Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - صوراحیل - مهدی شریفی
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

صوراحیل

مهدی شریفی

من نه استاد دانشگاهم، نه به عمرم از حوالی هیچ حوزه‌ی علمیه‌ای رد شده‌‌ام. من فقط یک معلم ساده، در یکی از دبستان‌های دولتیِ جنوب تهرانم که نود و نه روز پیش زنش، اولین و تنها عشق جوانی‌اش را،‌ بی‌هیچ تشریفاتی از دست داده! منظورم از نبودن تشریفات این است که اگر شب قبل از مرگ راحیل از او پرسیده بودم که «دوست داری بچه‌ی دوم‌مان دختر باشد یا پسر؟» یا این‌که «سه سال بعد ماشین‌مان را عوض کنیم یا نه؟» از سوال‌هایم شگفت‌زده نمی‌شد و جواب نمی‌داد که «از کجا معلوم تا آن‌موقع زنده باشیم؟»

واضح بود که برنامه‌ریزی خاصی برای مردن یا حذف شدن هیچ‌کدام‌مان از زندگی در کار نبود و هر دوی‌مان برای سال‌های سال بودن زیر یک سقف، خیال‌پردازی کرده بودیم.

پایان زندگی راحیل، برای من مثل شروع مسابقه‌ی دو صد متر ناگهانی و پر از اضطراب بود. این اتفاقات هم به مردن راحیل ارتباط داشت و هم به چطور مردنش.

او هم مثل من معلم بود. در یک دبستان دخترانه‌ در منطقه‌ی شش. و آن‌روز صبح مثل همیشه زودتر از من بیدار شد، صبحانه را چید و من و علی‌رضا را صدا زد، ایستاده چند لقمه‌ای خورد و با دهان نیمه‌پر سفارش‌های هر روزه‌اش را گفت، پشت‌بندش لیوان شیر را تا نصف سرکشید، چشم‌های پف کرده‌ی علی‌رضا را با دست پاک کرد، پیشانیش را بوسید و چون مقصدش دورتر از من بود، خداحافظی کرد و رفت که به اولین قطار مترو برسد.

و سه ساعت و بیست دقیقه‌ی بعد، داشتم عوامل فروپاشی سلسله‌ی اشکانیان را برای بچه‌ها توضیح می‌دادم که بهروزفر ـ دبیر ورزش ـ درِ کلاس را زد، با رنگی پریده خواست کلاس را ترک کنم و به حیاط مدرسه رفتیم، سوار ماشینش شدیم و پس از مِن‌ومِن کردن فراوان گفت «حال خانمت خوب نیست» و باید برویم بیمارستانِ ولی‌عصر و آن‌جا فهمیدم که حال راحیل نه بد است و نه وخیم؛ که قلبش ایستاده و قبل از رسیدن به بیمارستان آخرین نفس‌هایش را در این شهر کشیده و زندگی‌اش تمام شده. به همین سادگی!

پدر هشتاد ساله‌ام می‌گفت وقتی گلدانی از دستت افتاد و شکست، دستی می‌تواند به دادِ گل برسد که از داغ شکستن گلدان به لرزه نیفتاده باشد. اگر راحیل و رفتنش، گلدان و شکستنش بودند، پس نباید دست‌هایم برای مراقبت از روح علی‌رضا به لرزه می‌افتاد و این همان قسمت سخت ماجرا بود.

برای حمایت از علی‌رضا اول باید خودم را آرام می‌کردم. اما نمی‌دانستم چه فکری آرامش‌بخش‌تر است. بهروزفر که آن‌روز توی بیمارستان ولی‌عصر منتظر بود زار بزنم و چیزی جز بهت در قیافه‌ام پیدا نمی‌کرد، گفت:

«سعی کن به خاطره‌های خوب فکر کنی!»

اگر وقت دیگری بود و می‌شنیدم چنین پیشنهادی را به زن‌مُرده‌ی دیگری تحویل داده، محکم می‌زدم پس گردنش که: «سکوتت دل‌گرم کننده‌تر از دل‌‌داری دادنته»

اما آن‌لحظه شبیه دانش‌آموزی بودم که در حال املا نوشتن است و به توصیه‌ی بهروزفر باید مصیبت راحیل را فراموش می‌کردم تا علی‌رضا را حفظ کنم. نشستم روی صندلی کوچکی و سرم را گذاشتم لای منگنه‌ی انگشت‌هایم و با کف دست‌ها دیواری جلوی گوش‌هایم ساختم که هیچ صدای اضافه‌ای را نشنوم و تا می‌توانستم فشار آوردم به مغزم که میان خاطره‌ها چیزی پیدا کنم و تحمل نبودن راحیل برایم آسان‌تر شود.

اولین ماه‌های ازدواج‌مان. اما شیرین نبود. بود اما راحیل تلخ‌شان کرده بود و من تا مدتی پشیمان شده بودم از آشنایی‌ام با او.

بهروزفر، اولین‌قطره‌های اشک را که توی چشمم دید، پرید وسط فکرهایم و گفت:

«محکم باش مجید»

برای چندمین‌بار تمثیل به میراث مانده‌ی پدر هشتاد‌ ساله‌‌ام را مرور کردم و در اولین فرصتِ پیش‌آمده، راه افتادم سمت مهدکودکِ «باغ گیلاس». با شلوغی خانه و سر ریز شدن فامیل‌های سیاه‌پوش و گریه‌های مجلس ختم، مدیریت بر احساسات کودکانه‌ی علی‌رضا از دستم در می‌رفت. باید زودتر کاری می‌کردم. از مدیر «باغ گیلاس» مشورت خواستم. گفت:

«چیزهای زیادی هست که یه پسر پنج‌ساله درک درستی ازشون نداره»

«خب؟»

«اما علی‌رضای شما باهوش‌تر از اونه که بشه مرگ مادرشو ازش مخفی کرد»

«خب؟»

«باید اول بفهمه مردن یعنی چی»

نمی‌دانم از او یا خودم پرسیدم:

«مردن یعنی چی؟»

کمی به جوابش فکر کردم. از دست دادن، نیست شدن، تمام شدن خاطراتت با کسی که عاشقش بوده‌ای... و به یک‌باره همه‌ی معناهایی که از مردن بلدبودم جمع شد توی گلویم، سوخت و چند هِق‌هِق بلند و گریه.

یک‌ ساعت و یک جعبه‌ی دستمال کاغذی صرف شد تا معرکه‌ی اشک و آهی که در «باغ گیلاس» راه انداخته بودم تمام شود.

برای این‌که روی پدر مرحوم هشتاد ساله‌ام را بیش از این سیاه نکنم، در جواب همه‌ی مربی‌های دل‌سوزِ مهد که مصّرانه می‌خواستند علی‌رضا را تا مدتی پیش خود نگه دارند، گفتم:

«حالم خوبه» و «محکم هستم» و «از پسش برمیام»

دست علی‌رضا را گرفتم و رفتم به نزدیک‌ترین شهربازی و برایش چیپس سرکه‌ای خریدم و نشستیم روی نیم‌کتی چوبی. گفت:

«مامان گفته ضرر داره»

باید جلوی لرزیدن دست‌هایم را می‌گرفتم. پس سعی کردم به «مامان» گفتن علی‌رضا فکر نکنم و جواب دادم:

«مامان که اینجا نیست ببینه»

با تردید پاکت چیپس سرکه‌ای را از دستم گرفت و گفت:

«رفتیم خونه بهش نمی‌گی؟»

پاکت را برایش باز کردم. سنم به حساب لرزش دست‌هایم سی‌چهل سالی بیشتر می‌زد. و قول دادم چیزی نگویم. تا شب دو سه بار دیگر از این قول‌ها دادم. وقتی اجازه دادم مسیر سرسره را برعکس بالا برود و نگذارد کسی از پله‌ها بالا بیاید و به‌‌جای ناهار ساندویچ کالباس بخورد و پاچه‌های شلوارش را بزند بالا و توی آب‌نمای وسط پارک راه برود.

در همه‌ی این مدت تلاش می‌کردم راهی پیدا کنم برای معنا کردن مرگ و جوری به علی‌رضا بفهمانم که بی‌مادر شده.

نشد. یعنی فرصتش بود اما من نتوانستم حرفی بزنم. خسته که شد برگشتیم خانه، از ماشین تا اتاقش را روی دست‌های من خوابید و تا صبح روی تختش. تقریباً همه‌ی شب را بالای سرش ماندم تا اگر از خواب پرید، مثل شب‌های دیگر از ترسِ تنهایی راه نیفتد و مادرش را بخواهد.

برایم آخرین تصویر راحیل، سکوتش روی تخت بیمارستان و زیر ملحفه‌ی سفید بود. هرچه آن‌شب عکس‌های گوشی را زیر و رو کردم تا سردی چشم‌های بسته و صورت رنگ‌پریده‌اش از سرم پاک‌شود نشد. آخرِ همه‌ی خاطره‌های تلخ و شیرین‌مان امضای راحیلِ از دنیا رفته بود که تار می‌دیدمش و صدایم را نمی‌شنید. محض همین‌ها بود که وداعم با هفت سال زندگی مشترک ده دقیقه بیشتر طول نکشید و پرستارها به کمک بهروزفر از اتاق بیرونم کردند.

راحیل قصد داشت تا آخر خردادِ امسال از خدمت انصراف بدهد و کارش را وِل کند که بیش‌تر از قبل برای پسر پنج‌ساله‌مان مادر باشد. من با کار بیرون از خانه‌ی او مشکلی نداشتم اما وقتی به فکر فرو می‌رفت و با صدایی که نمی‌شد به راحتی شنیدش می‌گفت: «علی‌رضا حقش بیشتر از این‌هاست» تحسینش می‌کردم که فکرش یک لایه نیست و می‌تواند به چیزهایی که هر کسی به آن‌ها فکر نمی‌کند، فکر کند.

به بچه‌های کلاس می‌گفتم مساله‌ها و موضوع‌ها مثل سنگ رسوبی لایه لایه‌اند و باید فکرتان آن‌قدر تیز و قوی باشد که به تمام این لایه‌ها برسد.

آسوده‌خیالی‌ام چند ساعت بیشتر دوام نیاورد و صبح وقتی علی‌رضا دید به جای راحیل من از خواب بیدارش کرده‌ام و پرسید «مامان کجاست؟»، اوضاع برایم شد مثل حال پتروس که دیده سدِّ آب بعد از سال‌ها فداکاریش شکسته و همه‌ی زحمت‌هایش را سیل برده!

هنوز به قدر کافی آماده‌ی پاسخ دادن به سوالش نبودم. گفتم:

«رفته»

«چرا منو بیدار نکرد؟»

«چه اشکالی داره که یه روز بابا بیدارت کنه؟»

صبحانه‌اش را دادم، نشاندمش صندلی جلوی ماشین، کمربندش را بستم. گفت:

«پلیسا جریمه‌ت می‌کنن بابا»

گفتم:

«امروز تو قراره مثل یه مرد کنار من بشینی و با هم حرف بزنیم»

مثل روزی که برایش لباس نظامی خریده بودم خندید و گفت:

«قبوله»

می‌خواستم واقعاً مثل یک مردِ منطقی باشم و از مردن با او حرف بزنم. ماشین را که روشن می‌کردم گفتم:

«مربی‌تون درباره‌ی صور اسرافیل چیزی بهتون گفته؟»

زیادی مردانه شروع کرده بودم. گفت:

«همون که خونه فلسطینی‌ها رو خراب می‌کنه؟»

«نه اون اسرائیله. من گفتم اسرافیل»

«من نمی‌دونم چیه»

«اسم یه فرشته‌ست. اسم شیپورشم صوره. صورِ اسرافیل»

«اینا یعنی چی بابا؟»

«ببین تا به‌حال به این‌که یه عالمه سال دیگه چه اتفاقایی می‌افته فکر کردی علی‌رضا؟»

«یعنی وقتی بزرگ بشم؟»

«نه.. خیلی بیشتر. منظورم وقتیه که دنیا تموم بشه»

«دنیا یه روزی تموم می‌شه؟»

«آره»

«مثل مهدکودک ما؟»

«آره یه جورایی»

«بعد آخرش مامان‌ و باباها میان دنبال‌مون؟»

«‌نه. فرشته‌ها میان دنبال‌مون»

خیره شد به داشبورد ماشین و همین‌طور که داشت یقه‌ی بولوز نارنجی‌اش را با دندان گاز می‌گرفت پرسید:

«پس مامانا کجان؟»

دقیقاً با همین سوال بود که گفت‌وگوی منطقی‌مان را خراب کرد. دست‌پاچه شدم. جواب آماده‌ای برایش نداشتم و خودم بیشتر از او محتاج به جواب بودم. نیاز به کسی داشتم که از او بپرسم آخر دنیا راحیل‌ها کجا هستند و اصلاً خدا آن بالا هم سیستمی برای دوست داشتن و با هم بودن آدم‌ها طراحی کرده یا نه؟

نمی‌دانستم علی‌رضا دوست دارد چه جوابی بشنود اما با همان حساب و کتاب‌های منطقی خودم مطمئن بودم که باید هر طور شده روی عمیق‌ترین لایه‌های ذهنش اثر بگذارم و وابستگی‌اش را به موجودی به نام «مامان» برای همیشه از بین ببرم. گفتم:

«نمی‌دونم. اما اون فرشته‌‌ای که میاد دنبالت از همه‌ی مامانا بهتره»

چند دقیقه‌ای آرام شد و می‌شد از نگاه‌ کردنش به آینه‌ی بغل ماشین حدس زد که دارد به حرف‌هایم فکر می‌کند و لازم دیدم از خودم به خاطر دیالوگ‌های موفقیت‌آمیزم تشکر کنم که سکوت را شکست و گفت:

«یعنی اون فرشته‌ مثل مامان راحیله؟»

داشتم کلافه می‌شدم:

«بهت گفتم از همه‌ی مامانا بهتره»

«خب مامان راحیلم از همه‌ی مامانا بهتره»

ادامه‌ی گفت‌وگو فایده‌ای نداشت. چراغ سر چهارراه قرمز شد و ایستادم پشت خط. آرام به خود شکست خورده‌ام گفتم:

«راست می‌گه. بهتر بود»

تا عددهای قرمز تک‌رقمی شود نه او حرف زد نه من. و بعد با کمی خجالت پرسید:

«بابا من اذیتت کردم؟»

«نه پسرم»

«پس چرا گریه می‌کنی؟»

چراغ سبز شد و راه افتادم. درست وسط چهار‌راه بودیم که از خیابان سمت راست سمندی مشکی با سرعت نزدیک شد. ترمز و کلاج را هم‌زمان تا ته فشار دادم و دست راستم را سپر علی‌رضا را کردم که با شیشه‌ی جلو یکی نشود. جیغ‌ِ بلندی از لاستیک‌های سمند بلند شد و تکان آرامی به ماشین داد و ایستاد. آن‌قدر لب‌به‌لب و نزدیک بود که می‌شد دنده‌های اسکلتِ آویزان از آینه‌‌ی راننده‌اش را شمرد.

سرم را چسباندم به فرمان. به احتساب عرض پراید خودمان، با مرگ فقط یک متر و نیم فاصله داشتیم. بعد بی‌هوا شاسی کمربند را فشار دادم، پیاده شدم و تقریباً حمله کردم به راننده‌ی سمند که او هم پیاده شده بود. یقه‌اش را گرفتم و داد زدم:

«شعور نداری؟»

پسر نوزده بیست‌ساله‌ای بود که به قدر ترس من از کشته شدن، از کشتن من ترسیده بود. گفت:

«حالا که طوری نشده آقا»

«حتماً باید کفن پوش‌مون می‌کردی که طوری می‌شد؟»

«یقه رو ول کن آبرو داریم اینجا»

هلش دادم و دستم را بردم بالا و خواباندم توی گوشش. انتظارش را نداشت و با تعجب چپ و راستش را نگاه کرد تا شاید کسی برایش توضیح دهد علت کتک خوردنش چه بوده. گفتم:

«اینو زدم که یادت بمونه این چراغای قرمز و سبز به مناسبت عروسیت سر چهار راه وصل نشده»

مردم یکی یکی آمدند که لابد جلوی گُر گرفتن آتشِ دعوا را بگیرند.

علی‌رضا ابروهایش رفته بود توی هم و داشت از پنجره‌ی ماشین فیلم سینمایی دعوای پدرش را با یک جوان بی‌کله تماشا می‌کرد. عرق روی پیشانیم را با آستین کتم گرفتم و برگشتم سمت ماشین و بی‌توجه به جمعیتی که منتظر اتفاقات هیجان‌انگیزتری بودند پایم را گذاشتم روی پدال گاز.

علی‌رضا پرسید:

«اون مرده می‌خواست با ما تصادف کنه؟»

«نمی‌خواست تصادف کنه ... اما نزدیک بود»

«چرا زدیش بابا؟»

«چون مقصر بود. چون کار بدی کرد که از چراغ قرمز رد شد»

علی‌رضا را با ساک وسائلش سپردم به مربی مهد «باغ گیلاس» تا روزهای خاک‌سپاری و عزای مادرش را نبیند. پدر و مادر راحیل، خواهر خودم و خاله‌‌های علی‌رضا همه داوطلب بودند که او را تا عادی شدن اوضاع نگه دارند. قبول نکردم. نباید بی‌مادری‌اش را با بی‌پدری پیوند می‌زدم.

می‌خواستم تا می‌توانم تصمیم ناتمام راحیل را عملی کنم و بالای سر پسرمان باشم. آن چند روز مدرسه نرفتم. علی‌رضا را هم کمتر می‌بردم مهد. بیشتر وقت‌مان را دونفری توی رستوران‌ها و مغازه‌ها و پارک‌ها می‌گذارندیم.

اما فایده نداشت. طاقتش تمام شده بود و به هر قیمتی شده می‌خواست بداند مادرش کجاست.

روز سوم بعد از دفن راحیل، تله‌کابین توچال بودیم. روی ارتفاع. جایی که علی‌رضا یک‌بار تجربه‌اش کرده بود و جزء آرزوهایش بود که باز به آن‌جا برویم. با من قهر بود و مثل دفعه‌ی قبل سرش را به شیشه نچسباند و برای دیدنی‌هایی که کوچک به نظر می‌آمدند خوش‌حالی نکرد.

«مامان رفته یه جایی که الان می‌تونه ما رو ببینه»

سرش را آورد بالا، زیرچشمی نگاهم کرد و بعد از پنجره‌های کابین،‌ کابین‌های دیگر و قله‌‌های اطراف و آسمان را برانداز کرد و دوباره نشست سرجایش.

«دروغ می‌گی چرا؟»

«دروغ نمی‌گم. رفته یه جور مسافرت که می‌تونه ما رو هم ببینه»

«کی‌ بر می‌گرده؟»

«نمی‌دونم پسرم. شاید برنگرده»

«دروغ می‌گی. خودم دیشب رفتم تو کمد دیدم چمدون چرخ‌داره سرجاش بود»

باورش برایم سخت بود که چطور نشانه‌ی سفر رفتنی را در ذهنش ساخته و گذاشته کنار حرف من و به نتیجه رسیده اما مربی مهدکودک گیلاس پیش‌تر تذکر داده بود که علی‌رضا را دست کم نگیرم.

فرصت خوبی بود به جواب برسانمش. گفتم:

«این با سفرای دیگه فرق داره. نیاز به این وسیله‌ها نداره»

«پس به چی نیاز داره؟»

سوالش سخت بود. از همان سوال‌ها که جوابش مثل سنگ رسوبی چند لایه دارد و تا آن لحظه هیچ‌وقت این‌قدر جدی درباره‌ش فکر نکرده‌بودم.

به ساختمان‌های کوچک شده‌ی تهران نگاه کردم و فکر کردم به آدم‌هایی که مثل مورچه‌های گیر کرده در قوطی کبریت در حال بالارفتن از سر و کول هم هستند و گاهی هم را شاد می‌کنند و گاهی ناراحت. فکر کردم به این‌که میان‌شان کسی هست بارش را کامل بسته باشد برای آن دنیا؟

این‌جا بود که احتمالاً مغزم به اولین لایه‌ی سنگ این سوال رسید. می‌دانستم علی‌رضا سر در نمی‌آورد اما به‌خاطر نگرانی‌ام برای راحیل یا خالی شدن سینه‌ام از حرفی که وزنش داشت می‌رفت بالا، گفتم:

«می‌دونستی مامان راحیل قبل ازدواج با من، یک ماه با یکی نامزد بوده، اختلاف‌شون شده، از هم جدا شدن و همه‌ی این ماجراها رو تا یک‌سال از من مخفی کرده بوده؟»

«من این چیزایی که گفتی رو نفهمیدم بابا»

«یعنی خیلی قبل‌ترها مامانت کار بدی کرد و من بیست روز باهاش حرف نزدم»

«باهاش قهرکردی؟»

«آره. ولی الان که رفته، پشیمونم که چرا اون موقع باهاش قهر بودم»

بغضم ترکید. علی‌رضا را بغل کردم و با صدای بلند شروع کردم به گریه‌کردن و به نظر می‌رسید دارم با پوتین روی وصیت پدر مرحومم راه می‌روم. این را فهمیدم که خواست دل‌داریم بدهد:

«مگه بعدش باهاش آشتی نکردی؟»

«چرا، ولی ته دلم نبخشیدمش»

«خب الان ببخشش. تو که گفتی ما رو می‌بینه»

«الان دیر شده. اگه قبل از سفر بخشیده بودمش دستش توی مسافرت پُرتر بود»

این‌بار گفت‌وگویم با علی‌رضا به نتیجه‌های مهمی رسید. اول این‌که با من آشتی کرد و بعد این‌که باعث شد سه روز بعد با مرگ راحیل و دیگر نیامدنش کنار بیاید!

اگر بخواهم دقیق‌ترش را توضیح بدهم، باید بگویم آن موقع پذیرفت که مادرش رفته مسافرت و چون به برگشتنش امید داشت، دیگر سوالی نپرسید تا شب هفت که اوضاع خوبی نداشتم و شام بردمش رستوران.

قرار بود برویم خانه‌ی پدر و مادر راحیل و علی‌رضا بماند آن‌جا، اما وقتی حرف‌های پشت سرم به گوشم رسید که «معلوم نیست مجید چه بلایی سر دخترمون آورده که به سی نرسیده سکته کرده» اوضاع خیلی فرق کرد.

زنگ زدم به خواهر راحیل و با تُندی گفتم منتظرمان نباشند و فردا سر خاک می‌بینم‌شان و خودم می‌توانم از پس علی‌رضا بر بیایم و دیگر کاری به کارمان نداشته باشند.

نشستیم سر میز دو نفره‌ای روبه‌روی یک خانواده چهارنفره. دختر هفت هشت ساله‌شان پاکت چیپسی دست گرفته بود و به ما نگاه می‌کرد. غذای‌مان را که آوردند، علی‌رضا بی‌مقدمه پرسید:

«مامان کی رفته مسافرت؟»

کمی فکر کردم و گفتم:

«همون روز که دو نفری رفتیم پارک و آب‌بازی کردی»

بعد ابروهایش کج شد و ظرف غذایش را هُل داد و گفت که نمی‌خورد. احساس کردم دارد بهانه‌گیری می‌کند. انگشت زدم زیر چانه‌اش، سرش را آوردم بالا و گفتم:

«خیلی کارت زشته»

عصبانی گفت:

«کار خودت زشت‌تر بود»

«چه کار کردم؟»

«برای چی دروغ گفتی؟»

«کِی؟ چه دروغی؟»

«تو پارک برام چیپس سرکه‌ای خریدی گفتی مامان نمی‌بینه»

«خب راست گفتم. نمی‌دید»

«ولی توی تله‌کابین گفتی مامان یه جاییه که ما رو می‌بینه»

«خب غلط کردم»

و کلافه‌تر شدم از خودم و صحبت‌‌هایم با علی‌رضا و بهانه‌گیری‌های دور و برم و همه‌ی تنهایی‌های عذاب آوری که شش شب هوار شده بود روی شانه‌ام. بی‌آنکه توجهی بکنم به سی چهل جفت چشمی که در حال تماشای خشونت من علیه کودک پنج‌ساله‌ام بودند، فریاد زدم:

«غذاتو تا آخر کوفت نکنی پرتت می‌کنم پیش خاله‌ت و دیگه هم نمیام سراغت»

چانه‌اش چروک برداشت و سفیدی چشم‌هایش قرمز شد و پر از اشک. کوتاه نیامدم:

«شامتو بخور»

بلند شدم آبی به صورتم بزنم و آرام‌تر شوم. گفتم تا برگردم همان‌جا بماند. وقتی برگشتم، دیدم دختر میز روبه‌رویی ایستاده کنار علی‌رضا و دارد روی سرش دست می‌کشد و چیزهایی می‌گوید و او هم زل زده به دختر و دارد با دقت گوش می‌دهد. برگشتنم را کمی به تاخیر انداختم تا بیشتر با پسرم حرف بزند.

شام را خوردیم و تا برسیم به خانه، نه من حرفی زدم و نه علی‌رضا چیزی پرسید. و زیر نگاه‌های متعجبانه‌ی من، خودش لباس‌هایش را عوض کرد، مسواک زد و رفت توی تختش. قهر بود.

ایستادم بالای سرش گفتم:

«ببخشید اگه سرت داد زدم بابایی»

چند لحظه‌ای چیزی نگفت و بعد: «مامان مرده؟»

تعجب کردم. پرسیدم:

«کی بهت گفته مامان مرده؟»

پتو را کشید روی سرش و گفت:

«اون دختره توی رستوران» و با لرزشی که صدایش را موج‌دار کرده بود ادامه داد:

«گفت اگه مامانت رفته سفر و می‌تونه تو رو ببینه و بابات همه‌ش گریه می‌کنه، یعنی مرده»

همه چیز تمام شد. دختر هشت ساله‌ی توی رستوران کارم را راحت کرد و نفس راحتی کشیدم. گفتم:

«فردا می‌برمت سر مزارش که باهاش حرف بزنی»

پتو را از روی سرش برداشت. اشک‌ توی چشم‌هایش نشان می‌داد که زیر پتو می‌خواسته گریه کند. پرسید:

«همه می‌میرن؟»

نشستم کنارش. اشک‌هایش را با دست پاک کردم و گفتم:

«آره. وقتی دنیا تموم بشه همه می‌میرن»

بغلش کردم. رفتیم روی پشت‌بام و به زور ستاره‌ی کم‌رنگی توی آسمان پیدا کردم و قصه‌ی تکراری مرگ ستاره‌ها را برایش تعریف کردم و وقتی قبول کرد همه، حتی امام‌ها و پیامبر‌های خدا هم خواهند مرد، برگشتیم به خانه.

توی تختش دراز کشیده بود که پرسید:

«اون مَرده که نزدیک بود با ما تصادف کنه هم می‌میره؟»

«گفتم که، همه می‌میرن»

«پس چرا زدیش؟»

چه زود خاطره‌ی آن‌روز از ذهنم پریده بود. کمی فکر کردم و گفتم:

«اون‌روز یادته چی بهت گفتم؟ اون جوونه مقصر بود. کار بدی کرده بود»

«مگه مامان خیلی قبل‌ترها تو رو اذیت نکرده بود؟»

«چرا»

«مگه نگفتی قبل از این که بره سفر باید می‌بخشیدیش؟»

چیزی نگفتم. حق با او بود.

بوسیدمش و همان‌جا کنارش دراز کشیدم تا خوابش ببرد. بعد لابه‌لای عکس‌های گوشیم، عکس راحیل را در حال بستنی خوردن و خندیدن پیدا کردم و خیره‌اش شدم. سعی کردم تصور کنم که او هرکجا هست خوشحال است و می‌داند به‌خاطر ماه‌های اول ازدواج‌مان دیگر چیزی از او به دل ندارم.

یکی دو ساعتی که گذشت زنگ زدم به پدر راحیل و بابت تندی کردن‌های سرِ شبم عذرخواهی کردم. انتظارش را نداشت اما وقتی به درد و دل آمد و گفت «هنوزم نمی‌فهمم چی به سرمون اومده» فهمیدم که دست کم دیگر من را مقصر مرگ دخترش نمی‌داند.

من نه استاد دانشگاهم و نه به عمرم از حوالی هیچ حوزه‌ی علمیه‌ای رد شده‌‌ام. من فقط یک معلم ساده‌ام و دلیلی ندارد بتوانم به دور و بری‌هایم حالی‌ کنم وقتی کسی مرده دقیقاً کجای کائنات ایستاده و بارفتنش چه به سر زنده‌ها آورده!

حتی نمی‌دانم بعد از نود و نه روز که اولین و آخرین عشق جوانی‌ام را از دست داده‌ام، علی‌رضا معنای مرگ را فهمیده یا نه. تنها می‌بینم که دیگر چیپس نمی‌خورد و هفته‌ای چند نقاشی از من و خودش توی پارک و ماشین و پای میز غذا می‌کشد و توی همه‌‌َ نقاشی‌ها، حتی آن‌ها که آسمان ندارند، ستاره‌ی پررنگی در حال خندیدن جا خوش کرده.

با همه‌ی احترامی که برای پدر مرحومم قائلم، اگر تا هشتاد سالگی پایم نرسد به آن دنیا، احتمالاً به علی‌رضا وصیت می‌کنم که «روی نیفتادن و نشکستن هیچ گلدانی حساب نکن که دستت نلرزد» یا شاید این‌که «اگر گلدانی افتاد و شکست، با همان دست‌های در حال  لرزیدنت گُل را از روی زمین بلند کن تا هم خودت هم او حالی‌تان شود که ماندنی نیستید». 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 68 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت