Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - عکاس ویرانه ها - ایمان احمدزاده
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


عکاس ويرانه‌ها

ايمان احمدزاده خليفه

- ايراد ندارد رحمان صدايت کنم؟

توي ذهنم تکرار مي­کنم عبدالرحمن، عبدالرحمن. به دهنم نمي­آيد.

- نه.

- نه يعني صدايت نکنم؟

- چرا. شما بگوييد رحمان.

لبخند شرمگيني روي صورتش مي‌آيد. شايد از اين که در مورد او حرف مي‌زنيم خجالت مي‌کشد و در عين حال راضي است که در مورد نامش حرف مي‌زنيم. از چهره‌اش چيزي نمي‌گويم اما حتماً توي نگاهم آمده که نگاهش را از من مي‌دزدد. چشم و ابروي مشکي، اندام لاغر و ورزيده و پوستي تيره و درخشان دارد. کرت‌هاي برنج کاري و نخلستان‌ها را رد مي‌کنيم و در بستر رودخانه جلو مي‌رويم. عريض است و سنگلاخ.

-گفتي حقوق و فقه؟

يادم هست که گفته الهيات مي‌خواند در دانشگاه زاهدان. فقط مي‌خواهم خجالتش بريزد و حرف بزند. يک کلمه جواب مي‌دهد «الهيات». نمي‌دانم چطور تصميم گرفته در دانشگاه الهيات بخواند، به جاي اين که برود حوزه علميه براي خواندن علوم ديني. به شوخي بهش گفته بودم که بايد ريش‌هايش را کوتاه کند. خنديد بود با انگشت آسمان را نشان داده بود و سرش را مثل هندي‌ها تند و تند تکان داده بود. از بلوچ‌ها ياد گرفته‌ام سرم را حتي در سايه بپوشانم. با لنگ يا پارچه روشن. آفتاب چشم را مي‌زند. با لبخند مي‌گويم: «اين ده دقيقه هم مثل نيم ساعت ديروزت است ‌ها. از پا افتاديم برادر رحمان.» جايي را در مقابلمان نشان مي‌دهد و مي‌گويد: «ديگر مي‌رسيم.» کناره‌ي بستر رود، بالاي ديواره‌ي سه چهار متري که رود را از زمين‌هاي کشاورزي و باغات جدا مي‌کند، درختان ميوه و نخل کاشته‌اند. انار هاي پيچ و تاب خورده و زرد آلو را مي‌شناسم.

- ديروز کنار رودخانه سمور ديدم.

- سمور؟ آره سمور داريم.

سمور هست. روباه و سنجاب هم هست. يک خفاش بزرگ به اندازه‌ي يک قمري هم ديدم که وسط روز از شاخه‌ي درخت آويزان شده بود.

- تمساح نداريد؟ تمساح پوزه کوتاه؟

- تمساح؟ ها! گاندو. گاندو اينجا نيست. نزديک هامون هست.

مي‌دانم طبيعت رودخانه سرباز هميشه اين قدر آرام نيست. در فصل‌هايي طغيان مي‌کند و خرابي به بار مي‌آورد. حتي جاده اصلي هم طي چند دقيقه مي‌رود زير آب و تلفات مي‌دهد. با اين حال نمي‌توانم تصور کنم در دل چنين سکوتي چنان فريادي نهفته باشد. تابستان است و سرباز و دشتي که از آن ارتزاق مي‌کند در سکوت فرو رفته، خاموش و راز آلود است. سکوتش را دوست دارم. مثل شعري آييني است.

- رحمان! مي‌داني هر چه به ديگران مي‌گويم بلوچستان اين همه شاليزار دارد کسي باور نمي‌کند؟

- خب عکس بگيريد.

عکاسي شغلم است. اما دوست ندارم دوربين به آن بزرگي را دست بگيرم و راه بيفتم توي روستا. هميشه يک دوربين کوچک هم همراهم دارم. از ديواره ي بستر بالا مي‌رويم و پنجاه متر آن سوتر مي‌رسيم به چشمه. آبش زلال است و خيلي سرد. سر و صورتم را فرو مي‌کنم توي آب زلال. چشم‌هايم را نمي‌بندم. ماهي‌هاي کوچک بي­رنگي ته حوضچه تکان مي‌خورند. سرم را بالا مي‌آورم. نسيم، روي صورتم مثل نوازشي است. بوي گياهان و بوته‌هاي جان گرفته از آفتاب را مي‌آورد. بوي گياهان غريب، مي‌آيد و مي‌رود، با بوي علف و خاک جا عوض مي‌کند. مي‌نشينم روي تخته سنگي. يک سنجاقک قرمز رنگ کنارم مي‌نشيند.

-بالاخره قرار شد کي برويم؟

من و من مي‌کند: «ان شاءالله فردا مي‌رويم. امروز ديگر نمي‌شود.»

قبول مي‌کنم. نمي‌توانم بيشتر اصرار کنم. همين که قبول کرده مرا ببرد قلعه‌ي «چل مردُک» لطف بزرگي است. کسي حاضر نشده بود اين کار را بکند.

- رحمان ببين چه آرامشي است! سه سال پيش هم که آمدم خاش، هوس کردم قيد همه چيز را بزنم و بيايم همين جا زندگي کنم!

- آرامش، ها هست. اما آسان نيست.

- آسان نيست يعني گاز و لوله کشي آب و تلفن نداريد و اين حرف‌ها؟

- ها. اينا هم هست. اما اصلش کار است. همه بي کاريم. کشاورزي هم درآمد ندارد.

راست مي‌گويد. به نسبت کوير، آب و زمين داشتند اما فقر از آن‌ها جدا نشدني بود. صورت‌هاشان آفتاب سوخته بود و دستانشان زمخت و نجيب. به خاطر پول نيست که قصد کرده راه بلد من بشود. يک جور معرفت است. نمي‌خواهد بگذارد غريب بمانم. از همان جنس مهمان نوازي پدرش که براي نهار امروز بز سر بريده بود. بعدش آغلشان را ديدم که بيشتر از هشت نه بز ندارند.

بايد با موتور ايژ پسر عمه‌اش مي‌رفتيم.

- اين جا کارگاه سوزن دوزي هم هست. ديده‌ايد؟

- بله عکس هم گرفتم. عکس‌ها را نشانت مي‌دهم. عجب هنري.

- خريدار ندارد. سوزن دوزي ها گران هستند، ديگر کسي نمي‌خرد.

بعد، از خانم جهانباني گفت که پنجاه سال پيش از تهران آمده و سفارش آورده و کارگاه‌هاي سوزن دوزي را در ايرندگان داير کرده و از خانم جمالزهي که بسياري از بافنده‌ها را از روستاهاي اطراف جمع کرده و اين که اگر اين يکي دو نفر نبودند همين چهار تا کارگاه امروزي هم وجود نداشت و چه بسا اين هنر هم تا حالا از بين رفته بود. چيزي که اين جور آدم‌ها را از ديگران متمايز مي­کند ميل و همت مردانه‌اي است که به خلق کردن و ساختن و آباد کردن دارند. تا اسمي از اين آدم‌ها مي‌شنوم و اشتياقي را مي‌بينم که هنوز در چشم‌ها و زبان‌هايي که آنان را ياد مي­کنند وجود دارد، نا خواسته خودم را با آن‌ها مقايسه مي‌کنم. بيشتر، اين مقايسه حاصلي جز شماتت و نا اميدي ندارد. چه کرده‌ام؟ جز ثبت کردن و بازنمودن کارهاي بزرگ ديگران؟ جز بازگو کردن همت‌هاي بزرگ، دايرکنندگان ويرانه‌ها، قنات‌ها، رباط ها، آب‌ها و آبادي‌ها؟ کدامشان را من ساخته‌ام؟ کدامشان را مي‌توانم بسازم؟ بعد مي‌گويم اصلاً شايد انتخاب عکاسي، لجبازي ناخودآگاهم بوده براي يادآوري ناتواني. براي تحقير کردن دائمي خودم از طريق آيينه‌اي که در مقابل همت‌هاي بلند مي‌گيرم. کاري که انتخاب کرده‌ام، حتي لذتي که بيشتر اوقات از عکاسي و نمايش عکس‌ها مي‌برم، آيا چيزي جز تخريبي دائمي و خود خواسته است؟ ردپاي اين تخريب را در عکس‌هايم دنبال مي‌کنم. از عکس‌هاي صنعتي گرفته تا عکس‌هاي هنري و پرتره­ي آدم‌هاي بزرگ يا معروف. و از همه بيشتر، در همين پروژه ي اخير: عکاسي از ويرانه‌ها.

قلعه، بيرون از دشت است. روي تپه‌اي خشک، در انتهاي کوره راهي که لا به لا و بر تنه­ي کوه و کتل ها رد انداخته، ميان صحرا. دو سه فرسخي روستا. روبروي قلعه مي‌ايستم. پيکره­اي است سنگي و بسيار بزرگ. ديواره‌ها و دندانک هاي خشتي‌اش جا بجا فروريخته اما نسبت به خيلي از قلعه‌هاي معروف، سالم و دست نخورده مانده است. مي‌خواستم از چند قلعه‌ي ديگر هم عکس بگيرم اما قلعه‌ي چل مردک انتخاب اصلي و اولم بود. اسرارآميزاست. مثل چين و گسل هاي بيابان، مثل ورقي بي تاريخ که از ابتداي خلقت وجود داشته. هيچ جا، هيچ تصويري از آن ثبت نشده است. جست و جو کرده‌ام.

پدر رحمان چوب سيگارش را چند بار پشت دستش زده بود: «چل مردک گاهي هست، گاهي هم نيست.» دنباله‌ي حرفش را نگرفته بودم. در غبار غليظ و طوفان شن، تناور ترين کوه ها هم گاهي ناپديد مي شوند. دستش را زده بود زير چانه‌اش. لنگي را به رسم چادرنشينان دور خود حلقه کرده، چمباتمه زده بود. پدر رحمان ساعت‌ها به صحرا خيره مي‌شد.

رحمان جلو نمي‌آيد.

- داخل قلعه که نمي‌رويد؟

- آفتاب خيلي شديد است. عکس‌ها خوب نمي‌شوند. بايد منتظر تکه ابري چيزي بمانيم. تا آن موقع برويم داخل قلعه را ببينيم.

من و من مي‌کند:

- کسي نمي رود داخل چل مردک.

- خب پس تنها مي‌روم.

- شما هم نرويد.

مي‌خندم: «چه مي‌شود؟ کور مي‌شوم يا موهايم يک دفعه سفيد مي‌شود؟»

براي اين که فکر نکند قصد مسخره کردنش را داشته ام مي‌گويم: «خب اگر چيزي هست بگو که من هم بدانم.»

بعد چشمکي مي‌زنم: «خانمت اجازه نداده؟»

صبح ديده بودم (از جاي خالي دري بين دو اتاق تو در تويشان) که رحمان با زنش بگو مگو مي‌کرد. بلوچي نمي‌دانم اما مي‌فهميدم درباره من و قلعه حرف مي‌زنند.

زنش بچه سال بود. خيلي بچه سال. با صورت ريزه‌ي سبزه. اول جلوي خانه ديده بودمش. دلو آبي را کشان کشان سمت خانه مي‌برد. دلو را از دستش گرفته بودم. چيزي نگفته بود و دويده بود سمت خانه. دمپايي‌هاي صورتي نواش را لنگه به لنگه پا کرده بود.

- قلعه مال آدم نيست.

- نگران نباش يک چرخي مي‌زنم و بر مي‌گردم.

کوچه‌هاي داخل قلعه تنگ است و پيچ در پيچ و آنقدر شاخه شاخه و تودرتو که چند لحظه واقعاً ترس برم مي‌دارد. بعد خنده‌ام مي‌گيرد. اگر نتوانم راهم را پيدا کنم چه سرنوشت مسخره‌اي خواهد بود: « براي خدمت به هنر عکاسي رفت توي يک قلعه و نتوانست راه برگشت را پيدا کند. روحش شاد. » هرجا که ديد دارم، عکس مي‌گيرم. چيز دندان گيري نخواهد شد. سنگ و خشت است. بايد بروم از بيرون عکس بگيرم. از نماي دور.

رحمان موتور را روشن کرده ، رويش نشسته و منتظر من است.

-چي شد؟ رفتي که؟

جک موتور را مي‌زند و مي‌خواهد دنبالش بروم. چند متر آن سوتر روي تکه‌اي شن و خاک بين سنگ‌ها، جا پاي حيواني را نشانم مي‌دهد.

- خب؟ جا پاي هر چهارپايي مي‌تواند باشد!

- نه! از رد پاي بز خيلي بزرگ‌تر است.

آسمان اندکي ابري شده اما او اصرار مي‌کند برگرديم. مقاومت نمي‌کنم. به روستا که مي‌رسيم از او مي‌خواهم موتور را بدهد تا خودم برگردم. اين سايه روشن رقصان، هر عکاسي را هيجان زده مي کند. ممکن است تا چند روز ديگر هيچ ابري توي آسمان پيدا نشود. بايد برگردم و عکس بگيرم. مي‌خواهد جلويم را بگيرد اما خيلي زود مي‌فهمد که با آدم لجبازي طرف است.

مسير را خوب يادم مانده. تا برسم بالاي تپه، آسمان پر از ابر شده و حتي چند قطره باران به صورتم مي‌خورد. از بالاي تپه، دشت ايرندگان پيداست. يک نوار سبز نجيب، خزيده بر کوير خشک، خود را کشانده تا دره. دور دست را غبار گرفته. غبار هميشگي. روبروي قلعه مي‌ايستم و از ويزور نگاهش مي‌کنم. کجتاب نورِ حاشيه­ي ابرها روي قلعه، جلوه‌ي سحر آميزي به آن بخشيده. عکس. عکس. نخل‌ها در دور دست. عکس. دشتي در غبار. عکس.

به جبهه ي غربي مي روم و تا جايي که راه دارد، پشت به لبه ي پرتگاهي سنگي، از قلعه عکس مي گيرم. شعاع نور را روي ديواره‌ها و کنگره‌ها دنبال مي‌کنم. صداي غرشي خفيف مي‌شنوم. تا به خودم بيايم غرش بلندتر و بلندتر مي‌شود و بدل به لرزشي مهيب مي‌شود از دل کوه. مهيب مثل سايش بزرگ­ترين تخته سنگ‌ها در عمق زمين. زمين مي‌لرزد و دوربين از دستم مي‌افتد توي پرتگاه. تپه‌ها مثل خمير، درجا تکان مي‌خورند. چهار دست و پا مي‌افتم رو به پرتگاه. حتي در تکانه هاي شديد، تکه هاي دوربينم را مي بينم که مثل حشراتي سياه از هم دور مي شوند. غرش آرام مي‌شود. به سرعت مي رانم سمت رود و با هراس از طغيان يکباره­ي آب، از پل فلزي مي­گذرم.

نيمي از خانه‌هاي گلي و خشتي روستا خراب شده‌اند. مردم ريخته‌اند بيرون. سي چهل بچه ريسه شده اند به دنبال هم و بي هدف مي دوند. چند زن و کودک شيون مي‌کنند. مرد‌ها با فرياد آوارها را در جست و جوي کسان و اموالشان جا به جا مي‌کنند. چند بز از جلويم فرار مي‌کنند سمت زمين‌هاي کشاورزي بيرون روستا. پيرمردي کنار ويرانه‌اي ايستاده و مي نالد. يک الوار را گرفته و بيهوده به سمت خود مي‌کشد. هر چه رو به ديگران تمنا مي‌کند، صدايش به جايي نمي‌رسد. مي‌دوم سمت خانه‌ي پدر رحمان. خانه به کلي فرو ريخته. پدر رحمان روي تنه‌ي نخلي نشسته و سيگار مي‌کشد. پيکر کوچکي روي زمين افتاده که رويش پارچه‌اي انداخته‌اند. چند نفر جمع شده‌اند دور رحمان که زار مي‌زند و دارند آرامش مي‌کنند. پيکر نحيف، بدن زن رحمان است. رحمان مرا که مي‌بيند به سمتم حمله­ور مي‌شود. يکه مي‌خورم. يقه پيراهنم را تکان مي دهد و فرياد مي‌زند. ديگران مي‌گيرند و از من جدايش مي‌کنند. از لا به لاي هق هق و نعره، دارد به من بد و بيراه مي‌گويد.

مي‌روم سر الوار را مي‌گيرم. يکي دو نفر مي‌آيند براي کمک. پيرمرد توي دست و پاست. آوار سنگين نيست. خاک است و حصير و الواره هاي پوک اما زود عقب مي روم، دوربين کوچک را از کوله­ درمي­آورم و عکس مي گيرم. پيرزني را همان طور دست­ها روي سر، از زير خاک بيرون مي‌آورند. زنده است. پيرمرد مي‌زند زير گريه.

عکس مي‌گيرم. از آوار. از مرگ. از غروبي که هيچ شبيه صبحش نيست. از مصيبت زده‌ها. حافظه دوربين پر مي­شود، عکس‌هاي قبلي را پاک مي‌کنم و باز عکس مي­گيرم.

مي‌رسم زاهدان. مرکز زلزله در پاکستان بوده. در بعضي روستاهاي بلوچستان خرابي زياد بار آمده اما تعداد تلفات به پنجاه نمي‌رسد. وضع بلوچستانِ پاکستان اما فاجعه بار است. هر ساعت خبر جديدي مي‌رسد. صحبت از هشت- ده هزار نفر کشته و چند صد هزار بي‌خانمان است. بليط برگشت را کنسل مي‌کنم. تماس مي‌گيرم با پرواز امروز از تهران برايم دوربين و پاسپورت بفرستند. بايد بروم کنسولگري پاکستان در زاهدان. بايد بروم و عکس بگيرم. هيچ عکسي از قلعه چل مردک ندارم اما بايد بروم. من فقط يک راوي‌ام. من ثبت کننده‌ام. من عکاس ويرانه‌ها هستم.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
+1 #1 تلان 1393-11-28 05:17
زبان بدون هيجان است . صاف ... در صورتي كه موضوع مهمي در بحث هست و ان هم زلزله . ادم وقتي زلزله را مي بيند كمي تكان مي خورد اما در اين داستان هيچ اثري از اين تكانه ها نيست . گزارشي ارام كه مي توانست داستان خوبي باشد
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 51 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت