Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دریا زیر پاها/ عزیز نسین / مژده الفت
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

دریا زیر پاها  / نوشته عزیز نسین  

 ترجمه : مژده الفت 

سه طرف استانبول دریاست. می‌شود گفت دریا دست‌ها را باز کرده و استانبول را در آغوش گرفته. با این‌حال وارد دریا شدن در استانبول سخت‌تر از  ورود به بهشت است در آن دنیا. مردم تمام سواحل استانبول را خریده‌اند. خریدن ساحل خیلی عجیب به‌نظر می‌رسد. دعا کنیم این آدم‌ها هوا را هم نخرند. بین دریا و هوا تفاوت زیادی هست، خدا را شکر که هنوز هوا را نخریده‌اند وگرنه خفه می‌شدیم. وقتی می‌بینم از «کاواک‌لَر» تا «چکمه‌جِه» از «شیله» تا «پِندیک» حتی یک کف دست جا نیست که بشود رفت دریا، از خرید و فروش دریا شاخ در‌می‌آورم.

من و زن و بچه‌هام از این‌که بعد از هشت سال گشت‌وگذار در آناتولی، بالاخره برمی‌گردیم استانبول، خوشحالیم. این قضیه مربوط به ده سال پیش است. آمد‌‌یم استانبول و فکر کردیم خانه‌ای کنار دریا بخریم. امکان نداشت...خانه ساحلی که پیدا نکردیم گفتیم دست کم نزدیک دریا باشد. آن‌هم نشد...گفتیم ای بابا‌! حداقل خانه‌ای روبه دریا پیدا ‌کنیم که از دور دریا را ببینیم و دلمان باز ‌شود. گشتیم و گشتیم...حتی از دور هم نمی‌شد دریا را دید. همین‌طور که پُرس‌وجو می‌کردیم گفتند توی «جهانگیر» آپارتمانی روبه دریا هست. صاحب‌خانه هنوز آپارتمان را به ما نشان نداده، گفت: 200 لیره.

-ای بابا!

-ای بابا نداره. همینه که هست. دو اتاقه با هال...

-هم گرونه هم کوچیک..

-اما روبه دریاست.

فقط برای این‌که دریا را ببینیم قبول کردیم به پول آن‌زمان ماهی دویست لیره اجاره بدهیم. طرف راضی شد آپارتمان را نشان‌مان بدهد. وارد که شدیم از پله‌ها رفتیم پایین. یک طبقه زیر زمین بود. ای خدا، یعنی چه؟ تا جایی که ما می‌دانستیم برای دیدن دریا باید رفت بالا، نه این‌که بروی زیر زمین. کار به این‌جا ختم نشد. یک طبقه دیگر هم پایین رفتیم، با خودم گفتم شاید قرار است از اعماق به سمت بالا دریا را تماشا کنیم. دو طبقه زیر زمین بودیم. کاملا تاریک. صاحب‌خانه فندک زد. کلید برق را پیدا کرد: لعنتی! برق قطعه.

فندک زد،  را باز کرد، وارد که شدیم خانه به اندازه روشنایی عصر نور داشت. آپارتمان که توی شیب ساخته شده بود یک سمتش زیر زمین و سمت دیگر بالای زمین بود. گفتم: شما که گفته بودین طبقه دوم؟

-بله. زیر این‌جا دو طبقه دیگه هم هست.

آپارتمان سه پنجره رو به بیرون داشت. با دقت از تک‌تک‌شان بیرون را نگاه کردم به‌جز دیوار و چند تا درخت چیزی ندیدم. پس کو دریا؟ به زنم گفتم: تو هم بیا خوب نگاه کن. من که دریا مَریا نمی‌بینم.

-من نه دریا می‌بینم و نه چیزی که شبیه دریا باشه.

رو به صاحب‌خانه گفتم: آقا فکر کنم شما گفتین دریا رو می‌بینیم. نکنه باید عکس دریا رو زد به دیوار و اونو تماشا کرد!؟...

-یعنی چی؟ نکنه می‌خواین بگین از خونه من دریا دیده نمی‌شه!

کم مانده بود به جرم توهین کردن به خانه‌اش ما را بکشاند دادگاه. گفتم: تو رو خدا ببخشین. قصدم این نبود که عیب بذارم روی خونه...فقط گفتم من و خانمم دریا رو ندیدیم. شاید دیگران بتونن ببینن، ولی ما ندیدیم.

داد زد: صندلی بیارین!

خدمتکار صندلی آورد. مرد رفت بالای صندلی. مثل ناخدای کشتی کریستف‌‌کلمب که قاره آمریکا را دیده و داد زده بود: خشکی...! او هم داد زد: ایناهاش! دریا عین یه بشقاب زیر پاهاتونه.

از صندلی پایین آمد و من رفتم بالا. ای خدا! تا جایی‌که من می‌بینم چیزی شبیه دریا وجود ندارد.این آدم خیالتی شده، دیوانه است یا می‌خواهد با این‌‌طور داد زدن ما را تحت تاثیر قرار دهد و به ما بقبولاند که دریا دیده می‌شود؟

-آقای محترم. ببخشید. من دریا رو می‌شناسم. توی استانبول به دنیا اومدم و بزرگ شدم. از پنجره جز تکه‌های آبی رنگ چیزی وجود نداره که اونام شبیه ابره.

-قدتون چه‌قدره؟

اگر وقت دیگری بود جواب نمی‌دادم، ولی گفتم: صد و پنجاه و هشت.

-آهااااا...پس بگو چرا نمی‌بینین...من هی از خودم می‌پرسم آخه چه‌طور این آقا دریا رو نمی‌بینه مگه جلوی چشماش پرده هست، حالا معلوم شد چرا.

-چرا نمی‌بینم؟

-واسه این‌که قدتون کوتاهه...برای دیدن دریا قدتون باید دست کم صد و هفتاد باشه. روی پنجه‌هاتون بایستین ببینم.

روی پنجه‌ها بلند شدم و نگاه کردم. باز هم دریا ندیدم.

-یه کم بپرین بالا، می‌بینین.

برای دیدن دریا چند بار روی صندلی پریدم بالا. کم مانده بود سرم بخورد به سقف. باز هم چیزی شبیه دریا ندیدم.

صاحب‌خانه داد زد: میز بیارین!...اون میز کوچیکه که توی بالکنه.

میز را که آوردند صندلی را گذاشت رویش و من باز رفتم روی صندلی.

-حالا چی می‌بینین؟

من که با آکروبات‌بازی رفته بودم بالای صندلی کم مانده بود از شدت هیجان و خوشحالی پرت شوم پایین. من هم مثل کریستف‌کلمب که از توی کشتی قاره امریکا را دیده بود  داد زدم: دیدم...دیدم...

-چی دیدین؟

-دریا رو دیدم...دریا...

همسرم: هوررررااا!  درسته کار خطرناکی کردی رفتی بالای صندلی، اما بالاخره تونستی دریا رو ببینی. تبریک می‌گم. حالا کدوم قسمت دریا رو می‌بینی؟ سمت «مارمارا» یا «تنگه»؟

-نمی‌تونم بفهمم کدوم سمت دریاست. اندازه یه کف دست دریا می‌بینم فقط.

صاحب‌خانه با طعنه گفت: می‌گین بچه استانبولم، اما دریا رو نمی‌شناسین. این قسمت دریا که شما می‌تونین می‌بینین حدود دویست متر حد فاصل غرب «کیزکوله‌سی» و «سارای بورنو»‌س.

با کمک صاحب‌خانه، همسرم و دربان از صندلی آمدم پایین. گفتم: آخیش! دلم باز شد. حال و هوای دریا یه چیز دیگه‌س.

همسرم که به‌خاطر چاق بودنش نمی‌توانست برود بالای صندلی، گفت: من که نمی‌تونم ببینم.

گفتم: آره. این‌جوری نمی‌شه. حالا وقتی اسباب‌کشی کردیم یه فکر بهتر می‌کنیم.

همسرم گفت: نه! آدم باید همون‌جور که دراز کشیده روی تخت بتونه دریا رو ببینه.

صاحب‌خانه جواب داد: از اون‌جا هم می‌تونین ببینین.

-چه‌طوری؟ بخوابیم روی صندلی که گذاشتیم روی میز؟

-نه‌خیر. مستاجرای قبلی از روی تخت خیلی راحت دریا رو می‌دیدن. پریسکوپ زیردریایی‌ها چه‌جوریه؟ یه چیزی شبیه اون تهیه می‌کنین، اون‌وقت خیلی راحت دراز می‌کشین روی زمین و دریا رو می‌بینین.

-گفتین پریسکوپ؟ می‌شه پیدا کرد؟

-اختیار دارین. معلومه خیلی وقته از استانبول دور بودین. الان توی هشتاد درصد خونه‌های استانبول پریسکوپ هست. پریسکوپ واجب‌ترین وسیله خونه‌س. شب خسته و کوفته از کار برمی‌گردین با پریسکوپ یه نگاه به دریا می‌اندازین روحتون تازه می‌شه.

گفتم: آقا این خونه حیفه واقعا.

صاحب‌خانه با تعجب گفت: چرا؟

-این طبقه می‌تونه روزی دویست لیره براتون داشته باشه نه ماهی دویست لیره.

-چه‌طوری؟

-چه‌طوری نداره. اگه یه آگهی بدین روزنامه: «برای دیدن منظره زیبای دریا بشتابید! ساعتی دو و نیم لیره.»، این‌قدر آدم می‌آد که وقت نمی‌کنین بلیط‌هاشون رو کنترل کنین.  

کم مانده بود کار به کتک‌کاری بکشد که آمدیم بیرون. روی پله‌ها همسرم گفت: کاش حالا که تا این‌جا اومده بودیم منم یه بار دریا رو دیده بودم. 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #2 مهدی 1394-05-10 19:53
:D
بازگو کردن
 
 
0 #1 پوریا 1394-05-08 06:37
خیلی خوب بود، دقیقا مثل ساحل های خودمون.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 55 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت