Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شب مغلوب ها - فتح الله بی نیاز
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب



شب مغلوب ها

فتح الله بی نیاز

 

يقين مطلق دارم كه مرا به ‏خاطر اين كنجكاوی ملامت نخواهيد كرد، چون در ازای آن توانسته‏ ام به رمز و رازی دست پيدا كنم كه در حالت عادی هيچ‏يك از ابنا بشر به اصل اين ماجرای عجيب دسترسی پيدا نمی‏كرد؛ خصوصاً اين زمان كه زمين درنتيجه اشتباه‏ های ما زمينی‏ها يا مسائل مربوط به كشهكشان‏ها با مرگ فاصله چندانی ندارد.

عمويم، حيرت ‏انگيزترين مردی بود كه می‏شناختم. طبع نامتعارفش با هيچ شاخصی قابل سنجش نبود، نه دروغگو بود و نه راستگو و با مهربانی و نامهربانی بيگانه بود و گريه را كاذب و گذرا و خنده و شادی را كاذب‏تر و گذراتر می‏دانست. رازناك‏ترين چهره زمانه خود بود، اما نه پرسشی از كسی می‏كرد و نه به سؤالی كه درباره خودش از او شده بود، جواب می‏داد. به احدی انتقاد نمی‏كرد و متقابلاً هيچ نقدی را برنمی‏تابيد تا آن‏حد كه روزی برای رفتن به كرج راننده را به شرق تهران هدايت كرد و تا راننده آمد بگويد كه مسير منطقی چيز ديگری است، به او گفته بود: «همين‏جا پياده شو. اخراجی، بعداً بيا خانه حق و حقوقت را بگير.»

سنفونی‏های ماليخوليايی گوستاو مالر و كوارتت‏های لطيف شوبرت و نكتورن‏ها و پلونزهای غمناك شوپن و ديگر آثار را گوش می‏داد، اما هيچ‏يك را تأييد نمی‏كرد، چون معتقد بود هيچ موسيقی‏دانی نتوانسته است تلاطم‏های روحی بشر را به‏تمامی در همه ابعاد در ملودی‏ها و پاساژها و زير و بم‏های موسيقی خود به‏ترنم درآورد. آن‏طور كه خودش می‏گفت تمام كتاب‏های دنيا را خوانده بود، اما در هيچ قفسه و اشكوبی از خانه‏اش نشانی از كتاب ديده نمی‏شد و همه را دور انداخته بود، چون به اين باور رسيده بود كه هيچ‏يك از آن كتاب‏ها نتوانسته‏ اند به‏تمامی سرشت سوگناك زندگی را تصوير كنند. به فلسفه و جامعه ‏شناسی و روان‏شناسی ارج می‏نهاد، اما بر هيچ فيلسوف، جامعه‏ شناس و روانشناسی مهر تأييد نمی‏زد. دزد نبود، اما تمام ثروتش از راه دزدی به ‏دست آمده بود، چون پدرش، آن مرد قديس و ستودنی كه نامش بر چند مدرسه و مسجد و خيابان و كوچه است، ثروت هنگفتی از راه تجارت و وكالت و طبابت و زمينداری و كارخانه‏داری به چنگ آورده بود. غرورش اسكندر مقدونی و لطف‏علی‏خان زند و جاه‏طلبی‏اش ژوليوس سزار و محمدخان قاجار را تداعی می‏كرد و سكوت و انزوايش هر ناظری را ياد شيخ محمود شبستری و لئوپاردی می‏انداخت. با اين‏وجود گاهی دور و برش شلوغ می‏شد و اين، از بركت حضور زن‏های بسيار زيبايی بودند كه به خودخواهانه‏ ترين خواسته‏ هايش تن می‏دادند. زن‏های زيادی را تجربه كرده بود، اما به هيچ‏كدام دل نسپرده بود مگر به زنی كه سنش از سی و شش بيشتر بود و دو سال مسن‏تر از خودش بود و زيبايی ميخكوب‏كننده‏اش چشمگيرتر از شماری از زن‏های قبلی نبود، اما جلال و ابهت زيبايی‏اش كم‏همتا بود. او را حميرا می‏ناميدند و عمويم در غم و غصه مرگ همين زن بيست سال جان كند و سرانجام مُرد و اين خانه را برای کسی چون من به ارث گذاشته بود كه هرگز نديده بودمش و او هم هرگز مرا نديده بود.

دفتر خاطراتش آن‏جا بود؛ درست روی ميزی كه هم كار ميز غذاخوری را برايش می‏كرد و هم طراحی‏هايی كه همه را سوزانده بود و هم نوشته‏ هايی كه همه را پاره‏ كرده بود. هرگز علت اين نابودی‏ها بر من آشكار نشد.

بگذريم.  عمويم در جايی از همين دفتر نوشته بود:

به اين نتيجه رسيده ‏ام كه تصادف نقش تعيين‏كننده‏ای در سرنوشت تك‏تك ما بازی می‏كند؛ درحدی‏كه هوشمندترين‏مان گاهی اين نقش را ناديده می‏گيرد و به توانايی خود يا نتايج حاصل از معادلات واقعی فكر می‏كند. در يك چهار راه خيلی معمولی می‏توان مسير را تغيير داد تا به مقصد مورد نطر رسيد، اما درست در مسيری كه می‏رويم راننده‏ای به هزار و يك دليل ناخواسته به ما می‏زند و برای تمام عمر قطع نخاع می‏شويم و بيزار از تحميل بقای خود به ديگران. يا دير به ثبت نام رسيده‏ايم و در كلاسی نام می‏نويسم كه فردی به‏علت تأثيرگذاری بی‏چون و چرايش ما را به‏سوی زندگی آلوده به افراط گرايی سياسی يا مواد مخدر يا نوش‏خواری‏های بدفرجام می‏كشاند. شايد اگر آن‏روز برای نوشيدن تنها چای سهم خود از خانه خارج نمی‏شدم و روی يكی از تپه‏های شرقی دارآباد نمی‏نشستم و يكی از تپه‏های غربی را انتخاب می‏كردم، با آن چهار زن پير و ميانه‏ سال و جوان و نوجوان روبه‏ رو نمی‏شدم و آنها از من كبريت نمی‏خواستند و پيرزن پس از كشيدن سيگارش، مرا به پرسش‏های بی‏جواب نمی‏گرفت و طلب نمی‏كرد كه آنها را سوار ماشين خود كنم. آشنايی من با حميرا چنين بود. آنها را در ميدان تجريش پياده كردم؛ جايی كه سحرگاه پای پياده از همان‏جا به دارآباد رفته بودند. نه شماره تلفنی رد و بدل شد و نه نشانی‏ام را خواسته بودند. چند روز بعد زن ميانه ‏سال تلفن زد و گفت كه شماره تلفن و نشانی خانه‏ام را از رد شماره ماشين دريافته است و اينها به مدد كس و كاری بوده كه جايگاهش دسترسی به نشانی‏ها را آسان می‏كرد.

در خانه‏ام او را ديدم و فهميدم كه برخلاف انتظار نه سهل‏الوصول است و نه برای خوردن و آشاميدن و دوشيدن من آمده است، بلكه آمدنش به‏سبب بی‏خوابی و التهابی بوده است كه از امری درونی مايه گرفته است و برخلاف خواهرهای جوان و نوجوانش نتوانسته است چهره و صدای من را كه در نگاه‏ها و جملاتی مختصر به چشم و گوشش رسيده بود از ياد ببرد. گفته بود: «نشستن در كنار تو برای من كافی است.» حرفی كه از نظر من به‏ بيهودگی تمام تاريخ بشری بود؛ چون رابطه يك زن و مرد دير يا زود يا قطع می‏شود يا به علقه‏ای عاطفی و جنسی می‏انجامد. چند ماهی بيش از دو سال با من زندگی كرد و زمانی كه وجودش اخلالگر تنهايی ‏ام شد، از او خواستم يا به خانه پدری‏اش برگردد يا به مسافرت برود كه گفت: «مدت‏ها پيش هر دو خواهرم برای زندگی به خارج رفته‏اند و مدت‏ها پيش‏تر از آن مادرم مُرده و وراث خانه را فروحته‏ اند.» اينها را هرگز به من نگفته بود؛ چون می‏دانست فقط بايد چيزهايی بگويد كه از او می‏خواهم نه چيزهايی را كه خودش می‏خواهد.

گفت: «نمی‏تونم دوری‏ات را تحمل كنم، ولی می‏رم. می‏رم پاريس.» حاضر نشد از من پول بگيرد و گفت خودش برای هزينه رفت و آمد و اقامت در يك هتل معمولی پول دارد. به اين ترتيب بار ديگر در خود و تنهايی خود فرورفتم و نفس تازه‏ای كشيدم؛ هرچند كه برای اولين‏بار فقدان يك زن را در زندگی‏ام حس كردم. از او خواسته بودم كه با تماس تلفنی سبب آزارم نشود و او به اين خواسته گردن نهاده بود، اما دلم برای شنيدن صدای دلنشينش تنگ شده بود. با اين وصف هرگز به او تلفن نكردم تا اين كه شبی برگشت. تصور می‏كنم بيش از دويست شبانه‏روز در آغوش هم بوديم و بستر را ترك نكرديم، اما وقتی به خود آمدم از تقویم روی ساعت قدیمی فهمیدم که فقط چهار شبانه روز همبستر بودیم. گرم صحبت و گفتن و شنیدم شدیم و او همه روزه پيراهن بلند مشكی خوش دوختی می‏پوشيد با سرآستين‏ها و يقه چين‏دار و به اين‏ترتيب زيبايی‏اش برازنده‏ تر می‏شد؛ در حدی كه بايد گفت در دنيا هيچ شكوهی غمناك‏تر و هيچ اندوهی باعظمت‏تر از مرگ يك زن زيبا و بلند قامت سياه‏پوش نبوده و نيست.

در اين‏جا يادداشت‏های عمويم وارد بحث زمان می‏شود و آن را از دوره ارسطو و فلوطين و فارابی و ابن‏سينا تا كانت و سورن كی‏ير كه‏گارد پيش می‏برد و پس از خط بطلان كشيدن بر تمامی آراء و نظرات، بدون اين‏كه نظر خاصی بدهد، چندين و چند صفحه به كلی‏گويی‏هايی می‏پردازد كه اين روزها در روزنامه‏های روشنفكرانه و جلسه‏های نقد و بررسی متون باب شده است.

اين صفحه ‏ها را مانند شماری از رمان‏ها و داستان‏های كوتاه ايرانی و خارجي قطری خواندم و پريدم به اصل مطلب؛ آن‏جا كه عمويم نوشته بود: حميرا از مقايسه پاريس امروز و يازده سال پيش حرف زد، سپس بی‏آن‏كه چيزی بپرسم خاطرات بار پيش خود را با شوهر ايتاليايی‏اش برايم روايت كرد. نمی‏دانستم پيش از آن شوهر داشته است و با او در پاريس زندگی می‏كرده است، چون هرگز نپرسيده بودم كه ازدواج كرده و پيش از من كسی را دوست داشته يا نه؟ به حرف آمد و گفت: «سال‏ها پيش كه پاريس بودم، روزی كه روبه‏روی آينه ايستادم، زنی ديدم بسيار زيبا؛ آن‏قدر زيبا كه در عمرم نديده بودم، زنی در لباس نيمه‏های قرن هجدهم. می‏دانستم حميرا هستم، اما هيچ‏چيزم شبيه حميرا نبود. تعجب كردم. در حال تعجب بودم كه در زدند. در را كه باز كردم، مردی با لباس‏های فاخر درباری، تا كمر خم شد و گفت: "عالی‏جناب لوئی چهاردهم امپراتور فرانسه شما را به شام دعوت كردند." يادم آمد كه معشوقه لوئی چهاردهم هستم. هنوز اين يادآوری در ذهنم جولان می‏داد كه خود را در كاخ ورسای ديدم؛ دست در دست لوئی چهاردهم و در حال رقصی كه با گذشت هر ثانيه‏اش من و او بيشتر به هم می‏چسبيديم؛ به‏حدی كه گرمم شد. در همين گرما بود كه خودم را در موزه لوور پاريس ديدم؛ جلوی تابلويی كه به كلی گيجم كرده بود. راهنما توضيح داد: "اين زن معشوقه لويی چهادرهم بود و اين مردی كه اينجا می‏بينيد و قيافه غمگينی دارد، شوهرش است. او بعدها همسرش را به‏خاطر خيانت كشت." زن، كسی جز من نبود و مرد هم المثنای تمام و كمال شوهرم بود.»

حميرا قسم خورد: «باور كن عزيزم آن مرد عين شوهرم بود كه از قضای روزگار به من مشكوك بود، اما به شرفم سوگند كه هرگز به او خيانت نكرده بودم و او بی‏دليل من را در آن تابلو كشته بود.»

و گفت: «اما يكی از تابلوهای بعدی چيز ديگری نشان می‏داد: در دست همان زن كاردی بود كه تا دسته در قلب شوهرش فرورفته بود. شوهری درست شبيه به شوهر خودم. و البته كه زن هم كسی نبود جز من.»

راهنما گفت: «اين تابلو بر اساس احتمالات ترسيم شده. شما می‏دانيد كه با يك احتمال ناچيز می‏توانيد به كلاسی برويد و آن‏جا با كسی دوست بشويد و تحت تأثيرتان قرار دهد و دير يا زود يا شما را جذب علم و هنر كند. شايد هم پای شما را به شبكه‏های پولدارهای كشور باز كند.»

وقتی حميرا از او پرسيد: «حالا در واقعيت كدام‏يك از اين‏ها اتفاق افتاده است؟»، راهنما گفت: «واقعيتی وجود ندارد. واقعيت آن چيزی است كه شما از ته دل باورش می‏كنيد.» سپس حميرا را كنار كشيد و گفت: «شما در زندگی گذشته‏تان به شوهرتان خيانت كرديد. شما او را زنده‏ زنده پوسانديد.» حميرا در برابر راهنما به گريه افتاد بدون اين‏كه چيزی به او بگويد.

اما به من گفت: «همان‏شب خواب ديدم كه من قبلاً، در سال‏هايی كه گاليله را محاكمه می‏كردند، در جنوب ايتاليا زندگی می‏كردم و قيافه و هيكل زن ديگری را داشتم و شوهرم مهندس آبراه‏ها و تونل‏های آبياری بود و همه زندگی‏اش را وقف روستاييان تهيدست در منطقه پائولا می‏كرد و به فكر آينده خودش نبود. زمانی‏كه همه دنبال معامله و مال و منال بودند، من تمام دستگاه‏های اندازه‏گيری‏اش را دزديدم و جايی پنهان كردم و شب كه از سفر آمد، گفتم كه در غياب من دزد به خانه زده است. او هم باور كرد و گفت كه سفر خوبی نداشته است و مادرش مُرده است و آرزوی خانه‏دار شدن را با خود به گور برده است. من هم از وضع موجود استفاده كردم و دستگاه‏ها را فروختم و رفتم به جنوب اتريش خانه مردی كه با خواهرش سال‏ها پيش دوستی داشتم. تا اين‏كه يك‏روز يك زن ايتاليائی آمد و گفت كه همسر اين مرد است و اين مرد كسی است كه پول‏های آزادی‏خواهان ايتاليايی را بالا كشيده است. زن زمانی اين حرف را به من زد كه چندين و چند شب با شوهرش همبستر شده بودم. از مرد بدم آمد و او را به پليس اتريش معرفی كردم تا تمام عمر در زندان بپوسد.»

و با همان پيراهن بلند مشكی و سرآستين‏ها و يقه چين‏دار كه زيبايی‏اش را هزاران بار متانت و عظمت می‏بخشيد، خود را در آغوش من انداخت تا از فرصت استفاده كنم و زجری را كه آن سال‏ها در شهر درب و داغان پائولا و ساحل هميشه خاموش و غمبارش كشيده بودم، تلافي كنم. همچنان‏كه لب بر لب‏هايش گذاشته بودم، گلوی لطيف‏تر از گل رُزش را فشار دادم تا چهره‏اش به سياهی همان پيراهن شد و برای هميشه زير خروارها سيمان و ماسه و آهك در محاصره درختان كاج و صنوبر و ارغوان حياط جای گرفت.

در دنيا هيچ مرگی شيرين‏تر و و لطيف‏تر از مرگی نيست كه مردی به‏خاطر محبوبش خود را به آن می‏سپارد. چينن مرگی حتی اگر ده‏ ها سال به درازا بينجامد، شكنجه‏ ای است لذت‏بخش؛ در حد خاراندن زخمی كهنه كه درد و لذت آدمی را به اوج می‏رساند. چنين تركيبی، از چيزهايی برخودار است كه هزاران زندگی معمولی از آنها تهی است و تهی خواهد ماند.  

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #7 بیتا 1394-03-23 08:14
:-) :-) :-) :-)
بازگو کردن
 
 
+1 #6 داریوش احمدی 1394-02-01 09:57
پل الوار می گوید: «زیبایی آن چیزی است که ما را نا امید می کند.» این داستان در اوج است، چرا که همه چیز دارد
بازگو کردن
 
 
+1 #5 سهرا ب 1394-01-05 05:57
زیبا و پر معنا می نویسی و بر دل زخمی تازه می نشانی. قلمت سال های سال پایدار باد که ما جوان ها را قلم زدن آموختی و رسم مهربانی و تواصع راستی.
بازگو کردن
 
 
+1 #4 فریبا حاج‌دایی 1393-12-28 18:36
با درود به استاد
بازگو کردن
 
 
+1 #3 سارا بخشايشي 1393-12-27 06:04
داستان زيبايي بود
بازگو کردن
 
 
+1 #2 ش. ش 1393-12-26 16:24
سپاس از استاد فرزانه آقای بی نیاز
بازگو کردن
 
 
+1 #1 مهشید 1393-12-26 05:10
ممنونم از سایت مرور که این نوع داستان ها را چاپ می کند. می شود چند بار آن را خواند و لذت برد. هم فرم عالی است و هم معنای آن. مهشید.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 38 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت