Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - بهمن / غلامرضا منجزي
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

  بهمن /  غلامرضا منجزي

     بوی سایه های تنبل پاییز که منتشرمی شود، دوباره کیف پر از مشق های بطالت، روی شانه هایم سنگین می شود. صبح به این زودی، آن طرف دیوار، بهمن با صدای بلند سوت می زند. چه قدر خوب سوت می زند بهمن. چه نفسی دارد. یک نفس ترانه ها را سوت می زند؛ زبان پهنش را توی دهان لوله می کند، و سرش را با زیر و بم آهنگ پیچ و تاب می دهد. آمده است بیرون. گوش می ­دهم گمان می کنم عهدیه باشد. سر از پنجره بیرون می کنم .ایستاده است، پشتش به من است. یک لحظه سوتش را قطع مي کند و برمی گردد و می گوید:« بیا بریم! دیر شده» و دوباره بقیه ی تصنیف را سوت می زند. دسته ي کیفم کنده شده است، بندش را روی شانه ام می گذارم و می زنم بیرون. مادرم بی حال روی تخت توی حیاط افتاده است. آفتاب پاهایش را گرفته است. می نالد. برمی گردم، دست می کند زیر بالش و سکه ای را به طرفم درازمی کند. آن را می گیرم. بي حال لبخند می زند. می روم بیرون. بهمن هنوز دارد سوت می زند. این بار آغاسی؛« آمنه آمنه، جام شراب منه...» دوساله است؛ پارسال در امتحان هاي نهایی تمام مواد شد و بعد هم رفوزه. توی یک کلاس نیستیم ولی زنگ های تفریح بیشتر باهم هستیم. وقتی توی حیاط مدرسه کنار هم می نشینیم شکمش قورقور صدا می کند. خودم را به نشنیدن می زنم که خجالت نکشد ولی او می فهمد که من می شنوم و خجالت می کشد. زنگ بعد بهمن را پیدا می کنم دو تا پیراشکی خریده ام. یکی را به او می دهم. می گوید:« ای دستت درد نکنه.» و گاز می زند. با زنگ آخر، بچه ها توی خیابان منفجر می شوند. ظهراست، ازلابه لای اذان بوی كباب شامی توی کوچه ها پخش می شود. بین راه می رویم توی مسجد تا از سقاخانه اش و از توی کاسه های برنجی اش که با زنجیر بسته شده است آب بخوریم. سید مجتبی کنار منبر ایستاده و میکروفون گرد و بزرگی را توی دستش گرفته و دست دیگرش را کنار گوشش گذاشته است. قبلا خیال می کردم توی آن گلدسته ی بلند که شیشه ها ی سبزرنگ دارد نشسته است و در حالی که همه را از آن بالا تماشا می کند اذان می خواند. فکرمی کردم چطور می رود آن بالا و چطور برمی گردد این پایین. ولی بعدها نمی دانم از کجا- شاید از روی عقل و تجربه- فهمیدم که فقط بوق بلندگو آنجاست و نیازی نیست او برود و توی مؤذنه بنشیند و اذان بخواند. آب می خوریم و برمی گردیم. هر ماشینی که رد می شود بهمن اسمش و مدلش را می داند؛ شورلت پنجاه و پنج ! و دو تا سوت؛ یکی کوتاه و دومی کشیده تر. پیکان دولوکس پنجاه ویک، و سوت مخصوصش و...خدایا بهمن این همه اطلاعات را چطور دارد؟ او باید یک نابغه باشد از جلوی فروشگاه «تاپو» که می­گذریم آمریکایی ها را تماشامی کنیم؛ مردها قد بلند و سرخ هستند و زن ها با موهای زرد و کمرهای باریک، شلوار جین پوشیده اند. به بچه ها ی شان نگاه می کنیم؛ چقدر قشنگ و دست نیافتنی اند. آنها به ما اصلا نگاه نمی کنند. مغازه ی تاپو پراز مشروب و مجلات خارجی است. همان مجلاتی که صفحه هاشان لیز و براق است و بوی خوبی دارند و پرازعکس زن های لخت است. خارجی ها بوی مخصوصی می دهند. بهمن می گوید این بوی بدن شان است چون گوشت خوک می خورند. ولی این بو به نظر من بد نمی آید، فقط غریب است، مثل بوی مجلاتشان. روز یکشنبه گذشته بهمن گفت:« بریم داخل؟» گفتم:« نه !» بهمن رفت. من خیلی می ترسیدم؛ از نگهبان که ایرانی بود و خیلی گردن کلفت؛ که اگر پس یقه ی آدم را می گرفت رحم نمی کرد. از لای در چوبی ضخيم داخل را تماشا کرده بود. گفتم:« چه دیدی؟» گفت:« تاریک بود ولی فکر کنم سخنرانی داشتند.» امروز که یکشنبه نیست،کلیسا بسته است. جلوی باشگاه مرکزی، بهمن محو تماشای ماشین ها است، دوتا سوت می کشد؛ یکی کوتا و دومی خیلی بلندتر و می گوید:«بنزه لامصب!» و من باید گفته باشم: « ها .... لامصب»


نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (داریوش احمدی)

    این داستان بسیار فوق العاده است. به یاد داستان «شوخی» از آنتوان چخوف افتادم. از خواندنش چیزی مانند شعف در وجودم شکفت.

نظرات   

 
+1 #1 shima 1394-05-02 05:05
داستان خیلی زیبایی بود. موجز و محکم و منسجم بود.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 59 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت