Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دکتر جان داک هالیدی
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

      دکتر جان داک هالیدی

    نشسته بوديم و داشتيم درباره شنا در بركه نزديك كوى حرف مى‏زديم كه فرخ آمد و صحبت فيلم هفته بعد سينما را پيش كشيد. كم‏كم از فيلم‏هاى دلخواه‏مان، فيلم وسترن، حرف به‏ميان آمد و بعد، از فيلم‏هاى «كلمانتاين عزيزم» به كارگردانى جان فورد و «جدال در اوكى‏كرال» حرف زديم كه دومى همان داستان اولى را داشت و چند سال بعد، جان استرجس كارگردانى‏اش كرده بود و سه هفته پيش، به زبان اصلى در سينماى كارگرى گچساران نمايشش داده بودند.

    فرخ گفت: «توى جدال در اوكى كرال مردونگى كلانتر بيشتر بود. وايات ارپ واقعاً يه كلانتر درست و حسابى بود. توى كلمانتاين عزيزم، خيلى پخمه بود. آرتيست اول فيلم عملاً داك هاليدى بود.»

    گفتم: «هر قدر وايات ارپ درست و حسابى مى‏شد، باز نمى‏تونس به پاى هاليدى برسه. مى‏دونين چيه بچه‏ها ! من از اين‏جور آدما خوشم مياد. هم دكترن، هم كاردانداز، هم شعر شكسپير رو مى‏خونن و هم آدمكشن؛ هم پيانو مى‏زنن و هم گردن‏كلفت محله‏ان. هم خوش‏قيافه‏ان و دل زن‏ها رو به دست ميارن، هم توى تيراندازى رو دست ندارن.»

    حسين گفت: «درباره‏اش لاف زدن! مگه مى‏شه آدم هم شعر هاملت رو از بر باشه و هم قمارباز باشه؟»

    منوچهر گفت: «چرا نمى‏شه؟ تازه، اگه هم نباشه، باز هم آدم از اين‏جور تيپ‏ها خوشش مياد؛ مخصوصاً وقتى نقشش رو بِدَن به كسى مثل ويكتور ماتيور.»

    ايستاديم و باز از همين قضيه حرف زديم كه اسماعيل را ديديم. برادرش و سه نوچه‏اش هم با او بودند. ساكت شديم. نگاهم را برگرداندم، ولى چشم بقيه به آنها بود. منوچهر با صداى خشكى، زير لب گفت: «دارن ميان اين‏طرف. خيال مى‏كنم اومدن براى حال‏گيرى.»

    فرخ گفت: «ما كه كارى باشون نداريم!»

    حسين گفت: «فعلاً كه قيافه‏هاشون بدجورى تو همه.»

    سرم را برگرداندم. اسماعيل دست‏هايش را از دو طرف باز كرده بود تا اداى لات‏ها را دربياورد. مستقيم به‏طرفم آمد و درست سينه به سينه‏ام ايستاد و گفت: «شنيدم پشت سرم چيزهاى ناجورى گفتى.»

    آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «كى گفته؟»

    - اونش به تو مربوط نيست.

    با صداى لرزانى گفتم: «چى گفتم؟»

    - گفتى اسماعيل خيارهاى جاليزو دزديده.

    فورى فهميدم كه كى اين حرف را به او رسانده است. اين‏پا و آن‏پا كردم و گفتم: «راستشو بخواى من گفتم.»

    - خوشم اومد كه راستشو مى‏گى، ولى بى‏خود كردى به من تهمت زدى! من و دزدى از دهاتى‏هاى بدبخت؟

    - خُب، وقتى نقى گفت جاليزشونو غارت كردن، به خيالم رسيد كه اين كار فقط از تو برمياد.

    - عجب نامردى هستى! چون شاگرد اولى، خيال مى‏كنى هميشه حرفات درست از آب درميان؟

    جواب ندادم. لب‏هايش را به‏هم فشرد و به صورتش چين انداخت. نگاهم ثابت ماند. دلم نمى‏خواست فكر كند كه ترسيده‏ام. گفت: «خُب! بايد يه‏جورهايى معذرت بخواى!»

    سرفه‏اى كردم و گفتم: «نمى‏خوام!»

    - پس بايد جورشو بكشى.

    و با چشم‏هاى دريده، قيافه‏اى كه عمداً زشتش كرده بود، به من خيره شد. گفتم: «حاضرم.»

    - عصر بيا بين لين‏هاى هفت و هشت؛ ساعت پنج.

    - پس اومدى دعوا راه بندازى!

    - اين‏جورى خيال كن!

    و چرخى زد و با دست‏هاى باز به ما پشت كرد و گفت: «بريم بچه‏ها. ساعت پنج مى‏ريم روى سوسول‏ها رو كم مى‏كنيم.»

    دهانم خشك شد. منوچهر گفت: «از پسش برميايى.»

    مى‏دانستم بى‏خود مى‏گويد؛ خودش هم مى‏دانست. فرخ گفت: «كارى كن كه مشتش بهت نخوره. جاخالى بده. جاخالى عصبانيش مى‏كنه. عصبانى كه بشه، كوتاه مياد.»

    حسين گفت: «عصبانى كه بشه، بدتر مى‏شه. مگه نديدى اون‏دفه كه جلوى استخر عصبانى شد، چن نفرو ناك‏اوت كرد!»

    فرخ گفت: «بستگى داره چه جورى عصبانى بشه.»

    دلم مى‏خواست تنها باشم. حوصله‏شان را نداشتم. راه كه افتادم، آنها هم آمدند. حسين گفت: «يه چيزى بگو!»

    گفتم: «از دعوا خوشم نمياد.»

    منوچهر گفت: «خوب كارى كردى ازش معذرت نخواستى.»

    دلم مى‏خواست جاى يكى از آنها باشم تا از زد و خورد عصر خلاص شوم. ازشان بدم آمد: «بايد دخالت مى‏كردن كه كار به اينجا نكشه!»

    جلو خانه‏مان با خداحافظى سردى از آنها جدا شدم. حسين كمى بعد برگشت و گفت: «هر چى بشه، هواتو دارم.»

    دستى تكان دادم و داخل حياط شدم.

    كسى كه در كوى كارگرى «آب شيرين» در ناحيه نفت‏خيز گچساران زندگى مى‏كرد، محال بود در عمرش جوانى شرورتر از اسماعيل ديده باشد. در نوع خودش بى‏نظير بود. شكستن شيشه‏هاى سينما و فروشگاه كارمندى و متلك گفتن به بچه‏هاى كارمندها و كتك زدن آنها و باج گرفتن از آنها براى متلك نگفتن به خودشان و خواهرهاى‏شان كارِ خيلى‏ها بود، اما بالا رفتن از پايه‏هاى برق و دزديدن سيم‏هاى مسى و آلومينيومى تلفن و برق و آتش زدن بشكه‏هاى قير در انبار روباز يا راه انداختن وانت شركت نفت و دور زدن چند ساعته با آن، كارهايى بود كه فقط او از پس‏شان برمى‏آمد.

    يك سال بزرگتر از من بود؛ با اين تفاوت كه من سال ديگر ديپلم مى‏گرفتم، ولى او هنوز در كلاس دوم دبيرستان در جا مى‏زد و همين چند ماه پيش اخراج شده بود.

    خانواده‏اش هم از دستش ذله بودند. مادر و خواهرهايش را كتك مى‏زد، اما زور پدرش بيشتر بود. دورش طناب مى‏پيچيد، به پنكه سقفى سياه و سنگين جى - ئى - سى انگليسى آويزانش مى‏كرد و دكمه پنكه را روى پنج مى‏گذاشت؛ با اين حال از پسش بر نمى‏آمد. باز هم تخته‏سياه‏هاى كلاس ها گم مى‏شد، بيشه‏هاى اطراف كوى آتش مى‏گرفت، و چيزهايى از محوطه نيروگاه و تلمبه‏خانه ناپديد مى‏شد و مدتى بعد، مردم مى‏فهميدند كه كار اسماعيل بوده است.

    پوزه خيلى‏ها را به خاك ماليده بود و حالا من بايد مشت‏هايش را تحمل مى‏كردم؛ آن‏هم در ساعتى كه كلى زن و دختر و بچه جلو لين‏ها مى‏نشستند. حتى فكر كردن به آن صحنه، دلم را خالى مى‏كرد.

    به خانه كه رسيدم، يك راست رفتم و زير پنكه سقفى دراز كشيدم. بيشتر از روزهاى معمول گرمم بود. مادرم چرخى زد و گفت: «ناهارتو نمى‏خورى؟»

    - باشه براى بعد!

    سه خواهر و تنها برادرم خواب بودند. دلم مى‏خواست جاى يكى از آنها باشم. خيال‏شان راحت بود كه عصر رودرروى اسماعيل نمى‏ايستند. بلند شدم و آب خوردم؛ بعد بى‏دليل به دستشويى رفتم. در حال رفتن به اتاق، برگشتم و آبى به سر و صورتم زدم. دوباره دراز كشيدم و به عصر فكر كردم. مطمئن بودم كه زير مشت و لگد خردم مى‏كند. نگاه زن‏هايى را مجسم كردم كه همه‏شان را خاله صدا مى‏زدم و چندتايى از دخترهاى‏شان از من خوش‏شان مى‏آمد؛ هم به‏خاطر شاگرد اول بودنم و هم تر و تميزى و ترانه خواندنم. من هم به دو نفرشان گوشه‏چشمى داشتم: «چقدر بد مى‏شه!»

    تصور اين‏كه جلوى چشم‏هاى شمسى و گل‏جهان زير مشت‏هاى سنگين اسماعيل خرد شوم و آنها مرا با سر و صورتى خون‏آلود ببينند، ديوانه‏ام مى‏كرد. حتماً بعد از اين اتفاق، از چشم بچه‏هاى شش هفت ساله هم مى‏افتادم و پشت سرم حرف مى‏زدند.

    باز هم غلت زدم. مادرم گفت: «چته؟»

    - هيچى!

    - امروز خيلى گرفته‏يى، خيلى هم عرق كردى.

    - عرق نيست، به صورتم آب زدم.

    آب چند دقيقه پيش خشك شده بود. گفتم: «امروز خيلى گرمه.»

    - از ديروز كه خنك‏تره!

    ياد سرفه‏هاى جان داك هاليدى افتادم. با خود گفتم: «ولى من كه او نيستم! نه هفت‏تيركشى بلدم، نه چاقو پرت‏كردن و نه مشت‏زدن.»

    مادرم گفت: «چشماتو ببند كه خوابت ببره.»

    - باشه!

    چشم‏هايم را بستم، و آن‏قدر بيدارى كشيدم كه بالاخره از خستگى خوابم برد. با صداى خواهرهايم و قورى و استكان بيدار شدم. ساعت چهار و بيست و سه دقيقه بود. به نيم ساعت بعد فكر كردم. چقدر دلم مى‏خواست يكى دو ساعت آينده را بدون آبروريزى پشت سر بگذارم! به خدا متوسل شدم.

    ماهپاره گفت: «تا چايى سرد نشده، دست و صورتتو آب بزن.»

    فكر كردم الان فرخ و منوچهر و حسين در مى‏زنند تا به محل قرار برويم. مهربانو گفت: «به چى زل زدى؟»

    بلند شدم و سرم را زير آب گرفتم. همان‏طور به اتاق برگشتم. ماهپاره يك ليوان چاى جلويم گذاشت. قيافه اسماعيل مقابل چشم‏هايم بود و ترس تمام وجودم را چنگ مى‏زد. دلم مى‏خواست تنها باشم، براى يك‏روز ناپديد شوم و دوباره به كوى برگردم: «ولى نه! بهتره يه اتفاق مهمى بيفته؛ مثلاً توفان بياد يا يه‏جا آتيش بگيره.»

    نفهميدم چه‏طور و در چه زمانى ليوان چاى را دست گرفتم و سر كشيدم. مهربانو گفت: «چته؟ خيلى تو فكرى!»

    - نه، خوبم!

    - گرفته‏يى، دارى شُرشُر عرق مى‏ريزى.

    - الان مى‏رم حموم.

    مادرم گفت: «آره، بد نيست يه آبى به تنت بزنى؛ حالت جا مياد.»

    پيشنهاد خوبى بود. با خودم گفتم: «حمام!» و رو به آنها گفتم: «آره! بايد حسابى كيسه بكشم.»

    اين‏را با لبخند گفتم و بعد، خودم را به حمام رساندم. خوشحال بودم، ولى احساس حقارت هم مى‏كردم. پيش از درآوردن لباس‏هايم فكر كردم: «نه، بهتره جا نزنم؛ آبروم مى‏ره!»

    چه در محل حاضر مى‏شدم چه نمى‏شدم، به هر حال بازنده بودم. فكر كردم حاضر نشدن از بعضى لحاظ بهتر است؛ دست‏كم نگاه ديگران را تحمل نمى‏كردم. نگاه‏ها بيشتر از كتك اذيتم مى‏كرد.

    لباس‏هايم را درآوردم و بى‏حركت و خيره به ديوار روبه‏رو، نشستم. بعد، رفتم زير دوش؛ دراز كشيدم و دست‏هايم را زير سرم گذاشتم. چشم‏هايم را بستم. تا آن‏روز اين‏همه پيش خودم احساس خفت نكرده بودم. بغض گلويم را فشرد. دلم مى‏خواست به خاطر خودم گريه كنم؛ اشك‏هايم جارى شد.

    باز هم زير دوش رفتم و باز هم دراز كشيدم و غرق فكر شدم و اين‏كه حق با اسماعيل است كه گفته بود شاگرد اول‏ها هم بايد زور بازو داشته باشند تا توسرى نخورند.

    قيافه‏اش جلو چشمم مجسم شد. سراپاى بدنم داغ بود كه نفرينش كردم: «كاش تيكه‏تيكه بشى! پست‏فطرت!»

    واقعاً هم تكه‏تكه شد؛ ولى چهارده سال بعد. جزو قاچاقچى‏هاى مواد مخدر، در زد و خورد با مأمورها كشته شد. عكسش را در روزنامه ديدم؛ عنوان سردسته را به او داده بودند. خوشحال شدم، چون آن روز براى سال‏هاى بعد هم تحقيرم كرده بود، خردم كرده بود و آبرويم را پيش خودم ريخته بود.

    گفتم: «دكتر بهتره بقيه ماجرا رو بگى.»

    آه بلندى كشيد. دير به صدا درآمد. گفت: «قرار نبود اين‏قدر عجله كنى! من فقط خواستم بفهمى از دستش چى كشيدم! سال‏هاى سال ازش متنفر بودم!»

    و اين‏طور ادامه داد: چيزى نمانده به ساعت شش، از حمام بيرون آمدم. ماهپاره گفت: «سفر بخير!»

    با صدايى كه خودم مى‏شنيدمش، گفتم: «سنگ‏پا زدم.»

    مهربانو گفت: «سنگ‏پا از كجا پيدا كردى؟ اون كه شكست! چن روز پيش انداختيمش دور.»

    زوركى خنديدم. از چشم‏هاى درشت و سياه و قيافه قشنگش كه از فرط شيطنت و كنجكاوى برق مى‏زد، بدم آمد. توى اتاق، به ديوار تكيه دادم. سرم را به مجله شركت نفت گرم كردم، اما كلمه‏ها را نمى‏ديدم. در كه زدند، دلم فروريخت. ماهپاره گفت: «فرخ با تو كار داره.»

    با ترس و بى‏حالى بلند شدم. به‏وضوح مى‏لرزيدم. در را باز كردم. لبخندزنان، با صدايى خفه گفتم: «الان ميام. خوابم برده بود.»

    - احتياجى نيست، طرف جا زد. نرفته سرقرار. پيغام هم داده كه نمياد.

    اگر مسخره نمى‏شدم، اگر فرخ عكس‏العملم را به حساب ترس نمى‏گذاشت، و اگر بعدها پشت سرم حرف نمى‏زدند، همان‏جا فرخ را بغل مى‏كردم و مى‏بوسيدم. اما به روى خودم نياوردم و با قيافه‏اى عادى گفتم: «يه نوك پا رفتم، ديدم نيومد، برگشتم.»

    راه افتاديم و به‏طرف زمين واليبال رفتيم. بين راه كه ياد يك ساعت پيش افتادم، خوشحالى‏ام كم‏تر شد. اسماعيل نيامده بود، ولى در همان يك ساعت، خردم كرده بود؛ فهميده بودم كه خيلى توخالى‏ام. منوچهر با ديدن ما دست‏هايش را به‏هم ماليد و گفت: «مى‏دونستم ممكنه نياد.»

    - از كجا؟

    - از جا خالى دادنت مى‏ترسه.

    مى‏دانستم كه دارد پرت و پلا مى‏گويد و مى‏خواهد به روش خودش، نان به من قرض دهد.

    برادرِ اسماعيل نظر ديگرى داشت. حدود دو سال بعد از مرگ اسماعيل، همديگر را اتفاقى در همين تهران، در خيابان سعدى ديديم. از گذشته‏ها حرف زديم و از اسماعيل. گفت: «مى‏دونى چرا اون روز اسماعيل سرِ قرار نرفت؟»

    - نه، هيچ‏وقت نفهميدم.

    - براى اين‏كه فكر مى‏كرد اگه بره، تو بازنده مى‏شى؛ چه تو سر قرار برى و چه نرى. اينو فقط به من گفت.

    - اون كه بدش نمي اومد همه رو خُرد كنه.

    - آره، ولى گفت حيفه شاگرد اول بچه‏كارگرها سرافكنده بشه؛ بايد جلو مردم حرمتشو نگه‏داشت؛ بچه كارمندها بايد رو اون حساب كنن. هر چى باشه، اون دوست داره مثل دكتر جان داك هاليدى باشه.

 

                                        فتح الله بی نیاز

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
+1 #6 پهلوان-نویسنده 1394-05-02 10:57
لایه دوم تفاوت فرهنگ دو طبقه است نوجوانی که از قدرت بدنی و غرور بیشتری برخوردار است در موقع عمل از برخورد فیزیکی با فرد ضعیف تر خوداری می نماید تا خرد نشود ولی نوجوانی که از طبقه پایین تری است از خرد شدن و مرگ او حتی بعد بیش از یک دهه که دوران نوچوانی را پشت سر گذاشته و وارد میان سالی میشود باز هم لذت میبرد و کینه به دل دارد
بازگو کردن
 
 
0 #5 سمانه ج 1394-05-01 12:21
عالی بود، مثل همیشه ... درود بی پایان بر استاد بی نیاز
بازگو کردن
 
 
0 #4 مهشید 1394-04-31 09:22
داستانی خوش خوان و به نظرم کامل - ممنون از اقای بی نیاز و سایت خوب مرور
بازگو کردن
 
 
+1 #3 موسي 1394-04-31 09:21
امريكايها دكتر را مخفف كرده و داك ميگويند بنابراين أضافه كردن دكتر درست نمي باشد مثل اينكه بگوييم سنگ حجرالاسود
بازگو کردن
 
 
0 #2 دیبا 1394-04-31 07:32
منظورم اسماعیل بود نه فرخ!
بازگو کردن
 
 
+1 #1 دیبا 1394-04-31 07:21
داستان خیلی قشنگی بود. فضا و احساسات خیلی خوب پردازش شده بودند و درگیری و نگرانی راوی خیلی خوب انتقال داده می شد. من که مشت رو توی صورتم دیدم و تا آخر ذهنم هزارجا می رفت که توروخدا بی آبروریزی تموم شه.
به نظرم شروع داستان کمی طولانی بود و فضای ناهماهنگ داشت. وقتی فرخ میاد یهو و بی مقدمه فضای داستان عوض می شه و دیگه هم به اون فضا بر نمی گرده. البته برای توضیح هالیدی مهم هست، شاید اگه با هیجان بیشتری ارائه بشه هماهنگی بیشتری درست کنه. با حالت مکالمه به حالت خاطره گویی تبدیل شه.
اونجایی هم که می گه: ... گفتم: «دكتر بهتره بقيه ماجرا رو بگى.»... خیلی ناموزون بود و فضای داستان رو از بین می بره. نظر من اینه که لازم نبود بیاد. آدم حس می کنه نویسنده برای اینکه پرش زمانی رو جبران کنه این کار رو کرده. ولی نیازی نیست، تو خاطره گویی می شه از یکی دو پرش کوتاه چشم پوشی کرد. به نظرم اون سه خط اگه حذف بشن هیچ تاثیری روی داستان ندارن، حتی مثبته.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 60 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت