Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - عليرضا ذيحق ياد ياران
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

عليرضا ذيحق

 ياد ياران 

 پنج و يازده ثانيه ي صبح بود كه هم نفسي از ديروز ، خود را ياد شهريار انداخت. تلفن همراهش زنگ زد و از خواب كه پريد و خواست جوابي بدهد ، زنگ قطع شد و پيامكي ديد كه نوشته بود: " در غم اين خواب با شمايم ." براي لحظه اي خود را گنگ خواب ديده اي ديد و در خوابي كه مي ديد بيداري به سراغش آمد و به ياد جمله ي كوتاهي افتاد كه حتما مي خواست چيزي را يادش بيندازد . پاشد و پرده ي پنجره را كه به يكسو كشيد ، در نگاهش به ساعت ، تقويم و برفي كه از ديشب تا حالا همچنان مي باريد به ياد سحر گاهي هنوز تاريك در سالهاي پيش افتاد و ناگه با پيچيدن صدايي مهيب در گوشش به حياط دويد . با واهمه اي كه جانش را لرزاند زمين زير پايش وارفت و در، آميختنِ روشنايي ها با ظلمت ، طوفاني از گرد و خاك چنان به حلقومش فشار وارد آورد كه بيصدا افتاد و ديگر هيچ نفهميد .

در طلو ع بود كه پلك هاي خاكي اش را تكاند و باخونابه هاي سرريز از چشمانش ، خاكي سرخ ديد و آواي شيون ها و فرياد هايي شنيد كه از هر سو بلند بود . خاك و خون نشسته به چشمانش ، ديدش را نيز كم – كم از او گرفت و صدايش ، بيصدايي بود و از همه ي دنيا فقط جيغ و ناله بود كه طنين زندگي را در گوش او مي نواخت .  گذشته و آينده اي نبود و فقط لحظه بود و درد و رنجي و وحشت از زميني كه او را بلعيده و در خود مي فِشُرد. سرش سياهي رفت و در اعماق مرگي كه نزديكش مي شد ردايي سرخ ديد كه روزي تو يك پانسيون مختلط در دروازه غار، دوشيزه اي ترشرو بر تن داشت و هميشه زير چشمي مراقب داس و چكش هاي نقاشي شده بر پوست خرسي بود كه در قابي فولادين از ديوار آويزان بود . بي آنكه مطمئن باشد اوست يا نه از آن ردا چسبيد و با حس نبودني كه هر لحظه بيشتر حس اش مي كرد دستانش را لخته هاي خون ،آلود و با حنجره اي كه در حجره هاي تنگ و باريك آن ، بغض هزار گريه ي نكرده نهفته بود ، آن سرخ جامه را صدازد . اما صدايش سرفه هاي خونيني شد و يكهو دوستاني را ديد كه از اتاق هاي تو درتو بيرون مي زنند و پوستهاشان همگي كبود و سيا ه اند و در هر گامي كه بر مي دارند لكه هاي قرمزي بر جاي مي گذارند .

بيوه اي كه هنوز با ميخ پرچ كني بر صليب مادّه سنجاق نشده بود لبان ترسا نش را بر دهان او چسباند و با هم نفسي ، نفسي را كه مي رفت فرو بنشيند در ريه ها به كار انداخت . مرگ  كه همچون كهكشاني از سنگهاي جاذب او را به چاهي در قعر آسمانها مي كشيد ، ناگه او را در مهي كه جوّ را پوشانده  بود رها ساخت و وقتي به خود آمد ديد كه خوابيده است و در خواب ، خواب شهري  و ياري را مي بيند كه لاشه هاي هردو ، از چنگك هاي زمين آويزان اند . حتي بچه هاي پانسيون هم كه جواني ها و جانهاشان را زير نقابي از چين و چروك  و سپيدي هاي روزگار ، گم كرده بودند به چهار ميخ هاي زميني كشيده شده بودند كه گوشت و پوستشان طعمه ي لاشخورها مي گرديد .

در خواب، بي چشم و دست و پا هم اگر بود سيال گونه همچنان مي دويد و به سوي دوشيزه اي گام بر مي داشت كه روزي در قرنطينه ، كارش تلقيح ما دّه هاي سربي به مغز هاي جوان بود و مثل قدّيسي تكرار كنان در گوشها زمزمه مي كرد : " با تقديس طبيعت ، درسبزي زمين بكوشيد و حتي اگر لازم شد ميرابي ِباغ ها و دشتهايي را بكنيد با جوي هاي خونتان !"

در سرخي خواب بود كه با حسي مطمئن ، آن دوشيزه را باز شناخت و گفت : " ياد ياران يادباد كه در آن پانسيون چنان پردل شديم و شير دل از دروازه بيرون  زديم كه حتي آه هاي درد و فغان زخمهايمان را نيز در بغض هامان خفه كرديم . چون باور داشتيم كه فولاد هاي آبديده حتي نبايد آه بكشند . اما شما را خندان ديديم در فراسوي خاكهايي كه حتي رنگ ديوار و پرده هاي خانه ها يتا ن را نيز از قبل با سليقه هاي خود سفارش داده بوديد و مي دانستيد كه روزي خواهيد رفت . شما رفتيد و ما زنجيري حجره ها شديم . با رگ وپوستي چسبيده به چنبرها ي طناب! "

آن دوشيزه ي آنروزي كه حالا زني بي رمق بود گفت : " با پاي خود مي آمديد وپر بوديد از اميد ، آرزو و كينه . عاشق پاكي بوديد و ما از پاكي مي گفتيم . عشق عدل  داشتيد و ما از عدل  مي گفتيم . خطيبي بوديم با حافظه و چنته اي پرداشتيم و لحني جذاب. ماريخته گري كرده و شما را در قالبي مي گرفتيم كه خود شيفته اش بوديد . آيا اين است گناه ما!"

شهريار گفت : " اما تو مي گفتي دوشيزه ي سبزي هستي با قلبي سرخ و سري برافراشته  مثل بيرق . نمي گفتي ؟"

آن زن گفت : " همرنگي مي كرديم كه يكرنگي بياموزيد .  ماهم رو لبه ي تيغ بوديم  . براي زندگي تو هر شهري ، هويتي تازه داشتيم و فردايمان معلوم نبود .  اميد ما به وعده ها بود و اينكه شايد روزي بازگرديم به همان خانه هايي كه تو حالا گفتي. "

شهريار كه هنوز صدايش خراش داشت و خون از گلويش مي جهيد گفت : " وقتي كه قرار بود تو حتي مشتي از اين آوار را از سر و دوش من كنار نزني  پس چرا آمدي؟ آنقدر بي اعتنا گذشتي كه انگار هيچ نبودي ."

زن سرخ جامه گفت : " من باز هم نيستم و فقط تو فكر مي كني هستم . من در كما گم بودم كه تو هم پا در كما گذاشتي و حتي ازشبح من كه دلت را آزرد دور نشدي . اما باور كن كه اگر شما ها نبوديد ، در زمستان زندگي ، هيچ رنگي از زيستن پيدا نمي شد . در عرياني هاي سرد و تلخ ، باز هم  شما موسمي هيشه بهاريد . "

آن زن در تاريكي رفت و اما شهريار كه با نفس هاي بيوه اي مجروح  ، جاني يافته و با پنجه در خاك  و تني چاك از زخم ، لنگان مي جنبيد ، نگاه كرد و تلي خاك ديد . با دست و پاهايي شكسته و مردگاني كه زير آهن پاره ها ، گوش به هيچ فريادي نداشتند .

خشم زمين ، باور كردني نبود و مردماني كه براي امروز خود هزار نقشه داشتند ، همه حالا نعشي بودند لگد كوب زمين .

پرده را انداخت و با سر گيجه اي كه داشت، دوباره  رفت به رختخواب. بازدر خوابش چنان گيج و منگ پرسه زد كه هرچه گشت هيچ آشنايي نيافت و فقط طبيعتي ديد كه  روزي كم مانده بود خدا را نيز از او بگيرد .بانگ مؤذن از گلدسته هاي مسجد محل بلند بود كه ازخواب پريد . به آن پيامك  فكر كرد . حتما از ياري بود، شايد هم ازآن بيوه ي مجروح.  بانويي كه با نفس اش ، نفسي تازه به او داده بود .

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 25 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت