Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - تروريست‌هاي صيد قزل‌آلا در آمريكا - ریچارد براتیگان
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب



تروريست‌هاي صيد قزل‌آلا در آمريكا


ريچارد براتيگان

برگردان پيام يزدانجو

 


صبح یکی از روزهای آوریل، ما سال ششمی‌ها، اول تصاذفاً و بعد با حساب و کتاب، تروریست‌های صید قزل‌آلا در آمریکا شديم.

قضیه از این قرار بود: ما باندی از بچه‌های عجیب و غریب بود‏یم.‏همیشه به خاطر جسارت‌ها و شرارت‌هامان به دفتر آقای مدیر احضار می‌شدیم. آقای مدیر مرد ‏جوانی بود ‏که در به راه آوردن ما استعداد د‏رخشانی ‏داشت.

صبح یکی از روزهای آوریل، توی حیاط مدرسه ول می‌گشتیم، طوری رفتار می‌کردیم که انگار حیاط مدرسه یک سالن بیلیارد سرباز است و سال اولی‌ها مثل توپ بیلیارد توش وول می‌خورند. همه از این که یک روز دیگر بايد ‏برویم کلاس و درس کوبا را بخوانیم حال‌مان گرفته بود.‏یکی از ما یک تکه گچ سفید برداشت و وقتی یک سال اولی رد شد، آن یکی از ما همین طور بی‌هدف رو پشت سال اولی نوشت: «صید قزل‌آلا درآمریکا». سال اولی دور خودش چرخید، می‌خواست ببیند رو پشتش چی نوشته، اما نمی‌توانست ببیند، برای همین شانه‌ای بالا انداخت و رفت تا تو زمینِ بازی تاب بازی کند.‏ما دور شدن آن سال اولی را با «صید قزل‌آلا در آمریکا» که رو پشتش نوشته بود تماشا می‌کردیم. ظاهر جالبی داشت، کاملاً طبیعی و چشم‌نواز به نظر می‌رسيد که یک سال اولیِ با گچ رو پشتش نوشته باشد «صید قزل‌آلا در آمریکا»‏. دفعه‌ي بعد که من یک سال اولی دیدم، تکه گچ را از دوستم قرض گرفتم و گفتم: «سال اولی، احضارت می‌کنم بیای اینجا.»

سال اولی آمد پیش من، و گفتم: «بچرخ.»‏سال اولی چرخید و من رو پشتش نوشتم «صید قزل‌آلا در آمریکا». نوشته‌ي رو پشت این سالِ اولیِ دومی از آن اولی هم جالب تر به نظر می‌رسید. تحسین‌مان را بی‌اختیار برانگیخت. «صید قزل‌آلا در آمریکا». این قطعاً چیزی به آن سال اولی‌ها اضافه کرده بود. کامل‌شان کرده بود و یک جور تشخص به آن‌ها بخشیده بود.‏«واقعاً جالبه، نیست؟»

«آره.»

‏«بیاین بریم بازم گچ گیر بیاریم.»

«باشه.»

‏«اون جا کنار میله‌های میمون بازی کلی سال اولی هست.»

«آره.»

‏همه گچ به دست شدیم و چند ساعت بعد، وقت ناهار تمام نشده، تقریباً همه‌ي سال اولی‌ها، و حتا دخترها، رو پشت‌شان نوشته بود «صید قزل‌آلا در آمریکا».

سیل شکایت‌ها از طرف معلم‌های کلاس اول روانه‌ي دفتر آقای مدیر شد.

یكی از شكایت‌ها شكل يك دختربچه بود.‏دخترک به آقای مدیر گفت: «منو خانوم رابینز فرستاده. گفت به شما بگم ‏اینو نیگا کنین.»

‏آقای مدیر، در حالی که به آن بچه‌ي بی‌معنی خیره شده بود، گفت: «چی رو نگاه کنم؟»

‏دختر بچه چرخید و آقای مدیر نوشته‌ي رو پشتش را با صدای بلند خواند: ‏«صید قزل‌آلا در آمریکا».

‏آقای مدیرگفت: «کی این کارو کرده؟»‏دخترک گفت: «دار و دسته‌ي سال ششمی‌ها. اون بچه بدا. با همه‌ي ما سال اولی‌ها همین کارو کردن. همه‌مون همین طوری شدیم. "صید قزل‌آلا در آمریکا". این یعنی چی؟ این پولیورو تازه مامان بزرگم به‌م داده بود.»‏آقای مدیر گفت: «هوم، "صید قزل‌آلا در آمریکا". به خانم رابینز بگو الان میام ببینمش»، و بعد از دخترک دل‌جویی کرد و بعد طولی نکشید که ما تروریست‌ها را یکی یکی از دنیای تبه‌کارانه‌مان بیرون کشیدند و جمع کردند یک جا.‏بی‌حوصله توی دفتر آقای مدیر پا می‌کوبیدیم، این پا و آن پا می‌کردیم و از پنجره‌ها بیرون را نگاه می‌کردیم و دهن‌دره می‌کردیم، یکی از ما مثل احمق‌ها چشم‌هاش به پرپر افتاده بود، دست‌هامان را توی جیب‌هامان کردیم و رومان را برگرداندیم، به آباژور سقف نگاه کردیم، چقدر شبیه یک سیب‌زمینی آب‌پز بود، و بعد پایین‌تر را نگاه کردیم، عکس مادر آقای مدیر را که رو دیوار بود. از ستاره‌های سینمای صامت بود، به سکوی راه آهنی بسته بودندش.‏آقای مدیر گفت: «خب پسرا، "صید قزل‌آلا در آمریکا" اصلاً به چشم‌تون آشنا نیست؟ نمی‌دونم، شاید تو گشت و گذار امروزتون دیده باشین که جايی نوشته باشه "صید قزل‌آلا در آمریکا". يه دقیقه خوب فکرکنین.»

همه خوب فکر کردیم.‏سکوت بر اتاق حاکم شد، سکوتی که برای همه‌مان کاملاً آشنا بود، چون هنوز خيلی از احضار قبلی‌مان به دفتر آقای مدير نگذشته بود.‏آقای مدیر گفت: «بذارین ببینم می‌تونم کمک‌تون کنم یا نه. شاید شما دیده باشین که با گچ رو پشت سال اولی‌ها نوشته باشه "صید قزل‌آلا در آمریکا". نمی‌دونم این نوشته چه جوری از اونجا سر درآورده.»

‏کاری جز این ازمان بر نمی‌آمد که مضطربانه لبخند بزنیم.‏آقای مدیر گفت: «من همین الان از کلاس سال اول خانم رابينز می‌آم. گفتم همه‌ي اون‌هایی که رو پشتتون نوشته "صید قزل‌آلا در آمریکا" دستاشونو بگیرن بالا، و همه‌ي بچه‌های کلاس دستاشونو بالا گرفتن، جز یکی که وقت ناهار تمام مدت تو دست‌شویی بوده. خب پسرا، منظورتون از این کار چیه ...؟ این بند و بساط "صید قزل‌آلا در آمریکا؟»

‏جیک‌مان در نیامد.‏آن یکی از ما هنوز داشت عین خل‌ها پلک پلک می‌زد. مطمئنم همین پلک پراندن‌های گناهکارانه‌اش بود که همیشه ما را لو می‌داد. پامان به سال ششم که رسید بايد ‏خودمان را از شرش خلاص می‌کردیم.‏آقای مدیر گفت: «همه‌ي شما گناهکارین، نه؟ کسی از شما هست که گناهکار نباشه؟ اگه هست، حرف بزنه. همین حالا.»‏همه ساکت بودیم و فقط پلک بود و پلک بود و پلک بود و پلک بود و پلک. یکهو صدای آن پلک‌پراندن‌های لعنتی توی گوش‌مان پيچید. عینهو صدای حشره‌ای که دارد میلیونمین تخم مصیبت ما را می‌گذارد.‏«کل دارودسته‌ي شما، همه با هم این کار و کردین. چرا؟ ... "صید قزل‌آلا در آمریکا" رو پشت سال اولی‌ها؟»

‏آن وقت آقای مدیر فرمول معروف 2^E=MC مخصوص سال ششمی‌هاش را به کار زد، فرمولی که همیشه در برخورد با ما از آن کمک می‌گرفت.‏گفت: «خب حالا به نظرتون بامزه نیست که من از همه‌ي معلماتون بخوام بیان اینجا و بعد به اونا بگم بچرخن و بعد يه تکه گچ بردارم و رو پشتشون بنويسم "صید قزل‌آلا در آمریکا"؟ چه طوره؟»

‏همه سرآسیمه هروکری کردیم و سرخ وسفید شدیم.‏«دلتون می‌خواد معلماتون تموم روز در حالی که رو پشتشون نوشته "صید قزل‌آلا در آمریکا" دوره بگردن و به شما درس کوبا بدن؟ مسخره به نظر مي‌رسه، این طور نیست؟ شما که دوست ندارین اینو ببینين، دوست دارین؟

این کار نباید بشه، نه؟»

همه مثل یک گروه کُر یونانی گفتیم «نه»، بعضي‌ها با صدا و بعضی‌ها با سر، و بعد فقط پلک بود و پلک بود و پلک.‏آقای مدیر گفت: «نظر منم همینه. سال اولی‌ها همون طوری به شما نگاه مي‌کنن و به شما احترام می‌ذارن که معلما به من. دیگه پشت اونا نباید نوشته بشه "صید قزل‌آلا در آمریکا". موافقین، آقایون؟»

‏موافق بوديم.‏راستش آن فرمول لعنتی هميشه‌ي خدا جواب می‌داد.‏البته باید جواب می‌داد.‏آقای مدیر گفت: «خيلی خب، من بازی صید قزل‌آلا در آمریکا رو ‏تموم شده مي دونم.»

‏«قبول؟»

‏«قبول.»

‏«پلک، پلک.»

البته بازی تمام تمام هم نشده بود، چون مدتی طول کشید تا «صید قزل‌آلا در آمریکا» از روی لباس سال اولی‌ها پاك شود. روزبعد، از بیش‌تر «صید قزل‌آلا در آمریکا» ها دیگر خبری نبود. مامان‌ها این کار را، خيلی ساده، با پوشاندن لباس‌های تمیز به تن بچه‌هاشان، کرده بودند؛ اما بچه‌های زیادی هم بودند که مامان‌هاشان فقط نوشته‌ي روی لباس را دستمال کشیده بودند و بعد آنها را با همان لباس‌ها راهی مدرسه کرده بودند، و هنوز می‌شد طرح محوی از «صید قزل‌آلا در آمریکا» را رو پشت‌شان دید. اما بعد از چند روز «صید قزل‌آلا در آمریکا» کلاً ناپدید شد، انگار که از اول هم تقدیرش همین بود، و خزانی بر سر سال اولی‌ها آوار شد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 60 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت