Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شرط
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

نمایش اخبار فرهنگی

خطا
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید

   شرط    / قباد اذر ایین

   نبینمت به این حال و روزآق منصور!  عینهو خر لنگ تو گل موندی . جای سفت شاشیدی داااش!  این جا دیگه آخر خطه رفیق!باس بزنی گاراج ویه جوری با اون دل صاب مونده ت کنار بیای .باس بهش بگی بی خیال  مهری خانوم بشه ، باس روراس حالیش کنی که از پس سنگ که نه، کوه احدی که غلتونده جلو پات بر نمیای...هری!.. به دلت بگی بره رد کارش و بختشو یه جای دیگه ، امتحون کنه . بهش بگی مهری خانم... پر...! آره داااش، یا این کارومی کنی  یا مرد و مردونه آستیناتو می زنی بالا و بسملا! هرکاری مهری خانم ازت خواسته بی کم و کاست انجوم می دی... صداتم  چی ؟در...نمی آد...شیرفهم؟.!.. مصبتو شکر!آخه این چه جورشرط وشروطیه؟ما رو سر کار گذوشتی خانوم خانوما ؟!...یه بارکی می گفتی نه و قال قضیه رو می کندی و کله ی صاب مونده ما رو می کوفتی تاق آسمون... راستا حسینی می گفتی تو به خیر ما به سلومت...می گفتی ما خورند هم نیستیم ...خلاص ! بعدش ما می می دونستیم  و این یه تیکه  گوشت اضافی سرتق که به هیچ صراتی مستقیم نیست...دِ  آخه  بدیش اینه که تو زبونت یه چی می گه، اون دو تا چش سگ مصبت یه ساز دیگه کوک می کنه واسِ ما. شیراز دماغ نخوردیم که خانوم خانوما!  ما که نمی خواستیم بیفتیم تو این راه خداییش ... پاک اتفاقی بود...بگیر یه جور شوخی...معقول سرمون تو لاک خودمون بود...بچه مثبت...تو یه کارخونه پارچه بافی کار می کردیم... زیر این آسمون کبود یه مادر داشتیم و یه آبجی که اونم سیاه بخت شد رفت پی کارش... مردش مرد نبود .بگو یه مجسمه ی ان ..چی داشتیم می گفتیم ؟حرف تو حرف اومد...ها، داشتیم می گفتیم اتفاقی خراب این کار شدیم...به عرضتون می رسونیم چه جور...یه روز که تو سرویس داشتیم می رفتیم سر کار، یه بابایی بغل ما نشسته بود...طرف بدجوری حال ناجور بود...درب و  داغون.این دل سگ مصب مام که اشکش دم مشکشه ...نتونستیم طاقت بیاریم گفتیم: فضولیه داااش، بدجوری تو لکی...خدا بد نده!یارو انگار بادکنکی که ناغافل یه جووالدوز بهش فروکنی ، منفجرشد !سرشو گذوشت رو سینه ی ما و زد زیر گریه. چه گریه ای پسر!....حالا همه برگشته ن یا سرک کشیده ن ما رو نیگاه می کنن...جماعت فضول!...مخلص کلوم، گذوشتیم طرف خوب گریه هاشو کرد و گل و گردن و لباس ما رو حسابی تر و تلیس  کرد...نفسای طرف یه بویی می داد...بوی یه معده ی خالی گشنگی کشیده انگار...طرف ، سبک که شد، انگار تازه به صرافت کارش افتاده باشه دراومد به عذرخواهی که: ببخشید جوون ،حالیم نبود دارم چیکار می کنم . وقتی پرسیدی چه مرگمه ، دیگه نتونستم خودمو جم و جور بکنم.گفتیم: حالا بگو دردت چیه بابا؟ خواستی ما رو آبچکون کنی تو این زمهریر؟!تلخ خندید و گفت:عذر می خوام جوون!بهش گفتیم: بنال بینیم دردت چیه پدرجون!گفت:فراموش کن جوون...بی خیال!گفتیم:چی شده بابا؟..بنال!حالا نوبت ما بود که گیر سه پیچ بدیم به طرف...یکی نبود بگه تورو سننه آق منصور،دمبال دردسر می گردی واس خودت؟!-...یارو یه آهی ازته دل کشید و گفت : امون از دست اولاد ناخلف جوون!دوزاری مون افتاد که  بنده ی خدا از دست بچه ش شیکاره....گفتیم: اذیتت کرده بابا؟گفت: اذیت؟!  اذیت گفتی  و تموم جوون؟! خون به دلم کرده. جونمورسونده به لبم . خدا سر شاهده اگه ازبازخواست قیامتش نمی ترسیدم خودمو از دستش راحت می کردم...باورکن این کارو می کردم جوون!گفتیم:چن سالشه باباجان؟یه نگاهی به قیافه مون کرد و گفت: تو حال و هوا و سن و سال خودت باید باشه جوون. البت، اون کجا، هزارماشالا شما کجا!داشت حسابی هندونه می ذاشت زیر بغل ما...گفتیم: کجا می تونیم خدمتشون برسیم بابا؟گفت: بی خیال شو جوون. فایده نداره. افاقه نمی کنه. اونی که نصیحتش نکرده خواجه حافظ شیرازه...خدا ازش برگشته. تا جون من و اون پیرزن بدبختو نگیره دس وردارنیس.گفتیم: شما کاریتون نباشه بابا، . فقط  بگین کجا می تونیم  ایشونو زیارت کنیم...همین.یادمون رف بگیم ، اوس کریم هیچی به ما نداده باشه ، خداییش ،یه هیکل میزون و کاردرست  داده .  می گن تعریف از خود حماقته ، فقط خواستیم شوما درجریان باشین. با نشونیایی که باباهه داده بود،  رفتیم پسره رو پیدا کردیم. دورادور رفتیم تو نخش... یه ریقونه پیزوری بود با موهای چرب و چیلی و اجق وجق... دماغشو می گرفتی جونش درمی اومد. با موتوردرب و داغونش مسافرکشی می کرد.انگار یکی تو کله مون داشت می گفت  خجالت نمی کشی آق منصور ؟می خوای دس بلن کنی رو این جوجه ماشینی؟!   پسره  صداشو انداخته بود ته گلوش که: موتوریه...موتور فوری...بپر بریم!رفتیم طرفش.بهش چشمک زدیم که بپربریم!.... سووار شد. مام نشستیم ترکش. برگشت پرسید کجا به سلامتی داداش؟گفتیم فعلن راه بیفت بهت می گیم.یه کم که رفتیم، رسیدیم یه  خلوت جا... جون می داد واسه تصفیه حساب...پرنده پر نمی زد..گفتیم بزن رو ترمزجوجه!. گمونم یه جوری گفته بودیم که پسره دو به شک شد...برگشت گفت این جا؟! ...گفتیم: همین جا...درست شنیدی!آرنجاشو گذوشت رو باک  موتور، چونه شو چپوندتو کاسه دستاشو قوزکرد  رو فرمون موتور : به سلامت!پیاده شدیم : چن باس تقدیم کنیم جناب؟دراومد که: قابل شما رو نداره . دشت اوله. هرچی کرم کردی ممنون.ناغافل،شترق خوابوندیم بیخ گوشش. جوری که با موتورش خراب شدن روهم: اینم دشت اول، جلقوز!گذوشتیم تا خودشو از زیر جسد موتورش خلاص کنه. داشت روپا می شد که یکی دیگه خوابوندیم این ور صورتش که یه وخ غصه نخوره...این دفه عینهو فرفره چرخ خورد دور خودش و چپه شد رو موتورش...پس کله شو گرفتیم بلندش کردیم و دوباره خوابوندیم تو صورتش...عینهو تاپاله ی خیس پهن شد رو زمین...پامونو گذاشتیم بیخ گردن نی قلیونیش.نفسش داشت بند می اومد...چشاش داشتن ازکاسه درمی اومدن.. خودشو کشت تا تونس بگه:چی...چی می خوای آقا؟ چرا می زنی؟پو...پو..پول می خوای؟پامونو پس کشیدیم. رو پاهامون نشستیم کنارش و گفتیم:نبینم دیگه به  بابا ننه ت از گل نازکتر بگی ها چلقوز!گفت: شما کی هستی؟چن تا کشیده محکم خوابوندیم تو صورتش . صورتش شد عینهو لبو... گفتیم: به ما می گن منصور بی کله...حالا پاشو اون موتور جامونده تو جم و جور کن راه بیفتیم.جوری پخش زمین شده بود که مجبورشدیم کمکش کنیم ازجاش پاشه...موتورو که بلن کرد داشت سووار می شد که گفتیم:دِ نشد مردنی!  این دفه تو پشت ما سووار می شی .فقط  می گی خونه تون کدوم جهنم دره ایه...دس هم از پا خطا کنی ...چی؟ ... خودت باقی شو تا ته بخون جوجه!پریدیم روگرده موتور و پسره رو هم نشوندیم ترکمون بردیم جلو در خونه شون پیاده ش کردیم. شده بود عینهو سنده ی آب دیده!همون شد...چن روزی خوردیم به تعطیلی و مرگ و میر...بعدش یه روز باباهه رو تو سرویس دیدیم . زور می زد دستمونو ببوسه. می گفت پسره پاک از این رو به اون رو شده...رام..رام...بره ی دست آموز! خبر مثل برق و باد پیچید تو کارخونه و پشت بندش تو محل که آقا منصور بچه ی ناخلف فلونی رو ادب کرده...حالا هرکی کارش یه جورا یی به خنسی می خورد پرسون پرسون می اومد ما رو پیدا می کرد...کم کم به خودمون گفتیم: آق منصور، این جور که نمی شه داااش...بی مایه فطیره...تو داری هر روز واس خودت دشمن می تراشی . اومدیم و دس پر قضا، یکی از همینا ،تو تاریکی ناغافل یه ضامندارو تا دسته هل داد تو شیکمت و دخلتو اُورد . خب، یعد تو چی به روز اون پیرزن می آد؟  کی نون و نفقه ش می کنه ؟ کی ضبط و ربطش می کنه؟کی زیر بالشو می گیره؟... تازه ،هنوز دلش بابت داغ آبجیت خونه .غصه ی تو دیگه حسابی کله پاش می کنه...اما انگارانقده آلوده این کار شده بودیم که گوشمون بدهکار این حرفا نبود...این جوری بود که  قید کارتو پارچه بافی رو زدیم و حسابی خراب کار دویم  شدیم... حالا هرکی می اومد می گفت مشکلم اینه ، بی رودرواسی می گفتیم کرتیم داااش، ولی باس این قد پیاده شی ،قبول؟  پسر،کارمون حسابی  افتاده بود رو غلتک ... مصبتو شکر! فهمیدیم اوضاع خلق خدا بدجوری ریقماسیه... حالا عینهو دکترا ی بالاشهر،تاقچه بالا می ذاشتیم  و با تعیین وقت قبلی مشتری می گرفتیم..آسیابمون همه چی آرد می کرد . می خوام بگم همه جور کاری قبول می کردیم... نه تو کارمون نبود... پسر،می خوام بگم دس رد به سینه هیچ تنابنده ای نمی زدیم ...نمی دونیم کدوم شیر ناپاک خورده ای به گوش پیرزن رسوند که چی نشستی مادر، پسر رستم صولتت شده  سگ هار و افتاده به جون مردم !...حالا خر بیار و معرکه بار کن! چه جوری حالی پیرزن بکنیم که مادر، به پیر به پیغمبر، به تار موت قسم، خلاف به عرضتون رسونده ن .گل پسرتون آزارش به فقیر فقرا و ضعیف بنیه ها نرسیده... با اونایی سرشاخ می شه که خون مردمو تو شیشه کرده ن ...شیرت حرومش مث خون سگ اگه دس رو ضعیف جماعت بلن کنه ....مادره مریض شد و افتاد رو دستمون...مجبور شدیم یه چن وختی کرکره رو بکشیم پایین و بمونیم برِدل ننه هه ... اوضاش رو به راه نبود...ننه هه که یه کم روپا شد، مام جسته گریخته کارمونو شروع کردیم...گفته بود عاقمون می کنه. اما کار ما از عاق و ماق گذشته بود... تا اون روزصب...آخ،  چه روزی بود!کاشکی پامون قلم می شد و به اون جا وا نمی شد...شبش پیرزن خواب بد دیده بود...صب که داشتیم می زدیم بیرون  دراومد گفتش کجا منصور؟ گفتیم دمبال یه لقمه نون حلال ننه، کجارو دارم برم؟ گفت دیشب خواب بد دیده م ،مواظب خودت باش...گفتیم ننه، تو بگو کی خواب نمی بینی ؟!..سی  روز و سی شب خدا چشم که روهم می ذاری خواب می بینی..گفتیم چشم ننه... بعد سر به سرش گذوشتم و گفتم قرصاتو خوردی ننه؟ دوزاریش نیفتاد زبون بسته...دم در بودیم که عطسه کرد...حالا یا واقعن عطسه ش گرفته یوده یا خواسته  بود رای ما رو بزنه، خدا عالم...تو دلمون گفتیم یا صاحب صبر!...یه کم پاپا کردیم تا به قول ننه مون صبر بره برسه خونه خدا، بعدش زدیم بیرون...یه کارمند یه لاقبا، قرض و قوله ای کرده بوده و پولی جور کرده بوده داده بوده دس یه بنده خدای دیگه که مرغداری داشته. قرار شده بوده طرف ماهیانه شندرغازی بابت بهره پول برگردونه به کارمنده که بزنه تنگ بغل آب  باریکه حقوق اداریش .اما یارو یه سالی می شد که کارمنده رو سنگ قلاب کرده بوده... یا پیداش نبوده یا بهونه می اُورده که مرغا تلف شده ن و سرمایه سوخته رفته پی کارش  و از این بهونه ها...  با کارمنده قرارمدارامونو گذوشتیم ،نشونی خونه طرف رو ازش گرفتیم و پریدیم روگرده هوندا... یه وخ فکر نکنین نمی تونستیم اتول سوار بشیم ها، آق منصورو دس کم گرفتین؟!...راسش موتور عشقی داره که اتول نداره...پسر، وقتی میندازی تو یک وکلاج می گیری و یه تک چرخ می زنی و تیک آپ می کنی و زوزه لامصبو درمیاری و با چشای خودت می بینی که سگ مصب چه جوری آسفالتو قورت می ده،حالی می کنی که پشت فرمون لکسوز نمی کنی...ما شین کالیبر آدمو گشاد می کنه... خونه طرف اون بالاها بود..یکی ازون خونه باغا...درندشت و بی در و پیکر... شکرت اوس کریم، ما بنده تیم، اینام بنده تن؟!زنگ زدیم . صدای زنی پرسید کیه؟ گفتیم با آقاتون کار داریم،می شه بگین یه تُک پا تشریف بیارن دم در ...گفت شما؟ گفتیم یکی از مشتریاشونیم و اومدیم حساب کتابامونو با آقا راس و ریس کنیم...گفت خونه که جای راس و ریس کردن  حساب کتاب  نیس آقا...یهویه صدای مردونه پیچید تو آیفون داشت از خانومه می پرسید کیه این جور پیله کرده؟...به خانومه گفتیم ما شهرستو نیم، باس برگردیم ولایتمون...می شه بگین آقا تشریف بیارن دم در؟ دو کلوم باشون حرف داریم...زیادی مصدع اوقاتشون نمی شیم ...خانومه گفت یه کم صب کنین...یه ربعی گذشت...نمی دونیم چرا دل صاب مونده مون افتاد به شورزدن ...حتمنی پیش اومده برا شومام  که بی خود و بی جهت دلتون مثل سیر و سرکه افتاده  باشه به جوش و خروش ...این جور وختا خودتون م نمی دونین چه مرگتونه ..  خلاصه دلمون گواهی بد می داد..انگارقراربود خبری بشه...حس شیشم مون اینو بهمون می گفت...داشتیم با خودمون کلنجار می رفتیم که چه مرگته مرد!خودتو جم و جور کن ، که یهو یه صدایی نتراشیده نخراشیده چرتمونو پاره کرد: فرمایش !حالا یه بابای دیلاق عینهو علم یزید جلومون واساده بود...خورند همون صدای نتراشیده نخراشیده که شنیده بودیم...هنوز با یارو همکلوم نشده بودیم که در خونه واشد و یه دخترخانمی اومد بیرون وواساد بغل دس آقاهه... تبارک الله! چی خلق کردی اوس کریم؟!... چی بگم پسر، یه نگاه به قد و بالای خانومه کارمونو ساخت .. اونم کی ؟ منصوری که همچین هم  پپه نبوده و تا بخوای دختر و زن جماعت دور و برش پلکیده...خلاصه ،عینهو یه گوله برف زیر آفتاب تابستون وارفتیم...زبون که بی زبون...لال لال!..گوشامون افتادن به هوف هوف...واسه این که پخش زمین نشیم شونه مونو تکیه دادیم به دیفال سرد...   آقادیلاقه دوزاریش افتاد که ما یه مرگیمون شده .دستمونو گذوشتیم رو قلبممون و بهش فهموندیم که فشارمون افتاده...بعدش م برگشتیم سراغ  موتورمون و با هرجون کندنی بود راش انداختیم و بی خیال همه چی شدیم...پاک یادمون رف اصن واس چی اومده بودیم...صدای دیلاقه رو تو هوف هوف گوشمون شنیدیم: برمردم آزار لعنت!یه چن روزی کارمنده رو سنگ رو یخ کردیم...یه روزم آب پاکی رو ریختیم رو دستش- کارما نیست   رفیق،خدا روزیتو یه جای د یگه حواله کنه.یارو پاک ماتش برده بود. دراومد که: منظورتون چیه منصورخان؟ من رو شما حساب می کردم.گفتیم: کار ما نیس رفیق...ما بوسیدیم گذوشتیم کنار...به سلومت!یارووقتی داشته می رفته ،یه تیکه ای هم بارمون کرد:هوم! ما رو باش توپیغمبرا پناه اُردیم به جرجیس ! به خودمون می گفتیم بی خیال آق منصور، دو سه روز دیگه آبا از آسیاب می افته  و همه چی از یادت می ره...انگار نه انگاردختری تو کار بوده...انگارکن همه ش یه خواب و خیال بوده...اما، نه...سگ مصب از خاطرمون که نمی رف هیچ،  هر روز و هرساعت بیشترکلاف پیچمون می کرد...یه وختی سر به سر ننه هه می ذاشتیم که همیشه ی خدا خواب می بینه...حالا خودمون همون جور شده بودیم. کپه مرگمونو که می ذاشتیم، پیداش می شد...نه این که روزا و تو بیداری غیبش بزنه ها... راستی راستی  می دیدیمش. هم کلوم می شدیم...تو خواب بود که دوزاریمون افتاد طرف هم ازما بدش نمیاد... یه شب بهمون گف چرا پیدات نیس آقا منصور؟...لال بشیم اگه دروغ بگیم! با گوشای خودمون شنیدیم که اسممونو گفت...ازش پرسید بودیم تو اسم ما رو ازکجا می دونی آتیش پاره؟! بلن زده بود زیرخنده و گفته بود کیه که  آقا منصورو نشناسه...بهش گفتیم دلمون بدجوری هواتو کرده بی مروت !...اونم گفتش که منم دلم واسه تو تنگ شده آق منصور!.پیرزن می دید پسرش که  هر روز خدا ،تیغ آفتاب می زده بیرون  و بوق سگ برمی گشته خونه ، حالا عینهو مرغ کرچ کنج خونه کز کرده و حاضر نیست تا درنونوایی هم بره یه قرص نون بگیره واسه خودش...فهمید که باس خبری شده باشه...منصور و بست نشستن تو خونه؟!...حالا مشتریام در خونه مونو از پاشنه دراُورده بودن...شکرت اوس کریم!... خودمونو آفتابی نمی کردیم به پیرزن گفته بودیم بهشو ن بگه منصور رفته مسافرت و یه جوری سرشونو به تاق بکوبه تا ببینیم اوضاع چی می شه...یه روز به پیرزن گفتیم ننه.!..گفت جون ننه...گفتیم حالشو داری بریم خواستگاری؟...هاج و اج با همون دهن بی دندونش زل زد به ما که: خواستگاری؟! واسه کی؟...گفتیم شاه پسرتون دیگه، آق منصور...گفت سر به سرم می ذاری منصورجون؟ گفتیم نه به ارواح خاک آبجی صغرام... پسر،اینو که گفتیم داغش تازه شد و زد زیر گریه...بیکار بودی مرد؟!... شماره خونه دختره رو گرفتیم و گوشی رو دادیم دست ننه هه...اونم گفت که اجازه می خوایم خدمتشون برسیم واسه یه امر خیر...اجازه دادن... فرداش آژانس گرفتیم و راهی شدیم...خوردیم به ترافیک . ما با اجزه تون یه کم خرافاتی تشریف داریم  . اینو به فال بد گرفتیم...تو دلمون گفتیم کاشکی با موتورراه افتاده بودیم.اینو که به پیرزن گفتیم بهمون چش  غره رف که : دیگه چی! می خوای  پاک آبرومونوجلو مردم  بریزی ؟! این که دختر و پسرو بفرستن تو یه اتاق که یعنی  دوتایی حرف بزنن و مثلن همدیگه رو سبک سنگین کنن ، رسم خوبیه... چن کلوم که گپ زدیم دوزاری مون افتاد که مهری – خودش گفت اسمش مهریه-هم بی میل نیس . آخه اونقدام که فکر می کنین بیق نیستیم دیگه!سی و چار پنج سالی از خدا عمر گرفتیم ...روراس بهش گفتیم چیکاره ایم و و خیال داریم تا وختی یه  شغل نون و آب دار دست و پا نکردیم همین شغل شریفو ادامه بدیم... داشت شاخ درمی اُورد که این دیگه چه جور کار و کاریه؟..اینم هم شد کسب و کار؟!. بدجوری دمغ شده بود...حالش حسابی گرفته بود . برا اینکه سر مارو بکوبه به تاق دراومد گفت       فکراشو می کنه و تلیفونی بهمون خبرشو می ده ...انگار می خواس ما رو ذره ذره  بچزونه و حالمونو بگیره...بهش گفتیم گوش به زنگش می مونیم ...داشتیم از اتاق می زدیم بیرون که  با نگاهمون بهش حالی کردیم که دل سگ مصب ما طاقت نداره ها! ...دخترباهوشی بود. چیزی نگفت اما با نگاش و لبخندش حالیمون کرد که زیاد چشم انتظار نمی زارتمون...اما هنوز همون جور دمغ حرف ما بود.. بابت کسب و کارمون...تلیفون دوسه روزی لالمونی گرفته بود...تو دلمون گفتیم مرغ ازقفس  پرید آق منصور...گفتیم طرف گذاشتت  سر کار.... به دلش ننشستی رفیق...گمونم روز چارم بود که بالاخره صدای تلیفون دراومد.  از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون... برا ما که چار سالی طول کشید... به دلمون برات شده بود که خودشه...پریدیم گوشی رو برداشتیم...حدسمون درست بود...--تویی مهری؟انگاری ما از هول حلیم افتاده بودیم توی دیگ...انتظار داشت یه جور دیگه، مثلن لفظ قلم صداشون کنیم...یه متلک بارمون کرد. دراومد  گفت:خیلی زود پسرخاله شدی آقا منصور!عذر و بهونه آوردیم که از یه پنج ابتدایی ترک تحصیلی بیش از این بر نمیاد سرکار مهری خانم!از این حرفمون غش غش خندید...گفت: مرده ی حاضرجوابیتم آقا منصور.گفتیم: کرتیم مهری خانم...خرابتیم به مولا! ما رو دریاب!تا اینجای کار، همه چی به خیر و خوشی گذشته بود. دلمون داشت عنچ می زد که دراومد گف: یه شرط دارم آقا منصور!بازهمون حس لعنتی، سفت و سخت یقه مونو چسبید...باز دلمون بناکرد به شورزدن...عرق نشس رو پیشونیمون..گفتیم: بگوشیم مهری خانم! معطلمون نکرد...یه راس  رف سر اصل مطلب: می ری تک تکشونوپیدا می کنی...دستشونو می بوسی، ازدلشون درمیاری ، ازشون رضایت نومه می گیری میاری تحویل من  می دی منصورخان...همه ی اونایی که دس روشون بلن کردی!مصبتو شکرمهری خانم! این دیگه چه جور شرطیه؟!...این دیگه چه جور سر به تاق کوبوندنیه؟!...این جوری که تو پاک ما رو میون عالم و آدم ضایع می کنی دختر! آره آق منصور، می بینی که طرف سمبه ش پرزوره و حرفش م ردخور نداره . موهم لای درزش نمی ره...پاشنه هاتو ورکش و بپرگرده موتورت...وقت تنگه ها...مهری خانم  که تا ابد نمی تونه بشینه ببینه تو  تا کی می خوای فس فس کنی رفیق!--بد جوری دس و پای ما رو گذوشتی تو پوست گردو به موت قسم، مهری خانوم!

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #2 علي 1393-12-26 04:36
سلام
عالي نگاشتيد استاد آذرآيين
لذت بردم از خواندنش
بازگو کردن
 
 
0 #1 فریبا حاج‌دایی 1393-12-25 11:15
با درود
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 63 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت