Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - پرگار/ فتح الله بي نياز
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

      

پرگار/ فتح الله بي نياز

زیاد سعی کردم آن خاطره را از یاد ببرم، اما سال ها با من بود و در من و چهره او و این قول و وعده که حتما روزی تلافی خواهم کرد و صدها برابر آن پرگار را به او خواهم داد. این که چرا از آن همه خاطره کودکی و نوجوانی این یکی چسبیده بود به ذهنم و دست از سرم بر نمی داشت، جای سوال بود.   

      زندگی برای خیلی ها زن پدر است و برای عده ای از این خیلی ها که زن پدر هم دارند، اگر سلاخ خانه نباشد، دست کم مصیبت کده است.  پدر و زن پدرش نگذاشتند درس بخواند وگرنه همه می دانستند که استعداد ستار کمتر از من و دیگران نبود. درنتیجه زمانی دوباره او را دیدم که به عنوان کارگر آرماتورسازی کار می کرد؛ در یکی از کارگاه های دور از آن شهر بی در و پیکر. جلوی عده زیادی مثل دوران بچگی روبوسی کردیم و همدیگر را درآغوش گرفتیم. اصلا مهم نبود که دیگران بگویند مدیر بخش ساختمانی کارگاه با یک کارگر معمولی روبوسی می کند. موضوع، بدهی ام به او نبود. نه، موضوع به خاطره او و پرگارش بر می گشت و این که من همیشه چهره اش را پس از پشت سر گذاشتن خط تعیین شده به خاطر داشتم؛ لبخند پیروزی اش را که آن زمان به گمانم لبخند باخت و فریب خوردگی بود و خودش آن را به حساب پیروزی گذاشته بود.  

    هنوز کوتاه قد مانده بود، اما چهره اش خوب و جوان بود، حتی جوان تر از من به نظر می رسید، در حالی که شش ماه از من مسن تر بود. زبر و زرنگ بود و سر و زبان خوبی داشت و بلد بود از حق و حقوق خودش دفاع کند.

   هفته سوم مرا به خانه اش دعوت کرد؛ پنج شنبه شب. لبخند می زد و به طرز ابلهانه ای خوشحال بود که مرا به خانه اش برده است؛ جایی که بهترین ماشین هایش وانت های نیسان درب و داغان بودند و پیکان های نیمه جان. آپارتمانش شاید به صد مترمربع هم نمی رسید. فقیرانه بود و هیچ چیزش نو و امروزی نبود.   

   زنش هم خوشحال بود که با من، دوست سابق شوهرش و مدیر بخش ساختمانی کارگاه آشنا شده است، اما خوشحالی اش، شادی عادی نبود بلکه چیزی بود شبیه به رهایی از غم. گفت، با لبخند کمرنگی گفت: «از روزی که ستار شما را دید انگار دنیا را بهش داده ان. همه اش می گه پیدا کردن کار یه طرف و دیدن کیومرث هزار طرف.»

   ستار دخالت کرد: «حالا زود باش چایی بیار.»

   دستپاچه بود و مدام حرف می زد و گاهی هم به زنش نهیب می داد، اما نه با توپ و تشر بلکه تا حدی عادی و حتی خودمانی: «پروین بپر سُس رو بیار.»

   پدرش گاهی کمربند را دست می گرفت و تا می شد زنش قدسی را می زد، آن وقت ستار می پرید وسط تا زن پدرش را نجات دهد. شاید ستار پروین را نمی زد، اما ظاهرا یاد نگرفته بود که زن های دوره پروین با زن های دوره قدسی و مادر من فرق می کردند. نپرسیدم چرا بچه دار نشده اند. خجالت کشیدم.

   احساسی قوی می گفت که یک شب به شام دعوت شان کنم. اگر در پذیرایی افراط می کردم، به خودی خود حس خود کم بینی را به آنها القاء می کردم و اگر به پذیرایی ساده رضایت می دادم، شک نداشتم که خیال می کردند آنها را زیاد جدی و خودمانی ندانسته ام. دو دل بودم که چه کنم، بالاخره راه اول را انتخاب کردم. به زن میانه سالی که کارهای خانه را می کرد گفتم دو سه نوع غذا درست کند و از هر میوه ای که دید بخرد.

   چپ و راست میوه و شیرینی و چای و پسته و بادام جلوی شان می گذاشتم، از سر مهر مطلق و می گفتم: « خواهش می کنم تعارف نکنین، این جا را خونه خودتو بدونین.»

  «صاحبش سلامت باشه.»

صدای پروین بود. صدای ستار رساتر بود: «یه دوست خوب جای هزار فک و فامیل را می گیره.» 

   پروین با تکان سر حرفش را تایید کرد.

   کنار میز شام، خوشحال بودم که در حد یک گارسون دارم از آنها پذیرایی می کنم. گارسون ها که معمولا از طبقه پایین جامعه هستند، برای پول کار می کنند و به مشتری هایی که ظاهرشان به پولدارها نمی خورد، خیلی اعتنا نمی کنند. از این بایت من با آنها فرق داشتم.

   وقتی داشتند می رفتند، هر دو گفتند که خیلی به آنها خوش گذشته است. بیشتر به خاطر حرف های مهربانانه ای که پیش و بعد از شام رد و بدل شده بود. ستار هم شوخی های بامزه ای کرده بود. او همیشه این جوری بود. از بچگی آدم شاد و سرزنده ای بود. با این که از پدرش کتک می خورد و با نق های کلافه کننده زن پدر از خانه خارج می شد و به جایی پناه می برد، اما باز هم می گفت و می خندید. روزی که پرگارش محو شد، باز هم چهره خندانی داشت و طبق معمول صورتش گل انداخته بود و گونه هایش رفتند تو. حالا هم که می خندید من یاد همان روز افتادم، درست بیست و یک سال پیش؛ زمانی که فقط یازده سال داشتم. سال بعد، ستار به اصرار پدرش که نتیجه تحریک زنش بود، درس را ول کرده بود و رفته بود تنها بیمارستان خصوصی شهر و شده بود نظافت چی غیررسمی و کارهایی را می کرد که رسمی ها نمی کردند. با این حال راضی بود و با خوشحالی پولش را می داد دست زن پدرش تا او تقسیم شان کند. این موضوع خیلی ها، از جمله مادر خودم را به گریه انداخته بود. دندان قروچه کرده بود و با مشت گره کرده گفته بود: «خیر نبینی قدسی! کرم به تنت بزنه الهی!»

   با ماشین رساندم شان؛ درحالی که هر دو قسم خورده بودند در عمرشان آن همه مهربانی ندیده بودند. به هدیه هایی که چند وقت پیش موقع رفتن به خانه شان برده بودم، رضایت نداده بودم و این بار هم به هر دو هدیه های خوب و گرانی داده بودم. چه فرق می کند چه بودند؟ مهم، لطف و محبت است.

   چند روز بعد، تلفن که زنگ زد، به همه کس فکر می کردم جز پروین. اما خودش بود. گفت می خواهد برای کاری مهم بیاید دیدنم. فکر کردم برای قرض کردن پول یا حل مشکل خاصی می خواهد بیاید، به همین دلیل خوشحال شدم. حالا می شد بخشی از آن دین را ادا کرد.

   این بار هم مثل آن دو بار تر و تمیز بود، اما آرایشش کمی بیشتر بود و همین باعث شده بود که خال روی گونه راستش بیشتر به چشم بیاید. چای و شیرینی که خورد از زندگی اش با ستار حرف زد، از بچه دار نشدنش و سوت و کور بودن زندگی اش. از ازدواج نکردن من هم پرسید که در جوابش گفتم: «قرار بود با یکی عروسی کنم، حتی عقد هم کرده بودیم ولی گویا مرد بهتری پیدا کرد، خیلی بهتر از من.»

    «بهتر از شما؟»

    با تعجب گفته بود و من خیلی راحت گفتم: «وقتی پای مقایسه میون بیاد همیشه یکی پیدا می شه که بهتر از اون دیگری باشه.»

    و او باز از ازدواجش حرف زد که بدون عشق بود و زندگی یکنواحتش که شش شبانه روز باید بدون شوهر سر می کرد و فقط جمعه ها شوهرش را می دید، بعد گریه اش گرفت، از این که از بچگی شانس نداشته و او هم مثل ستار زیر دست زن پدر بزرگ شده. نمی دانم چرا این ها را به من می گفت، اما می دانستم که دلم برای هر دوتاشان سوخته بود و وقتی خواستم لیوان آب خنک را دستش بدهم، چنان هق هق کرد که لیوان را روی میز گذاشتم و بی اختیار بر موهای بدون روسری اش، که کمی پس از ورود آن را برداشته بود، دست کشیدم. فقط از روی دلسوزی و مهر محض. هیچ قصد سویی در میان نبود. خدا را گواه می گیرم که منظورم فقط ابراز محبت بود، حاضرم سوگند یاد کنم که نیت دیگری نداشتم، اما او دستم را گرفت و به صورتش فشرد. دستم که خیس شد، تازه متوجه شدم که او پیش از برداشتن روسری مانتویش را هم درآورده بود. لبهایش را که روی دستم گذاشت، در حالتی نه چندان عادی بی اختیار خم شدم و گونه اش را بوسیدم؛ همان جا که خالش بود. و او بلند شد و خود را در آغوشم جای داد و با تمام وجود مرا به خود فشرد.

     وقتی می رفت، هیچ چیز از من نخواسته بود؛ نه پولی به عنوان قرض و نه حتی بدرقه مختصر. فقط گفته بود: «همیشه دلم گرفته، اگه اشکالی نداره بعضی وقت ها بیام پیشت.»

    بیست و هفت سالش بود و حدود پنج سال جوان تر از شوهرش، اما شادی یک زن جوان را نداشت، فقط موقع سلام و احوالپرسی لبخند می زد. گفته بود: «این جا خیلی خودم بی کس و کار می دونم. کاش از شهر خودمون نمی زدم بیرون! این شهر خیلی بزرگ و شلوغه، آدم توش گم می شه.»  

    روی مبل نشستم و به فکر فرو رفتم. سال ها پیش، اول من پریده بودم، اما به خط تعیین شده نرسیده بودم، بعد ستار کت نخ نمایش را دستم  داده بود تا او هم بپرد. در همان فرصت بود که پرگارش را از جیب کتش بیرون آورده بودم. نوک سوزنی پرگار سال های سال توی چشمم می رفت و همیشه فکر می کردم چه طور می توانم این سوزن لعنتی را بیرون بکشم تا این که ما از آن شهر رفتیم.

راستی کدام شهر رفته بودیم؟ برای چه رفته بودیم و اصلا چرا رفته بودیم؟

 

                       فتح الله بي نياز   

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #8 میرقدیری 1394-03-25 20:31
جالب بودو خواندنی.
بازگو کردن
 
 
0 #7 بیتا 1394-03-23 04:48
:-) :-) :-) :-) :-)
بازگو کردن
 
 
+1 #6 محسن جعفريان 1394-03-17 07:21
عزيزم واقعا" لذت بردم چقدر روان مينويسي چه ساده و بي شيله پيله مطالب رو نقل كردي! واقعا" خوشحالم كه تو توي عزيز ايقدر هنر داري دست مريضاد زنده باشي و آرزوي سلامتي برات دارم دوست 48 سال پيش
بازگو کردن
 
 
+1 #5 قباد آذرآیین 1394-03-14 11:57
یک داستان تمام قد
بازگو کردن
 
 
+1 #4 تاج مهر 1394-03-12 04:25
هم سویه‌ی جامعه‌شناسانه و هم روانشناسانه‌ی داستان بسیار جالب توجه است. نکته‌ی بارز اینه که این سویه‌ها کاملاً در بافت قصه حل شده‌اند؛ قصه‌ای که از سادگی و جذابیت خیلی خوبی برخوردار است و خواندنش مخاطب را اذیت نمی‌کند.
بازگو کردن
 
 
+1 #3 مهشید- ن 1394-03-12 03:55
تلخی هایی که بی نیاز از زندگی می نویسد، سوزننده اند و مهم تر ا ز این خواننده را برای مدت ها به فکر وا می دازند. از سایت مرور برای چاپ این نوع داستان ها ممنونم.
بازگو کردن
 
 
+2 #2 هورآدیش 1394-03-12 00:00
ذهن بسیارخلاق ونگارش کم نظیربی نیازچنان مفاهیم اجتماعی وعمیق نهفته درجامعه رابه تصویرمی کشدکه احساس می کنی درصحنه هستی!
بازگو کردن
 
 
+1 #1 داریوش احمدی 1394-03-11 19:31
تعلیق داستان با لایه های ذهنی و فلسفی و همچنین صمیمیت داستان، بسیار چشمگیر و در عین حال نوستالژیک است
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 65 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت