Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - هر جمعه چند نفر خودشان را اينجا پيدا مي كنند
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

  

 

 

 

 

 

 

هر جمعه چند نفر خودشان را اينجا پيدا مي كنند

مجید عطاری

همه چيز تقریبا  سياه و سفيد است .خاكستري ست.آدم ها،مغازه ها، آسمان . من هم هستم اما شش در چهار. سلماني با ماشين نمره چهار موهايم را كوتاه كرده است.مليكا زنگ مي زند . همه چيز رنگي مي شود.مي گويم :" هنوز نه."

صبحانه نخورده  ، راه  می افتم ؛ با سرعت   می روم  تا شلوغ نشده برسم.  خیابان های خلوت جمعه را یکی یکی پشت سر می گذارم. دیشب تا صبح خواب کودکی هایم را می دیدم.کوچه ها کوچکتر شده بودند.من دست مادر را گرفته بودم ودر گرگ ومیش هوا داشتم به مدرسه می رفتم.زوتر از آنچه انتظارش را دارم  می رسم.ماشین را پارک می کنم و به سرعت خودم را به بازار می رسانم. دست فروش ها خيلي وقت است وارد تونل زمان شده اند.دگمه هاي سردست ، انگشتر هاي عقيق،تسبيح ،گلدان ،تابلو هاي رنگ روغن قديمي و..

 فيلم روي دور آهسته است.با گام هايي آرام از مقابلشان مي گذرم .مقابل يك دستفروشي چمباتمه مي زنم .پيرمرد ،ريش سفيد بلندي دارد وبلند قد است.دهانش باز و بسته مي شود.صدايي وجود ندارد.تنها صداي هواكش هاست  وغباري كه در سايه روشن پره هاي هواكش ها خود را نشان مي دهد .سرش را به چپ و راست حركت مي دهد.مي فهمم آنچه را مي خواهم ندارد.بلند مي شوم و دوباره راه مي افتم.شمشير-سپر-ساعت-زنجير.. حس مي كنم دارم با دور آهسته و به پشت به عقب بر مي گردم.عكس هاي قديمي – مردگان –تختي –پورياي ولي-پروين اعتصامي –كمال الملك-ناصر الدين شاه-مظفر الدين شاه –سوگلي هايشان –صندوقچه هاي قديمي.. موبايلم زنگ مي خورد.رنگ ها دوباره برمي گردند .يادم رفته است براي چه آمده ام اينجا.مليكا يك گلدان كوچك قديمي خواسته است .تصويرش را در كيفم دارم.مي خواهد چيزهاي از گذشته با خود ببرد.كاش اينجا بود.

 مستقيم به دوربين خيره شده ام با سر تراشيده و يك كت كه مادر براي آن يقه سفيد دوخته است.عكاس مي گويد:"تكون نخور و مستقيم جلوت رو نگاه كن ." با دست به جلوي دوربين اشاره مي كند.مادر بيرون نشسته است.فردا ثبت نام كلاس سوم دبستان است.اين دستفروش چيزي جز عكس در بساطش ندارد.يك قاب شيشه اي بزرگ پر از عكس های شش در چهار.خودش است، با همان صورت گرد كوچك و عينك پنسي و قد كوتاهش. مي نشينم و به عكس خودم اشاره مي كنم .پيرمرد متوجه مي شود. گويا او را از دنياي خودش بيرون مي آورم. به من خيره مي شود و لبخند مي زند و سرش را تكان ميدهد.هرجمعه مي آيد اينجا و عكس هايش را به نمايش مي گذارد. فكر مي كنم هر جمعه چندنفر خودشان را اينجا پيدامي كنند.دلم مي خواهدجاي پير مردعكاس بنشينم و همه آنهايي راكه خواهند آمد ببينم . پير مرد سر تكان مي دهد ولب هايش مي جنبد.

  پشت ميزش نشسته است و منتظر مشتري ست.دوربين زوم ميشود روي قاب شيشه اي.شش قطعه عكس در پاكت مي گذارد وبه مادرم مي دهد.مادر چادرش را مرتب مي كند و عكسهارا در كيفش مي گذارد.دست پسر را مي گيردوباهم از عكاسخانه بيرون مي روند. از خير گلدان مي گذرم. پیرمرد اجازه می دهد مدتی جای او بنشینم . لبخند مي زند . عينكش را مرتب مي كند و مثل خواب زده هاازجايش بلند مي شود و دوربين دور شدنش را با دور آهسته نشان ميدهد. فكر مي كنم چرا هميشه گذشته سياه و سفيد است.

 اين مليكا است.موهايش را بافته و چمدانش روي تخت است. دارد لباس هايش را داخل آن مي گذارد. بالاخره كارش براي رفتن درست شد.چندقاب عكس كنار چمدان است. عكس هايي از پدر و مادر .سياه وسفيد.من و خودش روي صندلي كنار هم نشسته ايم .حالا دوربين آرام  روي بساط دستفروشها مي چرخد.از گلدان خبري نيست.فقط صداي هواكش هاست با سايه روشن داخل پاركينگ.روي چهار پايه پارچه اي نشسته ام.عكس اوهم اينجاست .موهايش را از دو طرف بافته است .چقدر شبيه مادر بزرگ بوده .

 به دايي عكاس پيشنهادميكنم همه عكس ها را با قاب يكجا به من بفروشد.سرش را به نشانه نه بالا می برد.روي صورتش زوم ميشوم دو باره سرش را به چپ و راست حركت مي دهد.نمي فهميم چه مي گويد.فكرمی كنم من دارم مي گويم:" پس اينجا چه مي كني با اين عكس ها اگر فروشي نيست "؟عينكش را بر مي دارد  وبا پشت دست چشمانش را پاك مي كند .دوباره سرجايش مي گذارد.حدود دويست قطعه عكس داخل اين قاب است. گويي زمان در قاب متوقف شده است. نمي دانم چرا دوربين يكباره روي مليكازوم مي كند.ولي اينبار سياه وسفيد است.

 ساعت شش و چهل دقيقه صبح است.هنوز هواروشن نشده .دارم آماده ميشوم بروم بيرون .باران ريزي مي بارد.جايت واقعا خاليست. دلم گرفت.من الان فريم به فريم با توهستم. وباران و صداي هواكش ها كه در ذهنم در هم مي آميزد. ناظم مدرسه به جاي معلم انشا سر كلاس آمده بود.با همان قد كوتاهش و كت كرم رنگي كه برايش بزرگ بود.روي تخته سياه باگچ نوشت: پايیز را توصيف كنيد."

 مليكا چراپاييز با اين همه رنگ اينقدر غمگين است؟ و چرا اينقدر زيباست؟

 "پاييز سومين فصل سال است .در اين فصل برگ درختان مي ريزد.هواكم كم سرد مي شود و باران مي بارد. در اين فصل مدرسه ها باز مي شوند.من اين فصل را دوست دارم.من پاييز را دوست دارم زيرا ..

 مليكا من هنوز عاشق هواي ابري هستم .پاييز پر از كلمه است و رنگ اولين كلمه آن است آقاي ناظم گفت:" خواهرت كمكت كرده ؟ " گفتم :" بله آقا ." لبخندي زد و گفت:" آفرين برو بشين."هميشه مي گفت سلام برسون.

 دوربين يك تصوير عريض از بچه ها را نشان مي دهد با سرهاي تراشيده و گردن هاي افراشته كه گوش تا گوش پشت نيمكت هاي چوبي قديمي نشسته اند .بعد به سمت پنجره ها چرخيد .باران ريزي پشت پنجره ها داشت ما را نگاه مي كرد.

 يك نفر در خواب هاي من بيدار مي شد وبه اتاق تو مي رفت .ميخ هاي روي ديوار ها را در مي آورد .بعد به سمت پنجره مي رفت .گلداني را كه روي رف پنجره بود برمي داشت .ميخ ها را داخل آن مي ريخت.برمي گشت وگلدان در آغوش مي گرفت و مي خوابيد.  هنوز صداي هواكش هاي داخل پاركينگ مي آيد. تو درون يك قايق نشسته اي روي رود گنگ .همان گلدان را در دست گرفته اي و خاكسترهاي درون آنرا رو ي آب مي ريزی . دلم نمي خواست اين صحنه ها را ببينم .

 گلدان را پيدا نكرده ام . دست خالي برمي گردم.براي يك لحظه يادم مي رود ماشين را كجا پارك كرده ام.

 تو گفتي :" اين چيه"؟ گفتم :"تابستون".يك فرفره كج و كوله رنگي داشت روي كاغذ نقاشي مي چرخيد.زنگ انشا تمام شده بود.دايي عكاس بايد صبر مي كردتا دوباره پاييز شود.تابستان هميشه براي من شكل يك فرفره چوبي بود.آنقدر مي چرخيد تا دو باره پاييز مي شد.

 صداي ماشين را كه شنيدم بلند شدم رفتم پشت پنجره .مليكا بود.با پالتوي سبز و شال سرخش.مرد لاغر بود با يك پالتوي خاكستري .عينك زده بود.صورتش را خوب نمي ديدم.درب ماشين را باز كرد و همزمان با مليكا پياده شد.با او دست داد و منتظر ماند تا مليكا وارد خانه شد.بعد سوار شد و رفت.فكر مي كنم هر چه بود از آن شب شروع شد.

 من و مادر جلوي در عكاسي ايستاده ايم.عكاسي تعطيل است.دوربين روي يقه پالتو مليكا مكث ميكند .دوباره به شال سرخ برمي گردد. نظرم تغيير مي كند بر مي گردم قاب عكس را بغل مي گيرم و با پيرمرد از تونل زمان بيرون ميرويم. دوربين از پشت مارا نشان ميدهد كه در يك جاده كه كم كم رنگ مي بازد در غبار محو ميشويم.جاده اي شبيه يك ذهن خاكستري.

               

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (ش)

    ,همراه داستان سفر زمان کردم. احساس کردم وسط یک دریای پرهیاهو هستم و از رفتن ملیکا به حق دلگیر شدم... تنها دلم می خواست داستان وسط همان هیاهو به آخر میرسید حتی اگر پشت درهای بسته مانده بودیم. ممنون.نوروز مبارک

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 194 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت