Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - پشت پلک های شیشه ای
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

پشت پلک‌های شیشه‌ای

یوسف فاضلی دهکردی 

 تازه مرده بودم. از پشت پلک‌هایم که حالا دیگر شیشه‌ای شده بودند، می‌دیدم و حس می‌کردم. دست‌ها و بدنم یخ کرده بودند؛ اما پاهایام هنوز گرم بود. این را مادر گفت که بر سر و صورتش می‌کوفت و گریه می‌کرد. در هوای گرگ و میش صبح، اولین کسی که فهمید، مادرم بود. سرم از روی بالش به طرف پنجره افتاده بود. سرم را که بلند کرد و روی بالش گذاشت، تازه فهمید که نفس نمی‌کشم. بعد از مادر، برادر بزرگم بود که بالای سرم ایستاد. چشمانش دودو می‌زدند و ناگهان اشکش سرازیر شد. هنوز کتاب بالینی‌ام بغلم بود و دستم شلال‌کش روی آن صفحه‌ای افتاده بود که دیشب تا آنجا خوانده بودم. کتاب را برداشت و همان صفحه را با گریه زمزمه کرد:

«آقای آریان؛ دوست گرامی: من این یادداشت و درود را اکنون از بالای دخمه‌ی کهن و متروکه‌ی زرتشتیان می‌نویسم. چون به این جا برای ساعتی تجدید خاطره و بدرود آمده‌ام. نشسته‌ام فکر می‌کنم. من دنبال کسی به این شهر آمدم و خوش‌بختم که "او" را پیدا کردم و غروب نیز با هم از این سرزمین برای همیشه خواهیم رفت. این تنها چیزی است که می‌توانم به شما بگویم تا دیگر خیالتان راحت باشد و از همین امشب دیگر بیهوده در این شهر دنبالم نگردید، به تهران برگردید.

از من به هم‌سرم و دوستان خدا نگه‌دار بگویید چون من راهی هستم. خوش‌حالم که همراه  "او" می‌روم. اگر چه من گذرنامه‌ی رسمی ندارم، ولی هر طور شده می‌خواهم خودم را هم‌راه "او" از راه خراسان و افغانستان به کابل و بالاخره به بلخ برسانم و بقیه‌ی روزگار را در آن جا در کنار "او" به سر برم. به هر طور و به هر گونه و به هر فلاکت و گزند و نگون‌بختی و دردی که شده ... آن جا باشم. تاپایان زمان. بدرود.» (فروهر)

کتاب را بست و گریه‌اش بلندتر شد. خودم هم گریه‌ام گرفته بود؛ اما اشکی در چشمانم نبود.

دیشب نتوانستم همه‌ی کتاب را بخوانم. پلک‌هایم هی روی هم می‌افتاد و بعد هم اجل مهلتم نداد! خیلی دلم می‌خواست تا آخر بروم! با استحاله‌ی شخصیتی که برای فروهر پیش آمد، نمی‌دانم سرنوشتش چه شد؟! چه کار کرد؟! آیا او را پیدا کردند؟! حیف و صد حیف که دستم ازاین دنیا کوتاه شد! دلم می‌خواست برای چند دقیقه هم که شده زنده می‌شدم و آخر کتاب را می‌خواندم؛ اما افسوس...!

با صدای داد و فریاد برادرها و خواهرهای دیگرم، گوش‌هایم تیزتر شد. یک دفعه همه ریختند توی اتاق. چند نفر روی جنازه‌ام افتادند و هق‌هق گریه در هوا پیچید. یکی داد می‌زد: «چانه‌اش را محکم ببندید!» دیگری می‌گفت: «شصت پاهایش یادتان نرود!» و دست آخر صدایی گفت: «الان بو می‌افتد!» و یک دفعه تختی که روی آن مرده بودم به هوا بلند شد و از اتاق بیرون رفت و من توانستم خوب پنجره را ببینم. پنجره‌ای که دیگر نبود. یادم آمد که مادرم همیشه از این پنجره می‌ترسید. دائماً می‌گفت: «ببندیدش!» اگر روزی اتفاقی آن را باز می‌کردیم، ناراحت می‌شد و داد و فریاد راه می‌انداخت. مادر می‌گفت: دیده است که بعضی وقت‌ها به خصوص شب‌ها، اشباحی سرگردان زیر پنجره فال‌گوش می‌ایستند. تا این که یک شب جلوی خودش آن را تیغه کردم و خیالش برای همیشه راحت شد. صلوات انبوه جمعیت که در حیاط خانه جمع شده بودند، مرا به خود آورد. پزشک قانونی بالای سرم ایستاده بود و بر و بر در چشمانم خیره شده بود. این چشم‌ها برایم خیلی آشنا بود ولی هر چه به مغزم فشار آوردم، نتوانستم بفهم آن‌ها را کجا دیده‌ام. دستش را آورد به زیر گردنم و بعد با کمک برادرم مرا به پشت خواباندند و دست آخر گفت: مرگ طبیعی است و جواز دفن را صادر کرد و رفت. چشم چرخاندم و گوش تیز کردم تا وداع آخر را با خانه بکنم. درخت زبان گنجشک در قیل و قال گنجشکان، در گوشه ی خانه، شاخه‌هایش را برایم تکان می‌داد. یادم آمد در کودکی، روزی که مرغ پاپریم مرد، او را زیر همین درخت چال کردم و چه قدر گریه کردم و خود را بر زمین زدم و حالا می‌بینم که مرغم هم از لا به لای شاخه و برگ‌های درخت برایم بال می‌جنباند. صدای آمبولانس را که شنیدم، دلم لرزید و از حال رفتم.

توی مرده‌شور خانه، بوی سدر و کافور و صابون تا آخرین نقطه‌ی منخرینم رفت. می‌خواستم بالا بیاورم ولی نتوانستم و دوباره از حال رفتم و فقط صدای پشنگ‌های آب که به بدنم می‌خورد و صدای صلوات جمعیت را می‌شنیدم. پتو را که روی صورتم انداختند، وحشت کردم. تاریکی! همان که در کودکی از آن می‌ترسیدم. حتی برای خوردن آب، شب‌ها مادر را از خواب بیدار می‌کردم. می‌ترسیدم، خاله‌چاه مرا با خودش به ته چاه ببرد و زندانی کند. جمعیت که ساکت شد، فهمیدم که نماز میت را می‌خواهند بخوانند. وقتی که زنده بودم، چند باری آمده بودم این جا، برای مردن عموهایم. از آن همه برادر فقط پدرم زنده بود. راستی! پدر کجاست؟ هیچ او را ندیدم! حتی صدایش را هم نشنیدم! چرا پدر برای مردن من نیامده؟! یعنی پدر از من راضی نبوده؟ خدا به داد آن دنیایم برسد؟

دیشب که داستان «فرار فروهر» را می‌خواندم، چند بار بیدار شد و گفت: هنوز نخوابیدی؟! حتی از من خواست یک لیوان آب به او بدهم و دادمش. چه زود تابوتم را کنار گورم گذاشتند. اصلاً نفهمیدم.

پتو را که از روی جنازه‌ام برداشتند، خیلی لذّت‌بخش بود. بدنم خنک شد. صدای قار قار چند کلاغ که از بالای سرم می‌گذشتند، مرا ترساند. با خود گفتم: بدیمن! حتماً گناه زیاد کرده‌ام. خدا می‌داند. با صلوات و لااله اله الله سرم و پاهایم را گرفتند و در لحد گذاشتند. یکی فریاد زد: چرا اینقدر تنگ و دراز؟! دیگری آهسته گفت: خدا به دادش برسد! بعد از تلقین و تکان دادنم، صورتم را باز کردند. آسمان آبی را دیدم. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. انگار سال‌ها بود که ندیده بودمش. بدن و صورتم را رو به قبله کردند. بوی خاک نم‌خورده، چه قدر آشنا بود، مخصوصاً روزهایی که باران می‌آمد، این بو همه جا پخش بود.

اولین سنگ لحد را که گذاشتند، وحشت کردم. آخری را که گذاشتند، بلند شدم و دست مادر را که روی شانه‌ام می‌لرزید و گریه‌کنان می‌گفت: پدرت مٌرد، در دستم گرفتم. و هنوز داشتم سرشاخه های درخت زبان گنجشک را تماشا می‌کردم.

یوسف فاضلی دهکردی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (غ-خواجه علی)

    به نام خدا
    سلام خدمت دوست بزرگوارم جناب فاضلی
    داستانتان آنقدر ذهنم را مشغول کرد که نفهمیدم چطور راوی جای پدرش قرار گرفته است، شاید کلید ماجرا در متن آن صفحه باشد.
    دستتان درد نکند!
    خدا یارتان

نظرات   

 
0 #2 فرهاد ستوده نیا 1394-05-19 10:32
بسیار لذت بردم جناب آقای فاضلی
بازگو کردن
 
 
0 #1 مجتبی ش 1394-05-14 21:03
درود اقای فاضلی بسیار زیبا
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 42 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت