Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»و «عادت می‌کنیم» دو رمانِ شهریِ «زویا پیرزاد» فریبا حاج‌دایی
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»و «عادت می‌کنیم» دو رمانِ شهریِ «زویا پیرزاد»

فریبا حاج‌دایی

 
«چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» اثرِ دستِ زویاپیرزاد کتابی شهری است. شهر آبادان به عنوان یکی از عناصر داستان در آن حضور دارد و چنین به نظر می‌آید که داستان در ستینگِ دیگری به این صورت شکل نمی‌گرفت و یا اگر می‌گرفت حال و وضعِ متفاوتی داشت. تجربه‌های عینی و ذهنی زن اصلی کتاب، کلاریس، در سایه‌ی این شهر شکل می‌گیرد. شهری دوقطبی که قسمت شرکتی آن سبز و  پردرخت است و البته با ساختاری کاملاً طبقاتی، یعنی اینکه تو در«بوارده» زندگی می‌کنی یا«بریم» نشانگر خیلی چیزهاست، و بخش دیگر شهر خشک است و عقیم و شاید به همین خاطر است که سرسبزی شهر نمی‌پاید و هجوم ملخ‌ها از آن همه سبزی تنها تلّی از خاک باقی می‌گذارد. گذار آبادان از کهنه به نو، از روستا به شهر و رسیدن به مدرنیته‌ای ناقص به خوبی در ذهنیت آدم‌های داستانی به خصوص آرتوش، همسر کلاریس، و رفقا، نمود دارد اگرچه کلاریس همچون زریِ سووشون تنها چایی برای‌شان می‌برد و از فعالیت‌های احیاناً سیاسی‌شان به حدس و گمان باخبر است و آیا این به خودسانسوریِ نویسنده برمی‌گردد!
در همان صفحه‌ی اول راویِ اول شخص ما را با خود و بچه‌هایش آشنا می‌کند و کنش داستانی شکل می‌گیرد. همسایه‌ی روبه‌رویی ارتقا گِرید و در نتیجه طبقه پیدا کرده و به بریم رفته و جای آن‌ها را خانواده‌ای سه نفره مرکب از مادربزرگی متفرعن، نوه‌ای آب‌زیرکاه و از نظر روانی پریشان، امیلی، و مردی عاشق‌پیشه و بچه‌ننه، امیل، پر کرده است که در طول داستان موجب تغییراتِ زیادی در رفتارهای کلاریس و رابطه‌اش با آرتوش از سویی و با پسرشان،آرمن، از سوی دیگر می‌شود و  روی دیگر آدم‌های فرعی داستان هم تاثیرگزار است. پرداخت آدم‌های این داستان قابل قبول است و خواننده حتی آدم‌های فرعی داستان را خوب می‌شناسد؛ مثلاً خانم نورالهی و ارتباط عاطفی - ذهنی او با آرتوش را، مادر و خواهرِ کلاریس و خواستگار هلندی او را، و یا نینا و همسرش و حتی ویولت را و این کار آسانی نیست که بتوانی با نیشِ قلمی آدم‌های داستانی‌ات را بسازی و این حتماً دست‌مریزاد دارد. داستان با آهنگی هماهنگ پیش می‌رود و دست‌اندازهایش را من، که دستی هم به نوشتن دارم، به ردپای ممیزی نسبت می‌دهم. خواه خودسانسوری و خواه فشار بیرونی بر طبع و نشر. یعنی ردّپای عشق در کلاریس می‌توانست بهتر ترسیم شود اما نویسنده چه‌طور می‌توانست پاسخِ ممیزی و بازخواستِ زنایِ محصنه را بدهد! نمک‌فلفلِ رومانسِ مابینِ ویولت و امیل و یا لاسِ زیرجلًیِ امیلی و آرمن حتماً رنگ و بوی بهتری به داستان می‌داد که ممیزی نگذاشته که البته نبودِ این‌ها تنها چاشنی داستان را کم کرده و به مددِ هوشیاریِ قلمِ پیرزاد لطمه‌ای ساختاری به آن وارد نیامده است.
«عادت می‌کنیم»ِ پیرزاد ما را به فکر می‌اندازد که کار این مُلک از کجا خراب شد؟ نکند از همان زمانی که«اتاق‌های‌مان در روز هم تاریک ماند و توی راه‌روی ورودی آپارتمان‌های‌مان پامان روی مدفوع سگ» رفت و همان روزی که «طاق‌های بلند را و پنجره‌هایی را که حتی تنگِ غروب هم از جایی نامعلوم نور» می‌گرفتند با اتاق‌هایی که در روز هم شب‌اند تاخت زدیم یک جای کار شروع به لنگیدن کرد. همان موقع که گذشته‌ای مشعشع ساختیم و به گذشته‌ی نبوده نازیدیم حال‌مان را تاریک کردیم. ما باختیم. ما به دروغ‌های برساخته‌ی خود باختیم و در اتاق‌های تاریک زندانیِ برساخته‌های خود شدیم. ما حتی حرمتِ همان گذشته را هم نداریم و با تیشه‌ای به جانش افتاده‌یم و آن کاشی‌های فیروزه‌ایِ خوش‌رنگ را زرت و زرت با ستون‌های بی‌ربطِ یونانی تاخت می‌زنیم تا حسِ تجدد بگیریم و خیال‌مان راحت شود که از دروازه‌ی تجدد و تمدن بزرگ گذشته‌ایم. 
در«عادت می‌کنیم» هم مثلِ کتابِ قبلیِ پیرزاد، «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» شهر حاضر است و این‌بار شهرِ بی‌دروپیکر تهران که گفته‌ی آن فیلسوف، که دوبار در یک رودخانه نمی‌شود شنا کرد، در باره‌ی تک‌تکِ کوچه و خیابان‌هاش صدق می‌کند؛ دوبار از یک کوچه با همان مختصات قبلی‌ش نمی‌شود گذشت. این کتاب مرا عینِ رمانِ قبلی پیرزاد به این نتیجه رساند که شهر یکی از عناصر اصلیِ داستان‌های پیرزاد است و با او از قورخانه و کتابخانه‌ی ملک سیر کردم تا تجریش و دربند و رستورانِ خانگی در زعفرانیه و... این همه چه به جا در داستان گنجانده شده بود. 
پیرزاد دقیق می‌بیند و با ذکرِ ریزه‌کاری‌ها توصیف می‌کند. توصیفی که از عروسی دارد کم از توصیفات«سیمین دانشور» در کتاب«سووشون» نیست ولی به گویشِ تاجیکی«هریک در جاده‌ی خویش». او ذره‌بینی روی شهر گذاشته و از این راه عوض شدن راه‌وروش و زندگانی و سلیقه‌ی مردم را پیشِ چشم می‌آورد. ما دیگر نه گلدان بلورِ نازک‌قامت را دوست می‌داریم و نه آبیِ اصفهان به هیجان می‌آوردمان. سلیقه‌ی ما باسمه‌ای شده و از طلاکاری و زرق‌وبرق لذت بیشتری می‌بریم. در روابط انسانی هم به همین منوال. یک شبه از اعماقِ شهر به قیطریه کوچ می‌کنیم و در جایی در قدیمِ تاریخ برای خود ریشه‌ی خانوادگیِ نداشته‌ای می‌سازیم و چنان به آن می‌نازیم که هیچ‌کسی را هم‌شأن و هم‌مرتبه‌ی خود نمی‌دانیم. زندگی‌های نابه‌سامانی داریم و در هریک از خانواده‌های ما ملغمه‌ای از گروه‌ها و تعلقات فکریِ مختلف دیده می‌شود که بعضاً در راهش جان هم داده‌ایم. بنیان خانوادگی‌مان لرزان شده و دیگر نمی‌دانیم چه می‌کنیم و بیشتر چون اسب عصاری دور خود می‌چرخیم. زنِ داستان«آرزو» هم  با آنکه هنوز از دل‌رحمی و صبوریِ دوران پیشین چیزی در اوست از این قاعده مستثنی نیست و با آنکه جفتی برایش پیدا شده که با جفتِ مثالی سربه‌سر است به خاطرِ همین آشفتگی‌های بیرونی، اجتماعی و خانگی نمی‌تواند خود را به وصالِ او قانع کند و خطر نمی‌کند و در دایره‌ی اسبِ عصاری باقی می‌ماند.
 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 58 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت