Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دارکوب ها /ارسکين کالدول برگردان: احمد شاملو
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

دارکوب ها /ارسکين کالدول

برگردان: احمد شاملو


          دارکوب‌هايي از آن نوع که به‌شان «دم سفيد» مي‌گويند از خيلي وقت پيش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زياد نبود. اما بهار که شد همين که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدري قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبيد صبح‌ها آن‌چنان هياهويي به راه مي‌انداختند که ديگر هيچ کس تو خانه نمي‌توانست چشم برهم بگذارد.
          لانة دارکوب‌ها توي چنار خشکي بود که مثل ديرک کشتي وسط حياط راست ايستاده بود و مامان عقيده داشت که تنها راه عاقلانه براي نجات از شر دارکوب‌ها انداختن اين چنار است. اما باباجانم دو پاش را تويک کفش کرده و مي‌گفت حاضر است ببيند که حزب جمهوري خواه تا قيام قيامت در انتخابات پيروز مي‌شود به شرطي که اين چنار وسط حياط باقي بماند!
          از وقتي که من يادم مي‌آمد هميشة خدا باباجانم را مي‌ديدم که به اين درخت ور مي‌رود: شاخه‌هاي خشکيده‌اش را اره مي‌کند و دور سوراخ‌هايي که دارکوب‌ها درست مي‌کنند نقش و نگار مي‌اندازد! اما مدت‌ها بود که درخت به کلي خشک شده بود. حتا ديگر يک شاخه هم برايش باقي نمانده بود، و تنه‌اش مثل تير تلفن راست و سيخ فرو رفته بود تو هوا.
          دارکوب‌ها کلة اين درخت لانه ساخته، به طور پيچاپيچ آن‌قدر سوراخ‌سوراخش کرده بودند که ديگر تعداد سوراخ‌ها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم مي‌گفت که اوايل تابستان يک دفعه اين سوراخ‌ها را شمرده و ديده که به چهل تا پنجاه تا سر مي‌زند.
          وقتي جوجه دارکوب‌ها از تخم درآمدند، هروقت آدم به نوک درخت نگاه مي‌کرد مي‌ديد يک دستة ده دوازده‌تايي با کمال حرارت مشغول فعاليتند و به دوروبر درخت نوک مي‌زنند. منتها اول صبح که آفتاب مي‌خوست درآيد، ديگر وحشتناک بود! چون‌که همة دارکوب‌ها دسته جمعي مشغول فعاليت مي‌شدند و همه با هم شروع مي‌کردند به نوک‌باران کردن درخت خشکيده. بابا مي‌گفت عده‌شان به سي تا مي‌رسد. اين کار دسته‌جمعي گاهي تا ساعت هفت صبح ادامه داشت.
          کاکاهن‌سم به باباجانم گفت:
                    ـ آقا موريس! من مي‌تونم يک قرابين از يه نفر امانت بگيرم که تو يه چشم به هم زدن قال همة دارکوب‌ها را بکنيم.
                    ـ اگه يه پر از اين دارکوب‌ها را روزمين بيندازي، حقتو کف دستت مي‌ذارم. اين کار درست مثل اونه که کلانتر محلو کشته باشي! فهميدي؟ به خدا تموم عمر مي‌ندازمت تو زندون بپوسي!
کاکا دستپاچه شد و گفت:
                    ـ آخ، توروبه خدا آقا موريس! من تا به همچي مجزاتي رو ندارم.
          تق وتوقي که دارکوب‌ها از درخت خشکيده درمي‌آوردند روزبه‌روز بيش‌تر مي‌شد.
          روزها بلند مي‌شد و معني اين کار آن بود که از آن پس دارکوب‌ها هم صبح‌ها کارشان را زودتر آغاز مي‌کردند. باباجانم تخمين مي‌زد که کار دارکوب‌ها از سه‌ونيم بعد از نصف شب شروع مي‌شود.
کاکاهن‌سم مي‌گفت:
                    ـ اگه دست من بود دارکوب‌ها را مي‌پروندم و درختم مي‌نداختم تا ديگه نتونن قشقرق راه بندازن.
                    ـ کاکا! بهتره عوض هر کار ديگه جلو زبون درازتو بگيري! اگه کم‌ترين بلايي سر کوچيک‌ترين جوجة دارکوبام يا درخت چنارم بياري من هم بلايي به سرت مي‌آرم که ديگه تا عمر داري حسرت ديدن يه دارکوب دم سفيد به جيگرت بمونه!
          در طول روز هيچ کس به دارکوب‌ها توجهي نداشت. آن‌ها براي خودشان اين‌وروآن‌ور مي‌پريدند تا چيزي پيدا کنند و بخورند، يا يک گوشه کپه مرگ‌شان را بگذارند و راحت کنند. اگر هم يکي از آن‌ها اتفاقاً تق‌وتوق بي‌مصرفي راه مي‌انداخت و تک مضرابي مي‌زد دارکوب‌هاي ديگر در کارش شرکت نمي‌کردند انگار اجبار داشتند که فقط صبح‌ها کار را به طور دسته جمعي انجام بدهند.
          باباجانم مي‌گفت از اين که ببيند يک دارکوب دارد تک و تنها به درخت نوک مي‌زند خيلي کيفور مي‌شود.
          مامان چيز عمده‌اي نمي‌گفت جز اين‌که گاهي بابام را تهديد مي‌کرد اگر براي جلوگيري از اين تق‌وتوق سرسام‌آوري که کلة سحر همة اهل خانه را از خواب بيدار مي‌کند نقشه‌اي نريزد مي‌دهد درخت را از ريشه بيندازند.
          يک روز صبح يک ساعت پيش از طلوع آفتاب چنان تق‌وتوقي از سر چنار بلند شد که اول خودمان هم باورمان نمي‌شد. درست مثل اين بود که چهل پنجاه نفر دارند با چکش به دروديوار خانه مي‌کوبند. مامان کبريتي کشيد و به ساعت روي بخاري نگاه کرد: سه بعد از نصف شب بود. بابام بلند شد و جلدي شلوار و کفشش را پوشيد رفت روايوان پشت خانه فانوس را برداشت و روشن کرد. بعد به حياط رفت و هن‌سم را صدا زد. هن‌سم هميشه در انبار کاه پشت هيزم‌داني مي‌خوابيد.
بابام داد زد:
                    ـ کاکا! فوري لباستو بپوش بيا تو حياط! اين دارکوباي لعنتي نمي‌ذارن چشم‌مون هم بياد. زود بيا بريم پاي درخت هرجور شده بايد يه فکري بکنيم که صداي اين‌ها بند بياد!
          من از رختخوابم آمدم بيرون و از پنجره رفتم تو نخ‌شان... درخت خشکيده تا پنجره ده قدم بيش‌تر فاصله نداشت و من در نور فانوس همه چيز را خوب مي‌ديدم.
          هن‌سم خواب آلود وخميازه کشان دنبال بابم پاهاش را به زمين مي‌کشيد و راه مي‌آمد.
بابام گفت:
                    ـ هرطور شده باس يه کاري بکنيم که خفقون بگيرن.
هن‌سم به درخت تکيه داد خميازه‌اي کشيد و گفت:
                    ـ ارباب موريس! چه فکري برا خفه کردن صداي اينا کرده‌ين؟
بابا جانم گفت:
                    ـ بايس بري بالاي درخت. شايد از تق‌وتوقشون دست وردارن.
                    ـ چي ارباب موريس؟ فرمودين کجا برم؟ بالاي اين درخت؟
بابا گفت:
                    ـ پس چي؟ زود برو بالا. دلم مي‌خواد دست کم تا صبح نشده يک چرت ديگه بخوابم.
          هن‌سم پس‌پسکي رفت و با دقت به نوک درخت که در تاريکي محو شده بود نگاه کرد نور فانوس تا نصف آن را روشن مي‌کرد و از پايين هيچ کس نمي‌توانست دارکوب‌ها را ببيند. اما صداي سوراخ کردن درخت را مي‌شنيديم و گاهي هم تکه‌هاي ريزودرشت چوب و پوست خشک درخت از آن بالا پايين مي‌افتاد.
هن‌سم با اعتراض گفت:
                    ـ من نمي‌تونم برم اون بالا. من اصلاً بلد نيستم از يه درخت بي شاخه بالا برم. آخه آدم يه وجب که بالا بره دو وجب ليز مي‌خوره مي‌آد پايين. شاخه که نداره آدم به‌اش بچسبه.
بابام گفت:
                    ـ فکرشم نکن! همين قد که خودتو به سوراخاي اونا برسوني، ديگه مثل آب خوردن مي‌توني شست پاتو بذاري تو سوراخ‌ها و بري بالا.
          بابام هن‌سم را به طرف درخت هول داد و هن‌سم دو دستي درخت را بغل زد. انگاري مي خواست کلفتي تنه‌اش را اندازه بگيرد. مدتي درخت در بغل ايستاد و ناله کرد، بعد کمي عقب رفت و گفت:
                    ـ ارباب موريس! من تا حالا از اين کارها نکرده‌م. خيلي مي‌ترسم.
دوباره تو تاريکي به سر درخت نگاه کرد. ما به خوبي صداي دارکوب‌ها را که داشتند با تمام قوت با درخت کلنجار مي‌رفتند مي‌شنيديم. آن‌ها با چنان شدتي مشغول سوراخ کردن درخت بودند که نه تنها خود درخت بلکه شيشة پنجره‌ها هم مي‌لرزيد!
          بابام دومرتبه کاکا را هل داد و مجبورش کرد که از درخت بالا برود. کاکا پس از آن‌که مقداري بالا رفت، ديگر مثل سنجاب خودش را بالا کشيد. بعد از آن ديگر من نتوانستم چيزي ببينم. چون همين‌که کاکا ناپديد شد بابام هم فانوس را خاموش کرد و با خودش گفت:
                    ـ بي فانوس تو تاريکي بهتر مي‌تونه ببينه.
يک دقيقه بعد همة صداها خوابيد، انگار دارکوب‌ها يکهو مرگ‌شان زد.
بابام داد کشيد:
                    ـ هن‌سم! آن بالا چي کار مي‌کني؟
جوابي نرسيد. من و بابام گوش‌هاي‌مان را تيز کرديم و صداي هن‌سم را شنيديم که آن بالا مثل سگ نفس نفس مي‌زد.
بابام دوباره داد زد:
                    ـ کاکا! چي کار داري مي‌کني؟
و به جاي جواب مقداري پوست خشک درخت رو سر بابام ريخت. آن‌وقت پس از مدتي صداي هن‌سم بلند شد:
                    ـ ارباب موريس! شما را به خدا يه کاري بکنين. نجاتم بدين.
                    ـ مگه چيه؟
                    ـ اين دارکوب‌ها خيال مي‌کنن من درختم. دارن سوراخم مي‌کنن. ارباب موريس! مگر نمي‌شنوين چه جور دارن سوراخم مي‌کنن؟
بابام گفت:
                    ـ من هيچ صدايي نمي‌شنوم. نذار جوشيت کنن. زيادم به‌شون محل نذار. خوب خودتو قرص نيگردار و يه ذرة ديگه بترسون‌شون. از وقتي بالا رفته‌اي سروصداشون کم شده.
کاکا گفت:
                    ـ ارباب موريس! واسه اينه که دارن عوض درخت کله‌مو سوراخ مي‌کنن. من که نمي‌تونم هم اونارو پس بزنم هم خودمو قرص نيگردارم!
بابام گفت:
                    ـ محل سگم به‌شون نده؛ تو کارخودتو بکن، احتمال داره خفقون بگيرن!
                    ـ واااي! دارن پس کله‌مو سوراخ مي‌کنن!
بابام گفت:
                    ـ چه مهملات بي‌ربطي مي‌گي! تو تموم عمرم نشنيدم که دارکوب کلة آدمو سوراخ کنه.
رفت کنج حياط، بعد به طرف ايوان پشت خانه راه افتاد و گفت:
                    ـ باريک‌الله کاکا! هر طوري بود صداشونو خفه کردي! يه خوردة ديگه هم اون‌جا بشين و مواظب باش سروصدا راه نيندازن تا من يه چرت ديگه بزنم.
دادوفرياد هن‌سم بلند شد:
                    ـ ارباب موريس! کجا رفتي ارباب موريس؟ منو تک و تنها کلة اين درخت ول نکنين! منو اين‌جا با اين دارکوب‌هاي لامس‌سب قال نذارين!
          بابام آمد تو اتاق و من تو تاريکي صداي کفش‌هاش را که کنار تختخواب رو زمين انداخت شنيدم. هن‌سم سر چنار ناله مي‌کرد. من تا مدت‌ها صداش را مي‌شنيدم... و بعد همه چيز از صدا افتاد.
بابام تو جاش دراز شد و لحاف را کشيد سرش.
          همين که هوا روشن شد، من از تختخوابم بيرون پريدم آمدم جلو پنجره. کاکا هنوز سر درخت بود. طوري به درخت چسبيده بود که آدم خيال مي‌کرد که الان است که بيفتد. همين موقع صداي بلند شدن بابام و لباس پوشيدنش را شنيدم. من هم تندي لباس‌هام را پوشيدم و دنبالش دويدم تو حياط.
          وقتي آمديم زير درخت هن‌سم را ديديم که با دست‌ها و پاها خودش را به درخت چسبانده و درست مثل آدمک سرجاليز آن بالا آويزان شده است. خودش را با شست پاي راستش که تو يکي از سوراخ‌هاي درخت کرده بود نگه مي‌داشت.
از همه خنده دارتر نشستن دارکوب‌ها رو کاکا بود: چندتا رو کله و شانه‌اش و بقيه رو دست و پاش نشسته بودند. روهم رفته بيست تا سي دارکوب به بدنش آويزان شده بودند.
          يک‌دفعه يکي از دارکوب‌ها بيدار شد و با صداي بلند جيغ کشيد. اين جيغ بقيه دارکوب‌ها را هم بيدار کرد و آن‌وقت همگي مشغول تک زدن کاکا شدند. فکر مي‌کنم از خستگي خواب‌شان برده بود و بيدار که شدند دومرتبه به ياد کاکا افتادند!
هن‌سم يه دفعه از خواب پريد و فرياد کشيد:
                    ـ ارباب موريس! ارباب موريس! ارباب موريس! کجا هستين؟
من و بابام به درخت نزديک شديم و به نوک آن نگاه کرديم. دارکوب‌ها دوروبر کاکا مي‌پريدند. انگار مي‌خواستند جاهاي خوشمزه‌ترش را پيدا کنند.
          کاکا دستش را دور سرش تکان داد تا آن‌ها را براند. دارکوب‌ها دور شدند اما دوباره با حرارت بيش‌تري به‌اش حمله کردند.
بابام گفت:
                    ـ بيا پايين هن‌سم؛ من ديگه سيرخواب شدم!
هن‌سم از آن بالا به ما نگاه کرد. بعد با يک دستش پرنده‌ها را کيش داد و در همان حال شست پاش را از سوراخي که گذاشته بود درآورد و با تاني شروع کرد به پايين آمدن. ميان راه گاهي مجبور مي‌شد توقف کند و دارکوب‌ها را کيش بدهد.
          وقتي که پاش به زمين رسيد بدنش سست شد و مثل يک کيسه گوني که تا نصفه‌اش سيب‌زميني کرده باشند رو زمين پهن شد.
بابام زير بغلش را گرفت کمکش کرد که بلند شود و گفت:
                    ـ چه هيکل وارفته‌اي داري هن‌سم!
هن‌سم يک دقيقه با چشم‌هاي بي‌حال وارفته من و بابام را برانداز کرد، اما هيچي نگفت. از خستگي ناي حرف زدن نداشت.
          سروکلة مامانم هم از گوشة حياط پيدا شد. دارکوب‌ها دور سر ما پرواز مي‌کردند، انگار دل‌شان نمي‌آمد از هن‌سم دست بکشند. در اين بين يک دارکوب نر پير و درشت، با دم سفيد و درازش، جسارت به خرج داد و يک راست پايين آمد نشست رو سر کاکا و مشغول نوک زدن شد. هن‌سم چنان زوزه‌اي کشيد که صداش را تمام شهر شنيدند.
مامان فرياد زد:
                    ـ اي خداي عادل مهربون! کلة کاکا رو نيگاه کنين!
ما آن‌قدر سرمان به پايين آمدن هن‌سم از درخت گرم بود که اصلاً توجهي به سرووضع و هيکلش نداشتيم. لباسش تمام تيکه پاره شده بود و از آن فقط يک تور سوراخ سوراخ باقي مانده بود. اما اوضاع کله‌اش بدتر از همه بود: پنج شش جاي سر کاکا به کل تاس شده بود ـ درست مثل سوراخ‌هاي سر درخت ـ ، و به قدرت خدا يک دانه مو هم تو اين کچلي‌ها ديده نمي‌شد.
          بابام دور هن‌سم چرخي زد و سرتاپاش را برانداز کرد. بعد جلو آمد و با دستش کچلي‌هاي سر کاکا را معاينه کرد و گفت:
                    ـ بايد حيوونارو از خودت کيش مي‌دادي، نه اين‌که اون بالا چرت بزني! همه‌ش تقصير خودته: اگه کارتو ول نمي‌کردي و سر درخت کپة مرگتو نمي‌ذاشتي همچي بلايي سرت نمي‌اومد. من که تو رو واسة کپيدن او بالا نفرستاده بودم!
کاکا دستش را تکان داد و گفت:
                    ـ شما که به‌ام نگفتين خوابيدن قدغنه ارباب موريس! فقط گفتين برم بالا شايد دارکوبا منو که ببينن بيش‌تر از اين‌ها تاق‌وتوق راه نيندازن.
          بابام برگشت به مامان نگاه کرد. آن‌ها به هم هيچي نگفتن. مامان به طرف آشپزخانه راه افتاد و ماهم دنبالش. از ديوار صدا درآمد که از مامان درنيامد. بدون هيچ حرفي بشقاب‌ها را جلومان گذاشت و اول از همه کمي سوسيس و مخلفات ديگر تو بشقاب من ريخت.


-----------------------------------
Erskine Caldwell
1903-1978


برگرفته از کتاب «قصه‌هاي بابام»

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 44 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت