول در نام فصل يكم مشاهده مي‌شود : حلول جن. و داستان چنين آغاز مي‌شود : « در ساعت يازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقاي مودت حلول كرد. » و اين حلول جن بهانه‌ايست براي آغاز ماجرا و برخورد شخصيتهاي داستان با يكديگر. فضاي داستان روي هم رفته يك فضاي رئال است و عنصري مانند حلول جن مي‌تواند با اين فضا ناهمگون باشد. اما مي‌بينيم كه صادقي اين عنصر ناهمگون را چنان با خونسردي بكار مي‌گيرد كه خواننده آن را باور مي‌كند. در حاليكه اگر به جاي حلول جن ، بيماري يا دردي براي آقاي مودت از طرف نويسنده داستان در نظر گرفتخ مي‌شد، در كليت اثر تاثير چنداني نداشت. پنداري كه نويسنده دوست داشته است با خواننده خود شوخي كند و از غافلگير كردن وي لذت ببرد و شايد هم از اين حربه به عنوان طعمه‌اي جهت صيد توجه خواننده استفاده كرده است.

فضاي داستان

داستان در يك محل دورافتاده در شهرستاني كوچك و گمنام به رخ مي‌دهد. خالق اثر از اين فضا نهايت استفاده را برده است. مردم شهرستان كوچك مردماني هستند ساده با آمالي اندك و كودكانه. فكرشان گرد مسائل كوچك مي‌گردد و از زندگي چيزي جز ملزومات اوليه آن نمي‌دانند. و همه اينها، اين مردم را – هر چند حتي مستقيما در متن داستان هم قرار نداشته باشند - تبديل به موجوداتي بي‌دفاع و ضعيف مي‌كند تا نويسنده بتواند آنها را به راحتي قرباني كند. 
همچنين در اين شهرستان كوچك تفاوت ميان انسانهاي غريبه – مانند دكتر حاتم – با ديگران بيشتر ميشود و از اين تمايز چشمگير مي‌توان به نفع نشان دادن توانمندي شخصيتهاي عامل داستان، سود برد.

حال به بررسي شخصيتهاي داستان مي‌پردازيم تا در پايان تصويري از كليت اثر بدست آيد.

آقاي مودت

مودت اولين شخصيتي است كه در داستان از او نام برده مي‌شود. حلول جن در او بهانه‌اي است براي آغاز ماجرا و ديدار ديگر كاراكترهاي اثر با يكديگر و تا پايان ماجرا هم اين شخصيت به شكل يك ابزار باقي مي‌ماند. پس وقتي ديگر اين ابزار مورد نياز نباشد بايد آن را بدور انداخت.همين است كه مودت به دليل بيماري خود محكوم به فنا مي‌باشد. و حتي به خاطر ابزارگونگي اين شخصيت ، مرگ او نيز با ديگر شخصيتهاي داستان فرق دارد و نويسنده دليلي ديگر براي آن جسته است.

دكتر حاتم

شايد بتوان گفت كه دكتر حاتم قهرمان اصلي داستان است. هرچند اين داستان هيچ قهرمان اولي ندارد و فضاي داستان به گونه‌ايست كه كل اجزاي آن دست در دست هم داستان را پيش مي‌برند و بنابراين هيچ قهرمان اصلي به معناي واقعي در داستان وجود ندارد.

دكتر حاتم – باز هم شبيه به ديگر آثار صادقي – شخصيتي دوگانه دارد. اين دوگانگي در اولين ظهور وي در داستان با توصيف وضعيت جسمي او ، ديده ميشود كه بعدها در روحيه او نيز اين دوگانگي كشف مي‌گردد : « دكتر حاتم مرد چهارشانه قد بلندي بود كه اندامي متناسب و با نشاط داشت ، به همان چالاكي و زيبايي كه در جوان نوبالغي ديده مي‌شود، اما سر و گردنش ... پيرترين و فرسوده‌ترين سر و گردنهايي بود كه ممكن است در جهان وجود داشته باشد. »

دكتر حاتم ديگران به دو دليل نابود مي‌كند. اولين دليل آن، گناه است. گناهكار بايد مجازات شود. اما دومين دليل كه درونمايه فلسفي اثر است ، روزمرگي و عادت است.

وقتيكه همسر خود ساقي را به رغم علاقه‌اش در اوج عشق‌ورزي خفه مي‌كند، هدفش پيوند معشوق خود با «ملكوت» است ، اما وقتي دقايقي پس از اين عمل متوجه مي‌شود كه همسرش به وي خيانت مي‌كرده ، او را به مرگي ديگر فرجام مي‌دهد : « حالا يك بار ديگر بايد تو را خفه كنم ، و اين بار ديگر خودم هستم ، مي‌شنوي؟ اين خود دكتر حاتم است كه تورا خفه مي‌كند و نه شيطان! و مي‌خواهد روح تو را در نارنجستان به خاك بسپارد و نه آنكه به ملكوت برساند... » و باز مي‌بينيم كه دكتر حاتم داراي شخصيت دوگانه‌ايست كه خود يكي از شيطان مي‌داند و اينكه هدف شيطان رساندن آدمها به ملكوت است ، طنزي نهفته و اسرارآميز است.
دكتر حاتم با رساندن انسانها به ملكوت آنها را از عذاب روزمرگي نجات مي‌دهد ، همانطوريكه به منشي مي‌گويد : «... اگر قرنها هم زنده باشيد همين كارها را خواهيد كرد. پس مسئله فقط در كميت است و نه كيفيت، و آدم عاقل كارهاي يكنواخت و هميشگي را سالهاي سال تكرار نمي‌كند...»

چيزي كه دكتر حاتم را به شخصيتي فاتح بدل مي‌كند نه خود او بلكه ضعفهاي آدميان اطراف اوست و مي‌بينيم كه شخصيتهاي داستان درست زماني كه به زندگي اشتياق نشان مي‌دهند، در آرزوي عمر طولاني يا بهره بردن از لذات جسماني هستند به دام او مي‌افتند و او نيز به بهانه‌ اعطاي همين موهبتها آنها را قرباني مي‌كند. در غير اينصورت دكتر حاتم در مقابل كسانيكه چنين ضعفهاي ندارند ، ضعيف مي‌نمايد و خود مي‌گويد : « او با همه كسانيكه تا كنون در عمرم ديده‌ام فرق دارد و تنها كسي است كه خيالم را ناراحت مي‌كند، او مرا به زاتو در خواهد آورد! ذره‌اي از مرگ نمي‌ترسد، به استقبال آن مي‌رود. مرگ، دهشت، بيماري، رنج برايش مسخره‌اي بيش نيست. او چهل سال شكنجه‌ها را تحمل كرده است و همين مرا در مقابلش ضعيف و متزلزل مي‌كند ... »


ناشناس

ناشناس نقش خود را بازي مي‌كند. تا پايان داستان حرفي نمي‌زند و ناشناس باقي مي‌ماند. همين وجه تمايز او با ديگران كافي است تا تنها كسي باشد كه از مرگ مي‌رهد. سكوت او خود كمكي براي دكتر حاتم محسوب مي‌شود. به نظر مي‌رسد ناشناس از همه چيز باخبر است. در آغاز داستان او دكتر حاتم را مي‌شناسد و دكتر حاتم هم او را به ياد مي‌آورد. اما از آنجا كه بايد ناشناس ، ناشناس باقي بماند، هيچ اشاره‌اي به مضمون اين يادآوري نمي‌شود. اما همين كه سكوت ناشناس در پندار دكتر حاتم يك كمك است ، كافيست تا دكنر حاتم او را از گسيل به ملكوت معاف كند. و همانطور كه مودت ابزاري است براي شروع غيرمنتظره داستان ، ناشناس پايان دهنده داستان است : « ناشناس تبسم كرد. سپيده سر زد.» و داستان به پايان مي‌رسد.

م.ل

م.ل يكي ديگر از شخصيتهاي مهم و محوري داستان مي‌باشد. او كسي است كه قصد انتقام از دكتر حاتم دارد. در طول داستان به نوع اين انتقام اشاره ‌اي نمي‌شود اما انتقام در طول داستان مستتر است. م.ل پسر خود را كشته است و زبان نوكر خود را از بريده و مقصر اين جنايات را دكتر حاتم مي‌داند. چراكه دكتر حاتم زماني همنشين پسر او بوده‌است و وي پسرش را در اثر اين همنشيني از دست رفته ديده است. پس از قتل فرزندش دست به عمل عجيبي مي‌زند. در طول ساليان متوالي يك به يك اعضاي بدن خود را بند به بند از انگشتان گرفته تا دست و پا با عمل جراحي قطع كرده است و حالا موجودي هيولاوار است كه حتي بيني و گوشهايش را بريده و چيزي جز يك دست برايش باقي نمانده است. هدف م.ل از اينكار دو چيز است.

اولين هدف م.ل همان است كه خود اقرار مي‌كند و آن «فراموش كردن» است. او مي‌خواهد با تحمل اين دردها كرده خويش را فراموش كند. اما اشتباه او در همين جاست. زيرا وي نه تنها فراموش نمي‌كند بلكه همه چيز را دوباره به ياد مي‌آورد و بخشي از داستان را وي در قالب خاطرات خويش روايت مي‌كند. وقتيكه م.ل همه چيز را به ياد آورد – درست عكس آن چيزي كه در پي آن بود – به «رستاخيز» مي‌رسد. عامل مرگ پسر را مي‌بخشد و اميدي تازه به زندگي پيدا مي‌كند. پس خود م.ل هم درباره خود اشتباه قضاوت مي‌كند.

اما دومين هدف در متن داستان مستتر است. هدف دوم او انتقام است. انتقامي كه هم او و هم دكتر حاتم به آن اشاره مي‌كنند اما چيزي از چيستي و چگونگي آن بر زبان نمي‌آورند. اين انتقام همان تحقيري است كه دكتر حاتم در برابر م.ل حس مي‌كند. دكتر حاتم همه را به مرگ عقوبت مي‌دهد اما م.ل خود به پيشواز مرگ مي‌رود. شايد رمز نام او هم در همين باشد: م.ل دو حرف آغازين واژه ملكوت است. او كسي است كه با پاي خود به دروازه‌هاي ملكوت دكتر حاتم پاي گذاشته و اين دكتر حاتم را خرد مي‌كند. كليد معما در جمله‌اي از زبان ساقي، همسر دكتر حاتم ، بيرون مي‌جهد : « اما از انتقام خبري نيست ، شما بيهوده منتظريد. همان طور كه از آن جراحي قشنگتان ممنوعتان كردند...» پس وقتي كه م.ل از قطع دست خود منصرف مي‌شود ، فرآيند انتقام متوقف گشته و مي‌توان نتيجه گرفت كه قطع دست، انتقام يا بخشي از آن بوده است.

م.ل مي‌تواند دكتر حاتم را به زانو درآورد ، اما هنگاميكه به «رستاخيز» مي‌رسد دوباره به لذات دنياي روزمره علاقه نشان مي‌دهد و همينجاست كه او نيز در دام دكتر حاتم گرفتار مي‌آيد.

منشي

او نمونه يك فرد عادي اما از نوع شجاع و برجسته آن است. انساني است برتر در ميان انسانهاي فرودست و به همين دليل است كه دكتر حاتم او را نيز صيد مي‌كند اما در دام خويش مي‌توازد. به او امتياز مي‌دهد و فرصت لذت بردن از باقي زندگي را براي او ايجاد مي‌كند و منشي نيز به واسطه قواي روحي خود اين پيام را درك مي‌كند و در برابر تقدير دل قوي مي‌دارد. منشي به پند مولانا كه توسط صادقي در آغاز فصل آخر آمده است& يك دو دم باقيمانده را مردانه مي‌ميرد. منشي وجه تمايزي نيز با دكتر حاتم دارد. نام همسر او همانند يكي از همسران دكتر حاتم ،‌«ملكوت» است. و دكتر حاتم پيش از او ملكوت او را صيد كرده.

حال بايد ديد كه با اين كالبدشكافي ، منظور صادقي از ملكوت چيست. ظنز داستان در همين مفهوم پنهان است. ملكوت تبعيدگاهي است كه شيطان در غالب دكتر حاتم انسانهاي عادي را به آن روانه مي‌كند. و دكتر حاتم اين ملكوت را خود چنين تعريف مي‌كند : « ... اجساد باد كرده و گنديده در خيابانها و كوچه‌ها و اتاقها روي هم انباشته شده است. لاشخورها فضاي شهر را سياه كرده‌اند. بو ... بو ... بوي مرده ... بوي زنهاي زشت و زيباي مرده و مردان شاد و ناشاد ... بوي بچه‌هاي چند روزه و جوانهاي تازه بالغ ... همه جا ، همه جا ... » و اين است ملكوتي كه شيطان براي انسان رقم مي‌زند.


نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 52 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت