Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - عليرضا ذيحق شبانه اي خواهم مرد
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب









عليرضا ذيحق

 شبانه اي خواهم مرد 

از دل تاريكي در آمد و به من كه پيچ كوچه بودم سلامي كرد .  صدا و چهره اش را نمي شناختم  و اما قرار بود كه امشب مهمانم باشد و حالا آمده بود . دختري  زيبا با گونه هاي گوشتي . دلربا تر و جوان تر از آني كه انتظار داشتم . وقتي از آسانسور در آمديم و پا به خانه گذاشتيم رفت تو كف كتابهايي كه اينجا و آنجا پراكنده بودند . دستش رفت طرف كتابي از كانت و ورق زد . خنديد و گفت: " چه خوب ، كتابخون هم هستين .  اونم كانت . هيچ فكر كردي كه اگه كانت نبود همه آزادي را دور مي زدند ؟ " يكه خورده بودم و هر چه مي گذشت تعجب ام بيشتر مي شد . مخصوصاٌ كه شاملو را زمزمه كرد و هراسش از مردن در سرزميني كه مزد گوركن بر خيلي چيزها مي چربيد . برايش چايي ريختم و اما گفت اگر جرعه اي ويسكي بود بيشتر مي چسبيد . نداشتم و تمام شده بود و چين زلف هايش كه كم كم با عرياني هاي گردن اش مي آميخت داغ ام كرده بود . سيگاري خواست و باز نداشتم ودمغ و حيران دست به كيف خودش برد . سيگاركه گيراند ، از كم و كيف زندگي ام پرسيد . الكي چيزي گفتم و گفت : " مثل من كه گفتم اسمم آرزوست چيزي رديف كردي و گذشتي و اما من نمي گذرم . راستي چرا ؟ با اين سن و سال و اين همه سي دي و كتاب كه ريخته زمين و مي گه بي خود نزيستي ، تو چرا ؟ " سكوت كردم و رفت تو فكر و در قلاب دودي كه از سينه ام مي آويخت و سرفه ام مي گرفت گفتم : " فكر نمي كني كه تند ميري ؟  خيلي ها هستن كه زود صميمي مي شن و مي خوان راست و دروغ يك چيزهايي بشنوند و اما نديدم يكي  كانت و شاملو بدونه ... راستش يه جورايي شدم . سرم گيج ميره . فكر مي كنم بري بهتره . " اصرارم را كه ديد اخم كرد و  پولهايي را كه مي دادم دستش زد تو صورتم و دررا كوبيد و رفت . اما هولكي رفت  وبسته ي سيگارش را جاگذاشت . پشت سرش زدم بيرون ودر تاريك كوچه و سرماي ِ زود آمده ي آبان كه باران  هم داشت هرچه سرك كشيدم او را نديدم . داشتم برمي گشتم و دستم روگمه ي آسانسور بود كه ديدم از راه پله صدايم مي زند  . اول اش كمي هو ل شدم و دمغ و بعدش  با تمنا بردمش بالا . گفت جايي نداشت برود و اتاقش امشب مهمان داشت . خانه هم مي رفت بايد شب را تو راه پله ها مي خوابيد . گفتم :"  پس خوب شد كه نرفتي . بودنت تو راه پله ها  هم هيچ خوبيت نداشت . در و همسايه ها معمولاً زود حرف در مي آرند . " آرام و بي صدا خود را كشيد بغل شومينه و گفت : " امشب  خيلي  سرده . تو هم سرد ترش كردي . اما به قول شاعر چه مي شودكردوقتي كه هوا بس ناجوانمردانه سرد است .اما اين لرزش دل و دست تو از چيست ؟  چرا يهو قاط زدي و زانوهات لرزيدو ديوونه بازي درآوردي . . "  چيزي نگفتم و اما ترسيده بودم . فكر نمي كردم اين ها همه يك اتفاق باشند. ظن ام رفته بود كه نقشه اي برام كشيده اند و حالا مي ريزند تو . اما نه ، مثل اين كه اشتباه مي كردم .  با اين كه خشكم زده بود اما تا گرمي دستان اش به نوازش ام برخاست كمي به خود آمدم  . نگاهي به عمق چشمان ام انداختم و گفت : " تو واقعاً هم حالت خوب نيست ؟  بيا بشين . " در حالي كه سعي مي كردم وحشت درونم را به شكلي مخفي كنم گفتم : " من كاره اي نيستم . فقط كتاب مي خونم و همين . كي ازت خواست كه بياي اينجا ! " او كه گيج شده بود گفت : " هي فلوني ! مثل اين كه تو باغ نيستي . اين ديوونه بازي هات ديگه پكرم مي كنه . "  فوري حواسم را جمع كرده وگفتم : "  معذرت مي خوام . بعضي وقتا اينجوري مي شم . نمي دونم چيه كه مياد سراغم. وسط مخم راه ميره . فكر مي كنم همه برام نقشه چيدن .   حتي تو."  هر هر خنديد و در ميان خنده هايش رفتم سراغ يخچال و با ظرفي از انگور كه برگشتم گفت : " وقتي يه همچين حالي داشتي  چرا خواستي بيام اينجا . ؟ " سرم به زير بود كه  برجستگي هايش عريان شد و گفتم:" به هر حال شرمنده .حالا نه من چيزي بگم و نه تو . " نصفه هاي شب بود كه ديدم هردو بيداريم وگفتم : " دروغ چرا . زندگي دارم.اما اتاقاي سوا داريم .زير يك سقف و اما يك جورهايي جدا. فكر و ذكرش شده ذكر و دعا ... من براش وجود ندارم . بچه ها هم رفتن سر خونه زندگيشون . اين جا هم دنجه.  كسي به كسي نيست.هر دوسه ماهي يه همچين شبي برام پيش ميآد . مي رم فيسبوك .خيلي ها هستند .  با نام و نشوناي الكي . شارژ تلفن مي خوان كه زنگ بزنن . عينهو خودت... لابد خيلي كتاب خوندي ؟ "  بلند شد و تا يكي دو پك حسابي زد گفت : " درس خوندن اين روزا خرج داره . نمي گم راه عوضي اومدم چون مي شم عوضي . اين روزا راهه كه آدمو انتخاب مي كنه . منم يه ريختش . تا حالا شده كه خودتو تبرئه كني ؟ هروز خودمو از داري كه تو ذهنم مي بافم مي كشم پايين . لج كردم بخونم . نخوندن تو ذاتم نيست . اوضاع جور نبود و خواستم جورش كنم . .. "  گفتم : " دروغ مي گي . درست لنگه ي خودم. اين خونه مال رفيقاست. " خنديد و گفت : " تو دروغ نگفتي اما من چرا ؟ يك چيزي رو جا انداختم . عاشق بودم و اما نگو عاشقم نيست . كاش مثل دستمالي آلوده دورم مي  انداخت . مرا فروخت . اماهمين ديروز كشتمش . شايد بوي گندش همين فردا پس فردا از اتاقم بزنه بيرون . حالا چي ميگي ؟  لوم مي دي يا جان پناهم  مي شي؟ " يكهو لرز يدم و هولكي گفتم : "  شوخي مي كني .منو دست انداختي . بگو كه دروغه ! دروغه مگه نه ؟ "  زد زير خنده و در حالي كه رختهايش راتن مي كرد گفت : " نه همه اش . اما دوست دارم بكشمش . تو برام مي كشي ؟  به خدا كسي شستش خبردار نمي شه ؟ " گفتم سيگاري برام روشن كن و تا گيراند گفتم : " تو ديگه كي هستي زن ؟  اين فيلما چيه بازي مي كني ؟ " به آرامي گفت : " بودن يا نبودن . مسئله اين است . كم كم خودمو نمي تونم تبرئه كنم . اما اين كه يكي رو كشته ام دروغ نيست ."  گفتم باز شروع كردي و گفت : " راستشو بپرسي  خيلي وقته كه اونو كشته ام.. . هول نشو ... خودمو مي گم . و خوب مي دونم بعد ِ اين خودكشي شبانه اي خواهم مرد . " تا كله ي صبح هنوز بود كه گفت : "دوست دارم اين فيلمو نيگا كنم . اسمش قشنگه . "  از فيلمهاي فردين بود .خيلي قديمي. جهنم به اضافه ي من .  آخر آخراي فيلم بود كه گفت : " هر چي گفتم دروغ بود .  شوهرم  خيانت كرده ... من نيز خواستم يك جوري  تلافي كنم . تو اولش بودي ... اين كاره نيستم . پولتم واسه خودت . اما تو هم يه چيزي رو دروغ گفتي .  اينجا خونه ي خودِ خودته . خونه ي خودت و زنت . اما اونو امشب چيكار كردي ؟ " عرق از پيشاني ام مي جوشيد كه گفتم : " رفته خونه ي بچه ها.اما همه ي حرفام دروغ نبود. خيلي وقته بين ما فاصله افتاده . "  گفت : " فاصله رو مي فهمم .  درست مثل رنگ  اون پول كه يه گوشه افتاده . پولم رو مي گيرم . اينجوري لذت بيشتري مي برم . "

هوا تازه روشن شده بود كه حسابي  دور شد و وقتي برگشتم دوباره آن ترس لعنتي ول كن ام نشد. .پوستم مور مور شد و افتادم به شك و اين كه حتماً نقشه اي  بوده و با اين كار مي خواستند اسم ام را لكه دار كنند. اما من هيچوقت جز خواندن كتاب كاري نكرده ام. يك كار خطام فقط همين ديشب بود. اما او كانت را از كجا مي شناخت ؟  نكند واقعاً بار اولش بود و شوهرش يك رذل بود . 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 44 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت