Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - سریال خانوادگی
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب









سریال خانوادگی

شهنار فریور

 در پارکینگ با صدای جیر جیر همیشگی باز شد. آرمان کنترل را رو به تلویزیون گرفت و کانال را عوض کرد. آرش اعتراض کرد. "هوی..داشتم می دیدم. نوبت رقص پسره بود."

آرمان به حیاط اشاره کرد که از پشت در شیشه ای معلوم بود. " کله خرمگه نمی بینی؟ پدر جان اومدن."

مادر ازتوی آشپزخانه گفت: "بسه دیگه جلو باباتون مثل سگ و گربه به هم نپرین."

پدر توی حیاط نیمه تاریک دیده می شد که پیاده شد و در پارکینگ را بست. به طرف هال که می آمد لبه های کاپشن مثل دو پنجه باز دو طرف شکمش بال بال می زد. آرزو دوید دم در و پرید بغلش. پدر به طرف بچه ها آمد و نگاهش به کشتی کج بود. "آرمان بابا جون نگفتم حواست به این بچه ها باشه چی می بینن."

آرزو گفت " بابا بگو بزنه رو کارتون."

آرش گفت "خیار شور الان وقت لالاته نه کارتون."

پدر گفت "وقت لالای خودت هم هست. بزن رو اخبار ببینیم دنیا دست کیه."

آرش شبکه خبر را گرفت و کنترل را پرت کرد روی مبل و رفت طبقه بالا. پدر آرزو را روی مبل نشاند و رفت دم در آشپزخانه. تکیۀ یک طرف بدنش را به در داد و صدایش را کمی پایین آورد." دو وجب کف آشپزخونه رو روزی ده بار می شوری، اما نیم دونگ حواست پیش این بچه ها نیست."

زن پاچه های شلوار را پایین کشید. "اولن که خسته نباشی. دومن وقتی شش دونگ حواسم به.....لعنت بر شیطون. برو لباستو عوض کن تا شامتو آماده کنم."

پدر رفت طبقه بالا. آرزو غر زد. "مامان من شام نخوردم الان گشنمه."

مادر گفت: "چقدر بهت گفتم بشین شامتو بخور. الان فقط به اندازه بابا داریم و ناهار فردای آرمان."

آرمان که سرش را به پشتی تکیه داده  بود و زل زده بود به تاریکی حیاط گفت: " من فردا غذا نمی برم."

مادر گفت: " مگه فردا دانشگاه نداری پس چی می خوری؟"

"علف می خورم. فهمیدی مامان؟ علف."

مادر سینی غذا به دست از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش کرد که بلند شد و رفت روی مبل دراز کشید و ساعد دست را خواباند روی پیشانی. پدر آمد پایین و روبروی تلویزیون نشست و عسلی را که سینی غذا رویش بود، کشید جلوی خودش. گزارشگر تلویزیون گفت عنوان گزارش امشب ما ناتوانی سیستم تامین اجتماعی....آرمان کانال را عوض کرد. مادر کتلتی را توی برشی نان گذاشت و دست آرزو داد که کمی خورد  و بقیه اش را توی سینی گذاشت. مادر گفت: "پاشو. تو خوابت میاد."

آرزو پرسید "بابا میشه امشب مسواک نزنم؟"

پدر گفت: "نزدی هم نزدی بابا جون. بلند شو."

مادر بلندش کرد و کشیدش کنار در دستشویی. خمیر دندان روی مسواک گذاشت و داد دستش.  دندانهایش را که شست با هم رفتند طبقه بالا. آرمان داشت گزارشی با عنوان فیفا زیر نفوذ کشورهای اروپایی را گوش می داد. پدر با دهان نیمه پر گفت: " بزن رو اخبار خودمون."

آرمان گفت: " من الان میرم بالا، هر جور نفوذی دلت میخوادو نگاه کن."

پدر تکه ای کاهو را توی ماست زد و توی دهان گذاشت. "خوب آرمان تعریف کن ببینیم گردن شما کلفت تره یا گردن استاداتون؟"

"نه گردن ما کلفته نه استادامون."

"اوضاع احوال درسی چطوره؟"

"دستتونو می بوسه."

ته ماندۀ کاسۀ ماست را سر کشید. "حواست به درس و مدرسه این آرش بوده ببینی چیکار می کنه؟"

"چه جور هم. اوضاع درسیش و مدرسه ش هر دو عالیه."

"پس این مادرت چی می گه؟"

زن از پله پایین آمد. "میگم دوست ندارم بچه هام مثل خودمون همه ش بدوئن دنبال یه تیکه نون. خود تو اگه فوق لیسانس می گرفتی الان حال و روزت این بود؟"

آرمان پوز خندش را پف کرد بیرون. پدر دستمال کاغذی را دور دهان نگه داشت و غضبناک نگاهش کرد. زن که بالای سر آرمان و روبروی پدر ایستاده بود، لبش را گزید وبا اشارۀ چشم از مرد خواست چیزی نگوید. مرد دستمال را توی سینی گذاشت وبعد از مکثی کوتاه گفت: " الان سگو بزنی لیسانسو و فوق لیسانس بیرون میده، بعدشم همینمون مونده بود که یه خروار پول بریزیم تو حلق اینا. من زیر بار مخارج این شازده ت موندم."

زن رفت و چایی آورد و نشست. "چرا امروز نیومدی سوم خانم احمدی؟ من که بهت گفته بودم."

"سرویس داشتم. حالا شب هفتش که هست."

آرمان بلند شد و نشست. "ننه جون ول کن. خودت بیشتر از اون هفتم و چهلم و هزارم احتیاج داری."

مادر نگاهی به پدر کرد و گفت: "آرمان دیگه داری شورشو بالا میاری. همسایه به اون خوبی، زن به اون فداکاری که بی شوهر با چنگو دندون......"

"تو هم که هیچ وقت آنتن نمی دی. حالا برو بشین  یه شعر ام پی تری هم واسه اون بگو."

" برا بار چندم بگم تو حق نداری بری سر وسایل من. چرا تو گوشت نمی ره."

"کی به جعبه ابزار تو کار داره. شناسنامه مو می خواستم."

پدر استکان خالی را توی نعلبکی کوفت. "چرا لات بازی در میاری. شناسنامه رو می خواستی چیکار؟"

"می خوام جواز دفن بگیرم یا این حقم ندارم."

آرمان بلند شد و کنترل را که توی دستش بود روی مبل کوبید و رفت طبقه بالا. مرد کف دست را روی پیشانی اش کوبید و رو به زن گفت: "بفرما این از دانشگاه و اینم  از روزگار ما."

زن بلند شد و رفت توی آشپزخانه. صندلی را زیر لامپی که از سقف آویزان بود گذاشت و رفت بالا. سرپیچ را باز کرد و لامپ را بیرون آورد و تکانش داد. فنرش ذوب شده بود. لامپ دیگری را که آماده روی کابینت گذاشته بود، توی سرپیچ بست و آباژور حصیری دور لامپ را سر جایش برگرداند و آمد پایین. صندلی را گوشه آشپزخانه گذاشت و رفت بیرون. مرد داشت کانال عوض می کرد. زن گفت: " اگه بذاری می خوام سریالشو ببینم."

"من به اون بچه ها می گم، سریالایی رو که دو ریال هم نمی ارزه واسه چی می بینی؟"

"واسه اینکه فکر هیجی رو نکنم. اگه حوصله داری برم انشای آرشو بیارم، تا من فیلمو می بینم بخونش. ببین چه دل پری داره."

"حال وحوصله ش نیست. از صبح تا حالا با هزارتا زبون نفهم تر از خودم چک و چونه زدم. بذار برا جمعه ای، تعطیلی، چیزی. بلند شم برم سراغ این صاب مرده ببینم چه مرگشه، از دیروز هی اب کم می کنه. نمی دونم کدوم بی پدری هم امروز یه خش دیگه انداخته روش. ماشین سفید که نشد مسافرکش."

زن نگاهی به قیافه مرد انداخت و گفت: "چقد خسته ای و چشات چقد قرمزه. می خوای یه چایی نبات برات بیارم؟"

مرد بلند شد: "مگه چایی نبات تو حلقم می ره یا توچشَم؟"

"چته امشب نمیشه باهات حرف زد؟"

"تقصیر بعضی از این مسافراس که نمی شه یه وجب بالاتر یا پائین تر پیاده شون کنی. کار ندارن پلیس هر جور شده باید برگ جریمه شو پر کنه. این کمر درد لعنتی هم ولم نمی کنه."

 

بعد از فیلم زن بلند شد و مسواک زد و به مرد که داشت کانال عوض می کرد گفت: "من دارم می رم بخوابم کاری نداری؟"

"نه دستت درد نکنه. من حالا نشسم، تو برو."

"نمی خوای یکی از کتاباتو بیارم بخونی؟ مدتهاس نگاشونم نمی کنی."

"تو مودش نیسم. مگه مجنونشونو  بیاری."

زن رفت طبقه بالا. در اتاق را نیمه باز کرد. هر سه خوابیده بودند. رفت توی اتاق خودشان. پیژامه خوابش را پوشید و روی لبه تخت نشست. تیوب کرم را از روی پاتختی برداشت و توی دستش فشار داد و آهسته روی ترک پاهایش مالید و یادش آمد هر حرف اسم خانم احمدی را با حلوا توی یک ظرف گذاشته بودند و روی هر کدام از حرفها هم با پودر پسته و نارگیل اسمش را نوشته بودند و اسم مونس دهها بار تکرار شده بود.

در کرم را بست و روی پا تختی گذاشت. خمیازۀ بلندی کشید و روی تخت دراز شد. چشمش داشت گرم می شد که مرد آمد داخل و گفت: "مثل اینکه بیدارت کردم. یه پتو و بالش می خواسم."

"می گفتی برات می آووردم."

"نه تو بخواب خودم می برم."

پتویی از کمد رختخوابها بیرون آورد. "مثه اینکه آرمان خوابیده، نه؟"

"همه شون خوابیدن." 

مرد رفت و زن سعی کرد بخوابد اما خوابش پریده بود. غلت زد و دستش را زیر سرش گذاشت. راحت نبود. دستش را برداشت و زیر بالش گذاشت. صدای ضعیف تلویزیون قطع شد اما چند دقیقه گذشت و مرد بالا نیامد. بلند شد و رفت بیرون.هال تاریک و روشن می شد. ارام  رفت پایین. صدای جابجایی  غیر عادی مرد را حس کرد. تا ابتدای پیچ پله پایین رفت و توی هال سرک کشید و صفحۀ تلویزیون را دید. دستش را روی دهانش فشار داد، پایش را عقب گذاشت و یک پله بالاتر رفت و همانجا نشست و سرش را به دیوار تکیه داد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 ت .ت 1393-12-27 18:52
انتهایش تکان دهنده بود البته اگر حدسم درست باشد . کمی ابهام داشت
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 68 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت