Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - حکایت - غلامرضا پرتو
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

حکایت

غلامرضا پرتو

یک نخل وسط حیاط ما روییده بود که هنوز سر و تنش از غبار تابستانی شسته نشده بود، با اینکه به اواخر پاییز رسیده بودیم. حتی آن شب که نسیم سردی از دریا می وزید هنوز نمی شد بوی باران را در هوا احساس کرد.

برای رسیدن به اتاقک حیدر از کنار نخل گذشتیم و از یک مهتابی بالا  رفتیم. چند بار به در چوبی اتاق زدیم تا حیدر جلو در ظاهر شد و ما را به داخل خواند. مرد کوتاه قد و به هر حال خنده رویی بود.

دیگر همه می دانستیم باید چه کار کنیم. پا که به داخل اتاق گذاشتیم نوبت به زن رسید که برود یک کنج بنشیند و به ما زل بزند.

یک زیلو که کف اتاق را پر نمی کرد، کمدی که آینه اش آن روز عصر شکسته بود و مشتی ظرف که روی زمین پخش شده بود زار و زندگی حیدر بود. ولی من آن دریچه رو به دریا را دوست داشتم و بساط چای که دم دست زن بود. کنار همان پنجره هم نشستم و به دریا نگاه کردم که در سیاهی ناپدید شده بود و موج ها که روی ساحل سینه خیز می رفتند.

اتاق آشفته بود. هنوز سر قندان شکسته پای کمد افتاده بود و مقداری شیشه روی زیلو ریخته بود. آینه هم صدتا ترک خورده بود. دوستم که در حقیقت پیرمردی بود در شکل و شمایل مردی جوان و کوچک اندام، گفت:

- حیدر خان امروز دوباره آتش بس شکسته شد...

زن برای ما چای ریخته بود. حیدر اول چهار دست و پا به طرف زن رفت و بعد با سینی چای بر گشت گفت:

-ای آقا...زندگی ما بی فایده است. بفرمایید.

سه استکان در سینی دست حیدر می لرزیدند.

-شما بگو من چه کار کنم؟ از دست این دشمن جان.

و تسبیحش را از روی زمین برداشت. دوستم گفت:

-والا ما هم مثل شما هستیم. غریب و فقیر بیچاره. الان هم فضولی می کنیم میآیم اینجا. خودتان می دانید.

من گفتم:

-همه مثل همیم. اجاره نشین ها...

حیدر گفت:

-می دانم. دوتا کارگر بدبخت.

دوستم گفت:

-اما باز شما باید با هم صلح کنید.

گفتم:

-راه دیگری هم هست؟

حیدر از سر بیچارگی نگاهی به زن کرد و به ما نگاه کرد و سرش را پایین انداخت و تسبیحش را با انگشتان دو دست چرخاند.

-بگذارید سرمان توی کار خودمان باشد.

ولی معلوم بود بی میل بی میل هم نیست. به خصوص که آن شب شب جمعه بود. دوستم دست روی شانه حیدر گذاشت و گفت:

-با هم صلح کنید. ولی این بار آخر باشد. با هم بسازید و مدارا کنید. همدیگر را نزنید. به خودتان رحم کنید. به جوانیتان...

هنوز حرفش تمام نشده بود که مرد بلند قدی با دوتا چشم سبز در آستانه در اتاق ظاهر شد. لباس عربی پوشیده بود و اگالش را روی یک شانه انداخته بود. یک بار محکم به در زد و داخل شد و رفت کنار حیدر نشست. نگاهی به زن کرد و نجوا کنان چیزهایی در گوش حیدر گفت. حیدر گفت:

-دیدی گفتم بی فایده است.

ما آنها را نگاه کردیم.

-بفرمایید. این دوست من است. خبر آورده تمام اقوام این زن نمک به حرام دارند می ریزند اینجا. با شمشیر و قمه...پدر، عموها، دایی ها. با زن و بچه هایشان.

من خودم را جمع و جور کردم و دوستم به در اتاق نگاه کرد. حیدر گفت:

-اینجا ماندن بی فایده است...

مهمان عرب گفت:

-کجا میری این وقت شب...

-قایقم را بر می دارم می زنم به دریا...دخترشان برای خودشان...

من تازه داشتم فکر می کردم آن زن لاغراندام یک لاقبا که در آن نزدیکی ها قوم و خویشی نداشت و اهل آن ده نبود که ناگهان حیدر خیز برداشت و رفت و ناغافل چند مشت محکم بر سر و روی زن کوبید. ما به زور زن را از دست حیدر خارج کردیم و او را از اتاق بیرون بردیم. منتها دوباره به اصرار برگشت و رفت از داخل کمد نی اش را که شنیده بودم و خیلی زیبا می نواخت برداشت. بعد هم دمپاییش را پوشید و ما هم دمپایی هایمان را پوشیدیم. حیدر و دوستش گریختند. ما دوتا هم راه اتاق خودمان را در پیش گرفتیم.

دوستم هم رفیق نیمه راه از کار درآمد. همان حرف حیدر را گفت:

-اینجا جای ماندن نیست. اینها وقتی بریزند اینجا به احدی رحم نمی کنند.

موتورش را از توی انباری بیرون آورد و گفت:

-سوار شو...

-کجا بیایم؟ فردا کلی کار داریم.

-کار را ول کن. جانمان را برداریم برویم.

من رختخوابم را برداشتم رفتم روی آب انبار انداختم و نشستم.

-من نمی آیم. هر چه بادا باد...

دو دقیقه بعد صدای موتور دوستم را شنیدم که در تاریکی شب داشت از کوچه های دهکده خارج می شد و از بیراهه به طرف جاده می رفت.

سقف آب انبار خنک بود. در آسمان ستاره ها پرنور بودند و در دریا صدای موج ها سنگین. شب داشت خود را از جایی بالا می کشید. هوا تاریک و سرد شده بود.

زن آمد در چهارچوب در اتاق شان نشست. پلکهایم سنگین شد ولی دلم بیدار بود. یقینی نبود ولی به هر حال اگر آنها می آمدند حیدر را می خواستند با من کسی کاری نداشت. زن بود و شهادت می داد من فقط یک کارگر بودم که آن طرف حیاط زندگی می کردم و همیشه سرم در کار خودم بود. در آن حیاط دنگال شاید مرا نمی دیدند.

 زن به اتاق رفت. ملحفه را روی صورتم کشیدم. از کوچه صدای تاپ تاپ آمد. انگار عده ای به دنبال هم می دویدند. ملحفه را کشیدم کنار و نشستم. دو لنگه در بزرگ حیاط روی هم بود. از حیاط بیرون رفتم. کنار ساحل قایق شکسته ای پاتوقمان بود. چراغ سر کوچه تنها روشنایی بود. باد می وزید و چند ستاره، خیلی دور بالای افق سوسو می زدند و توله سگی می نالید.

میان همهمه ها کم کم خوابم برد. سرم داشت روی زانویم قرار می گرفت که دیدم یک نفر راه می رود. زن بود که باد به لباس بلندش می خورد و همانطور راهش را گرفت و پا روی ماسه ها گذاشت و کنار دو قایق دیگری که لمیده بودند ایستاد.

 مردی هم آمد و کنار یک مشت تور ماهیگیری نشست. دوست حیدر بود. زن در امتداد ساحل راه رفت. کنار تورهای ماهیگیری نشست. صدای سلام و علیک زن حیدر و مرد  آمد.

کمی بعد مرد ایستاد روبه روی زن. خم شد و به سر زن نگاه کرد. دست روی موهایش گذاشت.  بعد دست زن را که به پیشانی تکیه داده بود، گرفت کنار زد و به صورتش خیره شد.

 


 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 58 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت