Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - فرهاد این داستان مرده ارژنگ توراني
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 





فرهاد این داستان مرده    ارژنگ توراني

بنویس : سالهاست بی تابی توی تنم تن می زند . همۀ وجودم از درد می نالد . بدون توجه به نگاههای مضطرب تو که مدام گریه می کنی می خواهم فریاد بزنم آن چنان که همه صدایم را شنیده باشند . فریاد بزنم شاید این غم جانکاه که به سینه ام چنگ می زند ازم دور شود . اما همیشۀ خدا صدا در نایم می شکند . چقدر گفتم همه چیز به کنار بیا از نو شروع کنیم ؟!

     الفاظ و لغات را قطار می کردی کنار هم این راهی بود که تو در آن قدم گذاشته بودي. گفتم بیا با زبان ساده از حقیقتی بزرگ حرف بزنیم . گفتی کدام حقیقت بزرگتر از اینکه مظاهر هم مُرد ؟! حالا مدت زمان زیادی می گذشت از جنگ همه چیز رنگ و بوی تازه به خود گرفته بود ما ده نفر بودیم راه درازی در پیش داشتیم . می خندیدیم ، می خواندیم ، می رقصیدیم و شاد بودیم و خندۀ ما سطحی و ناپایدار نبود که ببینی گونه های شاد در یک لحظه از غصه زرد  می شوند . گفتم حالا باید آن هشت نفر آن قدر از زمین دور شده باشند که نوبت رسیده بود به مظاهر .

     گفتی وقتی نوشتی مظاهر شهید شده گریستی طوری که گونه هایت را اشک شُسته بعد هم فکر کردی نباید برای مردۀ داستانت این طور گریه می کردی ؟!

     نپرسیدم با جنازه اش چه کردی ؟ یا اصلا چرا شهید شد ؟ یا نباید شهید می شد . حتی نگاهت هم نکردم مبادا فکر کنی از چه چیز برخوردار بودی . من دهمین نفر بودم . گفتم بیا هر کدام راهی را برویم که در پایان قربانی بی مبالاتی ها نشویم .

     گفتی : چیزی به پایان داستانم نمانده .

     می خواستم برگردم خانه دکتر را بهانه کردی گفتی من می توانم در ردیف آدمهایی باشم که نمی میرند .

     گفتم همه چیز یکدفعه اتفاق می افتد .

و حالا می ترسیدم همه چیز یکباره تمام می شد . گفتی نباید درباره ات این طور فکر کنم . گفتم در نی نی نگاهت چیزی هست که من را سخت می ترساند ! خندیدی و گفتی چقدر این عقیده در من خنده آور هست اینکه نمی توانم دروغ بگویم !

     زمانی که در حسرت آمد و شد ماشین ها خیابان ها و میادین و لولیدن آدمها لابلای هم ، تاپ تاپ به سرم می کوبیدم ، می گفتی این روزها به پایان می رسد ؟! می خواستم تسویه حساب کنم شاید هم نوعی تعیین و تکلیف . خواستم بگویم خلاصم بکنی ؟!

     سرفه هایم شروع شد لاینقطع . بعد هم حس غریب همیشگی مانند جریان هوای گرم جریان یافت ناگهانی توی رگهایم . قرمزی مرتعشی لابد دوید زیر پوستم که تنم سوخت . حالا باید زوزه می کشیدم . کشیدم مثل زوزۀ گرگ که ته ش بوره بود مثل باد که پیچیده توی راهرو . پرستارها آمدند یکی کوتاه بود و گرد و تپلی و دیگری لاغر بود و دراز مثل خط راست آنکه لاغر بود و دراز مثل خط راست سراغ قرصهایم را گرفت گفتی هنوز یک ساعت نشده دادی به خوردم .

     آنکه کوتاه بود و گرد و تپلی گفت قرصها نیاز به برنامۀ زمانی ندارند .

دهانم را باز کردم قرصها را یکی یکی دادی به خوردم آنکه دراز بود مثل خط راست محتویات سرنگ را خالی کرد داخل سرم ، آنکه کوتاه بود و گرد و تپلی گفت اثرش آنی   هست .

     راست می گفت زمانی که میان سرفه هایم فاصله افتاد کم کم همه چیز در نگاهم کمرنگ بعد هم بیرنگ شد . پلکهایم خود به خود سنگینی کردند همه جا تیره و تار شد . خواب دیدم ماه دو نیمه شده نیمی تاریک نیمی دیگر روشن . لابد وقت رفتنم بود . هزاران نفر در نیمۀ روشن ماه نگاهم می کردن . در برابرم تابوتی بود . غبار نقره ای ماه تابوت را روشن کرده بود . مدتها انتظار کشیدم حاصل جز سردرگمی و گیجی چیز دیگری نبود . نفهمیدم چطور شد سر از تابوت درآوردم تابوت از زمین کنده شد روی دستها به حرکت درآمد . گذشتم از نیمۀ روشن ماه به نیمۀ تاریک ماه رسیدم . تابوتم به زمین گذاشته شد با ترس و لرز بیرون آمدم هیچ چیز را         نمی توانستم تشخیص بدهم . حرکت کردم آنقدر راه رفتم تا رسیدم به نیمۀ روشن ماه جایی که آسمان به زمین نزدیک بود . گفته بودند ارتفاعات « سورن » ‹١› حدفاصل زمین با آسمان هست . ما ده نفر بودیم چهار نفر تدارکاتی و شش نفر دیگر مین خنثی می کردیم . نصب پل هم به عهدۀ ما بود . ارتفاعات را آمدیم پایین قدم در سرازیری تپه ها گذاشتیم .

تپه ها پشت سرمان بالا آمدند نرسیده به آب سیروان ‹٢› مظاهر گفت :« تیمم کنیم برای نماز»

     تیمم کردیم با خاکی که همراهمان بود . ده روز زمان کمی نبود دستور قطعی بود می بایست راه هموار می شد در آخرین لحظۀ شب بیرون آمدیم از اختفاء . وقتی برگشتیم به نظرمی رسید همه چیز را فراموش کردیم . همه سر به آسمان برداشتیم تا صبح حرفهای زیادی شنیدیم هم به فارسی هم به عربی . حالا نیروها از گرد راه رسیده بودند از قرارگاه بی سیم زدند برنگردیم راه بر باشیم دستور قطعی بود . گذشتیم از روی پل چوبی و از روی همۀ گودیها و سنگلاخها و شکافهایی که انگار تمامی نداشت و عاقبت تمام شد زیر پاهایی که ذوق پاتک داشتند . حالا آنچه پیش روی ما بود نقشۀ عملیات بود که با خط مرزهای فرضی کشیده بودند .

    وقتی « حلبچه » ‹٣› را صاحب شدیم . شروع کردیم خواندن و بعظا˝ رقصیدن . شادی و هلهله ادامه داشت تا وقتی که میگهای عراقی در خلاء لایتناهی آسمان که آبی بود ظاهر شدند همه فکر می کردیم همه چیز به پایان رسیده « بوووم ... بوووم ... بوووم ... » آشفته و سرگردان می دویدیم به هر طرف نمی دانستیم ساعتی بعد چه بر ما خواهد گذشت بوی خون و دود و تعفن می آمد حرکتمان کند بود و جسم سنگین  می رفتیم و نمی دانستیم کی و کجا برای همیشه از حرکت باز خواهیم ماند . مظاهر قامتی کوتاه و نگاهی مات و غمگین داشت گفت بعدها انگار نخ و سوزن بودند ؟! بی گمان همینطور بود که مظاهر می گفت . میگها زمین را دوختند به آسمان حاصل گرد و غبار بود و موج موج خاکستر و گرمای لرزان و عطر تمشکهایی که پخش بودند در آسمان شهر .

بنویس شیرین جان

بنویس : در خوابهایم حقیقتی تازه برایم آشکار می شود . طوری که احساس می کنم در بیداری هستند کسانی که من را در میان بگیرند . دورم حلقه بزنند بگویند عمو زنجیر باف ! زنجیر منو بافتی ؟! پشت کوه انداختی ؟! بابا اومده ؟! چی چی آورده ؟! یه مغز خراب دو چشم پر آب یه تن بی تاب ! می دانم شیرین جان اغلب زن مردهای داستانت بودی ؟! پس چیزی در وجودت هست که همیشه آن را با کلمۀ عشق بیان کنی ؟! این را هم می دانم از روزهای بد مردن آدمهای داستانت  می ترسی ؟! دروغ که نمی گویم مثل سایه همه جا با من بودی گاه روبرو گاه پشت سرم گاهی با شعف و زمانی افسرده و نگران نگاهم می کردی ! فکر می کنی این دم آخر ارزش نوشتن دارد ؟ اگر دارد بنویس : دکتر آمد قیافه اش مسخره بود عینک روی نوک دماغش بود. به نظر میرسید نگاهش به همه چیز سرسری هست . ابتدا به آزمایشاتم بعد هم به عکسهایی که از ریه هایم گرفته بودم نگاه کرد . گفت شیمیایی شدم از لحاظ معیار در ردیف P قرار می گیرم اغلب کسانی که در این ردیف قرار دارند تمایل در جهت اختلالات روان پریشی را نشان می دهند . این تمایل بیشتر از نوع پارانوئید می باشد که شامل بدبینی و عدم لذت از دنیا و از دست دادن احساس ترحم و همدردی با دیگران می شوند . گفتی تیز و مرتعش « بالاخره آقای دکتر »

     انگار می خواستی بدانی پایان داستانم به کجا می انجامد . دکتر رام و تپیده زیر فشار نگاهت طاقت نیاورد و فقط سر تکان داد . انگار برایم متاسف بود .

بنویس شیرین جان !

بنویس : فرهاد این داستان مُرده ٪

پی نوشتها :

١ - از مناطق جنگی کشور

۲ - نام رودی در نزدیکی حلبچه

٣ - نام شهری در عراق

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 42 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت