Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - برای گونکادین بهشتی نیست . فتح الله بي نياز
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

برای گونکادین بهشتی نیست  

( No Heaven For Gunga  Din )

 فتح الله بي نياز

   


   شبى كه قرار بود سنكا فيلسوف رومى به فرمان نرون، تسليم مرگِ به‏ ظاهر خودخواسته شود، در يكى از آپارتمان‏هاى مجلل محله گرانقيمت و اعيان نشين زعفرانيه، احمد منصورزاده كارشناس روابط عمومى وزارت كشاورزى و مؤلف كتاب‏هاى «زشتى شهر را با گياهان بپوشانيم» و «چگونه مى‏توان يك پرورش ‏دهنده درجه اول گل بود»، كه حقوق ماهانه رسمى‏اش از صد و پنجاه هزار تومان تجاوز نمى‏كرد، داشت درباره مأموريتش به هند صحبت مى‏كرد.

    منصورزاده براى مهمانش روايت كرد كه طى اقامتش در دهلى، با «عجيب‏ترين پديده زندگى ‏اش روبه‏رو شده است و چيزى ديده و شنيده كه هيچ انسان عاقلى باورش نمى‏كند، اما دليلى هم براى ردكردنش پيدا نمى‏كند.» منصورزاده كنار بوفه مملو از ظرف‏هاى كريستال ايستاد و در ادامه گفت: «هرروز در آن‏طرف خيابان منتهى به هتل، پيرمردى مى‏ديدم كه سر و صورتش غرق چرك بود. يك پا و يك دست و يك چشم و يك گوش نداشت. از كاركنان هتل شنيدم كه او مثل بعضى از هندى‏ها اعضاى بدنش را به مركز تحقيقات بيولوژيك فروخته تا هم پولى گيرش بيايد، هم توجيهى براى گدايى پيدا كند.»

    مهمانش، دكتر جليل فصيحى استاد رشته رياضى، فنجان چاى را برداشت و درحالى‏كه نگاه حسرت ‏آميزش را روى فرش‏هاى دست‏بافت مى‏انداخت، آهى كشيد و گفت:«اين مركز چه كار مى‏كرد؟»

    - مال آمريكايى‏ها بود، كارهاى تحقيقاتى خيلى ظريف مى‏كرد و نتايجش را مستقيماً مى‏ فرستاد دانشگاه‏هاى آمريكا. البته بعد از مدتى درش را بستند.

    منصورزاده ليوان ويسكى را سركشيد، يك چيپس در دهان گذاشت و گفت: «چيز عجيب‏تر اين‏كه پيرمرد دستش را براى گدايى دراز نمى‏كرد. حتى پول‏هايى را كه بهش مى‏دادن، به گداهاى ديگه مى‏ بخشيد. فقط نان بيات مى‏خورد. چه آفتاب بود چه باران، از جايش تكون نمى‏خورد. حالات و حركاتش هم شبيه گداها نبود. اگه بگم رفتارش شبيه اشراف ‏زاده‏ها بود، اغراق نكرده ‏ام.»

     - حتماً فلسفه‏ اى پشت اين چيزها داشت.

    - كاملاً درسته پروفسور! خوشحالم كه مى‏بينم حتى در پس رفتار سطحى مردم هم يه جور فلسفه مى‏بينى.

    - نه هر رفتارى؛ رفتار ويژه!

    و با خود گفت: «مثلاً رفتار تو!... ظاهراً كارمند ساده دولت هستي  ولى هزار جور رانت‏خوارى مى‏كنى.»

    از فرط حسادت در حال انفجار بود. عرق كرد. منصورزاده قدم‏زنان به‏طرف بار رفت، براى سومين بار ليوانش را تا نيمه پر كرد و گفت: «ميوه بخور.»

    - باشه! من هميشه ميوه تازه را بر عصاره تخميرشده‏اش ترجيح داده‏ام.

    منصورزاده ايستاد و سيگارى روشن كرد. فصيحى با دستكش‏هايش ور رفت. زنش برايش خريده بود؛ زنى كه سال‏ها پيش تركش كرده بود و با مرد خوش‏ سيما و پول‏سازى ازدواج كرده بود.

    منصورزاده پك عميقى به سيگارش زد، كنترل را برداشت و كانال ماهواره را عوض كرد. بيشتر شبكه‏ ها مسابقه‏ هاى فوتبال جام جهانى سال دوهزار و دو را پخش مى‏كردند. حركت سريع بازيكن ‏ها روى پرده تلويزيون تخت چهل اينچ سونى، فصيحى را حيرت‏زده كرد. فصيحى با نفرت به او نگاه كرد و با خود گفت: «خوشى دنيا مال اوست؛ هر روز با يه دختر دوست مى‏شه و...»

    صداى منصورزاده كه حالا تلويزيون را خاموش كرده بود، رشته افكارش را گسست: «هر كارى كردم، نتونستم حس كنجكاوى‏ام را كنار بذارم. بالاخره يه ‏روز رفتم سراغ پيرمرد. به انگليسى پرسيدم: «مى‏تونم به شما كمك كنم؟» سرش را بلند كرد، نگاه تحقيرآميزى به چشمانم انداخت و پرسيد: «چه كمكى؟» گفتم: «خودت بگو؛ هر چه دلت مى‏خواد.» جواب منفى داد. گفتم: «پس چرا اينجا نشسته‏اى؟» بعد از سكوتى طولانى گفت: «شما كتاب سربازهاى سه گانه روديارد كيپلينگ را خوندين؟ كتاب The three Soldiers يكى از معروف‏ترين كتاب‏هاى اين آقاى انگليسى است.» گفتم: «نه، حتي اسمشو نشنيده‏ام.»

    فصيحى با خود گفت: «اسم كيپلينگ را نشنيده، پونزده سال بعد از من آمده توى كار، ولى آپارتمان سيصد ميليون تومانى و بنز چهل ميليون تومانى داره. چه كسى بايد خونى را كه اين بى‏سر و پا مكيده از رگ‏هايش بكشه بيرون؟»

    خيارى را كه برداشته بود، با نفرت در ظرف ميوه گذاشت: «مرده‏شور ببره خودتو و خيارهاتو!»

    منصورزاده گفت: «پيرمرد شعر ظاهرا داستان گونه اي از كيپلينگ برام تعريف كرد به اسم گونگادين.»

  و در ادامه گفت كه طبق حرف هاي پيرمرد در قرن نوزدهم، در يك منطقه دورافتاده كوهستانى، نيروهاى ياغى هندى به قرارگاه نظامى انگليسى‏ها حمله مى‏كنند. سه گروهبان ورزيده مأمور مى‏شوند تا خودشان را به قرارگاه برسانند و ياغى‏ها را سركوب كنند. اما آنها بايد راه را بلد باشند، بايد آب و آذوقه داشته باشند، خلاصه به‏تنهايى كارى ازشان ساخته نيست. معنى‏ اش اين است كه بايد چند هندى به آنها كمك كنند. همين‏طور مى‏شود و مردى به اسم گونگادين به آنها، بله به انگليسى‏ها يعنى دشمن مردم هند، كمك مى‏كند تا آنها به قرارگاه برسند و ياغى‏ها يعنى هموطنان گونگادين را قلع و قمع كنند. در عوضش چه چيزى نصيب گونگادين مى‏شود؟

  منصور زاده گفت: «پيرمرد با نفرت گفت: «فقط يه لباس سربازى نصيب اون هندي شد. فكرشو بكنين آقاى من! يه هندى در لباس ارتش انگلستان؛ در لباس قاتل‏هاى هموطنانش. به‏نظر شما اين حرف درست نيست كه ما خودمونو با دست هاي خودمان خفه مى‏كنيم؟»

    ساكت شد. فصيحى گفت: «اتفاقاً اگه گوركى يه حرف درست زده باشه، همين يه جمله است.»

    منصورزاده با حسد به او نگاه كرد. فصيحى يكى از محبوب‏ترين استادان دانشگاه تهران بود. كتاب‏هاى ترجمه و تأليفش به چاپ ششم و حتي دهم رسيده بود، درحالى‏كه دو كتاب منصورزاده، كه به هزينه خودش چاپ شده بود، روى دستش مانده بود. با خود گفت: «لعنتى، تمام نقل قول‏ها يادش مى‏مونه!»

    اما به خود دلدارى داد: «چه فايده! وقتى هنوز مستأجره و كتاب‏هاشو روى هم چيده و حتى پول خريد كتابخانه نداره، دونستن اين‏چيزها به چه دردش مى‏خوره؟»

    نگاه تحقيرآميزى به او انداخت و با خود گفت: «امشب براش آژانس نمى‏گيرم! حقشه كه با اتوبوس يا تاكسى بره! كسى كه استعداد داره، بايد يه‏ جورى تاوانشو پس بده!»

    و با لحنى خودمانى گفت: «چرا دستكش‏هاتو پوشيدى؟»

    - به خاطر رگ‏هام! دكتر توصيه كرده كه دست‏هام گرم بمونن.

    - هر جور راحتى!

    باز هم كمى ويسكى نوشيد. فصيحى گفت: «كيپلينگ معتقد بود غربى‏ها به اين دليل كه شاهراه بى‏انتهاى آينده را پيش روى‏شان دارن، سرپرستى تخمه‏ هاى فرودست را برعهده گرفته ‏ان. به همين خاطر داستان‏هاش نژادپرستانه است.»

    - پيرمرد اشاره‏اى به اين موضوع نكرد. از چيز وحشتناك ديگرى حرف زد: اين‏كه سال‏ها پس از مرگ گونگادين، روحش در جسم او حلول كرده و حالا او با انتخاب اين نوع زندگى، تاوان پس مى‏ده. پيرمرد گفت: «مى‏تونم خودكشى كنم، ولى درست نيست كه اون خيانت تاريخى رو با مرگ جواب بدم. مرگ پايان دردهاست؛ درحالى‏كه كسى كه به خيانتش پى برده، بايد سال‏ها زجر بكشه. من به‏ همين خاطر اين وضع را تحمل مى‏كنم؛ بايد زجر بكشم آقاى من، زجر!» تا ديد زُل زدم به تنها چشمش، سرش را گرفت آن‏ور.

    ساكت شد. نگاه گذرايى به فصيحى انداخت و گفت: «نمى‏تونستم حرفش را رد كنم؛ چون از يه طرف مى‏ديدم در چه وضعى زندگى مى‏كنه، از طرف ديگه طرز حرف‏زدنش دست كمى از استادهاى دانشگاه نداشت.»

    منصورزاده سال‏ها پيش دانشجوى فصيحى بود. فصيحى وقت زيادى را صرف آموزش او كرده بود؛ هر گاه ياد زندگى شاگرد كم‏استعداد سابقش مى‏افتاد، از فرط حسد به مرز دق مى‏رسيد. حالا هم داشت مى‏تركيد.

    منصورزاده به او خيره شد: چهره فصيحى دگرگون شده بود، خطوط صورتش منقبض و چشم‏هايش گشاد شده بود. ناگهان از جا بلند شد. شمرده شمرده، زير لب گفت: «از سال شصت و پنج ميلادى چيزى يادت نمى‏آد؟»

    منصورزاده با تعجب گفت: «منظورت چيه؟»

   - يعنى نمى‏دونى تو همون نرون جلادى، همون‏كه رُم رو آتش زد؟

    - لابد تو هم خودتو سنكا مى‏دونى؟

    - دقيقاً !

    منصورزاده سرش را كج كرد و گفت: «دست بردار دكتر. حلول روح گونگادين در بدن اون پيرمرد خرافاتى چه ربطى به ما دو نفر داره؟»

    - دارم جدى حرف مى‏زنم خائن!

    - پس آن كارد را بردار و رگ‏هاتو مثل سنكا  بزن! همون طور كه سنكا به دستور نرون رگ هاي خودشو زد.

    - باشه.

    و كارد كيك‏برى را برداشت. منصورزاده لبخندزنان ايستاده بود و دست‏ها را زير بغل زده بود. فصيحى، سرش را تكان داد و گفت: «ولى زمانه عوض شده، دوره امپراتوربازى و خفه‏ كردن استادهاي امپراتورها سر اومده!»

    و كارد را تا دسته در سينه منصورزاده فرو كرد.

    منصورزاده فقط توانست بگويد: «چرا؟»

    فصيحى لبخند عميقى زد:«اوف! راحت شدم! تا كى بايد حرص مى‏خوردم؟»

    با دستپاچگى شروع كرد به پاك‏كردن آثار انگشت‏هايش، ولى زود خسته شد: «هر چه بادا باد! فوقش دستگيرم مى‏كنن!»

    و از ساختمان خارج شد.

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 سمانه 1393-10-01 14:38
دوره امپراتوربازى و خفه‏ كردن استادهاي امپراتورها سر اومده !!

داستان بسیار زیبایی بود، سپاس
بازگو کردن
 
 
0 #2 مهدي چاووشي 1393-10-01 05:05
ممنون
بازگو کردن
 
 
+1 #1 مهشید- ر 1393-09-30 08:16
داستان خوبی بود. تکنیک بالایی داشت. ممنون
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 42 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت