Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - همه ی حرف هایی
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

همه‌ی حرف‌هایی که برای گفتن ندارد

مجتبا صولت‌پور

امروز شده است یک هفته. یک هفته‌ای که بدون هیچ برنامه‌ریزیِ دقیقی زنده‌گی کرده است. هفته‌ی پیش بود که از خانه‌ی بیست و هفت سال گذشته‌اش، بیرون زد و هنوز هم برنگشته است. دعوا نکردند. با پدر و مادرش، یا هیچ‌کس دیگر دعوا نکرد. فقط فکر کرد، بیست و هفته سال‌اش شده! به‌نظرش همین برای ترک خانه کافی بود. هفت‌ روز را در مسافرخانه‌ای ارزان‌قیمت، که حمام و توالت‌اش مشترک بود، گذرانده و حالا می‌رود که خانه‌ی دکتر زنده‌گی کند. دوستان‌اش دکتر صدایش می‌کنند، اما اطلاعات‌اش از پزشکی صفر است. هیچ‌کس یادش نمی‌آید چطور این اسم روی او مانده. شاید در میان یکی از شوخی‌های بی‌پایان دورانِ نوجوانی، یک نفر با خنده این تکه را پرانده و چنین لقبی برای او انتخاب کرده است. به‌هر حال، سال‌ها ست که هیچ‌کس در مقابل این اسم، اعتراضی از خود نشان نداده. دکتر در یک کتاب‌فروشیِ بزرگ، به عنوان راهنمای خرید مشغول به‌کار است.

هفته‌ی پیش ساک جادار و همیشه آماده‌اش را برداشت و اول از همه با چند کتاب ته‌اش را پُر کرد. چند کتاب در قطع جیبی برداشت و آن زیر‌ها گذاشت. ماشینِ صورت‌تراشی، لپ‌تاپ، سه دوربین‌‌اش (دوتا دیجیتال، یکی آنالوگ) به همراه لنز‌های گران‌قیمت و باتری‌ها، چند دست لباس و خرت و پرت‌هایی مثل مسواک، دیگر محتویات ساک را تشکیل می‌دادند. بعد از اتاق‌اش آمده بیرون و رو به پدر و مادرش، که یکی توی آشپزخانه مشغول به تمیزکاری ست و دیگری رو به تلویزیون لم داده است، تصمیم‌اش برای رفتن را صریح و بی‌تغییر مطرح می‌کند. منتظر جواب یا واکنش مشخصی از طرف آن‌ها نبوده، فقط می‌خواسته متوجه شوند که او دارد می‌رود. ساک‌اش آماده توی دستِ راست است و با چند صد هزار تومان پس‌اندازی که توی حساب بانکی‌اش دارد، می‌خواهد برود.

دکتر را از دبیرستان می‌شناخت. با هم ایاغ بودند. دانش‌گاه آن‌ها را از هم جدا کرد. دکتر جامعه‌شناسی خواند، او هم در رشته‌ی عکاسی ثبت‌نام، و یک سال پیش، فارغ‌التحصیل شد. دکتر شغل کنونی‌اش را «پاره‌وقت» می‌خواند و همیشه اعلام می‌کند که به زودی به یک موقعیتِ بهترِ شغلی دست پیدا می‌کند. اما این روز‌ها، دکتر روزانه هشت ساعت را در شعبه‌ی مرکزی یک کتاب‌فروشی، به عنوان «راهنما» می‌گذراند. به نظرِ او، شغل کنونیِ دکتر، عجیب‌ترین شغل «پاره‌وقت» دنیا ست.

دکتر از آمدن و ماندن‌اش استقبال کرده بود. هم خودش از تنهایی بیرون می‌آمد، هم هزینه‌ها نصف می‌شد. هفته‌ی اول را در مسافرخانه‌ای گذراند، که مجبور بود موقع رفتن به توالت و حمام، قیافه‌ی آدم‌های ریش‌نتراشیده‌ی عرق‌گیر‌پوش را تحمل کند. دیروز به دکتر زنگ زد. دکتر گفته بود، فردا اول‌وقت، می‌تواند با وسایل‌اش بیاید. گفت که، عالی ست. گفت، ممنون. گفت، فقط یک ساک همراه خود دارد.

از اتاق‌اش بیرون آمد، و مادرش را دید، که با دستمالی اطراف اجاق‌گاز را تمیز می‌کرد. پدر هم جلوی تلویزیون، به سبک آمریکایی‌های بی‌حوصله، مرتب کانال عوض می‌کرد. گفت دارد می‌رود. نه به یک مسافرتِ کوتاه با دوستان‌اش. (چیزی که در ابتدا مادرش فکر کرده بود.)  «می‌روم که جدا زنده‌گی کنم.» (این همان جمله‌ی کارساز بود. چیزی که از قبل حسابی درباره‌اش فکر کرده بود.) اما شغل؟ و پول؟ فعلاً کمی پول دارد که بتواند برای مدتی (یک ماه؟) سر کند. و قصد دارد بالاخره اولین نمایش‌گاه تک‌نفره‌اش را برپا کند. با این‌جا نشستن، دست‌اش به هیچ نمایش‌گاهی نمی‌رسد. مطمئن است که حالا درون پدرش آشوب است، اما مثل همیشه چیزی بروز نمی‌دهد. پدرش را خوب می‌شناسد. مادر نگران است. دستمالِ گردگیری، توی دست‌اش ثابت مانده و یک‌جور‌هایی به کف دست‌اش چسبیده. می‌خواهد بداند پسرش چند وقت به چند وقت به آن‌ها سر خواهد زد؟ (از خودش می‌پرسد، یعنی این‌قدر زود با رفتن‌ام کنار آمده‌اند، که حالا دارند از تاریخ و زمان بازگشت‌های احتمالی خبر می‌گیرند؟ از تاثیر جمله‌ی صریح و تاثیرگذارش است؟ «می‌روم که جدا زنده‌گی کنم.» از قبل آماده‌اش کرده بود. حسابی آن‌را توی ذهن‌اش بالا پایین کرده بود و مثل یک ویراستار، عیوب‌اش را حذف کرده بود. جمله‌اش رُک و بی‌پرده بود، و حالا از آن جمله، کاملاً راضی بود.)

به مادرش گفت، نمی‌داند. فعلاً هیچ تاریخی در ذهن‌اش مطرح نیست، اما مسلماً دوباره یک‌دیگر را ملاقات می‌کنند. (چیزی که ذره‌ای برای آن اشتیاق نداشت.) فکر کرد، الان است که مادر گریه کند و پدر هم یک جمله‌ی خصمانه‌ به طرف‌اش پرتاب کند، اما در عوض، مادرش گفت، دیر یا زود رخ می‌داد. بیست و هفت سال‌ات شده، و خیلی از هم‌سن‌های تو، چنین تصمیمی می‌گیرند. (فهمید که مادر، دارد گریه‌اش را مخفی می‌کند.) ترسید برود نزدیک و بغل‌اش کند. از همان دور، از هر دو خداحافظی کرد. مادرش گفت، پول خواستی زنگ بزن. از جای جدیدت اطلاع بده. خوش قول باش. زود سر بزن. خداحافظ.

خانه‌ی دکتر واقعاً کوچک بود. فکر می‌کرد دو تا اتاق دارند. اما فقط یک اتاق داشتند. در کل چندان بد نبود. خانه‌ای با یک اتاق کوچک (اتاق خوابِ دکتر،) یک هالِ نقلی، و آشپزخانه‌ای کنار درِ ورودی. از آشپزخانه‌هایی که چسبیده به درِ ورودی بودند، خوش‌اش نمی‌آمد. اما جای این نق‌زدن‌ها نبود. خانه – به‌جز آخر هفته‌ها – در سکوت بود، و از پنجره‌ی هال، نمایی از قبرستان که در ضلع شرقی خانه بود، دیده می‌شد. پنج‌شنبه‌ها غلغله می‌شد. به‌نظرش، تصویر قبرستان در پنج‌شنبه‌ها، دل‌گیر اما زنده بود. چطور می‌توانست نمای قربستان را «زنده» وصف کند؟ مکان‌هایی که رفت‌و‌آمد‌های حساب‌شده‌ای داشتند، برای او زنده بودند. به‌عنوان عکاس، به چنین محیط‌هایی جذب می‌شد.

دکتر، نصف هفته را صبح‌ها، و بقیه‌اش را عصر‌ها سرِ کار می‌رفت (کارِ شفتی). خرید با دکتر بود و آشپزی را او پذیرفته بود. کارِ وقت‌گذران و لذت‌بخشی بود. قول داده بود، برای شبِ اول، سالاد الویه درست کند. ژامبون مرغ، نخود سبز، خیار شورِ مارک‌دارِ تازه، سس. همه را قاتی کرد و قبل از این‌که دکتر از سرِ کار برگردد، پیامک داد که چند‌تایی نان بخرد. وسایل خانه ناقص بودند. وسیله‌هایی که باید تهیه می‌کرد را به ذهن سپرد. مثلاً به یک آب‌کشِ بزرگ‌تر احتیاج داشتند، و یک میز عسلی برای لپ‌تاپ، یک چوب‌لباسیِ دیواری و گیره‌های رخت.

فردا صبح، یکی از دوربین‌های دیجیتال (canon, D300) را به همراه پایه‌اش روی دوش گذاشت و سری به قبرستان زد. قبرستان توی صبح، خلوت بود و هیچ‌چیز جالبی برای عکاسی وجود نداشت. روی یکی از نیمکت‌های دور افتاده‌ی قبرستان لم داد. (به‌نظرش رسید که، نیمکت‌های قبرستان چقدر به نیمکت‌های دیگر – نیمکتی در یک پارک مثلاً- فرق دارد. توی قبرستان، نیمکت‌ها هم متروک به‌نظر می‌رسند.) آفتابِ خوبی بود. نهمین روزِ دور از خانه. احساس خوبی داشت، و هنوز چند هفته تا مفلس شدن، فاصله داشت. فکر کرد، تا آن موقع باید چیزی به‌دست آورد. چیزی که ارزش «جدا زنده‌گی کردن» را داشته باشد. سه‌پایه را جایی کاشت که در یک نما، همه‌ی قبرستان را جلوی خود می‌دید. لنز را چرخاند و بی‌هدف فوکوس کرد. باد آرامی می‌وزید. با لنز بازی می‌کرد. مدام فوکوس را جا‌به‌جا می‌کرد. یک لحظه توقف کرد میان شمایل زنی که با چادر مشکی، شاید بیست قبر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. باد آرامی می‌وزید. پَرِ چادرش بالا و پایین می‌شد.

به‌جز دو نفر، که هیبت‌شان در فاصله‌ی دوری، زیر یک درخت به چشم می‌خورد، کس دیگری در قبرستان نبود. زن حمد و سوره را که تمام کرد، زل زد به لنز دوربین، که چند ثانیه‌ای بود به سمت او قفل شده بود. چادر را سفت گرفت و با گام‌های منظم از قبرستان دور شد.

بدش آمد. نه از زن. از خودش. زن برایش موجود ناشناسی بود که چند آن‌طرف‌تر ایستاده بود، و او در نقش یک عکاس، حق نداشت آرامش موجودات ناشناس را برهم بزند. همین‌که زن سر بالا آورده بود، او دکمه‌ی شاتر را فشرده بود و بی‌صدا عکس را ثبت کرده بود. چرا؟ برای یک عکاس، لحظه‌ی گرفتن عکس، چندان آگاهانه نیست.

دکتر دودِ سیگار را پوف کرد سمت پنجره‌ی نیمه‌باز. «فکر می‌کنی تا چند وقت بتونی بی‌خیالِ بابا و مامان باشی؟»

«تا کی؟» بی‌اختیار تکرارش می‌کند. بدون این‌که به فکر پاسخ باشد.

«امروز تو قبرستون یکی رو دیدم.»

«آشنا؟ سیگار نمی‌کشی؟»

«من که نباید بشناسم. یه زن بود. نمی‌کشم. دودش رو بگیر اون‌ور.»

«دبیرستان می‌کشیدی که. زنه هیچ‌چیز خاصی داشت. چهره‌اش؟ تنها بود؟»

«تنها بود. هیچ چیز خاصی نداشت. عکس گرفتم ازش. صبر کن نشونت بدم. شاید بشناسی. دبیرستان مال همین گه خوردن‌ها ست.»

«زنه اینه؟ دوره. زوم کن.»

«حالا چی؟»

«نمی‌شناسم. تا حالا ندیدمش. حالا مگه چی شده؟»

«هیچی. دید عکس گرفتم ناراحت شد و رفت.»

«چیزِ مالی هم که نیست. سیگار نمی‌کشی؟»

«زر نزن. دودش رو بگیر اون‌ور.» 

 

روز‌های بعد، وقت بیش‌تری توی قبرستان گذراند. آدم‌ها را از زیر لنز می‌گذراند، و حواس‌اش بود آرامش کسی را بر هم نزد. اما چیز راضی کننده‌ای هم به‌دست نمی‌آورد. مدام می‌گفت، قبر، قبر است. زیر لب زمزمه می‌کرد، قبر که قبر است. کارش را با نماهای بسته شروع کرد. ولی هیچ‌چیز مستقلی آفریده نمی‌شد. فکر کرد دارد وقت‌اش را تلف می‌کند. فقط از یک مشت سنگِ مرمر عکس گرفته بود. به قول خودش، این‌روزها با دوربین دیجیتال هر بچه‌ای می‌تواند این‌کار را بکند. فکر کرد، اگر دو روز دیگر به «کشف» تازه‌ای نرسد، پروژه‌ی عکاسی از قبرستان را کنار می‌گذارد و به چیز دیگری فکر می‌کند. قبر‌ها که فقط قبر بودند، پس چی باقی می‌ماند؟

باز هم در قبرستان ماند، و خیره شد به مردمِ خرما به‌دست و انبوه فاتحه‌خوانان. زن اما نبودش. نیامده بود و نمی‌آمد. خم شد و از مجموعه‌ی منظمی از قبر‌ها عکس گرفت. و شمایل دَه پای بی‌تنه هم در عکس ثبت شده بودند. به‌نظرش یک کشف اتفاقی آمد. دَه مرد و زن، که از ساقِ پا به پایین، در عکس ثابت شده بودند و چند مرده که پایین‌تر دراز به دراز، زیر خاک بودند. این ایده، که با آسمان سربی‌رنگ همراه شده بود، چشم‌اش را گرفت، و همین را ادامه داد. حالا شاید داشت ناراحتی‌اش از نوجوان‌های دیجیتال به‌دست را ثبت می‌کرد.

چهره‌ها را حذف می‌کرد. هویت‌ها را دور می‌ریخت. اندام‌ها را می‌گرفت. ساق‌های پا و دست‌های رها در پس‌زمینه‌ی آسمان، و کنار همه‌ی این‌ها کلی قبر. از پاهای پران روی سرِ مرده‌ها، رد کفش‌های گِلی روی سنگ‌های مرمر، گورکن‌های خوابیده، ردیف منظم سیاه‌پوش‌های ایستاده کنار مرده‌ای در کفن سفید. انبوه زنده‌های پُر جنب و جوش که از ساق پا به پایین، در عکس‌ها حضور ثابتی داشتند و قبر‌هایی که هیچ‌کدام قرار نبود ذره‌ای از جای خود تکان بخورد. پیاپی شاتر را فشرد. قبر‌ها مسئله نیستند. آن‌ها فقط قبر اند. زنده‌ها اما چی؟ زیر لب زمزمه می‌کرد. دَه روز روی همین ایده کار کرد.

شب شد. آمد برگردد. فکر کرد، کارش دیگر این‌جا تمام شده. زن را دید. خودش بود. همان نگاه خیره به قبر، همان چادر. زن قرائت‌اش را که تمام کرد، او را دید که نزدیک‌اش ایستاده بود. سعی می‌کرد مستقیم به صورت زن نگاه نکند.

«ببخشید. مزاحم شدم.»

زن پیِ چیزی می‌گشت که مرد باید نشان می‌داد. حرفی که باید می‌زد؛ اشاره‌ای که باید بروز می‌داد. «تقریباً سه هفته پیش که اینجا بودین، فکر کنم من ناراحت‌تون کردم. یادتون هست؟ شما همین‌جا ایستاده بودین. منم...»

«یادم نیست. چرا باید ناراحت شده باشم؟»

«عکس می‌گرفتم. عکاس‌ام. فارغ‌التحصیل عکاسی.»

«از من عکس گرفتین؟»

«نه! از قبرا می‌گیریم. الان‌ام دیگه کارم تموم شده. فکر نکنم دوباره این‌جا برگردم.»

باد می‌آمد و هردو حواس‌شان بود که صدای باد، با حرف‌هاشان قاتی شده. مرد خیره شده بود به گوشه‌ی چادرِ زن، که توی باد پخش و پلا بود. داشت توی ذهن حلاجی می‌کرد، که آیا اجازه دارد از زن بپرسد، چه نسبتی با مرده‌ی توی قبر (یک مرد؛ شوهرش؟) دارد؟ زن گفت: «ببخشید. شب شده. باید برم. خدا...» باد می‌آمد.

 

توی کتاب‌فروشی، با دکتر از کنار قفسه‌ی کتاب‌های تاریخی گذشتند و جلوی ردیفِ کتاب‌های قطع جیبی نشر «ماهی» توقف کردند. کتاب‌فروشی شلوغ بود و پُر نور. دکتر گفت: «فکر می‌کنی زنه تو رو واقعاً یادش نبود؟»

«نمی‌دونم.»

«ولی توُ عکس صاف زل زده به دوربین؛ یعنی به تو.»

«می‌دونم.»

«پیچونده، یا خواسته ببینه تو چی می‌گی. چاپ تازه‌ی کتاب‌های کافکا رو آوردیم. با ترجمه‌ی عالی حداد.»

«رنجِ نامیرا و معانی مختلف. عین یه زخم چرکین، که هی باهاش کلنجار می‌ری تا دردی مخلوط با لذت به‌ات دست بده. عجیبه که کتاب‌های کافکا با این‌که خیلی شبیه به هم هستن، اما این‌قدر خوبن. دقت کنی می‌بینی همه‌اش داره یه چیز رو تکرار می‌کنه، اما هی معنی مختلف... زنه یه باره پرید. دوباره نمی‌بینم‌اش.»

«نبین. کافکا خیلی قویه. پل آستر هم این‌جا ست. سالی چند کتاب‌اش به فارسی ترجمه می‌شه. مدتیه مُد شده.»

«از بقیه‌ی مُد شده‌ها بهتره. از مارکز و کوئیلو بهتره. رمان‌های مدرنِ راضی‌کننده؛ بخصوص بی‌نهایت راضی‌کننده. فرصت نشد خیلی چیزا رو از زنه بپرسم. شایدم خودش نخواست.»

«نمی‌دونم. یوسا نمی‌خوای؟»

«نه.»

«ترجمه‌های حبیبی از تولستوی.»

«نه. اینو می‌برم. «خانم دالاوی». ترجمه‌ی کیهان رو ببرم، یا فرزانه طاهری؟» 

«چی بگم. ترجمه‌ی طاهری اول‌اش کلی متن خوب درباره‌ی کتاب داره، ترجمه‌ی کیهان هم... راستی عکس‌های گالری چی شد؟»

«در واقع تمومه. فردا از پیش‌ات می‌رم. ممنون بابت این مدت. ترجمه‌ی کیهان رو می‌برم.» 

 

دکتر از این همه بی‌قراریِ دوست دوران دبیرستان‌اش، چیزی سر در نمی‌آورد. فقط می‌دانست که نمی‌تواند چیزی را در او تغییر بدهد. مخالفتی نکرد. حتا سعی کرد تعجب هم نکند. می‌خواست برود. کجا؟ دکتر مطمئن نبود خودش هم بداند. برای همین نپرسید.

 

طاق‌باز خوابیده و زل زده به سقف. در تاریکی چشم دوخته به نقش‌های به‌جا مانده از گچ‌های ریخته و نم‌خورده‌ی سقف. توی فکر آخرین‌باری ست که خانه بوده: 32 روز پیش.

به مادرش نگفته بود آدم‌ها بیست و هفت ساله که می‌شوند، گاهی دیوانه می‌شوند. فقط گفته بود: می‌روم که جدا زنده‌گی کنم. و حالا طنین این حرف به‌نظرش خیلی مضحک می‌آید. از همه‌ی پولی که داشت، کم تر از یک‌چهارم‌اش مانده و مادرش گفته بود، اگر پول خواستی زنگ بزن. (طنین این جمله را هم به‌یاد دارد.) زنگ نمی‌زند. از گرسنه‌گی نمی‌میرد؛ پس زنگ هم نمی‌زند. فعلاً هم به خانه برنخواهد گشت. فردا شاید رفت پیش دوست گالری‌دارش، شاید هم قرار گذاشت با دوست دیگر و هم‌دانش‌گاهیِ سابق‌، تا عکس‌ها را نشان‌اش بدهد. اما مطمئن است که نه به خانه بر می‌گردد و نه پیش دکتر. چرا که او بیست و هفته ساله است، و بیست و هفته ساله‌ها گاهی دیوانه می‌شوند. غیر از این، چیزی ندارد که بگوید.

غلتی می‌زند و روی پهلوی چپ می‌لمد. به چهره‌ی آرام زن فکر می‌کند و این‌که در یک موقعیت ناگهانی، به او دروغ گفته. اگر عکسِ زن را از آرشیوش پاک کند، آیا دروغ‌اش اصلاح می‌شود؟ به خودش می‌گوید، فقط یک عکس معمولی ست. اما یگ دروغ اگر اصلاح‌پذیر باشد، می‌ارزد که اصلاح‌اش کند. عکس را با همه‌ی جزئیات، به‌یاد می‌آورد، و گوشه‌ی چادر زن را که توی باد تکان می‌خورد. فکر می‌کند، شاید آن زن هم نمی‌داند چرا هر هفته می‌آید حمد و سوره می‌خواند و می‌رود. شاید زن اگر در این لحظه این‌جا بود، نمی‌توانست چیز دیگری به‌عنوان توضیح اضافه کند. فکر کرد، زن هم مثل او، غیر از این چیزی ندارد که بگوید. زنِ ناشناسی که چیزی برای گفتن ندارد آرام‌اش می‌کند، و سرانجام می‌خوابد.

 

 

دی‌سی، بندر بوشهر

14 اسفند 89

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 مريم سميعي 1391-09-01 06:46
به نظرم اشكلات ويراستاري دارد . حيف است همچين داستاني اشكالاتش بررسي نشود... امروز شده است یک هفته. یک هفته‌ای که بدون هیچ برنامه‌ریزیِ دقیقی زنده‌گی کرده است. هفته‌ی پیش بود که از خانه‌ی بیست و هفت سال گذشته‌اش، بیرون زد و هنوز هم برنگشته است ... اين جمله خيلي براي شروع سنگين است .بايد سهل وممتنع باشد كه خواننده را نثر اذيت نكند .وگرنه ممكن است داستان را رها كند.
بازگو کردن
 
 
0 #2 شکوه خلعتبری 1391-08-30 16:48
به نظرم داستان خوبی بود . خوب است که نویسنده های جوان ما دارند این قدر خوب می نویسند .موفق باشید :roll:
بازگو کردن
 
 
+1 #1 سپيده 1391-08-29 08:15
اولين باري ست كه از شما داستان ميخ وانم . فضاسازي و نگاه شما خيلي مدرن بود . به نظرم خيلي خوب بود . موفق باشيد
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 50 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت