Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - با بوطیقای نو در هزار و یک شب " عبداللطیف تسوجی تبریزی "
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 با بوطیقای نو

در

 

هزار و یک شب

" عبداللطیف تسوجی تبریزی "

نقد كهن الگويي

حكايت تاج الملوك  / جواد اسحاقیان

 

     حكايت تاج الملوك به عنوان حكايتي مستقل اما در ضمن حكايت ملك نعمان و فرزندان او در هزار و يك شب " عبداللطيف تسوجي " در هفتاد و اندي صفحه آمده و  “ شهرزاد ” آن را در طي سي شب براي             “ شهريار ” روايت كرده است . آنچه در اين حكايت بيش از هر چيز ذهنم را به خود مشغول مي داشت ، نخست غَناي بن مايه هاي روان شناختي آن بود كه تنها ، بررسي آركي تايپ " 1 ي " يونگ " 2 گره از آن مي گشود و دو ديگر ، بازتاب مستقيم همين بن مايه ها از يك سو و حضور و تلفيق آشكار كسان اين حكايت در بوف كور " صادق هدايت " از ديگر سو اما در ساختاري متفاوت بود كه به آن نيز خواهم پرداخت .

*      *      *

اين حكايت از آن جا آغاز مي شود كه " تاج الملوك " ، ملك زاده ي مدينة الخضراي اصفهان ، در شكارگاه به بازرگان زاده اي “ عزيز ” نام برمي خورد و از كار وي درشگفت مي شود و از او درمي خواهد كه متاع بازرگاني خويش به وي بنمايد و از علت گريستن خود شمه اي بگويد :

“ جوان چون اين بشنيد آهي بركشيد و بناليده گفت : اي ملك زاده ! مرا طرفه حديثي و عجيب حكايتي با اين پارچه و خداوند اين و با اين صورت ها هست . پس پارچه باز كرد . در آن پارچه ، صورت غزالي ـ كه با زر سرخش نگاشته بودند ـ پديد شد و در برابر او غزال ديگر بود كه با نقره اش نگاشته بودند و در گردن آن غزالان ، طوقي زرين مرصّع بديدند . چون تاج الملوك آن نقش ها بديد و صنعت بديع آن ها را مشاهده كرد [ وي را ] به شنيدن حديث آن جوان رغبت تمام افتاد ” ( تسوجی ، 1383 410 ) .

“ عزيز ” حديث دلدادگي خود را از آن جا بازمي گويد كه قرار است در ظهر آدينه اي وي را به           “ عزيزه ” نامي ـ كه دختر عموي اوست ـ كابين كنند . پدر ، اسباب عقد همه فراهم آورده و “ به جز نوشتن عقد نامه چيزي نمانده . ” قضا را داماد پس از بيرون رفتن از حمام ، به جاي آمدن به خانه به مهمي به كوچه اي مي رود كه تا آن هنگام نديده است . مي خواهد عرق از چهره بزدايد كه دستارچه اي سفيد از پنجره اي بر دامن جبّه ي وي فرو مي افتد و چون سر ، بالا مي گيرد ، چشمش بر خوبرويي مي افتد كه “ آدمي به خوبي او نديده ” است . خوبرو كه ـ خداوندِهمان غزال بر پارچه بوده ـ اشاراتي به وي مي كند كه جوان درنمي يابد و چون شب هنگام به خانه بازمي گردد ، بساط عقد كنان را برچيده ، دختر عمو را گريان و پدر را خشمگين و مغبون مي يابد . " عزيزه " اشارات رمزآميز خوبرو را بر پسر عموي بي وفا و بي حميت ، فاش مي كند و به جاي آن كه او را به خاطر قصورش بنكوهد ، مي كوشد مقدمات وصالتش را به رقيب عشقي خود فراهم آورد :

“ اگر من كسي بودم كه بيرون رفتن و آمدن مي توانستم ، هر آينه به اندك زمان تو را با او به يك جا جمع آوردمي و راز شما پوشيده داشتمي . . . دل خوش دار و همت بلند كن  و جامه بپوش و به سوي وعده گاه برو . پس دختر عمم برخاست و جامه بر من بپوشانيد و با گلابم معطر ساخت ” (413) .

چون پسرعموي شيفته سار به وعده گاه مي شتابد ، آن “ لعبت پريزاد ” باز به زبان رمز و اشاره پيام مي گزارد و تنها دختر عموي بافراست است كه زبان رمز آن محتاله مي فهمد . محتاله كه خيال آزمون شيداي خود دارد ، ديدار به پنج روز ديگر وعده مي دهد . دختر عمو ، همچنان تيمار پسر عموي بي غيرت خود مي دارد:

     " هر شب از عشاق و دلدادگان افسانه همي گفت كه من شكيبا گشته خوابم ببرد و هر وقت بيدار مي شدم ، او را می دیدم

1. Archetype                2.Jung

كه از براي من بيدار است و سرشك از ديده همي ريزد . . . آن گاه دخترعم برخاسته آب گرم كرد و تن مرا بشست و جامه بر من بپوشانيد و گفت : به سوي پري پيكر روان شو كه خدا حاجتت روا كند و تو را به مقصود برساند ” (415) .

    " محتاله " كه مي خواهد آتش عشق " عزيز " تيزتر كند ، خود را از منظر نشان نمي دهد و شيداي خود را خشمگين به خانه بازمي گرداند و پسر عمو ناكام از برآوردن كام ، عتاب و خطاب همه با دختر عمو مي دارد :

     “ چون سخن او بشنيدم ، پايي بر سينه ي او زدم . از ايوان بيفتاد و در كنار ايوان ميخي بود . پيشاني اش بر آن ميخ آمده بشكست و خون از پيشاني اش روان شد . . . برخاسته كهنه بسوزانيد و به زخم جبينش بگذاشت و با دستارچه اش فروبست . . . پس نزد من آمد و بر روي من تبسم كرد و نرم نرم بگفت : سر من به درد اندر بود ؛ اكنون از شكستن پيشاني ، جبينم سبك شد . پس مرا از كار خود آگاه كن كه امروز بر تو چه گذشت ؟ ” (416)

*      *       *

     تصور مي رود همين اندازه اشاره به رخدادهاي حكايت براي روان كاوي دختر عمو بسنده باشد . " يونگ " باور دارد كه ناخودآگاه دو بخش متمايز از هم دارد : نخست بخشي كه موقتاً فراموش شده و به پاس هنجارهاي اخلاقي و تابوهاي اجتماعي بايد سركوب شود . اميال و كام هاي واخورده و ناپسند ، در بخش ناخودآگاه فردي انباشته مي شود . تا اين جا ، " فرويد " 1 و " يونگ " ديدگاهي همانند دارند ، اما بخش مهم تر ناخودآگاه جنبه اي كلي ، عمومي و جهاني دارد و به نيازهاي رواني و حياتي همه ي آدميان پاسخ مي دهد . به اعتبار زماني ، همان گونه كه انسان ، شكل تكامل يافته تر حيوانات و حيوانات ، گونه ي تكامل يافته تر گياهان پنداشته مي شوند ، هستي ناخودآگاه جمعي هم بر موجوديت خودآگاهي مقدم است . افسانه ها ، اساطير ، نمادها و باورهاي جمعي و جهاني نوع انسان ، قطع نظر از نژاد و رنگ و درجه ي مدنيت ، در همين بخش هاي عميق تر ناخودآگاه جمعي ريشه دارند . ناخودآگاه جمعي ، رابط ميان گذشته هاي دور و اكنونِ آدمي است . به پندار " يونگ " ناخودآگاه جمعي ، مجموعه ي دانش ابتدايي انسان هاي نخستين و شناخت شهودي آنان از پديده هاي طبيعت و گذشته از اين ، يگانه شيوه ي درمان روان پريشي هاي آنان بوده است . پيشرفت دانش هاي بشري از سه سده پيش تا كنون با كوچك انگاري و غير علمي پنداشتن اساطير ، انديشه هاي عرفاني و شهودي ، آنچه را مايه ي حفظ تعادل رواني و پيوند اكنون با گذشته بوده ، تباه ساخته است . با اين همه ناخودآگاه جمعي هنوز هم در رؤيا ، حالات كشف و شهود و از رهگذر اساطير ، پيام هايي به خودآگاه شخص ارسال مي كند تا شايد وي اين پيام ها را ـ كه سرشار از رمز و اشاره است ـ دريابد و در چاره گري رواني خود از آن ها بهره جويد. او به اين زبان پر از راز و رمز “ كهن الگو ” مي گويد :

     " آنچه ما به وجه اخص “ غريزه ” مي ناميم ، كشش هاي فيزيولوژيك هستند و توسط حواس درك مي شوند ؛ در عين حال در خيال بافي هاي ما ظاهر مي شوند و غالباً خود را با صوَر سمبوليك فاش مي سازند. اين نمودها، همان هايي هستند كه من كهن الگو مي نامم ” ( یونگ ، 1359 ، 102 ).

     " آنتونيو مورنو " 2 ، از پيروان " يونگ " ، تأكيد مي كند كه ويژگي بنيادين اين كهن الگوها ، همانندي آن ها در طول اعصار است :

     “ الگوي جمعي رفتار خاص كهن الگوها ، مستلزم گونه اي همشكلي و همگني در طول اعصار است . . . به بياني ديگر ، الگوهاي دريافت و رفتار چه قديم چه جديد ، ناگزير مي بايد تشابهات و خصايص مشتركي ارائه دهند ” ( مورنو ، 1376 ، 8-7 ) .

    " يونگ " در كتاب چهار صورت مثالي خود ، يكي از اين كهن الگوها را مادر مثالي 3مي داند و مي گويد

1.Freud                   2. Antonio Moreno              3. Mother archetype.

صفات منسوب به اين كهن الگو مي تواند مثبت يا منفي باشد . نمودها و مصداق هاي مثبت آن شوق و شفقت مادرانه ، قدرت جادويي زنانه ، فرزانگي و رفعت روحاني و هر آنچه مي پروراند و مراقبت مي كند و در وجه منفي خود ممكن است به هر چيز سرّي ، نهاني و تاريك اشاره كند ؛ مثلاً بر مغاك ، جهان مردگان ، بر آنچه مي بلعد ، اغوا مي كند و مسموم مي كند . او مي گويد “ مادر مثالي ” زيربناي “ عقده ي مادر ” را تشكيل مي دهد و مي تواند بر فرزند اعم از پسر و دختر تأثير بگذارد و نمودهايي متفاوت داشته باشد . يكي از اين نمودها “ عقده ي منفي مادر ” است كه مصداق دقيق آن را در “ عزيزه ” يا دختر عمو مي توان يافت .      " عزيزه " نمونه ي آن گروه از زناني است كه بيش از آن که برای شوهـــر خود “ زني خواستني ” باشند ، رفتاري مادرانه دارند و نقش “ مادر ” را براي وي بازي مي كنند . به گفته ي " يونگ " چنين زني “ شريكي است ناخوش آيند و سختگير و براي همسر خويش ، همه چيز هست جز همدمي رضايت بخش ” ( یونگ ،1376 ، 45 ) . او چنين زني را به همســر " لوط " مانند مـي كند كه به جاي اين كه پيشِ روي خود ، شوهرش ، را ببيند ، به پشت سر خود نگاه مي كند و ديدن “ سدوم ” و “ عموره ” را ـ كه به فرمان خداوند در حال ويراني است ـ بر ديدن پيش روي خود ترجيح مي دهد و ناگزير “ به ستوني از نمك مبدل ” مي گردد ”     ( کتاب مقدس ، بی تا.16) .

     به پندار " يونگ " ، زناني چون " عزيزه " در برابر طبيعت بشري خود طغيان كرده اند . " عزيزه " نمي كوشد دريابد چرا شوهر نسبت به زن " محتاله " اين اندازه مشتاق و در راستاي خودش اين همه بي احساس است . به جاي آن كه بكوشد راز جاذبه هاي زنانه و “ زنانگي ” معشوقه ي كامجو را دريابد ، شوهر را با دست خويش به سوي او مي راند . آنچه در دختر عمو نيست ، ميل شهواني و “ رسم عاشق كشي و شيوه ي شهرآشوبي ” است . پس به عوض آن كه سعي كند پسر عمو را “ بنده ي طلعت آنِ ” خود كند ، نقش مشاوري مهربان و مادري ايثارگر را براي وي بازي مي كند . چنين زني در چشم شوهر منزلتي ندارد ؛ ناگزير ، پسر عمو به خود حق مي دهد تا رهنمودهاي درست و بجاي دختر را توهين به خود تلقي كرده ، وي را مورد خشونت زبانی و جسمی قرار دهد . " عزيزه " براي اين كه به فرديت و تماميت خود برسد ، بايد هم به هويت زنانه ي خويش دست يابد و هم به ادراك مردانه . او بايد بياموزد كه چگونه نيروهاي بي شمار رواني خود را همزمان تقويت كرده ، به آن ها سمت و سو بدهد ؛ يعني هم براي شوهر معشوقه باشد و هم تيمار او كند و اندوه او برد . جمع ميان “ زنانگي ” زن و “ شريك زندگي ” شوهر شدن ، به گونه اي هوشياري نياز دارد كه بسياري از زنان ما از آن بي بهره افتاده اند . 

*      *      *

     " عزيز " پس از چندين ناكامي و آسيب دوري ، شب هنگامي به خانه ي دوست بار مي يابد و زن " محتاله " آنچه از جاذبه هاي زنانه دارد ، بر او ارزاني مي دارد :

    " آن شب تا بامداد ، دل را به نشاط و ديده را روشني حاصل بود . ” آن گاه دست حادثه او را در پيج و خم زندگي به خانه ي خوبرويي ديگر مي برد . اين دختر قمر منظر توانگر ، آنچه از خواسته دارد ، به " عزيز " ارزاني مي دارد ؛ با وي ازدواج مي كند و در شب وصال به او مي گويد :

     “ من براي تو زوجه اي وفادار خواهم بود و اميد دارم كه تو هم در حق من ، شوهري صميمي و پاكدل بوده باشي تا بتوانيم ساعات زندگاني را به خوشي صرف نموده از آلام و اسقام به دور باشيم و خدا ما را فرزندان صالح و نجیبی عنایت فرماید که

بتوانيم وقت خود را به تربيت آن ها صرف نموده با ثروت خدادادي ـ كه مراست و هرگر زوال نخواهد پذيرفت ـ عمري را بي غم و رنج به پايان بريم ” (436) .

     این همسر ، به شوهر خود هشدار مي دهد كه درِ خانه ي او هر سال تنها يك بار گشوده مي شود و آنچه از سامان زندگي ضروري است به خانه آورده ، تا سال ديگر در ، بسته و ميخكوب مي شود . معني هشدار زن اين است كه چنانچه مرد از خانه بيرون رود زن ، شوهر را طلاق داده از خانه خواهــد راند . چون سالي مي گذرد ، زن از " عزيز " آبستن مي شود و تربيت فرزند به تنها همّ و غمّ مادر تبديل مي شود . زن ، چنان شوهر را در تنگنا قرار مي دهد كه نياز او را به مادر و ضرورت سر زدن به مادر را از او دريغ مي ورزد و تنها پس از سالي به وي اجازه مي دهد ساعاتي از خانه بيرون رفته ، از مادرش ديدن كند :

     “ من سخن او را پذيرفته ، سوگندهاي محكم به شمشير و مصحف و طلاق ياد كردم كه به سوي او بازگردم ” (437) .

     به باور " يونگ " ، يكي از نمودهاي “ عقده ي مادر در دختر ” رشد بيش از اندازه ي عنصر مادري است . پندار ، گفتار و كردار چنين زني تنها به ايفاي نقش مادري و مراقبت از فرزند محدود مي شود و به تعبير " يونگ “ در چهار صورت مثالی :

     " از نظر وي شوهر ، آشكارا در درجه ي دوم اهميت قرار دارد و قبل از هر چيز ديگر ، وسيله ي توليد مثل است . او شوهر خود را فقط به صورت چيزي مي نگرد كه همراه با فرزندان و خويشاوندان فقير ، گربه ها و سگ ها و لوازم خانه بايد از آن مراقبت كرد ؛ حتي شخصيت خود وي نيز اهميت درجه دوم دارد و اغلب از شخصيت خودش كاملاً ناآگاه مي ماند . . . او نخست فرزندان را به دنيا مي آورد و از آن پس به آن ها مي چسبد ، زيرا به هر حال بي آن ها وجود ندارد ” (34) .

*      *      *

     چون " عزيز" به بهانه ي ديدار مادر پير خود از خانه ي همسر بيرون مي رود ، قصد خانه ي معشوق پيشين مي كند . " دليله ي محتاله " مي گويد در طي اين يك سال پيوسته آمدن وي را چشم مي داشته است . چون " عزيز " داستان ازدواج خود را برای " محتاله " مي گويد ، زن قمر منظر :

     “ در خشم شد و غضب آلود مرا نگاه كرد . چون در آن حالتش بديدم ، بترسيدم و اندامم همي لرزيد . آن گاه گفت : چون تو خداوند زن و فرزند گشتي ، شايسته ي معاشرت من نيستي و مرا جز مردِ عَزَب  به كار نيايد . چون روسپيان بر من بگزيدي ، به خدا سوگند كه او را به ديدار تو حسرت گذارم و چنان كنم كه نه مرا باشي و نه او را . پس بانگ برزده ، ده تن از كنيزكان حاضر شدند و مرا به زمين انداختند و دخترك نيز برخاسته كاردي بگرفت و با من گفت : تو را چون گوسفندان ذبح كنم تا به مكافات بدي ها كه با دختر عمت كرده اي ، برسي . . . در آن وقت خدا به من الهام كرد و آن دو كلمه ـ كه دختر عمم مرا آموخته بود ، بدو گفتم كه “ الوفاءُ مليحٌ و الغدرُ قبيح ٌ ” . چون اين را بشنيد بانگ زد و بخروشيد و گفت : به خدا سوگند كه به سبب اين دو كلمه از دست من خلاص يافتي ؛ لكن بايد در تو نشانه اي بگذارم و دل آن روسپي ـ كه تو را از من پوشيده و پنهان داشته بود ـ بسوزانم . آن گاه بانگ به كنيزكان زد و فرمود كه پاي مرا با ريسمان بستند و دست هاي مرا محكم گرفتند آهني در آتش گذاشت . پيش من آمده ، مردي مرا ببريد و من مانند زنان بماندم . جاي بريده را با آهن سرخ گشته ، داغ كرد كه خـونش بازايستد و من بي خود بيفتادم ” (439ـ 438) .

     با نقل بخشي از متن ، با سيمايي ديگر از زن ، آشنا مي شويم كه " يونگ " به آن “ رشد مفرط اِروس ”  مي گويد . به باور " فرويد " آنچه به فعاليت آدمي جهت مي بخشد ، سائقه هاي “ اِروس ”  1 يا “ شور زندگي و “ تاناتوس ” 2 يا “ شور مرگ ” است . او در 1938 در كتاب خود با عنوان فشرده ي روان كاوي 3 نوشت:

     " پس از مدت ها ترديد و تزلزل تصميم گرفته ايم كه فقط به وجود دو سائقه ي اساسي “ عشق ” ( اِروس )

        1. Eros                    2. Thanatos                       3. Abriss der Psychoanalyse

 “ تخريب ” ( تاناتوس ) قايل شويم ” ( آریان پور ، 1357 ، 82) .

     " اِروس " ، سازنده و مايه ي آباداني است ؛  با اين همه ، رشد مفرط و يك سويه ي “ شور زندگي ” نيز آسيب زا است . در اساطير يونان باستان ، " اِروس " به هيئت كودكي بالدار مجسم مي شده كه “ از پريشان ساختن قلب ها لذت مي ُبرد . قلب ها را با مشعل خود آتش مي زد و يا  آن ها را با تيرهاي خود مجروح مي ساخت ” ( گریمال ، 1356 ، 298) . گاه او را به صورت پسري زيبا و آشوبگر مجسم مي كرده اند كه چشماني بسته دارد و از اين رو رفتارش كورانه و نسنجيده است . اين كه مي گويند “ عشق ، او را كور كرده ” مصداق راستين اين جنبه از “ اِروس ” است .

   " دليله ي محتاله " در اين حكايت ، تجسم محسوس و عيني اين بخش از اِروس است . او به راستي بر         " عزيز " مِهر افكنده و دختر عموي " عزيز " را به اين دليل بزرگ مي دارد كه باني خير اين وصال شده است . او بر پيمان مهرورزي خود با " عزيز " نيز استوار است اما مهرورزي وي از تنگناي كام خواهي درنمي گذرد . از ازدواج گريزان است و همسردار را برنمي تابد . شيوه ي انتقام جويي وحشيانه ي وي از       " عزيز " نشان مي دهد كه سيماي زني شرير و مكار دارد و از آزار و شكنجه ي ديگري لذت مي برد .         " يونگ " در معرفي سيماي چنين زني در چهار صورت مثالی مي نويسد :

     “ اين نوع زن ، ماجراهاي عاشقانه و شور انگيز را به خاطر خود ماجرا دوست دارد و به مردان متأهل نه چندان به خاطر خود آن ها ، بلكه بيشتر به علت آن كه متأهلند جلب مي شود ، زيرا به او امكان مي دهد تا عقد ازدواجي را از هم بپاشد و اين نكته ي اصليِ نقشه ي او است . پس از حصولِ منظور ، به سبب فقدان غريزه ي مادري ، علاقه ي او از بين مي رود و بعد ، نوبت شخص ديگري است . ظاهراً چنين زناني نسبت به آنچه مي كنند ـ و براي خود و قربانيانشان فايده اي ندارد ـ كاملاً كورند ” (35 ) .

     " عزيز " در طي مسافرت يك ساله اش درمي يابد كه نگارنده ي صورت غزال بر دستاريکه " دليله ي

محتاله " به وي بخشيده ، دختري به نام “ سيده دنيا ” ، مَلِك زاده ي جزيره ي “ كافور ” ، است . او يك بار براي يافتن و ديدن وي به آن جزيره رفته و يك نظر هـم او را در تفرجگاهش ، پنهان از انظار ديده اما به دليل عقيمي ، حسرت زده بازگشته است . " عزیز " اينك به عنوان راهنمای ملك زاده ي خطه ي اصفهان براي رساندن “ سیده دنيا ” به ملك زاده ، همراه او است . " تاج الملوك " همراه وزير پدر به “ كافور ” آمده ، رسماً او را از حاكم ، " ملِك شهرمان " ، خواستگاري مي كند اما “ سیده دنيا ” از جنس مرد بيزار و از ازدواج گريزان است . “ سیده دنيا ” به پدر پيغام مي دهد كه :

     “ اگر بي رضامندي من ، مرا به شوهر دهي ، نخست شوي را بكشم و بعد از آن خويشتن هلاك سازم ” (446) .

     آنچه سبب بي زاري و وحشت “ سیده دنيا ” از ازدواج شده ، خوابي بوده كه ديده است :

     “ صياد بيامد و دام بگسترد . . . مرغان به دام گرد آمدند و پاي كبوتر ماده به دام اندر بسته شد . كبوتر نرينه نيز بپريد و به ياري ماده اش بازنگشت . پس صياد بيامد و كبوتر ماده بگرفت و بكشت . سيده دنيا در حال از خواب بيدار شد و گفت : مردان ، همه بدين گونه هستند و زنان را از ايشان سودي نيست ” (461) .

     “ سيده دنيا ” كهن الگوي زناني است كه به شدت زير تأثير روان مردانه خويش هستند كه پدر در تكوين آن نقشي بنيادين دارد . آنچه سبب ناآگاهي وي شده ، تنها توهمي محض است . مشاهده ي يك مورد از بي وفايي جنس مذكر آن هم ابتر و در خواب و بنا نهادن حيات رواني خود بر اين موج توهم ، " سيده دنيا " را از نيمي از حيات رواني اش دور مي كند. كبوتر نري كه به باور وي نمادي از بي وفايي و بي غيرتي است ، نمودي از

سيماي پدر و جنبه ي منفی " روان مردانه ی زن " 1 است . " یونگ " در انسان و سمبولهایش می نویسد :

     " زنان را از تمام مناسبات انساني و مخصوصاً از هر تماسي با مردان واقعي باز مي دارد . [ جنبه ي منفي روان مردانه ] تجسم يك پوشش پيله مانند افكار رؤيايي است كه پر است از ميل و داوري هايي كه اشيا چگونه بايد باشند و اين كوشش ، زن را از واقعيت زندگي جدا مي كند” (297) .

     " تاج الملوك " با علم بر علت هراس " سيده دنيا " از ازدواج ، به يك نقاش فرمان مي دهد بر سر درِ قصر ، صورت هايي نقش كند كه در آن :

     " صياد ، كبوتر نر و ماده را در دام انداخته و كبوتر نرينه خلاص گشته و همي خواسته كه بازگردد و كبوتر ماده را نيز خلاص كند ، شاهين او را صيد كرده و چنگال ها بر او فروبرده ” (465) .

      چون دخترِ ملك را چشم بر اين صورت ها مي افتد ، از خواب توهّم بيرون مي آيد . احساس مي كند او تنها بخشي از آنچه را رخ داده ، در خواب ديده است و آنچه اينك مي بيند ، بقيه ي همان خواب ناتمام است . پس از توهّم بيرون مي آيد . " سيده دنيا " با ديدن ناگهاني " تاج الملوك " ، به خودآگاهي مي رسد ؛ روان مردانه ی چيره بر وي ، از خود انعطاف نشان مي دهد و به " روان زنانه " ی خودش امكان مي دهد در برابر روان زنانه ي " تاج الملوك " ـ كه مادر در تكوين آن نقش دارد ـ بازتاب نشان دهد :

      " شهوتش بجنبيد و گفت : اين پسرِ ماه منظر ، سخت نيكو است . . . و با عجوز گفت : وصلِ اين ماه منظر را از تو مي خواهم . . . و اگر وصل را نكوشي ، من جان در نخواهم برد ” (466) .

     " يونگ " در چهار صورت مثالی ضمن اشاره به ناتواني چنين دختراني ، مي افزايد چنانچه اين ناتواني و ناآگاهي جنبه ي افراطي به خود نگيرد :

     " اين بخت نيك را دارد كه ظرف تهي وجودش از پرتو “ انيما ” ي توانا سرشار شود ” (44) .

     با اين همه ، " يونگ " تأكيد مي كند تنها مرد است كه مي تواند اين عواطف فروخفته را در دختــر بيــدار يا تشديد كند . عجوزه به چاره گري ، " تاج الملوك " را پنهاني به اتاق " سيده دنيا " مي برد :

     “ هر دو ماهرو هم آغوش گشته لب يگديگر همي بوسيدند تا روز برآمد ” (468) .

*      *      *

     اكنون كه از بررسي روان شناختي زنان حكايت آسوده خاطر شديم ، مي توانيم به تحليل كهن الگوهاي حيات رواني مردانِ حكايت بپردازيم . آنچه در رفتار “ عزيز ” از همه مشخص تر است ، كام خواهي ، شادخواري ، تن آساني و انفعال او است . " روان زنانه " در مرد ، هم سويه ي مثبت و هم جنبه ي منفي دارد . به نظر" يونگ " در انسان و سمبولهایش ، تخيلات شهوي و رفتار غير عقلاني مرد، آشكارترين نمود سويه ي منفي روان زنانه است :

      " و نشان مي دهد كه مرد به قدر كافي مناسبات عاطفي خود را پرورش نداده ؛ يعني وضع عاطفي او نسبت به زندگي به حال كودكانه باقي مانده است ” (285) .

      بي مهري " عزیز " نسبت به دختر عمو ـ كه آن همه در راستاي او نيكي ها مي داشت ـ نمود ديگر كاستي عاطفي اوست . وقتي به باغ " دليله ي محتاله " مي رود و سفره اي رنگين مي بيند ، كارِ شكم راست مي دارد و بي حضور ميزبان و محبوب ، آنچه از خوردني بر خوان هست ، مي بلعد :

     “ پس در آن هنگام ، شكم من پر شد و بخار مغز مرا فروگرفت و از بي خوابي رنجور شدم . سر به بالين نهاده بخسبيدم ” (419) .

     1. Animus

      " دليله " با بريدن نرينگي اين كامخواه ، دقيقاً همان چيزي را از او دريغ مي كند كه عاشق كامجو زتدگي را به خاطر آن مي خواهد . " عزیز " به اين دليل كه خود به مرز آگاهي جنسی نرسيده بود ، نتوانست بر هيچ يك از زناني كه پيوندي با آنان مي داشت ، تأثير بگذارد . در برابرِ همه ، بي دست و پا و از نظر عقلي و شهامت ، نازل تر بود . در برابرِ وي ، " تاج الملوك " از آن جا آغاز مي كند كه " عزيز " آن را به پايان نبرده ، تسليم مي شود . آنچه در " تاج الملوك " برجسته است ، جنبه ي مثبت روان زنانه ي او است . " يونگ " باور دارد كه روان زنانه مسؤول اين است كه مرد ، يك همسر مناسب پيدا كند . " تاج الملوک " به محض شناخت مراتب جمال و كمال " سيده دنيا " ، در طلب او پيوسته از خود هشياري ، شهامت و چاره گري نشان مي دهد . او در جست و جوي اين همسر به زندان مي افتد و حتي تا پاي سفره ي اعدام پيش مي رود اما از طلب بازنمي ايستد . گذشته از اين ، جنبه ي مثبت همان " روان زنانه " او را برمي انگيزد تا در تحول منش     " سيده دنيا " بكوشد ؛ او را از ذهنيت گرايي غير منطقي دور و به عينيت زندگي نزديك كند .

     " سيده دنيا " تنها با چاره گري او مي تواند بر سويه هاي منفي " روان مردانه " و رشد افراطي و غير عقلاني آن چيره شود . مسافرت طولاني " عزيز " براي خودش ، دستاوردي رواني و معنوي نداشت و نتوانست “ خود ” را بيابد و كشف كند ؛ در حالي كه مسافرت " تاج الملوك " از آن سوي اصفهان به جزيره ي افسانه اي “ كافور ” ، سيري آفاقي و انفسي بود و به وي كمك كرد تا توانايي هاي خود را محك زند . " يونگ " نيروي خوديابي را به “ راديويي دروني ” مانند مي كند كه دارنده ي آن نه تنها مي تواند پارازيت ها و صداهاي مزاحم را برطرف كند ، بلكه همين راديو به او كمك مي كند تا صداي “ مرد بزرگ ” را در درون خود بهتر بشنود :

     “ با برقراري ارتباط با “‌ راديو ” ي دروني ، روان زنانه ، نقش راهنما يا ميانجي را به جهان درون و به “‌ خود ” عهده دار مي شود ” (یونگ ، 1359 ، 286) .

*      *      *

     اكنون كه با اندكي از بسياري سويه هاي كهن الگوهاي روان زنانه در مرد و روان مردانه در زن آشنا شديم ، مي توانيم فراتر رفته ، بازتاب نمودهاي مشترك آن ها را در اين حكايت از هزار و يك شب  با ابعاد مثبت و منفي همين آركي تايپ ها در بوف كور " هدايت " بررسي كنيم . من پيوسته هنگام نقد و بازخواني آثار       " هدايت " و به طور مشخص تر ، عروسك پشت پرده و بوف كور ، اين پرسش به ذهنم راه مي يافت كه خاستگاه اين بن مايه هاي داستاني را در كجا بايد جست ؟ اينك با آشنايي اندك خود با اين شاهكار داستاني كهن مي توانم به يقين بگويم كه " هدايت " ، بخشي از اين بن مايه ها را از “ حكايت تاج الملوك ” و بخشي را از هفت پيكر " نظامي گنجه اي " گرفته و خلاقانه و هنرمندانه با آن دو برخورد كرده است . اصل “ حكايت تاج الملوك ” در هزار و يك شب هندي است . گذشته از اين كه “ هزار و يك شب ” خود ، ترجمه ، بازنويسي و بازآفريني متن هزار افسان پهلوي است ـ و اين كتاب خود ترجمه ي متني به زبان سانسكريت بوده ـ تصادفاً     “ حكايت تاج الملوك ” خود در كتابي با عنوان طوطي نامه آمده است . اصل طوطي نامه ـ كه " ضياء نخشبي " آن را به نثر فني و مسجع بازنويسي كرده است ـ به زبان سنسكريت شوكه سِپتاتي 1  نام داشته كه هفتاد داستان طوطي معني مي دهد :

 

1.Suka Septati

     “ از اين مجموعه دو روايت به زبان سنسكريت در دست است و روايت مفصل ترِ آن ـ كه به دست برهمني به نام " چينتامني بهتَه  " 1 فراهم شده است ـ به ظاهر به صورت اصلي نزديك تر است ” (نخشبی ، 1372 ،  14) .

     “ حكايت تاج الملوك ” در متن بازنويسي شده ي " ضياء نخشبي " با عنوان دراز آهنگ دختري كه به مشاهدة بي وفايي پرنده ي نر ، ازدواج نمي كرد آمده است . " ضياء نخشبي " در بخشي از اين حكايت از زبان اين دخترـ وقتي شاهد بي وفايي پرنده ي نر مي شود ـ مي نويسد :    

     “ فـرقه ي مردان مثل اين [ طاووس نر ] بي وفايند و زمره ي رجال ، شبيه اين پرجفا ” (330) .

     تعيين اين كه " صادق هدايت " ، برخي بن مايه هاي بوف كور خود را مستقيماً از طوطي نامه ي " ضياء نخشبي " گرفته يا از هزار و يك شب " عبداللطيف طسوجي " ، دشوار مي نمايد . من حدس مي زنم كه          " هدايت " پس از مطالعه و تأمل در سويه هاي گوناگون هزار و يك شب  به ارزش بيشتر داستان هاي عاميانه پي برده و آنچه از اين نوع ادبي ، در نوشته هاي پراكنده ي وي آمده ، زير تأثير همين كتاب بوده و يا دست كم در برخي از بن مايه هاي آركي تايپي بوف كور از حكايت تاج الملوك الهام گرفته است .

     نخستين بار استادم ، دكتر سيروس شميسا ، در داستان يك روح به بررسي روان شناختي ، اسطوره اي و آركي تايپي بوف كور پرداخت . او نشان داد كه “ همه ي مردان ، يك مرد و همه ي زنان ، يك زن [ هستند ] كه اين زن و مرد هم در حقيقت يك نفر ؛ يعني دو جنبه ي مذكر و مؤنث ِ يك وجودند ” (شمیسا ، 1372 ، 296) . من به خاطر اثبات مدعاي خود تنها به مقايسه ي چند شخصيت زن و مرد ، بسنده مي كنم و خواننده ي علاقمند به بوف كور را به مطالعه ي شكيبانه داستان يك روح فرامي خوانم .

  1.      1.              دليله ي محتاله و  لكاته ، يك نفرند : اين دو سيما ، پندار ، گفتار و كرداري يگانه و همانند دارند :
  •    هر دو جاذبه ي جنسي دارند : وقتي راوي براي نخستين بار “ دليله ” را از منظره ( پنجره ) مي

بيند ، وي را به عنوان زني توصيف مي كند كه “ آدمي به خوبي [ زيبايي ] او نديده بودم ” (411) . چون براي نخستين بار او را شبانه در باغ مي يابد ، خواستني و دلربا مي يابد :

     “ خود به نزد من آمد و مرا در آغوش گرفت و به سينه ي خود بچسبانيد و مرا ببوسيد . . . . آن گاه رگ هاي او سست شد و مرا شهوت غالب آمد ” (425) .

     " لكاته " نيز در راوي ميل به گِرد آمدن برمي انگيزد : “ نه تنها او را مي خواستم ، بلكه تمام ذرات تنم ، ذرات تن او را لازم داشت ” ( هدایت ، 1343 ، 15) .

  •    هر دو كامخواهند و فاسق دارند : " عزيزه " ، دختر عموي " عزيز " ، يك بار در معرفي " دليله ي محتاله " به وي هشدار مي دهد :

     “ اگر به مصوِّر اين صورت [ غزاله ] برسي ، از او دوري كن و مگذار كه به تو نزديك شود و بدان كه مصوِّر اين صورت در هر سال تمثال خود را تصوير كند و به شهرهاي دور بفرستد تا اين كه خبر او به همه جا برسد و حُسنِ صنعتش در آفاق منتشر شود ” (441) .

     " لكاته " ، همسر راوي ، نيز با رجاله ها گِرد مي آيد : “ بعد از اين كه فهميدم فاسق هاي تاق و جفت دارد . . . از من بدش مي آمد . آن هم چه فاسق هايي ! اسم ها و القابشان فرق مي كرد ولي همه شاگرد كله پز بودند ” (90-88 ) .

1. Chintaman bhatta

  • هر دو آزارگرند : " دليله ي محتاله " خود يك بار به “ عزيز ” اعتراف مي كند كه “ مرا در دل بود

كه آسيبي بر تو رسانم ” (430) . و چون درمي يابد كه بر وي ، همسري گرفته و فرزندي از همسرش دارد ، نيت خود آشكار و عملي مي كند و چنان که گفتیم ، مردی از او می ُبرد (439) . " لكاته " نيز به گونه هايي چند ، سرِ آزار شوهر و راوي دارد . در شب زفاف ، لكاته راوي را ناكام و خون جگر مي كند : “ مرا اصلاً به طرف خودش راه نداد . چراغ را خاموش كرد ؛ رفت آن طرف اتاق خوابيد ” (87) . وقتي راوي در هيأت يكي از فاسقان " لكاته " در تاريكي شب به سر وقت او مي رود ، تمايلات آزار دوستي لكاته بيشتر گُل مي كند : “ ناگهان حس كردم كه لب مرا به سختي گزيد ؛ به طوري كه از ميان دريده شد ” (173) .

  •  عزيزه و لكاته ، سويه ای مادرانه اند : چنان كه گفتيم ، " عزيزه " براي " عزيز " نقشي چون مادر ايفا مي كند و از انجام نقش همسري باز مانده است . مراقبت هاي مادرانه ، هموار كردن درشتي هاي پسر عمو و رهنمودهاي وي براي رساندن پسر عمو به " دليله ي محتاله " ، چنين نقشي را ثابت مي كند . " لكاته " نيز حاضر به ايفاي نقش زنانه ي خويش نيست . او به غرايز طبيعي شوهر بي اعتناست : " اسمش را         “ لكاته ” گذاشتم ،‌ چون هيچ اسمي به اين خوبي رويش نمي افتاد . نمي خواهم بگويم : زنم ؛ چون خاصيت زن و شوهري بين ما وجود نداشت ” (100) . اما خواننده او را يك بار چون مادران در حال تيمار شوهر مي بيند : “ صبح كه بيدار شدم ، دايه ام گفت : دخترم ـ مقصود ، زنم ، آن لكاته ، آمده بود سِر بالين من و سرم را روي زانويش گذاشته بوده ؛ مثل بچه مرا تكان مي داده . گويا حس پرستاري مادري در او بيدار شده بود ” (96) .
  • لكاته و عزيزه ، همان جسم و جانند : تصويري كه راوي بوف كـور  از “ زن اثيري ” ترسيم مي كند ، تصويري دوگانه است : از سويي سيمايي جادويي دارد : “ براي من او در عين حال يك زن بود و يك چيز ماوراء بشري با خودش داشت . صورتش يك فراموشي گيج كننده  . . . برايم مي آورد ؛ به طوري كه از تماشاي او لرزه به اندامم افتاد ” (30) . اين بخش از توصيف سيماي او ، به بُعد آسماني ، لاهوتي ، بهشتي و معنوي او ناظر است . اما اين زن اثيري ( آسماني ) جسم نيز دارد . وقتي راوي به او اندكي از آن شراب كذايي مي دهد ، زن بي درنگ مي ميرد و اكنون راوي تنها با جسم او رو به روست : “ روح شكننده و موقت او ـ كه هيچ رابطه اي با دنياي زمينيان نداشت ـ از ميان لباس سياه چين خورده اش آهسته بيرون آمد . از ميان جسمی که او را شکنجه می کرد ـ و در دنیای سایه های سرگردان رفت ، گويا سايه ي مرا هم با خودش برد ولي تنش بي حس و حركت آنجا افتاده بود . . . با مرده ي او به نظرم آمد كه تا دنيا دنياست ، تا من بوده ام ، يك مرده ي سرد و بي حــس و حـركت در اتاق تاريك با من بوده است ” (36ـ35) .

  “ سايه ” در اين عبارات ، استعاره اي از " روح " است و “ دنياي سايه هاي سرگردان ” همان آسمان ، برزخ و جهان ارواح است . وقتي راوي مي گويد “ گويي سايه ي مرا هم با خودش برد ” يعني آن زن ، روان زنانه ( انيما ) ي من بوده است ؛ زيرا “ انيما ” از واژه ي يوناني Anemos به معني “ باد ” و          “ روح ” گرفته شده است و معادل دقيق و رسايش " روان ” است ؛ هم به معني جان ( روح ) و هم آنچه به طرف بالا “ مي رود ” و  “ روان ” و رونده است . اما زن اثيري يكسره روان نيست ؛ جسم نيز دارد و ُطرفه اين كه " هدايت " اين جسم سرد و بي روح را با استعاره ي “ لباس سياه ” نشان مي دهد ، زيرا جسم آدمي به تعبير قرآن مجيد از “ لوش ” و لجن ( حَمَإ مَسنون ) ساخته شده است ( آية 28 ، سورة 15 ) . روح اين زن ، همان زنِ اثيري است و جسمش ، سيمايي از “ لكاته ” . او حتي دردوران كودكي هم لباسي سياه از ابريشم نازك و سبك به تن دارد و وقتي در نهر مي افتد “ لباس سياه ابريشمي او را . . . جلو آفتاب پهن كردند ” (107) .

     وقتي به حافظه ادبيات داستاني خود مراجعه مي كنم ، احساس مي كنم داستان رمزي “ لباس سياه ” را در جايي ديگر خوانده ام . در هفت پيكر از شاهي سخن مي رود كه در جست و جوي راز مردماني است كه “ همه چون ماه در پرند سياه ” هستند ، پرده برمي گيرد . پرنده اي افسانه او را به بهشت مانندي مي برد و او را با ماهرويي بهشتي ديدار مي افتد . زن ماه صورت و نيك سيرت ، شاه جوان را فرامي خواند تا شاه از مِهرش بهره ها يابد و زماني به برش بياسايد اما به بوسه اي به وي بسنده مي كند و كام خواهي شاه جوان را به كنيزكان خود وامي نهد . شاه هرچه بر راندن كام خود پا مي فشارد ، ماهروي ، خويشتن داري نشان مي دهد و او را به كنيزكان حوالت مي كند و سرانجام به وي مي گويد كه ارضاي چنين كام هايي از وي      برنمي آيد :

 ليكن اين آرزو كه مي گويي                   ديـر يابي و زود مــي جـويي

                          و گر از بيد ، بـــويِ عود آيد                    از من اين كار ، در وجــود آيد

                                                                                   ( خانلری ، 1356 ، 139)       

     در حكايت “ تاج الملوك ” ، " عزيزه " ، سيمايي از “ زن اثيري ” در بوف كور و ماهرويِ بهشتي

خوي در “ هفت پيكر ” دارد زيرا به تمامي ، مهر و عاطفه ي پاك انساني است اما از جنس كام راني و شهوت خواهي ، چيزي در وي نيست . به روان بهشتي خود نظر دارد و از جسميت و زنانگي خود ، يكسر بريده است . " دليله ي محتاله " ، همانند لكاته ، تنها به زنانگي و جسميت خود بسنده كرده از مِهرورزي عاشقانه بي بهره افتاده است . ناگزير هر يك رمزي از بخشي وجود آدميزادند : آميزه اي از تن و روان . در دستاري كه " عزيز " پيوسته با خود مي دارد ، عكسي از دو غزال هست : يكي به زر سرخ و ديگري به نقره نقش شده است . آنچه به زر سرخ صورتگري شده ، استعاره اي از “ عزيزه ” و آنچه به نقره نگاشته گشته ، استعاره اي از “ دليله ي محتاله ” است و چنين صورت هايي با منش “ زن اثيري ” و       “ لكاته ” نيز هماهنگ مي افتد .   

  • عزيزه و لكاته ، دختر عمو و دختر عمه ي شوهرانند : عزيزه ، دختر عموي عزيز است و از

كودكي در يك جا با هم بزرگ شده اند :

     “ مرا دختر عمّي بود كه پدرش مرده و در خانه ي پدرِ من با من پرورش يافته بود . . . چون هر دو بزرگ شديم ، ما را از همديگر پوشيده نمي داشتند . پس از آن پدر و مادرم با هم يكدله شده گفت و گو كردند كه امسال عزيزه را به عزيز كابين كنيم . . . ولي من و دختر عمم در يك خوابگاه مي خفتيم و نمي دانستيم كه چه بايد كرد ” (410) .

     در بوف كور هم “ لكاته ” دختر عمه ي راوي است و آن دو با هم بزرگ شده اند : “ با وجود اين كه خواهر و برادر شيري بوديم ، براي اين كه ابروي آن ها نرود ، مجبور بودم كه او را به زني اختيار كنم ” (87) و هر دو در يك گهواره مي خوابيده اند : “ وقتي كه من خيلي كوچك بودم ، در اتاقي من و زنم توي ننو پهلوي هم خوابيده بوديم ؛ يك ننوي بزرگ دو نفره ” (94ـ93) .

  1.               2.   عزيز و تاج الملوك ، يك نفرند : " عزيز " ، نازپرورد تنعم ، تن آسان ، منفعل و معروض حوادث و

شخصيت هاي زن حكايت است . " تاج الملوك " نيز اميرزاده است اما خودساخته ، فعال و دگرگون كننده ي محيط و ديگر كسان داستان است . " عزيز " ، نماد كام خواهي ، تنوع طلبي و ناتواني است و " تاج الملوك " نماد اعتدال و آهستگي ، يگانه گرايي و توانايي . " تاج الملوك " از آن جا با تلاش آغاز مي كند كه " عزيز " به پايان كار و درماندگي رسيده است . " عزيز " ، " نرينگي ” خود از دست هشته و تاج الملوك             “ مردانگي ” خويش را كشف كرده است . او از " روان زنانه ای " يي برخوردار است كه " عزيز " از آن بي بهره افتاده است . " عزيز " در همان نخستين شب ديدار ، از " دليله ي محتاله " كام مي خواهد (425) اما " تاج الملوك " شش ماه تمام با " سيده دنيا " در اتاقي خلوت مي كند اما سخت خويشتن داري نشان مي دهد . بي گمان ، چنين رفتاري بر احساس و عاطفه ي عاشقانه ي او دليل مي كند و پيوسته بر محبوب ، شيفته سارتر مي شود .

  1.           3.          همه ي زنان ، سويه هاي منفي روان مردانه اند : " يونگ " بارها در آثار خــود به جنبه ي منفي "

روان مردانه " در زن اشاره و از آن به “ عفريت مرگ ” تعبير كرده است ( یونگ ، 1359 ،296) . رفتار انتقام جويانه ي " دليله ي محتاله " با " عزيز " ، رفتار خشونت آميز " لكاته " با راوي و سرد مزاجي          “ عزيزه ” در برخورد با “ عزيز ” و بي عاطفگي " سيده دنيا " در نخستين برخوردهاي خود با " تاج الملوك " ، ازدواج گريزي و مرد ستيزي او ، نمودهاي از اين سويه ي منفي " روان مردانه " است .

  1.      4.      مردان ، سويه هاي مثبت و منفي روان زنانه اند : يونگ به “ تمايلات رواني زنانه در روح مرد       ، " آنيما " مي گفت و “ حدس هاي پيش گويانه ، احساسات و عواطف پيچيده و قابليت عشق شخصي و رابطه با ضمير ناآگاه ” را نمودهاي مثبت آن مي دانست . يكي از نمودهاي رفتاري مثبت " انيما " در مردان ، ازدواج است . در اين حال فرد ، پيوند عاطفي و جنسي خود را به جاي مادر به زني ديگر             " فرافكني " 1 مي كند و به استقلال عاطفي و خانوادگي مي رسد . " تاج الملوك " پيش از برخورد با " سيده دنيا " ، وي را از پدر دختر خواستگاري مي كند و چون متوجه مردگريزي وي مي شود ، مي كوشد در دل دوست به هر حيله راهي پيدا كند ؛ در حالي كه " عزيز " در آستانه ي ازدواج  ، به راه خطا مي رود . او كهن الگوي سويه ي منفي " روان زنانه " است . پرداختن به تخيلات و صحنه هاي كام خواهانه ، نمودي از سيماي ناخوب " انيما " است . او در كام خواهي از " دليله " و دختر قمر منظر ، حد نمي شناسد و به بوي وصال "سيده دنيا " رنج سفري دور و دراز را به جزاير “ كافور ” بر خود هموار مي كند اما بر هيچ كس به واقع ، مِهري نمي افكند و به تعبير " يونگ " وضع عاطفي او نسبت به زندگي به حال كودكانه باقي مانده است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع :

 

آريان پور ، ا . ح . فرويديسم : با اشاراتي به ادبيات و عرفان . تهران : شركت سهامي كتاب هاي جيبي ـ امير كبير ، چاپ دوم ، 1357.

تسوجي تبريزي ، عبداللطیف . هزار و يك شب . تهران : انتشارات هرمِس ، 1383.

خانلري ، زهرا . داستانهاي دل انگيز ادبيات فارسي . تهران : انتشارات توس ، چاپ پنجم ، 1356.   

شميسا ، سیروس . داستان يك روح . تهران : انتشارات فردوسي ، چاپ دوم ، 1372.

کتاب مقدس ، ترجمه ی تفسیری : شامل عهد عنیق و عهد جدید . بی نا. بی تا. سفر " پیدایش " ، 19 : 36 .

گريمال ، پی یر . فرهنگ اساطير يونان و رم . ترجمه ي احمد بهمنش . تهران : انتشارات امير كبير ، 1356.

مورنو ، آنتونیو .  يونگ ، خدايان و انسان مدرن . ترجمه ي داريوش مهرجويي . تهران : نشر مركز ، 1376.

نخشبي ، ضیاء . طوطي نامه . تصحيح و تعليق از : فتح الله مجتبائي ؛ غلام علي آريا . تهران : انتشارات منوچهري ، 1372 .

هدایت ، صادق . بوف کور . تهران : امیر کبیر ، چاپ دهم ، 1343 .

يونگ ، کارل گوستاو . انسان و سمبولهايش . ترجمه ي ابوطالب صارمي . تهران : انتشارات امير كبير ، پايا ، 1359.

--------------- . چهار صورت مثالي . ترجمه ي پروين فرامرزي ، مشهد : انتشارات آستان قدس رضوي ، چاپ دوم ، 1376.

 

 

       

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 44 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت