Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - مترجم: رامین مستقیم
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 Frank O’canner

  

مقدمه‌ی مترجم:

 

فرانک اوکانر که در میان دوستداران داستان های کوتاه به "چخوف ایرلندی" شهره است، مهارت بسیاری در دقیق شدن به عواطف انسانی و کشمکش های عاطفی بین اعضا خانواده و تحول شخصیت آدمی زاده دارد.

لطفاً خوانندگان او را  باخانم  "فلانری اوکانر  آمريكايي اشتباه نگیرند و به یاد بیاورند که فرانک نویسنده داستان کوتاه "عقده ادیب من" است که  من سخت دلبسته آن هستم.

داستان کوتاه دیگری به نام "شمّاس" را بیش از بیست سال پیش برای ماهنامه گزارش ترجمه کرده ام که  در همان مجله آن را به یک هموطن  ارمني  اهل علي گودرز لرستان تقدیم کرده بودم.  شماس خادم كليسا بود و به رغم نا خوانا و نانويسا بودن به ثروت رسيد . فرانك اوكانر مانند سامر ست موام داستان كوتاه را مي آغازد، بسط مي دهد و به پاياني شگفت  مي رساند. این داستان: "ازدواج ناممکن" را به مادران و پدران و تک والدان و تک فرزند ان  پیشکش می کنم تا بدانند که ازدواج تک فرزندان  چه پیچیدگی هایی دارد.

 ------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

جیم گراهام تا دم دمای سی سالگی نگرفت که زندگی چه حقه ای برایش سوار کرده است. تا آن موقع شبیه هر مرد جوان دیگری عمر می گذراند. بی هیچ خیال و فکر خارق‌العاده‌ای شب را روز می کرد. ده سالی می شد پدرش مرده بود. جیم نگهداری دخل و خرج خواربار فروشی را قبول کرده بود تا در خانه پدری کند و مادرش، زن ریزه اندام، خوش خلق و سرزنده، برای جیم طوری خانه داری می کرد که فقط مادرها بلدند. آنها در همان خانه ای که مادر ازدواج کرده بود زندگی را ادامه می دادند. خانه ای بزرگ، جادار و بدقواره در حاشیه‌ی روستا که اجاره پرداختی صرفاً هزینه مرمت و نگهداری را تأمین می کرد. جیم هرگز از بودن با دخترها شرم نداشت، اما هیچ کدام از دخترهایی که او دیده بود انگشت کوچک مادرش هم نمی شدند و خودش هم نمی دانست، که دارد کم کم با خاطری آسوده به پیر پسر تبدیل می شود که شاید آره و شاید هم نه، در سن چهل و پنج سالگی تصمیم به تشکیل خانواده ای برای خودش بگیرد. البته مادرش لوسش کرده بود و به همان شیوه تک فرزندان، جیم هم به خاطر سو استفاده از موقعیت لوسی اش دچار عذاب وجدان بود. اما لوسی باری بر وجدان است که مردان بدون عذاب کمرشکنی می توانند مقدار قابل ملاحظه ای از آن را حمل کنند.

آنگاه، در یک یکشنبه ای، جیم با دختری آشنا شد به اسم آیلین کلری  Eileen Clery، که در همان محدوده ی او زندگی می کرد، اما پیش تر چندان متوجه اش نبود. آن یکشنبه، جیم رفت تا در کنار ساحل در کراس هون Crosshaven قدم بزند. آیلین چهره ی ظریفي داشت که هنگام تبسم به زیبایی می درخشید و موهای روشن اش به طلایی می زد، اگر چه به حد کافی خوش سیما بود، اما از آن دخترهایی نبود که خودشان را جلوی چشم دیگران می اندازند. جیم زوری زد تا با آیلین لاسی بزند، اما از پا پس کشیدن تند و تقریباً خشن او، راستش تعجب کرد و اندکی  هم آزرده  شد.

جیم او را با دخترهای هوس باز عوضی نگرفته بود، اما توقع هم نداشت که با دختری ملاقات کند که حتی به او دست هم نباید زد.

نکته جالب این بود که به نظر می آمد که آیلین به جیم بی علاقه هم نبود، و حتی ترتیبی داد که دوباره جیم را ببیند. این بار  آنها در کُنج صخره ای نشستند و جیم کمی خودش را به او چسباند. جیم با ناباوری دید که آیلین بنا کرد به گریه کردن. اوقات جیم تلخ شد، اما به مهربانی ایی که در خود احساس نمی کرد تظاهر کرد و وقتی آیلین او را ظاهراً افسرده دید، صاف نشست و تبسم کرد اما دیگر قطرات اشک امان نداد و در حالی که اشک های چشمانش را خشک و در دم قیچی کوچولوی  مسخره ای که حکم دستمال داشت، فین می کرد، گفت: "جیم، نه این که از این کار خوشم نیاید فقط  نمی خوام بهش فکر کنم"

جیم ناباورانه پرسید: "آخه چرا، آیلین؟"

آیلین در حالی که هنوز فین فین می کرد و آب بینی اش را بالا می کشید گفت: "خب، می دونی، من تک بچه ام و از مادرم باید نگهداری کنم."

-         "من هم تک بچه ام و مادری دارم که باید از او نگهداری کنم."

-    جیم که در نرد عشق خود را پیروز می دید بی درنگ به مضحک بودن این اتفاق پي برد و با لحنی اندوهگین تو لبی خندید و اضافه کرد: "ما در و تخته ایم"

آیلین خندان و هق هق کنان گفت: "آره مگه نه؟"

 و آنگاه سرش را روی سینه جیم گذاشت و دیگر برای عشق بازی مانع بیشتری نتراشید. این روزها، همه کتاب ها این موضوع کشش بین دو نفر را با اصطلاحات مشابه توصیف می کنند. سینه های آفتاب خورده و برجستگی ها و خطوط شهوت انگیز و اغواگر که ربط خیلی کمی با مطلب دارد. اما آنچه که به ندرت به آن می پردازند همان تنهایی بشر است. این چیزی است که زن ها زودتر از مردان با آن روبرو می شوند و آیلین قبلاً با آن روبرو شده بود.

جیم هر چند به همان روش با آن روبرو نشده بود، اما آنقدر زیرک بود که درک کند که دارد به آن نزدیک می شود، و در بالای آن صخره مشرف به کورک هاربر Cork Harbour ناظر بر دهها قایق کوچک بادی که رهسپار کورابینی Currabinny بودند، هر دو در یافتند که عاشق یکدیگرند و بیشتر به این دلیل عاشق اند که آشکارا در وضعیت چاره ناپذیری قرار دارند.

بعد از آن، به طور منظم هفتگی در کورک همدیگر را می دیدند، قدم می زدند و در هنگام بارندگی به سینما می رفتند. آنها به شیوه تک بچه ها این کارها را می کردند، احتیاط هایی به عمل می آوردند که برای کسانی که آنها را می شناختند موضوع حرف های درگوشی شد. سرشبی دختری در حال عبور از پل نیو بریج New Bridge جیم گراهام را دید که آنجا ایستاد، و هنگامی که از پل دومی رد شد از دیدن آیلین جا خورد. دختر گفت: دوشیزه کلری ببخشید که فضولی می کنم، اما آقای گراهام که شما منتظرش هستید در آن پل دیگر منتظر شماست. آیلین از هولش نمی دانست کجا را نگاه کند؛ سرخ شد، خندید و عاقبت دستانش را به هم جفت کرد و گفت، "آه، متشکرم، متشکرم،" و مثل باد دوید.

این رسم آنها بود که این جوری همدیگر را ببینند، کیلومترها دور از خانه شان، چونکه احساس گناه در تعقیب آنها بود. بیشتر دلشان برای مادرهاشان می سوخت تا برای خودشان، مادرهاشان نهایت تلاش خود را می کردند تا آن راز هولناک را پنهان کنند که به لحاظ ترس غریزی از تنها شدن و کهنسالی به جان خانم هایی می افتد که اعضا خانواده شان پا به سن گذاشته اند و شوی مرده هم هستند. شاید این نکته را زیادی درک می کردند و بیش از آنچه ضرورت داشت، دلواپس بودند.

بانو گراهام، مادر جیم، که منابع جاسوسی اش کار آمدتر از سرویس اطلاعاتی بانو کلری، مادر آیلین بود، در باز کردن سر صحبت درباره رابطه آنها پیش دستی کرد.

اول شب بانو گراهام با گلایه ای فروتنانه گفت: "شنیدم با دختری به اسم کلری اهل محله کرس دوستی. معرکه ای بهم زده ای." جیم می خواست کنار در پشتی ریش بزند. بنا  کرد به نیش کلام زدن و با نگاهی که انگار جا خورده رو به مادرش کرد، اما مادر مثل همیشه که نمی خواست به صورتش نگاه کند خود را غرق بافتنی بافتن کرد.

جیم گفت: خب، ادامه بده کی بهت گفت.؟

مادرش در حالیکه از پاسخ به سؤال طفره می رفت جواب داد: چرا خبر نداشته باشم وقتی همه ی آدمای سر و ته جاده می دونند؟"

 مادر دوست داشت که اسرار کوچولویی را از پسرش مخفی نگهدارد.

-         چرا یه شب نمی آریش خونه؟

-         اشکالی نداره؟

-         بچه جان، چه اشکالی داره؟ یه آدم می بینیم، دلمون باز می شه.

این هم از کرامات مادرش بود؛ با آنکه با هیچ کس حرف نمی زد و آمد و شد هم نداشت، اما تقریباً از هیچ کار جیم نبود که با خبر نباشد.

یک روز عصر جیم آیلین را برای صرف چای و عصرانه به خانه دعوت کرد. آیلین عصبی بود و نخودی می خندید، اما جیم متوجه شد که مادرش فوراً به او علاقه مند شده است. بانو گراهام پسرش را می پرستید، اما همیشه آرزو می کرد که ای کاش دختری می داشت، کسی که می توانست با او درد دلی بکند که با مردها نمی شد کرد. کمی بعد در همان عصر، آیلین ملتفت شد که از او واقعاً استقبال شده و بنا کرد به یله شدن،  و با مادر جیم نشستند به تبادل حرف های خاله زنکی که هر دو استعداد شگرفی در آن کار داشتند.

مادرش با اندوه در حالی که به مستمند مستحقی در محله اشاره می کند می گوید: "الهی بمیرم، دینی مورفی Dinny Morphy غصه دارم کرده."

آیلین با شتاب و در حالی که با شوق و ذوق دست روی بازوی بانو گراهام می گذارد می گوید: "نه، نه، نه خانم گراهام، طفلکی دینی وضع اش خیلی هم بد نیس".

اشک بانو گراهام در می آید؛ بافتنی را کنار می گذارد تا حال آیلین را که چشمانش از مصیبت ماتم زده شده اند جا بیاورد. "نگاش کن حالا! و چه حرف هایی مردم درباره اش نمی گن! آیلین جان، مردم بدزبون نیستند؟"

آیلین سرش را به چپ و راست تکان می دهد و تکرار می کند: "نه وضع دینی بدترین نیس. نه نیس. البته، دمی به خمره می زنه، اما مگه کدومشون نمی زنن؟ به من بگید؟"

و آن عصر جیم هیچ نگفت و وقتی دید که چطور صدای جوان، مشتاق و هوشمند آیلین با صدای مادرش درهم آمیخت و در هارمونی گوش نوازی از حرف های خاله زنگ فضای خانه را پر کرد، متبسم شد. بانو گراهام آن عصر تا به نحو ظریفی به آیلین حالی نکرد که در وضعیت تنهایی و سرگشته ای قرار دارد که درک حقیقت هر چیزی را برایش ناممکن می سازد نگذاشت او آن خانه را ترک کند. بانو گراهام به دیدارهای آیلین عادت کرد و اگر هفته ای می گذشت و آیلین سری نمی زد حسابی آزرده می شد. او حتا با حالت تسلیم و رضا گفت که البته برای دختر جوان و سرزنده ای مثل او همدم مناسبی نیست.

نوبت بانو کلری شد. شاید از دیدارهای دخترش، آیلین، به خانه گراهام خبردار شده بود و دلخور. اما از طرف دیگر، از دیدن مهمان ناخوانده هم دلخور می شد. بنابراین آیلین می بایست او را در جریان نوع ارتباط جیم با مادرش قرار می داد تا فکر نکند که جیم با نظر خاصی به آیلین به خانه آنها می آید.

آنها باید با درآمد آیلین و چند شلینگ حقوق بازنشستگی که مادرش داشت زندگی می کردند.

آنها در خانه ای روستایی دارای یک اتاق مهمانخانه و یک آشپزخانه که اتاق نشیمن هم بود و دو اتاق زیر شیروانی به عنوان اتاق خواب ،بسر می بردند. خانه محقر روی تپه ای نزدیک جاده تک افتاده بود. بانو کلری پیرزنی با درایت با چهره ای از ریخت افتاده بود. او از بیماری های متعدد رنج می برد، و چون کمی کر بود با صدای بلند و هول انگیزی آه و ناله طولانی می کرد. وقتی با کسی حرف می زد محکم به زانوي مخاطب خود چنگ می انداخت تا مطمئن شود که فرار نمی کند و بعد به بخاری دیواری زل می زد.

"آره جیم، آنوقت که این درد دوم به سراغم آمد، داشتم برات می گفتم، از دکتر او ماهونی O’Mahney خواستم بیاد خونه منو ببینه و اونم گفت: "آیلین، راستی دکتر ماهونی درباره درد دوم من چی گفت؟"

آیلین داد زد: "اون گفت که تو پیره زن شیاد حرفِ مفت زنی هستی." مادرش بهت زده گفت:" دکتر اوماهانی؟ اون نگفت. اه که تو چه عفریته ای هستی!"

آیلین در خانه خودش عصبی با صدای گوش خراش حرف زد، توی حرف مادرش دوید، مخالفت کرد و آنقدر به مادرش متلک گفت تا صورت مادرش چروک شد و پس از چشمکی غرغرکنان رو به جیم گفت: "جیم، نگفتم این دختره عفریته ست؟ آیا تا به حال شنیده ای که دختری با مادرش این طوری حرف بزنه؟ من از تو می خوام که با مادر بیچاره خودت این طوری هیچ وقت حرف نزنی."

آیلین بی توجه به حرف های مادرش گفت: "مادرش دائم نق نمی زنه؟" بانو کلری با چشمانی که از فرط لذت خمار شده، درست مانند گربه ای که نوازش می شود پرسید: "آه، ای داد و بیداد، پسر جان، از ترس اون چارستون بدنم می لرزه! دیدی چه زبانی داره! و ببین چه دروغی می گه! منو و نق زدن!"

برای جیم و آیلین که شب های بارانی قصد سینما رفتن نداشتند گذراندن با بانو کلری به هر حال خوشایند بود. بیشتر، به خانه ى جیم می رفتند. بانو گراهام بیش از مادر آیلین حسود بود. حتی کوچک ترین اشاره ای از جانب هر كدام از آنها اشک بانو گراهام را در می آورد اما اگر آنها نیم ساعتی با او می نشستند او بر می خاست و پاورچین از اتاق خارج می شد انگار که آنها خوابند.

حسد بر سخاوت مادرانه او لگام می زد. بانو گراهام عصری در حالی که بافتنی اش را روی دامن اش می گذاشت با شیطنت گفت:

-         اهه، تو و آیلین خیال با هم جفت شدن دارین؟

جیم در حالی که ادای مادرش را در می آورد، از بالای کتابش نگاه کرد و گفت: با هم جفت شدن؟ به گمونم می خوای از دستم راحت شی؟

معمولاً مادر جیم را می شد با متلک گفتن از موضوع مورد بحث منحرف کرد چون که هر متلکی را جدی می گرفت البته به ندرت هم متلکی برایش جدی می شد.

بانو گراهام با كج خلقی، با خشمی کودکانه انگار كه به  هدف زده باشد ، بافتن را از سر گرفت. اما البته، این خشم زیاد دوام نیاورد. ده دقیقه بعد، پس از فراموش کردن کج خلقی اش، در حالی که انگار دارد با خودش حرف می زند اضافه کرد: "آره خب، مثل اون زیاد پیدا نمی شه."

جیم با زهرخند ملایمی پرسید:" و کجا زندگی کنیم؟"

بانو گراهام در حالی که از بالای عینک نگاه تلخی می اندازد: "ای وای، یعنی تو خونه نداری؟ فکر می کنی که من سد راهت هستم؟"

-         آه، پس می خوای بری نواخانه و بذاری آیلین بیاد جای تو؟

بانو کلری سرگشته و گنگ گفت: "اهه، کارها عجیب و غریب نیس؟" و جیم می دانست که مادرش در فکر اتفاقی  است که بین او آیلین در حال وقوع است. مادرش و جیم به خوبی با وضعیتی که در ایرلند رایج است به شکل ساده اش آشنایی کامل داشتند، و می توانستند فهرست بلندبالایی از خانواده هایی درست کند که در آنها مرد یا زن جوانی سال ها پیش از آنکه موقعیت ازدواج بیابد به اعتراض خانه را ترک می کنند، و در بسیاری از موارد روزی به خود می آیند که دیگر خیلی پیر یا کرخ تر و بی حالتر از آن هستند که ازدواج کنند.

جیم تبسم مادرنوازی کرد و گفت: "بانو گراهام، ما به آن هدف فکر نمی کنیم. به هر حال متشکرم. یا دو نفر باید کشته بشن یا هیچ چی"

جیم می دانست که هر چند مادرش حسودی می کند، دیگر راضی به مرگ پسر و عروس اش نبود.

اما بانو کلری سرخوشانه تظاهر می کرد که آنها باید شکرگزار بخت خوب شان باشند.

بانو کلری می گفت: "نمی دونی که چقدر وضعت خوبه، تو جوونی و سالم، برای گله و شکایت تو وقت زیاده. این طور که بعضی ها برای ازدواج هل هستند انگار که دارن بانک می زنن. چیزی نمی گذره که از هم خسته می شن و اون وقت، آه ای داد و بیداد دیگه در بدگویی از هم هیچ کم نمی آرن."

"در واکنش به حرف های تکراری مادرش آیلین با حجب می پرسید: "مامان، پس تو با ازدواج موافق نیستی؟"

مادرش که مطمئن بود که باز هم شیاطین تو جلد دخترش رفته اند، با بدگمانی سؤال می کرد: "کی گفته من با ازدواج مخالفم؟" و دست لرزان خود را بر زانوی جیم فشار می داد و ناصحانه می گفت: "جیم، من مخالف باشم یا نباشم چه فرقی می کنه این وضع رو بهتر نمی کنه. تا جوونی جوونی کن. به حد کافی مزدوج می مونی."

اما البته آیلین و جیم با دیدگاه های بانو کلری موافق نبودند در قدم زدن های شبانه خود که معمولاً در یکی از محله های نوبنیاد انجام می شد، در حین عبور از کنار خانه های نیم ساخته با شوق کودکانی را تماشا می کرد که در آن جاها مشغول کابوبازی یا سرخ پوست بازی بودند.

آیلین و جیم با شوهرهای جوانی که در محل تلنبار باغچه درست می کردند هم کلام می شدند و خود را با افتخار و شادی ایی که اخیراً کسب کرده بودند، به دعوت فنجانی چای از سوی زوج های جوان می سپردند. آنها قبحی در این کار نمی دیدند. آنها فقط تازه شدن هر چیزی را می دیدند انگار که این خود زندگی بود که تازه می شد. شیوه ای که آفتاب عصر به رنگ ها تازگی می بخشید، سفیدی پرده ها، سبزی لطیف سبزه های نورسته. کمی بعد در همان عصر آیلین در حالی که سرش را به چپ و راست تکان می دهد می گوید: "جیم، فکر نمی کردن که پرده ها درست تو گوشه بزرگه ی خونه قرار بگیره. تو فکر می کردی؟" و جیم می دانست که او دارد در ذهنش خانه آینده را اثاث می چیند.

آن سال جیم پیشنهاد کرد که او و آیلین با هم به تعطیلات بروند از نظر بانو کلری این اصلا صلاح نبود. او مطمین بود که این باعث بدنامی آیلین می شود. با آنکه بانو کلری جانانه جانبدار جوانی کردن آنها بود، اما فقط تا زمانی که آنها زیر چشم او این کار را می کردند. جیم می دانست که خوش نام ماندن آیلین دغدغه مادرش نبود، بلکه احتمال این که تعطیلات آنها به جای باریکی بکشد از کنترل او خارج باشد باعث نگرانی اش بود، جیم به میل خود عمل کرد. آنها به شمال دوبلین به کنار دریا رفتند، و برای دو هفته، دل سیر راه رفتند، شنا کردند و آفتاب گرفتند و در روزهای بارانی هم برای گردش به شهر رفتند.

در بازگشت به خانه، جیم در حالی که از پنجره واگن قطار به کوه های گالتی Galtee نگاه می کرد گفت:" دفعه بعد که همین طوری به تعطیلات می ریم، دیگه ازدواج کردیم. دیگه طور دیگه س."

آیلین موافق بود: "آره، دیگه فرق داره. مگه نه جیم؟ اما ما چی کار می تونیم بکنیم؟"

جیم متبسم پرسید: "چی مانع ازدواج ما بشه؟"

آیلین هراسیده پرسید: "حالا؟ اما مادرامونو چی کار کنیم؟"

جیم شانه ای تکان داد و گفت: "حالا چی کار اونها داریم."

-          منظورت اینه که ازدواج کنیم و همین راهی که داریم می ریم رو ادامه بدیم؟

-         چرا که نه؟ البته، این اون چیزی نیس که ما می خوایم، اما به هر حال بهتر از هیچیه.

-         اما خب، گمونم جیم، می دونی که ممکنه بچه و مچه ای دنیا بیاد,

جیم پاسخ داد: "امیدوارم که این طور بشه. وقتی پیش اومد بهش فکر می کنیم. اما به هر حال دلیلی وجود نداره که حالا حالاها بچه دار بشیم."

آیلین با حجب و حیا پرسید: "اما، جیم اون وقت مردم چی می گن؟"

-         فکر می کنی الان حرف نمی زنن؟

جیم چنین بود، و جیم فکر می کرد مادرش، فارغ از نظر افکار عمومی هم این طور فکر می کند. البته مادر هم اشکالی در با هم تعطیلات رفتن آنها نمی دید، و آیلین که خودش در این مورد دو دل بود، حالا می دانست که حق داشت تردید داشته باشد. الان هم احساس می کرد که احتمالاً حق داشته باشد، اما دیگر مطمین نبود. هر چقدر بیشتر فکر می کرد به این نتیجه می‌رسید که حق با جیم باشد، هر چند که دلایل اش از نوع دیگری بود. جیم نمی خواست منتظر بماند، نمی خواست در انتظار روزی که بتوانند ازدواج کنند پیر و عبوس بشود؛ او چیزی، هر چند کوچک، از چشیدن لذت ازدواج تا وقتی که هنوز جوانند می خواست آیلین به نوعی نامزدی به طریق رازآمیزتری فکر می کرد، که آن دو را به هم پیوند بدهد، تا ببینند که زندگی برای آنها چه در چنته دارد. آیلین می دانست این که هر دو هم زمان آزاد باشند امیدی واهی است؛ مقدر بود یکی از آنها مدت درازی پیش از آن دیگری آزاد بشود؛ و آنگاه وسوسه واقعی آغاز می شد.

اما او می دانست که تا این حد آزادی را هم بدون جنگ و دعوا با مادرش بدست نخواهد آورد بانو کلری اهل عرف و سنت بود، و از این گذشته، او می دانست که در ازدواج چه رخ می دهد. آیلین اکنون خیلی شیرین و آرام و مهربان بود، اما به عنوان زن یا مادر قضیه ای کاملاً متفاوت می شد و در پیری دیگر نمی توانست از پس این همه تفاوت ها برآید.

بانو کلری دستی بر لمبر و هن و هن کنان گفت: "این چه کاریه که می کنی؟ این دیگه چه جور ازدواجه؟ تو اینجا باشی و اون اونجا! همه شهر بهت می خندن؟"

آیلین با شوق گفت: "مامان، من واقعاً نمی دونم اونها به چی می خوان بخندن. مگه همین حالاش کم می خندن؟"

مادرش شکست خورده گفت: "برو باهاش! من هم هرچه زودتر می رم به نواخانه  تا تو هم بیش از این منو سرشکسته نکنی."

آیلین با خنده ای زوردکی و مصرانه گفت: "اما، مامان، ما کاری نمی کنیم که باعث سرشکستگی تو بشیم، و تو هم لازم نیست که به نواخانه یا هیچ جای دیگه بری"

بانو گراهام، مادر جیم هم بسیار اندوهگین شد، اما غرورش هم جریحه دار شده بود.

آنچه همسایه ها می گفتند اصلا او را نگران نمی کرد، بلکه به نظرش می رسید که وابستگی اش به جیم، پسرش را به این کاریکاتور ازدواج مجبور می کرد. اگر کنار رفتن خودش می توانست ازدواج را برای پسرش آسان تر کند، با کمال میل به نواخانه می رفت. اما وقتی جیم برای او توضیح داد اگر حتی با نواخانه رفتن مادرش موافقت کند باز هم در مورد آیلین و مادرش چیزی تغییر نمی کند، مادر جیم فهمید که پسرش کوتاه بیانست. این بود که وقتی دفعه بعد آیلین به خانه جیم سر زد، بانو گراهام او را در آغوش کشید و زیر لب گفت: "ای بچه های بیچاره! ای بچه های بیچاره و گرفتار!"

آیلین با چشمان مرطوب پرسید: " خانم گراهام، فکر می کنید که ما کار غلطی می کنیم؟"

بانوگراهام با عصبانیتو هیجان زده گفت: " به طور حتم نه، بچه جان، چه کار غلطی؟ چرا اصلاً به فکر دیگران اهمیت می دی؟ آدم هایی که هرگز برای چیزی از خود گذشتگی نکردن.!"

از آن به بعد بانو کلری بنای بدعنقی گذاشت و وقتی جیم به خانه اش می آمد با او حرف نمی زد و عاقبت از شرکت در مراسمی که او آن را – ازدواج ساختگی – می نامید، سرباز زد.

بانو کلری تجربه کمی از این دست داشت، اما خوب می دانست به او کلک زده بودند، و این کلک را جیم زده بود. جیم به عنوان دوست آمده و تنها دخترش را جلوی چشمش غر زده و دزدیده بود، و در مورد کسانی که بانو کلری را مقصر ردیف اول می دانستند، او یک کلمه هم از حرف های آنها را باور نداشت. کاری که جیم کرده بود، مثل ریختن سم آرسنیک در فنجان چای او بود.

آیلین آن روز صبح، پیش از رفتن به مراسم عقد در کلیسا نزد مادرش رفت و به آرامی از او پرسید: " مامان، آیا حتی آرزوی سفیدبختی هم برای من نمی کنی؟" اما مادرش فقط گفت: " برو گم شو، دختره گستاخ!"

آیلین با فروتنی و بردبارانه گفت: "مامان، فردا شب برای شامت به موقع می آم."

مادرش گفت: "لازم نکرده اصلاً بیای"

آیلین بسیار ناراحت شد، اما بانو گراهام، مادر جیم هنگام خداحافظی در بیرون کلیسا فقط به این ناراحتی به تمسخر خندید. "بچه جان، مادرت با قضیه کنار خواهد آمد، پیرها همه شون مثل همن. اگر حقیقت رو بخوای من هم همین طورم. سر راه خونه سری بهش می زنم و صادقانه نظرم رو راجع به اون بهش می گم."

آیلین ذوق زده گفت: "و خانم گراهام اگه اشکالی نداره براش نوشابه اگ فلیپ Egg Flip (معجونی مخلوط از آبجو یا ویسکی بعلاوه شیرینی و تخم مرغ) درست کنین، اون وقت راحت تر میشه باهاش حرف زد. خیلی اگ فلیپ دوس داره و ویسکی توش هم هر چه بیشتر باشه."

بانو گراهام گفت: "باشه اگ فلیپ می دم" بانو گراهام ناگهان شوخ و شنگ شد چون که حسادت سبعانه اش با فکر تسکین پیرزن کج خلق دیگری رفع شد. حالا دیگر کاری برای انجام دادن داشت، حتی اکر این کار دادن اگ فلیپ باشد.

بانو کلری با فریاد گفت: "سرکار خانم، با من چه حرفی دارید بزنید. جوونا امروز همشون عین همن؛ خودخواه؛ دنبال کیف کردن."

بانو گراهام رنجیده خاطر پرسید: "خانم کلری، چطور همچین حرفی می زنید؟ در تمام ایرلند دختری به خوبی دختر شما پیدا نمی شه. من آخرین نفری خواهم بود که از جیم انتقاد می کنه. اما ای کاش دختری مثل دختر شما داشتم."

بانوکلری با نگاهی به بانو گراهام که گویی اصلا خل شده، پرسید: "و وقتی بچه ها دنیا می آن؟"

-         "خودت یکی بزرگ کردی."

بانو کلری که از تسکین یافتن سرباز می زد گفت: سرکار خانماصلا مثل هم نیس.

بانو کلری به حد کافی هوشمند بود که درک کند حضور بچه ای دیگر در خانه او را از توجهی که خود را برای داشتن آن محق می دانست، بی بهره می کند، و حتی ممکن است به محرومیت کامل او از امتیازها بیانجامد. او گفت: "جوان ها این روزها خیلی خودخواهن!"

آیلین و جیم پس از ماه عسل یک روزه شان طوری مطیعانه به سر وظایف خود بازگشتند که انگار اصلاً با هم ازدواج نکرده بودند. با این حال اگر کسی سر جاده با آیلین بر می خورد، او را شوخ و شنگ و سبک سر می یافت که مانند هر تازه عروسی انگشترش را به رخ می کشید. او لازم داشت که از همه شادی فراهم شده در وضعیت نوین اش لذت ببرد زیرا مادرش به حد کافی با سیاست بود که او را در جریان نگرش همسایگان قرار دهد.

ازدواج آنها موضوع لطیفه های ننگ آوری شده بود که تا زمانی که آن ازدواج ادامه داشت، ورد زبان باقی ماندند. آیلین حتی از صمیمی ترین دوستانش نیش های کوچکی دریافت کرد که یادآور این نکته بود که زن شدنش (Wifehood) چقدر نابهنجار است.

این نبود که همسایگان بی نزاکت و دور از انصاف باشند، بلکه احساس آنها نسبت به ازدواج، مانند احساس شان نسبت به مرگ، بی رحمی ایی داشت که حتی در بی زاری شان نسبت به ازدواج هم آشکار بود. این ازدواج که به نظرشان می رسید در مقابل کلیسا پایان یافته، به سخره گرفتن همه آن چیزهایی بود که آنها باور داشتند، بنابراین آنها هم دست به انتقام زدند همان طور که مردم در هنگام مسخره شدن گرامی ترین باورهاشان، انتقام می گیرند.

جیم وانمود می کرد که به رسوایی بی اعتناست. او مادری داشت که در برابر افکار عمومی نفوذناپذیر بود، و به آیلین طوری سر می زد که انگار هیچ چیز خاصی علیه شخص خودش نمی تواند گفته شود. در کل آیلین بیشتر به جیم و مادرش سر می زد، و جیم و آیلین دو هفته ای در همان تابستان به کری Kerry یا کونه مارا Connermara رفتند. یک سال کامل برای بانو کلری طول کشید تا به این ازدواج عادت کند، و در تمام این مدت او آیلین را دقیقاً زیر ذره بین داشت، و هر هفته چشم انتظار بود که علایم بارداری در دخترش بروز کند. شاید جای خوشبختی داشت که با هیچ علامتی بروز نکرد. فقط خدا می داند که در آن صورت بانو کلری چه الم شنگه ای به راه می انداخت.

کمی بعد بانو گراهام به بستر بیماری افتاد، جیم روزها از مادرش پرستاری می کرد و آیلین شب ها نوبت پرستاری را تحویل می گرفت. بانو گراهام در احتضار بود و در فواصلی که به هوش می آمد دستان آیلین را در قالب دستان خود می گرفت و می گفت: "من همیشه آرزو داشتن دختر داشتم، آرزو داشتم. شماها حالا خوشبخت اید که خونه ای برای خودتون دارید. توهم از جیم من مواظبت خواهی کرد؟"

آیلین می گفت: "از طرف شما از اون مواظبت می کنم."

و شبی که مادر جیم می مرد آیلین گذاشت جیم بخوابد

وقتی فردا صبح جیم را بیدار کرد گفت: "فکر کردم بهتره تورو بیدار نکنم. تو خیلی خسته بودی و مامان در آرامش رفت." و وقتی نگاه تعجب آمیز او را دید با اندوه افزود: "جیم، همان طور که آرزو کرده بود."

جیم موافق بود: "آیلین، گمان کنم حق با تو باشه."

اما هنوز خیلی به پایان دردسر آنها مانده بود. وقتی پیشنهاد کردند به خانه جیم کوچ کنند، بانو کلری بیش از موقع ازدواج آنها هیاهو به راه انداخت.

بانو کلری مات و مبهوت داد زد: "منو می‌بری جای غریب؟"

آیلین که هنوز قادر نبود خنده خود را نسبت به واکنش غیرعادی مادرش نسبت به هر پیشنهاد جدیدی را پنهان کند، با هیجان گفت: "مامان، غریب! فقط نیم مایل آن طرف تره"

مادرش طوطی وار واگو کرد: "نیم مایل.: یه مایل"

آیلین پرسید: "و تو فکر می کنی که دوستان قدیمیت ترکت می کنن؟"

مادرش باوقار پاسخ داد: من از اونها نخواهم خواست. "من نمی تونم شب رو جایی بخوابم که نتونم صدای واگن برقی رو بشنوم. مادر جیم توی خونه‌ش مرد. آه ای داد و بیداد، عجیب نیس که جیم به من اجازه نمی ده که تو خونه خودم بمیرم."

و یک بار دیگر جیم و آیلین دستخوش سرخوردگی شدند. آنها نمی توانستند برای ویژ ویژ آرام بخش قطارهای برقی که از شهر به بالای تپه سامر هیل Summerhill می رفتند، جایگزینی پیدا کنند و به نظر آیلین برای آنها احمقانه خواهد بود که خانه عالی جیم را که کمی بعد نیاز خواهند داشت رها کنند و بیایند با مادرزن بدعنقی در کلبه ای کوچک زندگی مشترک داشته باشند.

در عوض، آنها ادای ازدواج کرده ها را در می آوردند. هر هفته دو شب آیلین به مادرش شام زود هنگام می داد و آنگاه به خانه جیم می آمد تا برای او که از مغازه خواربارفروشی باز میگشت شام حاضر کند. وقتی که آیلین صدای چرخاندن کلید قفل در را می شنید، با لباس سفید زن های خانه به طرف در ورودی  می دوید تا از جیم استقبال کند، و جیم هم وانمود می کرد که از دیدن او شگفت زده می شود. همان طور که به طرف داخل خانه می رفتند، آیلین در سکوت به آتش شعله وری که او در اتاق نشیمن روشن کرده بود، اشاره می کرد، و آنها با هم شام می خوردند و کتاب می خواندند یا حرف می زدند تا آنکه نصف شب و وقت مشایعت آیلین به خانه خودش می رسید. با این همه، حتا با آن همه کار اضافی، به هر دوی آنها لذت عمیقی می داد که تخت خواب بزرگی را مرتب کنند که آیلین هرگز در آن به جز به عنوان مهمان نخوابیده بود، با هم ظرف می شستند یا در بهترین حالت از دوستانشان در خانه پذیرایی می کردند، انگار نه انگار که آیلین هم مانند سیندرلا باید نصف شب  با شتاب به نقش خودش به عنوان دختر و پرستار بازگردد. هر دو آنها احساس می کردند روزی فرا خواهد رسید که خانه واقعاً از آن خودشان بشود، و در صبح ها آیلین در را به روی شیرفروش و نان فروش باز کند. اما روزگار بر وفق مراد آنها نگشت.

جیم سخت مریض شد و به جای آنکه راضی به کشمکشی باشد که می دانست در ذهن آیلین برای ادای وظیفه اش نسبت به او در مادرش بر پا می شد، رفتن به بیمارستان را انتخاب کرد.

جیم دو سال پس از مرگ مادرش، در بیمارستان درگذشت. در این مقطع به نظر می رسید آیلین دچار بحرانی شده که مادرش را هم هراسانده بود. در مورد این که آیلین چه باید بکند هیچ بگو مگویی بین مادر و دختر رخ نداد. آیلین در کلبه اش را قفل کرد و مادرش هم به خانه جیم نقل مکان کرد و در آنجا از بستگان جیم تازه در گذشته  پذیرایی کردند. جسد جیم را به کلیسا برده بودند، و وقتی بستگان جیم آمدند، آیلین برای آنها ناهار آماده کرد و در حین پذیرایی با آنها از هر دری حرف زد، انگار که مشکل به بستگان جیم تعلق داشت و نه به او. ناهار سردی بود و او بسیار عذرخواه. کنار قبر، همه بستگان جیم گریه می کردند، اما آیلین هیچ نشانی از اشک در چشم نداشت. وقتی قبر جیم و مادرش را می پوشاندند، آیلین ساکت و آرام با سری خمیده ایستاده بود، عمه ی جیم، زن تنومندی به سوی او آمد و دستهایش را گرفت.

عمه جیم با صدایی خش‌دار پچ پچ کنان گفت: "تو دختر کوچولوی نازنینی. نمی تونی اونها رو فراموش کنی."

آیلین پاسخ داد: "اما عمه جون، جیم همیشه همینو دوست داشت و این باعث می شه با اون احساس نزدیکی بیشتری بکنم، و طولی نخواهد کشید که ما همه با هم خواهیم بود. زمانی که مامان هم بره دیگه هیچی نمی تونه منو تو دنیا نگهداره."

در کلمات آیلین و حال و هوای چشم های خشک او و صورت هنوز جوانش چیزی بود که عمه جیم را مشوش کرد.

عمه با ملایمت گفت: "آه چرند نگو بچه جان! ما همه همون احساس را داریم. تو باز هم خوشبخت خواهی شد، و تو لیاقت خوشبختی رو داری. یکی از این روزها خونه ای کامل مال خودت رو خواهی داشت."

آیلین با تبسمی شیرین که به نحو جالبی مطلع و حتی متفرعن می نمود طوری پاسخ داد که انگار عمه بچه تر از آن است که حرف های او را درک کند. "اوه، نه عمه جون تو خودت می دونی من هرگز نمی تونم شوهر دیگری بعد از جیم پیدا کنم. می دونی که آدم ها تو بخت دوم نمی تونن به خوشبختی بخت اولشون بشن. این دیگه انتظاره زیادیه."

و خویشاوندان و حتی همسایگان کم کم دریافتند که آیلین حقیقت را می گفت، این كه به رغم همه چیزها خوشحال بود؛ خوشحال از این نظر که آنها علت آن خوشحالی را درک نمی کردند. و این که آن چه به نظر آنها ازدواج ساختگی و قلابی می آمد برای آیلین آن قدر کامل و رضایت بخش بود که حتی در ازدواج عرفي هم زنی ممکن است فکر کند که همه چیز دیگر در جهان صرفاً سایه است و دیگر کام خود را از زندگی گرفته است.

 

مترجم: رامین مستقیم

منبع: Conflict 3

گردآوری: James Learmonth Rony Robinson صفحات 72-82

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (کتی)

    مثل همیشه ترجمه سلیس و روان و داستان با ارزش با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما و فریبای عزیز ودوست داشتنی و سهراب جان کتی از خرم آباد لرستان دانشگاه تربیت معلم تهران

  • مهمان (کتی)

    مثل همیشه ترجمه ای سلیس وروان و داستانی با ارزش با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما و فریبای عزیز ودوست داشتنی و سهراب جان کتی از خرم آباد لرستان دانشگاه تربیت معلم تهران

نظرات   

 
+1 #4 سهرا ب 1394-01-05 06:02
ترجمه ای خوب از یک داستان خوب. جز امتنانی ژرف و وسیع چه دارم بگویم؟ قلم تان پایدار باشد.
بازگو کردن
 
 
+2 #3 سارا بخشايشي 1393-12-27 06:16
ممنون از ترجمه هاي شما . اميدوارم كتابي از شما در بازار ببينيم . اگر هم هست بفرماييد
بازگو کردن
 
 
+1 #2 فریبا حاج‌دایی 1393-12-25 11:11
تبریک خدمت همسر گرام که برگردانی زیبا از این اثر داشت
بازگو کردن
 
 
+1 #1 یونس 1393-12-25 11:02
از انتخاب و روانی ترجمه لذت بردم
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 53 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت