Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شال قرمز/بهاره ارشدریاحی
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب








شال قرمز

بهاره ارشدریاحی

همانجا بود که بلند که شد- سراسیمه - شال بلند قرمزش که اگر دو دور دور گردنش نمی پیچدش، روی زمین می کشید، از پشتی صندلی افتاده بود روی زمین و رفته بود بی آن که پشت سرش را نگاه کند. روی همان صندلی، آن گوشه – ببین – آن جا؛ که تاریک می ماند و کسی نمی بیندت و تو همه را زیر نظر داری. قهوه ی سوم را که می خورد و سرفه ها که پیاپی می شدند از سیگار کشیدن– که هیچ وقت هم فندک نداشت و یک کبریت بس بود برای یک پاکت که سیگار را با سیگار روشن می کرد و نمی گذاشت روی لبه ی زیر سیگاری، لحظه ای حتی – صورتحساب می خواست و انقدر دیرش شده بود، همیشه که چیزی جا می ماند که مجبور شود برگردد فردایش و با لبخند گیجی بگوید جا ماند و برود بنشیند روی همان صندلی، انگار یک ربات . و یکی دوبار که صندلی خالی نبود، با همان لبخند گیج برگشته بود و بی حرف، رفته بود. اینکه چه کار می کرد و چرا هرروز سر ساعت 4 پیدایش می شد و تا وارونه کردن صندلی ها روی میزها می ماند را کسی نمی داند. یک بار من به مینا خانم گفته بودم شاید کسی را می پاید و یکی دوروزی هم رفته بودم توی نخش بلکه ببینم کجا را نگاه می کند ولی چیزی دستگیرم نشده بود. اصلاً در کافه ی ما آدم تکراری نیست. جز همین دختر خل وضع و شاید آقای ریشویی که دو هفته یک بار - سه شنبه ها ساعت 6 - می آید و نیم ساعت می نشیند و می رود. و یک گروه جوانک تئاتری که خدا را شکر شرشان کم شد برای همیشه انگار. آن آقا هم که یک ماهی است پیدایش نشده. مینا خانم می گوید کلاسی داشته سه شنبه های یکی در میان و نیم ساعتی وقت بین دوکار و دوجا، شاید. آن روز ولی شال قرمزش زودتر از خودش آمد تو و از بادی که تمام شیشه ها را می لرزاند رقصان بود در هوا و هوا سرد بود وقتی درباز شد. از فردایش بود که پلیس آمد و کارتش را نشان داد به  مینا خانم و  مینا خانم من را صدا زد و گفت به سوال های آقایان جواب بدهم. من نگفتم دانشجوی اخراجی امیرکبیرم. هیچ وقت نمی گویم. به مینا خانم هم نگفته ام. به همه گفته ام مادرم مریض شد و انصراف دادم. فکر همه جایش را هم کرده ام. وقتی می پرسند چرا مرخصی نگرفته ای می گویم اول یک ترم مرخصی گرفتم و بعد که مادرم فوت کرد و پدرم هم که 12 سالم بود مرده بود، مجبور شدم انصراف بدهم و کار کنم و بشوم پدر و مادر برادر و خواهر کوچکترم. اگر گفته بودم مینا خانم کار نمی داد بهم. به آنها هم همین را گفتم. بعد که سوال می پرسیدند همه اش داشتم فکر می کردم احمق خب می روند در پرونده ات می گردند و گند کارت بالا می آید. بعد هی دروغ گفته ای روی دروغ که بپوشانی اش. همیشه همین طوری هاست. دیدی؟ دروغ اول را که -مصلحتی هم باشد- بگویی پشت سرش باید یک عالمه دروغ بگویی. بیشتر و بزرگتر. این که ذهنم می پرد هم برای این همه دود است که هم توی هوای کافه است هم توی خیابانِ آن بیرون. مغزم دود گرفته به خدا. برای الیاس شعرهایم را می خوانم. خوب می گویم. اینکه یک وقت هایی همه چیز یادم می رود به خاطر دود است. می گویند بخوری شده ای. مینا خانم که گفت یک قهوه برایشان بیاورم و آن که ریش هایش تا زیر چشمهایش آمده بود گفت چایی لطفاً، سرگیجه گرفته بودم. همین طور از صبح که در اخبار گفته بودند آلودگی از خط قرمز گذشته، چشم هایم می سوخت و سرفه می کردم و هرکه می آمد هم شیر می خواست و می رفت آبی به صورتش می زد. بهشان گفتم شش ماهی می شود. از اردی بهشت تا الان. بعد با انگشت هایم حساب کردم و دیدم بیشتر است. یعنی حداقل 8 ماه می شود، اگر آن یک ماهی که برای بازسازی تعطیل بودیم را کم کنیم. ولی گفتند همان حدودش را می خواهند و پرسیدند دخترک را می شناسم و با او صحبت کرده ام تا بحال و من گفتم جز سفارش قهوه و زیرسیگاری خواستن و صورتحساب، حرف دیگری نبوده بینمان و هر از گاهی چیزی جا می گذاشت و بعد، یادم آمد که آخرین بار، شال قرمزش را جا گذاشته و بهشان گفتم صبر کنند و رفتم از کابینت زیر مکروفر شال را آوردم و وقتی می خواستم بدهم دست آن یکی که چایش را داغ داغ خورد و پرید گلویش، بوی شال در هوا مثل رد منحنی شیرینی ماند و بوی آدامس عسلی می داد. ازآن صورتی ها. که حالا دیگر طعم قدیم ها را ندارد. بعد چندتا سوال دیگر هم پرسیدند که همیشه تنها بوده یا چیزی می خوانده یا منتظر کسی بوده یا... از همین حرف ها. که همان جواب های قبلی را بهشان دادم که یک کبریت برای یک پاکتش کافی بود و شاید دنبال جایی بود که سیگار بکشد. این را همان موقع به ذهنم رسید و همان جا گفتم بهشان و هردو ساکت شدند و آن که پیرتر بود سری تکان داد و چیزی یادداشت کرد. بعد هم حساب نکردند و تعارفش را هم نکردند و بی تشکر و خداحافظی رفتند. مثل این دانشجوهای بی تربیت تئاتر می ماندند که انگار از ماتحت آب نکشیده ی فیل آمده بودند بیرون و اه و پیف، برایشان همه چیز بو می داد و فکر می کردند خری هستند. دو تا شیهه می کشند و داد و هواری و تن های ترکه ایِ به استخوانِ باریکی بندِشان را تکان و قوسی می دهند و فکر می کنند دیگر آخر هنرند و تئاتر مملکت را نجات می دهند آخر. می نشستند پشت این ستون، دور این میز مستطیلی و هروکر می کردند و تا همه ی سرها به طرفشان برنمی گشت راحت نمی شدند. یک بار هم یکی شان شوخی بی مزه ای کرد و صندلی را از زیر پای آن یکی که تازه می خواست بنشیند کشید و هیچ کس جز خودش نخندید و دخترک ریقو همانجا زهوارش دررفت و استخوان لگنش درجا شکست و بردندش بیمارستان و خدا را شکر چند ماهی پیدایشان نشد. آن صندلی هم پایه اش لق شد و مینا خانم گفت صندلی را بگذارم آن گوشه که کمتر کسی می نشیند روی آن و دختر بیچاره از عصر همان روز که آمد  و نشست رویش و جا به جا شد، فهمید پایه اش لق می زند، ولی خم به ابرو نیاورد. همانطور تا روز آخر که پر شالش گیر کرده بود به شکاف بین پایه ی شکسته و ماند و برنگشت که برش دارد. همیشه موقع رفتن آنقدر عجله داشت که انگار خود شیطان دنبالش کرده. نفس زنان از در بیرون می‌رفت و اضطرابش چند دقیقه در هوا می ماند، آن قدر که من هم دلشوره می‌گرفتم برای جمع کردن میزها و شستن ظرفها و دستمال کشیدن و باقی کارها و فکر می‌کردم آن قدر زمان کم دارم که ممکن است هر لحظه بمبی از آسمان درست بیفتد روی کافه یا زمین لرزه بیاید و کف زمین شکاف بردارد. آن روز مینا خانم هم نبود. دختر ساعت هفت هفت و نیم بود که از جایش بلند شد و آمد بالای سر این میز. خوب یادم مانده. ولی به آنها نگفتم. سرم شلوغ بود چون روز ولنتاین بود و کافه داشت از جمعیت عشاق خندان و پر از کادو و گل و شکلات می ترکید. مینا خانم هم رفته بود دستگاه پول تقلبی چک کن این کافه ی سر خیابان را قرض بگیرد و اگر قرض نداد همان جا چندتا چک پول را امتحان کند که می گفت از آدم های مشکوک گرفته و به من گفته بود سر آن آدم ها را گرم کنم تا برگردد. یکی از آن آدم ها پسرک دیلاقی بود که شلوارش تا نزدیک زانوهایش پائین آمده بود و جوش بزرگ و بنفشی نوک دماغش زده بود که وقتی سعی می کرد چشم هایش را خمار کند مردمک چشم ها چپ می شد و دخترک ابرو کلفت سیبیلویی را آورده بود ولنتاین بازی و برایش یک بادکنک قلبی بزرگ و یک خرس صورتی بدقواره خریده بود که دخترک هردو را چسبانده بود به سینه ی تختش و کسی نبود به او بگوید که آن کرم پودر سفید براق لعنتی را از کناره ی شال مشکی اش پاک کند و یاد دختر همسایه مان افتادم در دهه ی هفتاد که اکسیددوزنگ می زد به صورتش و پدرش که نبود می آمد دم درشان می ایستاد به بهانه ی آب پاشیدن به کوچه و مدام منتظر بود پسرهای کوچه بساط گل کوچیکشان را بیاورند جلوی در پارکینگ اینها و اوهم لب هایش را با آن ماتیک مسی بدرنگ قلوه کند و آدم از اکسیددوزنگ ماسیده بین یک کیلو ابروی وز خورده اش عقش بگیرد. آن یکی هم مردک پا به سن گذاشته ی مضطربی بود که انگار شاش داشته باشد مدام به خودش می پیچید و با دخترک هفت قلم آرایش دار فکل کرده ای آمده بود که حکماً منشی اش بود و نشسته بودند گوشه ی دیوار و یکی دوبار از زیر میز دخترک را دستمالی کرد و جعبه ی کوچکی هم بینشان رد و بدل شد و دخترک که بازش کرد از ذوق در آستانه ی ترکیدن بود. دو تا دختر ترشیده ی انتلکت هم چک پول مچاله ای داده بودند و انگار برای رسیدن به جلسه ی خزعولاتی عجله داشتند و یکیشان سه بار در توالت گیرکرد و در را مثل آدم نمی توانست قفل کند. خوب یادم است که غیر از الیاس، محمدرضا هم آمده بود کمکمان و آنقدر شلوغی زیاد نبود که من نبینم دخترک چطور آرام از جایش بلند شد و آمد ایستاد بالای میز آن مرد و زن. بعد هم بی عجله صندلی پایه شکسته را آورد گذاشت پشت میزشان و نشست روی صندلی و چنان نگاهش بین آن دو در رفت و آمد بود انگار که کوکش کرده باشند و هر لحظه ممکن بود صدای زنگی از پس کله اش هم بلند شود؛ تیک – تاک . تیک – تاک. سرم چند دقیقه شلوغ شد و همان موقع که مینا خانم دیر کرده بود و غرولند جماعت منتظر چک پولی هم بلند شده بود، دیدمش که از سر میزشان بلند شد. با پشت دست کوبید توی صورت مردک و بی آن که شال را بردارد، رفت. به پلیس ها نگفتم این ها را . الیاس می گفت که پرونده شان قتل بوده و آن جوانک که چای را داغ هورت کشیده از دهانش درآمده و گویا دخترک شوهری داشته که آن قدر سرش را کوبانده به دیوار که سرش مثل یک هندوانه ترکیده و بعد مینا خانم از پشت دخل درآمد که سر کارت گذاشته الیاس و خندید و چشمکی هم زد و گفت بروم قهوه ساز را از تعمیرگاه بگیرم و پول را که از دستش گرفتم سرش را جلو آورد و گفت فرارکرده. دخترک فرار کرده و شوهرش دنبالش می گردد. فکر کردم خوب کرده و یادم آمد مردک قوزی چه هیکل نافرم و نحیفی داشت و ریش های حنایی اش تنک و حال به هم زن بود و زنکی که چپیده بود کنارش و مدام دست هایش را دستمالی می کرد آن قدر به خودش مالیده بود که نمی شد حدس زد چندسالش است و موهای زرد زنک کدر و دوده گرفته بود با ریشه های درآمده ی سیاه شلخته ی دوزاری و دخترک چه پوست سفید نازکی داشت و آن رگ آبی که از زیر گوش چپش می پیچید زیر گردنش وقتی عجله داشت تپش داشت و چقدر دلم می خواست یکبار روی پرزهای طلایی روی شقیقه هایش دست بکشم و انگشتم صاف بیاید روی گونه های تراشیده اش که انگار خود آیدا که شاملو برایش خوانده بود با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کنند و بعد برسم روی لب بالایی اش که صورتی بود و نم دار و با فاصله از لب پائینی و بین لبهای نیمه بازش دو دندان بزرگ خرگوشیِ فاصله دار که سفید و صدفی بودند. و آن چشم ها، آن چشم ها که در تاریکی بودند و هیچ وقت خوب ندیدمشان، آن قدرکه با عجله در رفت و آمد بودند و مدام پنهان می شدند زیر چتری های براق بلند و مشکی موهایش و نگاهش که همیشه نگران، همیشه نگران ومنتظر بود. خوب کرد که رفت. خوب کرد که کشتش. خوب کرد. اصلاً کاش کشته باشدش. کاش فقط شالش را نداده بودم به آن پلیس ها که به بهانه ی شال برگردد و بتوانم اینبار سر حرف را باز کنم و یک کلمه، فقط یک کلمه بگوید اسمش چیست.

 

بهاره ارشدریاحی

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 50 میهمان و یک عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت