Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - تقابل هاي دو گانه در خوانش روان شناختی حكايت صياد
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 تقابل هاي دو گانه در خوانش روان شناختی

حكايت صياد/  قسمت سوم / جواد اسحاقیان

 

    حكايت صياد ـ كه " شهرزاد " آن را در سومين شب همكناري خود با “ ملكِ جوان بخت ” فرو مي خواند ـ خود از چند حكايت كوچك تر 1 تو در تو تشكيل شده است ، اما آنچه ما سرِ خوانشِ آن داريم ، تنها واپسين بخشِ آن است كه در هزار و يك شب با عنوان باقيِ حكايت صياد مشخص شده است . تجربه ي خوانش من نشان داد كه اين حكايتِ به ظاهر كوتاه ، به چند دليل اهميت دارد : نخست ، شماره ي كسان حكايت ( ملك ، ملك زاده ، همسر خيانت پيشه و كامخواه ، كنيزكان ، غلام زنگي ، صياد و عفريت ) است كه به پندار ما رمزگونه و از گونه ي “ تقابل هاي دوگانه ” 2 است و به تأويل نياز دارد . دو ديگر ، كشف رمز عدد          “ چهار ” و تكرار آن در سطح حكايت به عنوان نقطه ي كانوني و سه ديگر ، تبديل كثرت به وحدت و يگانگي همه ي كسان حكايت در پايان و چهارم ، بازتاب برخي از اين راز و رمزها در بوف كور صادق هدايت است .

     اما حكايت صياد از آن جا آغاز مي شود كه صيادي پريشان روزگار پس از چهار بار انداختن تورِ ماهي گيري به دريا ، خمره اي رويين در دام خود مي يابد ؛ با كارد قلع از آن جدا مي كند : 

     “ دودي از آن خمره بيرون آمده به سوي آسمان رفت . . . چون صياد ، او را بديد از غايت بيم بلرزيد و آب اندر دهانش بخشكيد . اما عفريت چون صياد را بديد ، به يگانگي خدا و پيغمبري سليمان زبان گشوده گفت . . . مرا مكش . پس از اين سر از فرمان تو نپيچم . . . من و “ صخر الجن ” عصيان سليمان كرده به خداي او ايمان نياورديم. . . [ سليمان ] همين خمره ي رويين بخواست و مرا در اين جا زنداني كرده با ارزيز سرِ آن بيندود و مُهر كرده فرمود مرا بدين دريا انداختند ” ( تسوجی ، 1383 ،  23) .

     آنچه در اين حكايت “ عفريت ” خوانده مي شود ، دو معني مي تواند داشت : نخست ـ چنان كه آمد ـ ساكنان اصلي و بومي آن سوي رود " اردن " كه در روزگار چيرگي حضرت " داوود " و حضرت            " سليمان " پس از جنگ و گريز سرانجام از بت پرستي دست برداشته ، به حضرت ربوبيت دست برداشتند . در تفاسير و برخي روايات آمده كه حضرت " سليمان " بعضی از عفريت هاي نافرمان را به چيزي و در جايي محبوس مي كرد . در قصص الانبياء در مورد جني به نام “ صخر ” آمده است :

     "  او را بگرفتند و به خدمت سليمان بردند . بفرمود تا چهل روز او را عذاب كردند . بعد از آن در ميان دو سنگ كردند و بالا و زير بگرفتند و در قعر دريا بنهادند و تا قيامت در بند باشد " (تقی زاده ، 1363 ، 244) .

     در حكايت اجنه و شياطين محبوس از عفريتي به نام “ دهشن بن عمش ” ياد شده كه در ميان سنگي سياه بندي شده است :

     " شخصي بود كه تا زير بغل به ميان ستون فرورفته بود . . . و او سياه و بلند قامت بود و به آواز حزين مي گفت : منزّه است پروردگاري كه مــرا تا روز رستخيز بدين بلاي بزرگ و عذاب سخت گرفتار كرده ” (1345)  .

     در دومين خوانش ، عفريت بند شده مي تواند استعاره از خواهشي ناپسند و نمودي از “ نفس امّارﺓ بالسّوء ” باشد كه بايد سركوب و بازداشته شود و اين ، همان برداشتي است كه ما از آن داریم . در اصطلاحات عرفاني ، “ وسوسه ” و “ وسواس ” برابر نهاد دقيق تر اين پديده است كه به مصداق “ يُوَسوِسُ في

1.Episode                     2. Binary oppositions

 

صُدورِالنّاس ” دل را مي انبارد و آن را “ مختوم ” كرده از تجلي حق بر عرش دل ، باز مي دارد ؛ در برابرِ “ خواطر ” كه الهامات آسماني و ملكوتي است . در روان شناسي ، عفريت ها آن بخش از ناخودآگاه مايند كه فرويد به آن “‌ او ” 1 ( غریزه و شهوت ) اطلاق مي كند . “ او ” همان ذات غريزي ، طبع ناآرام و كامخواه ما است . اسب سركشي است كه زين و سواركار را برنمي تابد ؛ تابع “ من ” 2 و “ خودآگاه ” نيست و آدمي را به آن جا مي كشد كه خاطرخواه اوست . اين وساوس چنان نيرومندند كه حتي اولياء الله نيز از آسيب آن ايمِن نمي مانده اند . در تورات مواردي هست كه حتي حضرت " سليمان " در پايان زندگي سراسر عبادت خويش به آسيب “ وسواس الخنّاس ” گرفتار آمده است و خداوند در مقام پادافراه ، عظمت سلطنت را از فرزندانش دريغ مي كند :

     " چون عهد خود را شكستي و از دستورهای من سرپيچي نمودي ، من نيز سلطنت را از تو مي گيرم و آن را به يكي از زيردستانت واگذار مي كنم ” ( کتاب مقدس ، بی تا.) .

     حبس عفريت و جن در خمره و شيشه به يك تعبير ، سركوب همين كام ها و خواهش هاي رنگارنگ نفساني و يا بي جان كردن آن ها است و آنچه مي تواند اين وساوس را محدود و محصور كند ، افسون دعا و جادوي سخن است . در يكي از متون ديني يهود به نام شموت ربا 3 ( 30 : 16 ) آمده است كه حضرت           “ سليمان بسياري از ارواح و اجنّه را تسخير كرد ؛ ولي اين قدرت در اواخر عمر از دست او به دررفت . ” در كتاب ديني ديگري با عنوان پسيقتا 4 ( 45 ب ) مي خوانيم : " تا زماني كه سليمان گناه نكرده بود ، آن ها تحت فرمان او بودند " ( کهن ، 1382 ، 277) . نكته در اين جا است كه اين كام ها با آن كه تواني بيش از آدمي دارند ، به فرمان اويند ؛ همانند عفريت و اسب سركش كه بر رغم طغيان گري ، رامِ انسان و حلقه به گوشِ وي مي شوند . افسون دعا ، سليمان را از آسيب وسوسه ها مي رهاند و افسون سخن ، صياد را از لطمه ي عفريت به دور مي كند . آنچه صياد ناتوان در اختيار دارد ، فراست اوست . او با خود مي گويد :

     " تو آدميزاده هستي و اين از جنّيان است . تو بايد در هلاك اين ، تدبيري كني . پس به عفريت گفت : اكنون كه مرا خواهي كشت ، ترا به نام خدايِ بزرگ سوگند مي دهم كه راست بگو كه تو با اين هيكل بزرگ در اين خمره چطور جا گرفته اي ؟ عفريت گفت : مگر ترا گمان اين است كه من به خمره اندر نبودم ؟ صياد گفت : تا عيان نبينم ، باور نكنم . . . عفريت دودي گشته ، بر هوا بلند شد و به خمره اندر فرود آمد . في الحال ، صياد مُهر بر سر خمره گذاشت ” (24) .

     آنچه صياد پريشان روزگار از سرِ هوشياري با عفريت ساده دل و گول مي كند ، همان است كه            “ شهرزاد ” قصه گو ، به جادوي سخن با “ شهريار ” دد منش انجام مي دهد . “ شهريار ” ـ كه به نشانه ي كينه خواهي از همسر خيانت پيشه و كام خواه خود هر شب پس از همكناري با دختري صبح هنگام به كشتنش اشاره مي كند ـ قصد تباه كردن " شهرزاد " می کند . اين عفريت كامخواه و بيدادگر را ، تنها افسون سخن " شهرزاد " مي تواند رام و حلقه به گوشِ خويش كند . عفريت پس از آزاديِ ديگر باره ي خود از خمره ، راه توانگر شدن صياد را به او مي نمايد ؛ از گزند رساندن به وي تن مي زند و به اين بهانه كه مي خواهد پس از آزادي از حبس دريا ، جهان را بگردد ، به ژرفاي زمين فرو مي رود . اين رفتار نمادين نشان مي دهد كه عفريت ديگر بار به خمره ي زمين ( " ناخودآگاه 5 ) صیاد فرو مي رود و رام مي شود (36) .      “ شهريار ” در هزار و يكمين شب قصه گويي " شهرزاد " نيز از بدانديشي و تباه كاري دست مي شويد و

1.Id ( = it , libido )             2. Ego                 3. Shammot rabba                 4. Psighta                5. Unconscious

 

خوي آدمي مي گيرد :

     " ملك شهريار . . . لشكريان را بخواست و به وزير خود ، پدر شهرزاد ، خلعتي فاخر داده به او گفت : خداي تعالي بر تو ببخشايد كه دختر كريمه ي خود را به من تزويج كردي و سبب منع من از كشتن دختران مردم شدي . . . از مَلِك ، عطيات بزرگ به ظهوررسيد و به فقرا و مساكين صدقه ها داد و رعيت را بنواخت ” (2329) .

     آنچه من در آغاز اين حكايت مي بينم ، نوعي سمت گيري ظريف از تقابل كسان به يگانگي و حركت از تضاد ميان آنان به وحدت است . ژرف نگري در حكايات هزار و يك  شب نشان مي دهد كه حركت از         “ تقابل هاي دو گانه ” به “ يگانگي ” ، گرانيگاه بيش تر حكايات اين شاهكار داستاني است . پس خوانشِ متن را بر اين پايه بنياد مي كنم .

     شگرد خوانش متن بر پايه ي تقابل هاي دوگانه 1 در زبان شناسي ساختگراي " فرديناند دو سوسور " 2 ، زبان شناس سويسي ( 1913ـ 1857) ، ريشه دارد . او بر اين باور بود كه :

     " هر مفهوم بر اساس تفاوت در نظامي از تضاد و تقابل معنا مي يابد ؛ مثلاً در سيستم چراغ هاي ترافيك ، معني قرمز ، دقيقاً “ سبز نيست ” و معناي سبز ، “ قرمز نيست ” است . به طور مشابه ، پايه و اساس كاربرد روزانه ي زبان ، همين نظام تقابل ها است ” ( مقدادی ، 1378 ، 169) .

     پس از وي " رومن ياكوبسن " 3  از روش به كار بردن “ تقابل هاي دوگانه ” براي بررسي خصوصيات برجسته ي آوايي سود جست . او بر اين نظر بود كه كودك به تدريج حروف اصلي باصدا و بي صدا را فرامي گيرد و آنچه در تشخيص اين مهم به وي كمك مي كند ، بلندي و آهستگي در تلفظ صداها است ، تميز ميان زير و بم ، آوايي و غير آوايي واج ها ، مصوت هاي كوتاه و بلند همگي نمودهايي از “ تقابل هاي دوگانه ” در زبان است . " لِوي استروس " 4 ، همكــار علمي ياكوبسن در “ مدرسه ي جديد تحقيق اجتماعي ” در نيويورك ، با الهام از نظريه ي زبان شناختي " ياكوبسن " ، به تعميم نظريات فرهنگي خود پرداخت . او ابتدا در 1965 در مقاله ي مثلث طباخي 5و سپس در 1968 در جلد سوم كتاب منطق اساطير 6به گونه اي جدي تر به تحليل شيوه هاي طبخ غذا و مقايسه ي آن ميان زنان انگليسي و سرخپوست آمازوني پرداخت . پايه ي نظر او اين بود كه مثلاً پختن ماهي ، گونه هايي چند دارد : گاه آن را “ تنوري ” مي پزند ؛ يعني روندي كه در آن گوشت در تماس مستقيم با عامل تغيير ( آتش ) قرار مي گيرد اما " آب " پزي گونه اي گنديدگي طبيعي است . در شيوه ي دود دادن ، غذا به وساطت " هوا " پخته مي شود . ميان آب و آتش ، تقابل هست . ميان پختن به شيوه ي و ابزار طبيعي ( آتش ، هوا ،   آب ) و پختن با بهره جويي از آب ، روغن و ظرف ـ كه مقولاتي فرهنگي اند ـ تقابل وجود  دارد ( لیچ ، 1358 ، 49- 48) .

     با نگاهي به فهرست بي شمار آنچه در طبيعت هست ( آب و آتش ، خاك و باد ، گرمي و سردي ، خشكي و تري ) و يا در جامعه و فرهنگ ( تمدن و توحش ، سرمايه داري و كمونيسم ، شرق و غرب ، پيشرفته و پس افتاده ، مردم گرايي و خودكامگي ، شهر و روستا ) و يا در عرفان و دين ( لاهوت و ناسوت ، خدا و شيطان ، خير و شر ، دنيا و آخرت ) و در حوزه ي فلسفه ( عين و ذهن ، خدا و انسان ، درون و برون ، پايدار و ناپايدار ، نمود و واقعيت ) متوجه تقابل هاي بيش از اندازه اي مي شويم كه در همه ي پهنه هاي حيات هست . نمودهاي اين تقابل در گستره ي ادبيات ـ كه به پيچيدگي هاي حيات رواني و اجتماعي انسان

1. Binary oppositions              2.Ferdinand de Saussure            3.Roman Jakobson                 4.Lèvi Strauss             5. Le Triangle culinaire          6.  Mythologiques ( = The Logic of Myth )                 

     مي پردازد ـ البته بيش تر و آشكارتر است . نظریه ی " تقابل های دوگانه " در نقد ادبی نو ، دو کاربرد اساسی دارد  : نخست ، مقوله ی " ارزش گذاری " است . در این رویکرد به متون ادبی ، خواننده می تواند پدیده های متقابل و شخصیت های متضاد را در برابر هم نهد و به ارزش گذاری آنان بپردازد و یکی را بر دیگری برگزیند . " تاهیرا مانجی " 1 می گوید :

     " ما از روزگار کودکی و به گونه ای نیمه آگاهانه با این تقابل ها انس می گیریم و شروع به " ارزش گذاری " چیزها و کسان می کنیم :

     " آن ها را قبول می کنیم و حتی در دوران بلوغ هم به خلق چنین تقابل هایی در ذهنمان ادامه می دهیم . علت این امر ، این است که مردم میل دارند به یکی از این " جفت " ها ارزش بدهند و نوعی سلسله مراتب پنهان در داخل جامعه ایجاد کنند " ( مانجی ) .

     اما دومین کاربرد " تقابل های دوگانه " ، به عنوان یک نظریه ی ساختگرایانه ، " شیوه ی مطالعه " ی متن است ؛ یعنی از  رهگذر ردیابی و مطالعه ی نظاموار و ساختگرایانه ی موارد متقابل ، می توان به تفسیر متن پرداخت .  

 " چارلز برسلر " 2 " تقابل های دوگانه " را نظریه ای ساختگرایانه می داند که به کار سازمان دهی ، ارزیابی و تفسیر متون ادبی می آید :

     " یعنی از تقابل میان " روشن / تاریک " خواننده باید به برتری نخستین بر دومی ، و از تقابل بین " خیر / شر " به ترجیح یکی بر دیگری پی برد . این که خواننده چگونه این تقابل های دوگانه را طراحی می کند ، سازمان می دهد و میان آن ها در درون متن  ، پیوندهای درونی برقرار می کند ، پیش تر در ذهن خواننده هست و تفسیر متن را برای او ممکن می سازد " ( برسلر ، 2007 ، 116- 115)

     با این همه ، " تقابل های دوگانه " تنها به این دلیل راهنمای خوانش این حکایت قرار می گیرد که نظریه ای زبان شناختی و ساختگرا است . اصولا ً ساختار " رمانس " و حکایات هزار و یک شب بر تقابل شخصیت ها ، رخدادها ، صفات و امور استوار است . " نورتراپ فرای " 3 در صحیفه های زمینی 4 می نویسد شخصیت های " رمانس " ، آمیزه ای از فضیلت و رذیلت یا خیر و شر نیستند ؛ بلکه هریک از کسان حکایات ، تبلوری از فضیلت یا برعکس ،  رذیلت هستند . شخصیت ها در رمانس " قطبی " هستند : یا خیر مطلقند یا شر کامل . به نظر وی ، این ساده سازی شخصیت ، برای خواننده ی عادی رمانس ، پسندیده تر است و داوری و موضعگیری را برای او ساده تر می کند . رمانس :

     " از پیچیدگی زندگی معمولی پرهیز می کند که در آن همه چیز ، آمیزه ای از نیک و بد است و سویه گرفتن و باور به این که آدمیان الگوهای همسازی از فضیلت و رذیلتند ، دشوار می نماید . روشن است که عامه پسندی " هوس نامه " [ رمانس ] به میزان زیادی با ساده سازی نکات اخلاقی در آن ارتباط دارد و ما را از نگرانی های کوشش در بی طرف ماندن آزاد می کند "      ( فرای ، 1384 ، 74) .  

     اكنون در سايه ي آنچه از آغاز حكايت صياد و نظريه ي ساخت گراي “ تقابل هاي دوگانه ” آمد ، مي توانيم به تحليل نمودهاي اين نظريه در خوانش بقيه ي متن بپردازيم :

  1.  تقابل ميان صياد و عفريت : پيش از اين ، گفتيم كه “ عفريت ” نمـــودي از بخشــي از نيروهــــاي      

“ ناخودآگاه ” و سركش و آزاد ما است كه هيچ گونه نظارتي را برنمي تابد و هدفش ، ارضاي كام هاي ناروا

1. Tahira Manji             2. Charles Bressler             3. Northrop Frye              4. The Secular scripture

 

و بيش از اندازه است . " فرويد " به اين بخش از نيروهاي رواني “ او ” يا “ نهاد ” اطلاق مي كرد كه ستاد فرماندهي غرايز است و تنها چيزي كه اين غرايز از آن پيروي مي كنند ، قوانين بدوي رواني است كه در اعماق “ نهاد ” فرمان روايي دارند . عفريت ، استعاره اي از نيروي رواني خشــم و لذت جويـــي است و با آن كه صياد وي را از خمــره آزاد ساخته است ، بدانديشي آغاز مي كند ، زیرا " غرایز " ناخودآگاهانه رفتار

می کنند .

     " چهار صد سال ديگر [ در قعر دريا ] بماندم . با خود گفتم : هركس مرا برهاند ، او را به هر گونه كه خود خواهد ، بكشم . در اين مقال بودم كه تو مرا بيرون آورده ، مُهر از خمره برداشتي . اكنون بازگو كه ترا چگونه بكشم ؟ ” (24)  

     در برابر، صياد نمودِ آن بخش از حيات رواني ما است كه از نظر فرويد “ من ” يا “ خود ” ناميده مي شود . عفريت ، نمود “ اصل لذت ” است و صياد تجلي “ اصل واقعيت ” . صياد بايد خود ( بیرون ، واقعیت ) را در برابر آسيب كام خواهي عفريت ( درون ، لذت ) نگاه دارد . پس بايد چيزي گويد و كاري كند كه اين حيوان چموش را مهار سازد . دروغ مصلحت آميزي كه صياد به عفريت مي گويد ، از گونه ي همان گول زنك هايي است كه پدران و مادران براي آرام كردن كودكان گويند . عفريت ، همان “ شهريار ” غضب كرده و انتقام خواه است كه جز به برداشتن بكارت از دختران و ريختن خون آنان نمي انديشد و “ شهرزاد ” همان صياد دانا كه بايد به لطايف الحيل ، اين “ نهاد ” بي آرام را رام كند . با اين همه ، " فرويد " اصرار داشت كه بخش كردن نيروهاي رواني به دو قسمت “ من ” و “ او ” تنها به قصد مطالعه ي دقيق تر حيات رواني است و گر نه “ نهاد ” و “ او ” هر دو يك چيز و يگانه اند:

     “ اين نكته را بدانيد كه بين “ خود ” و “ نهاد ” دشمني و اختلاف ذاتي وجود ندارد . اين دو ، از آنِ يك ديگرند و مي توان گفت كه در وضع يك شخص سالم ، عملاً انشعابي بين آن ها نيست  ” ( فروید ، 1346 ، 56) .

     “ شهريار ” ( " عفریت " ، " او " ) نيز در نخستين برخورد ، سرِ ستيز دارد و مي خواهد با “ شهرزاد ” ( " من " ، " خودآگاه " ) همان كند كه با ديگر دخترانِ تباه شده در سه سال گذشته کرده است ، اما در پايان شب هزار و يكم  ، دو نيروي رواني “ من ” در شهرزاد و “ او ” در " شهريار " به هم مي آميزد و تقابل از ميانه برمي خيزد و يگانگي سويه هاي گوناگون روان تحقق مي يابد . " شهريار " چون سه فرزند خود را از " شهرزاد " در آغوش مي فشارد ، مي گويد :

     " به خدا سوگند ، من پيش از اين ترا بخشيده بودم و از هر آسيب امان داده بودم . شهرزاد را فرح روي داد ” ( 2329) .

  1.   تقابل ميان مَلِك و ملك زاده : حكايت اصلي از آن جــا آغـــاز مي شود كه عفريت ، صياد را به

بركه ي آبي برده از او مي خواهد تا دام در بركه اندازد و ماهيان سرخ و سفيد و زرد و كبود صيد كند و با فروش آن به سلطان ، روزگار سپري سازد . چون آشپز آن ماهي ها را در تابه مي نهد تا سرخ كرده براي سلطان برد :

     "  ديوار مطبخ شكافته شد و دختر ماهرويي به مطبخ درآمد . . . در دست آن دختر ، شاخه ي خيزراني بود . آن شاخه را بر تابه زد و گفت : اي ماهي ! آيا در عهد قديم و پيمان درست خود هستي ؟ چون طباخ اين بديد ، بيهوش افتاد . . . تا اين كه ماهي سر برداشته گفت : آري ، آري . دخترك چون اين بشنيد ، تابه را سرنگون كرده از همان جا كه آمده بود ، به در شد و شكاف ديوار به هم پيوست ” (38ـ37) .

     دختر ماهرو يك بار ديگر و غلامكي زنگي نيز باري همين رفتار با ماهيان مي كنند . سرانجام ملك ـ كه

خود بر آن گواه آمده است ـ مي كوشد قفل معما بگشايد . پس به حاضر آمدن صياد اشاره كرده ، خود بدان بركه مي رود . او شبانه به قصري وارد مي شود و آوازي حزين مي شنود . آواز از آنِ جوان ماهرويي است كه “ از ناف تا به پاي سنگ و از ناف تا به سر به صورت بشر است . ” ملك زاده داستان زندگي خود براي ملك بازمي گويد . او دختر عمو و همسري دارد كه با غلامكي زنگي سرخوش افتاده و به ملك زاده خيانت ورزيده است . هر شب “ پاره اي بنگ به ساغر شراب اندر كرده خواجه را بيهوش ” مي گرداند و خود به كام خواهي به نزد غلامك زنگي مي رود . ملك زاده باري ، همسر كامخواه را دنبال مي كند . زن به خاطر تأخير ، مورد عتاب و خطاب زنگي قرار مي گيرد . ملك زاده از سرِ غيرت ، زنگي را زخمي مي كند . از اين پس ، زن پتياره رنج تيمار زنگي نيز بر خود هموار مي سازد اما زن نيز به تلافي زخمی شدن فاسق خود و به افسون ، نيمي از تن ملك زاده را به سنگ بدل ساخته ، زمين گيرش مي كند .

     در نخستين نگاه ، در مَلِك و ملك زاده چيزي از تقابل هست . مَلِك ـ كه صياد را به خاطر گرفتن چنين ماهي هاي طرفه اي مي نوازد و به شنيدن ماجراي ملك زاده رغبت نشان مي دهد ـ شخصيتي است فعال و كنجكاو . او مي كوشد راز شكافتن ديوار و پديد شدن ناگهاني زن و واژگون كردن تابه را كشف كند ؛ در حالي كه ملك زاده ، شخصيتي است منفعل ، زورشنو و تسليم . او مدت ها است مورد خيانت همسر شيفته سار خود قرار گرفته و از آن غافل افتاده است . بي حركتيِ نيمي از بدن به يك تعبير ، به معني ناتواني و فلج او است . ملك ، مظهر اراده ي مستقل و نيرومند و ملكزاده سمبول بي ارادگي ، ضعف و انكسار است .

     با اين همه و به واقع ، تقابلي در كار نيست . ملك ، ملك زاده و زنگي ، يك تن بيش تر نيستند و جدا سازي مكانيكي آن سه به قصد تجسم دقيق تر يك واقعيت رواني است . ملك ـ كه مي كوشد به راز ملك زاده پي برد ـ خود را در ملك زاده يافته و خويش را در آيينه ي او ديده است . او قصد ندارد ، ديگري را كشف كند ؛ او مي خواهد خود را بكاود اما چون چنين مي كند ، در مي يابد چيزي در خودش واژگونه است . پس كمك وي به ملك زاده ، كمك به خويش است براي دريافتن خويشتن خويش . غلامك زنگي ، نمادي از كام خواهي ، خشم ، درازدستي و نافرهيختگي است . زنگي ـ كه تأخير زن بر او گران آمده ـ مي گويد :

     " تا اكنون چرا دير كردي كه زنگيان در اينجا بودند و هر كدام معشوقه در كنار داشتند و باده همي گساردند . چون تو اينجا نبودی ، من باده ننوشيدم . [ و به او تکلیف می کند ] در آن كاسه ي گلين پاره اي گوشت موشي هست و در آن كوزه ي سفالين ، دُرد شرابي مانده آن ها را بخور” (44ـ43) .

     اين اندازه گران جاني زنگي و آن مايه انكسار شخصيت در زن ، از تباهي روان حكايت مي كند . سنگ شدن نيمه ي پايين تنه ی ملك زاده نشان مي دهد كه وي از غرايز كور خود پيروي مي كند . پس تنها نيمي از انسانيت برايش باقي مانده است. براي اين كه نيمه ي گم شده و سنگ شده ي خود را بازيابد ، بايد خود را دريابد . " زنگی " همان نیمه ی شهوانی " ملک زاده است " و باید به طور کامل کشته شود تا " ملکزاده " سلامت خود را باز یابد . زخمی کردن او ، چندان کارساز نیست .  

  1.  تقابل ميان همسر و كنيزكان : قرايني نشان مـي دهد ميان كنيزكـــاني كه ملك زاده را باد مي زنند

تا آرام گيرد و به خواب رود ، و همسر ملك زاده ـ كه وي را به ياري بنگ بيهوش مي كند ، تقابل هست . ملك زاده به دو كنيز خود دستور داد كه او را باد بزنند و كنيزان با اين پندار كه گويا ملك را خواب درربوده است ، از خيانت همسرش با هم سخن مي گويند :

     " يكي گفت : افسوس از جواني خواجه كه به زن بدكردار دچار گشته و آن ديگري گفت : الحق چنين زن نه شايسته ي

خواجه ی ما است كه هر شب به خوابگاه ديگران اندر است ” (42) .

     آنچه كنيزكان مي گويند از سرِ رحمت بر ملك است . كنيزكان نمادي از عاطفه ي زنانه و تيمارداري مادرانه اند كه به خاطر چيرگي غرايز كور بر حيات رواني ملك زاده ، ديگر نيروهاي رواني او فلج شده اند . در برابر ، همسر با ريختن بنگ در ساغر ملك زاده ، او را از نعمت عشق و همدلي محروم مي سازد . ملك زاده البته خطر كرده و به غلام زنگي ( نفس اماره ) تاخته ،  اما كار را تمام نكرده است . اينك بر ملك است تا كار ناتمام ملك زاده رادر زخمي كردن غلام زنگي به پايان رساند . " ملک " ، نیمه ی قاهر و آگاه     " ملکزاده " است .

  1.  تقابل ميان ويراني و آباداني اقليم وجـود : ملك پس از كشتــن غلامك ، در بستر وي مي آرامد و با

تقليد از زبان و لحن غلامك از زن مي خواهد به خاطر آسودگي از ناله و گريه ي ملك زاده ، او را به هيأت نخستين خود بازگرداند . زن از سرِ رحمت ، با خواندن افسون و پاشيدن آب بر ملك زاده ، سلامت را به وي بازمي گرداند و او را از قصر بيرون مي فرستد . زن تباهکار ، تنها شوهر خود را از هيأت نخستين خود دور نساخته ؛ او همه ي طبقات ، گروه هاي ديني و نظام اجتماعي را نيز دگرگون ساخته و برخي را نيز مسخ كرده است . ملك ـ که خود را به جای غلام زنگی جا زده است ـ از زن مي خواهد براي آن كه به نفرين مردم گرفتار نيايد ، همه را به گونه ي نخستين آن بازگرداند . زن براي خشنودي معشوق ، اين پيشنهاد را هم به جان مي پذيرد :

     " دختر پاره اي آب از بركه برداشته فسوني بر او بدميد و آب به بركه برفشاند . در حال ماهيان به صورت آدميان برآمدند و بازارها به صورت نخستين بازگشتند و كوه ها ، جزيره ها شدند . . . در حال ملك تيغ بر سينه ی دختر زد . دختر دو نيمه بيفتاد ” (48ـ47) .

  1. تقابل ميان فرود و فراز صياد : صيادي كه در آغــاز حكايت از وي سخـن مـي رود ، صيادي سال

خورده ، بي روزي و پريشان روزگار است و يك زن و سه فرزند دارد ، و هر روز چهار بار بيشتر تور به دريا نمي اندازد . گاه خري مرده به دامش مي افتد و زماني خمره اي آكنده از ريگ و گِل . چهارمين بار كه دام مي كشد خمره ي رويين صيد مي كند . عفريت او را به سرچشمه ي رزق الهي مي برد و همين ماهيان رنگارنگند كه او را از فرود اجتماعي به فراز طبقاتي بر مي كشند . از آن جا كه ملك ، گشادِ كار خود همه از صياد مي بيند ، جانبش نگاه مي دارد :

     " ملك به قصر اندر آمده بر تخت بنشست و صياد را بخواست . خلعتش داده شماره ي فرزندانش باز پرسيد . صياد گفت : پسري با دو دختر دارم . ملك يكي از دختران او را براي خود و ديگري را از براي ملك زاده ي جادو گشته تزويج كرد و امارت لشكر به پسر او سپرد و حكومت شهر ملك زاده و جزايرالسود را به صياد تفويض كرد ” (48) .

  1.   تقابل به يگانگي و سازگاري مي انجامد : با تباه شدن غلام كامخواه و زنِ غلام بـاره ، حيات به

آدمي و جامعه بازمي گردد . جغرافياي شهر دگرگون مي شود ؛ نظام اجتماعي حيات طبيعي خود را باز مي يابد و ماهيان به هيأت پيشين آدميان تغيير شكل مي دهند . اكنون ديگر هنگام آن فرارسيده كه ملك و ملك زاده يكي گشته تقابل ، از ميانه برخيزد :

     " ملك خلاصي او [ ملك زاده ] را تهنيت گفت و از او سؤال كرد كه اكنون در شهر خويش به سر مي بري يا با من همي آيي ؟ جوان پاسخ داد : تا جان دارم از تو جدا نخواهم شد  ” (48) .

     از اين پس ملك و ملك زاده با هم در يك قصر زندگي مي كنند و اين نشان مي دهد كه آن دو از همان آغاز ، يك تن بيش نبوده اند . این ، ملک است که زنگی کامخواه را به طور کامل می کشد و زن تباهکار ، همسر ملک زاده و دختر عموی او ، را با شمشیر بی جان می کند . در واقع ، کاری را ملک زاده ی جوان از عهده ی آن برنمی آید ، ملک انجام می دهد . با از میان رفتن انفعال و نیروهای تباه کننده ی حیات ، زندگی به ملک زاده و اقلیم او بازمی گردد . آدمیان که مسخ شده اند ، دیگر باره به هیأت انسانی خود بازمی گردند و طبیعت سرسبز ـ که در هیأت چهار کوه خشک ، سترون شده است ـ مجددا ً حیات می یابد . از سوی دیگر ، نیمی از تنه ی بی حس ملک زاده بهبود می یابد و سلامت پیشین خود را بازمی یابد :

     " جوان دامن خود را به یک سو کرد . ملک دید که از ناف تا به پای سنگ و از ناف تا به سر به صورت بشر است " (صص42ـ41) .

     دقيقه ي ديگر ، تغيير مرزهاي جغرافياي شهر پس از كشته شدن عفريت كام خواهي است . وقتي ملك از صياد مي پرسد كه فاصله ي ميان شهر و بركه ي آب چه قدر است ، صياد مي گويد : " اي ملك ! نيم ساعت بدانجا توان رفتن ” (40) ، اما هنگامي كه غلام زنگی و زن تباهکار از میان می روند ، جغرافياي شهر بزرگ تر مي شود و فاصله ي ميان شهرها و اقليم ها نيز افزون تر مي شود . وقتي ملك زاده از ملك مي پرسد “ اي ملك ! از اين جا تا شهر تو چه قدر مسافت است ؟ ملك مي گويد : " دو روز راه است “ . جوان گفت : از اينجا تا شهر تو يك سال راه است . ملك را تعجب زياده شد ” (48) . اين نكته نشان مي دهد كه چيرگي نفس بر اقليم وجود ، تا چه اندازه مي تواند در كوچك و حقير سازي آدمي نقش داشته باشد . نكته ي باريك تر از موي ديگر اين است كه ملك زاده پس از آزادي از زندان نفس پرستي ، آهنگ خانه ي خدا مي كند . اين رفتار عرفاني نشان مي دهد كه براي گرفتار نيامدن به آسيب نفس و دوري از نمودهاي كامخواهي زميني ، پيوند با جهان برين هم بايسته است (48) .

     میان فلج شدن ملک زاده ، سترونی طبیعت و مسخ آدمیان ، پیوند و شباهتی هست . تا هنگامی که ملک زاده نتواند بر کاستی ها و نقطه ضعف های روانی خود چیره شود ، نه فلج او مداوا می شود و نه حیات واقعی به طبیعت بی جان بازمی گردد . توانایی سرکوب غرایز لگام گسیخته ـ که به هیأت غلام زنگی کامخواه نموده شده است ـ و اِشراف بر احوال خود ، می تواند او را به تمامیت روانی خود برساند . این تمامیت روانی به گونه ای سمبولیک با رفتن به سوی خانه ی خدا در کنار ملک ممثّل شده است . " نورتراپ فرای " در تحلیل نقد 1 ، هرگونه ناتوانی ، عقیمی و پیری پادشاه را در رمانس ، با چیرگی " زمستان " ، و تجدید حیات طبیعت و آدمی را با " بهار " یکسان و مترادف می داند :

     " مشابهت های اسطوره با مراسم آیینی ، دال بر این است که اژدها [ که مانع از سرازیر شدن آب چشمه به شهر می شود ] عبارت از سترون بودن خود سرزمین است و بی حاصلی سرزمین ، در کهولت و عنّین بودن پادشاه جلوه گر است و پادشاه ، گاهی هم مبتلا به بیماری لاعلاج است " ( فرای ، 1377 ، 229) .

     جادوي اعداد : جدا از بن مايه هاي اين حكايت ، اعـداد نيز براي خود راز و رمـــزي دارند . نخستين عددي كه بايد به آن پرداخت ، عدد “ چهار ” است كه میزان فراوانی ( بسامد ) آن تأمل برانگيز است . صياد را عادت بر اين است كه هر روز چهار بار دام به دريا مي افكند (21) . ماهياني كه در بركه ي آبند ،          "  چهار رنگ سرخ و سفيد و زرد و كبود هستند ” (36) . صياد چهار بار به سراغ بركه ي ماهي ها مي رود ؛ سه بار به تنهايي و چارمين بار با ملك (40) . عفریت چهار بار سوگند می خورد که اگر کسی او را

 از خمره بیرون آورد ، او را از دنیا بی نیاز خواهد کرد (24) . در بياباني كه بركه در آن هست ، چهار كوه

1.Anatomy of Criticism: Four Essays

هست كه ابتدا چهار جزيره بوده و به افسون آن پتياره به كوه هاي خشك و بي حاصل بَدَل شده است . ملك چون به قصر نزديك مي شود ، چهار بار در مي زند (40) . در ميانه ي قصر ، حوضي از بلور هست كه       “ به چهار گوشه ي آن حوض ، شيرها از زر سرخ است كه از دهانشان درّ و گوهر به جاي آب همي ريزد ” (همان ) :

     " پس از آن [ زن ] به شهر و مردم جادوي كرد . چون به شهر اندر ، چهار گونه مردم بودند : مسلم و نصاري و يهود و مجوس ، چهار گونه ماهيان شدند و شهر نيز بركه ي آبي شد و چهار جزيره ، چهار كوه شدند ” (45) .

     عدد “ دو ” همان است كه حيات از آن برخاسته : زن و مرد و مذكر و مؤنث ، نرينگي و مادينگي خاستگاه حيات است و اگر از ذات يگانه بگذريم ، در هر چه بنگريم ، نوعي دوگانگي مي يابيم كه به مصداق “ وَ اللهُ جَعَلَ لَكُم مِن اَنفُسِكم اَزواجاً ” ( آلنحل : 72 ) زايش و خلقت در گرو زوج بودن هر چیز و کس است . پس رمز و بقای حیات ، مستلزم تذکیر و تأنیث ، زن و مرد و نرینه و مادینه است . عدد " دو " جهان را عرصه ی عناصر و پدیده های متضاد می داند و حیات ، زاییده ی تقابل یا همزیستی اضداد است . " یونگ " نه تنها از دوگانگی پدیده هایی مانند " خشک ـ تر ، گرم ـ سرد ، نر ـ ماده ، ماه ـ خورشید ، طلا ـ نقره ، آب ـ آتش ، جسمانی ـ روحانی و جز این ها یاد می کند ، بلکه به این باور اشاره می کند که برخی نحله های عقیدتی ، خدا و روح را نیز نر ـ ماده می دانند ( یونگ ، 1373 ، 452) .

     اما عدد " چهار " در این حکایت و دیگر اساطیر ، به عناصر و موادی اشاره دارد که حیات مادی و اجتماعی از آن ها هستی یافته است . قدما ، حیات را از چهار عنصر آب ، باد ، خاک و آتش مرکب می دانسته اند . در کیمیاگری ، این باور وجود داشته که " در طلا ، چهار عنصر به اندازه های مساوی وجود دارند " ( یونگ ، 249) . چهار ماهی سفید ، سرخ ، زرد و کبود ( سیاه ) ـ که در اصل دارندگان چهار آیین اسلام ، زرتشتی ، مسیحی و یهودی بوده اند و سپس مسخ شده اند ـ رنگ های اصلی اند و دیگر رنگ ها ، ترکیباتی از همین چهار رنگ اصلی در خود دارند . بنابر این ، بعید نیست که این عدد رمزی و جادویی ـ بیش از آنچه معرف تأنیث باشد ـ رمزی از عناصر و موادی باشد که حیات مادی و اجتماعی از آن ها به وجود آمده اند . همین چهار ماهی اند که " صیاد " بی چیز را از فرود به فراز و " به حکومت شهر ملک زاده و " جزایر السود " می رسانند (48) .     

     تصور من اين است كه " صادق هدايت " در رمز آفريني و رمزگشايي خود در بوف كور ، زير تأثير اين حكايت بوده و با هشياري و خلاقيت پوياي خويش توانسته از آن ، نيك سود جويد . آنچه اين گمان را تقويت مي كند ، تبديل كثرت به وحدت و يگانه سازي برخي كسان حكايت است ؛ چنان كه در بوف كور ، همانند شخصیت های حکایت مورد بررسی ، نيز همه ي زنان به يك زن ، تمامي مردان به يك مرد و اين زن و مرد به يك تن ، قابل تبديلند . با اشاره به اين دقيقه ، بايد در درستي برخي از تعبير و تفسيرهاي متفاوت از رمز عدد “ چهار ” ترديد كرد . " سيروس شميسا " در داستان يك روح عدد “ چهار ” را گاهبه نقل از فرهنگ سمبولها رمزي از زمين ، فضاي زميني ، موقعيت بشري و امور عقلاني و زماني به نقل از انسان و سمبولهايش " يونگ " ، سمبل تماميت و كمال دانسته اند ( شمیسا ، 1374 ، 154-153) . نخستین برداشت ، دور از ذهن و دومین تأویل ، به آنچه ما گفته ایم ، نزدیک است .   

     در بوف كور این دو عدد رمزآميز ، گاه جداگانه و هنگامي با هم به كار رفته اند :  

        · “ تمام اطراف خانه مان را زير پا كردم ؛ نه يك روز ، نه دو روز بلكه دو ماه و چهار روز . ”

      (هدایت 23) .

        · “ آيا از دست او نبود كه به اين روز افتاده بودم ؟ شوخي نيست . سه سال ، نه ، دو سال و چهار ماه ” (96) .

        ·  “ من دست كردم جيبم ؛ دو درهم و چهار پشيز گذاشتم گوشه ی سفره اش ” (149). 

        ·  “ هر روز صبح زود دو يابوي سياه لاغر . . . [ كه ] دو طرفشان لش گوسفند آويزان شده ، جلو دكان مي آورند . . . [ قصاب ] دو تا از آنها را انتخاب مي كند ” (75) .

نکته ی دیگر در همانندی میان حکایت صیاد و بوف کور ، در قابلیت یگانه شدن شخصیت های متضاد

به یکدیگر است ؛ مثلا ً ملک و ملک زاده یک تن بیش نسیتند ، زیرا این دو با هم در یک قصر زندگی می کنند . ملک زاده به ملک می گوید : تا جان دارم ، از تو جدا نخواهم شد " (48) . هر دو با هم به سوی شهر ملک می روند . غلام زنگی ، سویه ی شهوانی ، نفسانی و غضبانی ملک زاده است ، اما هیأت مستقل و جداگانه ای یافته است . زن جادوگر و کامخواه ، سویه ی متضاد و دیگر همان کنیزکان مهربان ، مادرگونه و عاطفی است و نقشی مانند لکاته ـ زن اثیری دارند و به سویه های متضاد زن اشاره دارد . دختر عمو و همســــر ملک زاده را ، ملک به تیغ می زند ؛ لکاته را نیز راوی با گزلیک بی جان می کند . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع  :

 

تسوجي تبريزي ، عبداللطیف . هزار و يك شب . تهران : انتشارات هرمس ، 1383.

تقي زاده ی طوسي ، فریدون ( تصحیح و توضیح ) .  قصص الانبياء . مشهد : انتشارات باران ، 1363 .

فرويد ، زیگموند . مفهوم ساده ی روانكاوي . ترجمه ی فريد جواهر كلام . تهران : كتاب هاي جيبي ، چاپ دوم ، 1346 .

شميسا ، سیروس . داستان يك روح . تهران : انتشارات فردوسي ، نشر انديشه ، 1374 .

فرای ، نورتروپ . تحلیل نقد . ترجمه ی صالح حسینی . تهران : انتشارات نیلوفر ، 1377 .

--------------- . صحیفه های زمینی . ترجمه ی هوشنگ رهنما . تهران : انتشارات هرمس ، 1384 .

 كتاب مقدس : ترجمه ی تفسيري : شامل عهد عتيق و عهد جديد . بي نا. بي تا. ، اول پادشاهان ، 11 : 11 .

كهن ، ابراهام ( گزیننده ) . گنجينه اي از تلمود ، ترجمه از انگليسي : امير فريدون گرگاني ، ترجمه و تطبيق با متون عربي ( عبری ؟ ) : يهوشوع نتن الي . تهران : انتشارات اساطير ، 1382 .

ليچ ، ادموند . لوي استروس . ترجمه ی حميد عنايت . تهران : انتشارات خوارزمي ، چاپ دوم ، 1358.

مقدادي ، بهرام .  فرهنگ اصطلاحات نقد ادبي . تهران : انتشارات فكر روز ، 1378.

هدايت ، صادق .  بوف كور . تهران : امير كبير ، چاپ دهم ، 1343 .

یونگ ، کارل گوستاو . روان شناسی و کیمیاگری . ترجمه ی پروین فرامرزی . مشهد : بنیاد پژوهشهای اسلامی ، 1373 .

Bressler , Charles E. , Literary Criticism : An Introduction to the Theory and Practice.Fourth Edition ,Pearson Prentice Hall , 2007.

Manji , Tahira. Binary Oppositions : Online Article. The Dr.Z.Network , http ://www. Zamaros.net

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 45 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت