Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - سونامی - میترا داور -mitra davar
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


سونامی /  میترا داور

 

سهیلا گفت: بالاخره زندگی مو  می نویسم!
دست راستش را بالا گرفت شکل نوشتن، با صدای بلند گفت: یه بیو گرافی کامل!
پروانه که نویسنده بود و این روزها مشهور شده بود گفت: آخه  تو چی داری بنویسی؟ تو یه زندگی راحتی داشتی، سوار کامیون شدی؟ راننده بلندت کرده؟ تو چه خلافی کردی که به نظر مردم جالب باشه؟
سهیلا گفت: بالاخره من زندگی پر فراز و نشیبی داشتم.
نرجس که داشت اتاق را جارو می کشید صدا زد: مامان! پریز رفته تو پرسپکتیو.
پروانه به پریز نگاه کرد که از جایش درآمده بود. گفت: ای بابا! چرا این قدر کشیدیش؟
وقتی رفت پریز را جا بیندازد، نرجس گفت: برق نگیردت!
پروانه پریز را جا انداخت و گفت: نرجس! این مورچه ها رو جارو کن... اوووف... نمی دونم چه جونی دارن.
جاروبرقی دوباره روشن شد. نرجس با صدای بلند گفت: زود همه جارو می گيرن ، زود هم می میرن...آ.
سهیلا گفت: خاموشش کن... ونگ ونگ... من دیگه اعصاب ندارم. هر چی داشتم رفت. انوقت پروانه می گه تو چی داری بنویسی.
نرجس جاروبرقی را خاموش کرد و گفت:  خاله ! اون مرد سبیل کلفته، اون کی بود تو مراسم عمو کوروش؟
- کی رو می گی؟
- همون که گفت مثل ده سال پیش موندی، هنوزم جوون تر شدی.
سهیلا انگار که چیزی گم کرده باشد. دوروبرش را نگاه کرد و گفت: اوووه.
پروانه گفت: حالا در باره ی همون بنویس.
بعد تو گوشش گفت: اسم رمانتو هم بذار سبیل هایش.
نرجس جارو برقی را روشن کرد و با صدای بلند گفت: خاله رفتی به  پرسپکتیوها!
سهیلا گفت: چی می گی؟ گوشم نمی شنوه؟
نرجس گفت: هیچی...هیچی.
- چرا یه چیزی گفتی.
- گفتم که پریزرفته تو پرسپکتیو.
- رفته تو کجا؟
نرجس به قهقهه خندید و گفت: پرسپکتیو.
سهیلا گفت: نمی فهمم پریز چه طور می تونه بره تو پرسپکتیو.
نرجس هنوز داشت می خندید که پروانه اشاره کرد به سهیلا.
- بی خیال شو.. بالاخره این اتفاقا می افته،  می دونی که اینا هنرمندن. تو عالم هنر پریز یه موقع هایی می ره تو پرسپکتیو.
سهیلا نگاهش رفت به تابلوی روی دیوار و گفت: نرجس! تو چه قدر کفش می کشی... کفشاتو دوست داری؟
- آره، خاله! دیدی تو کفش ها، یه جور حس آدما هست؟
سهیلا گفت: خوش به حالت حس تو می کشی.
بعد به زمزمه گفت: من حس عجیبی دارم که باید بنویسم. اون آقاهه که نرجس می گه، من عاشقش نبودم، منتها احساس می کنم اگه آدم نتونه عاشق بشه، این خودش درد بدی یه. این بدترین درده. میخوام اینو بنویسم و خیلی چیزهای دیگه... مثلا.
پروانه گفت: به نظرم همیشه نباید واقعیتو نوشت. باید یه جوری نوشت که آدم رسوا نشه.
سهیلا دستی به گوشواره های سنگینش زد و گفت: ولی من اگه بنویسم دوست دارم واقعیتو بنویسم، مثلا ً من زن بودم ولی هیچ موقع...آدم خیلی چیزها را نمی تونه بگه. میخوام ببینم چیزهایی که نمی تونم بگم، می تونم بنویسم؟ می ترسم نتونم بنویسم. وقتی می گی، جوونا برات می خندن، وقتی بنویسی هم، حتما ملت برات می خنده. این آدمو اذیت می کنه. من با کوروش بیست سال زنده گی کردم، اما هیچ موقع منو... باورتون می شه؟ اون هیچ وقت...
جاروبرقی خاموش بود. نرجس حالا ساکت شده بود، پروانه هم حرفی نمی زد.
سهیلا گفت: به نظر من، زنا خیلی آسیب پذیرن، چون خیلی چیزا رو نمی گن. هر بار فکر میکنم اینارو باید بنویسم خواب می بینم جوهر خودکارم قاطی شده. اینا منو اذیت می کنه. شاید هم یه روز هیچی ننوشتم.
نرجس گفت: خاله میتونی بنویسی، همینایی که می گی،همینا.
پروانه گفت: بده من برات بنویسم.
سهیلا گفت: تو نمی تونی. دردای من مال خودمه. این برای من مهمه.
نرجس داشت خاک روی میز را می گرفت و سهیلا با دقت تابلوها را نگاه می کرد، به یک باره ایستاد و گفت: نرجس! این ماکته کشیدی یا آدمه؟
- شما چی فکر میکنید؟
-نمی دونم... این برشی که دادی اریب... روی چشماش... خیلی قشنگ شده. چه جالب... انگار حس منو کشیدی.
دستی توی موهایش کشید و گفت: من  باید یه جوری احساسامو بکشم و یا بنویسم و یا... نمی دونم... البته الان شاید خیلی دیر باشه،دیر هم هست، همه ی زند گی ام صرف کوروش شد.
پروانه گفت: کوروش مرد خوبی بود. همه جا تورو برد. این همه خرجت کرد. دیگه چی می خواستی؟
سهیلا گفت: نیمه ی دومم نبود. اون لحظات یکی شدن خیلی کوتاهه و گاهی هیچ بار پیداش نمی کنی. بقیه ی دنیا دیگه بازی یه. من اون لحظه را هیچ موقع نداشتم.

نرجس پارچه گردگیری را زیر شیر گرفت. دستش را شست و گفت: اون مدینه فاضله است خاله. اگه نیمه دومتو پیدا کنی دنیا خیلی بی مزه می شه. وای... وقتی پیداش نمی کنی به آب واتیش می زنی، همین دنیارو جلو می بره.
سهیلا گفت: یه لحظه هایی آدم باید احساس کنه که رسیده. می دونی چی می گم نه فقط فیزیکی... آدم فکر کنه...
حالا سهیلا نشسته بود روی صندلی. من می دونم نمی تونم بنویسم. ولی فکر اینکه آدم با درداش می ره زیر خاک، ناراحتم می کنه.
پروانه رفت آشپزخانه، دو تاچایی ریخت و گفت: بس کن! اینا چیزی نیست در برابر چیزهای مهمی که داره تو دنیا پیش می یاد. الان توی عراق... یه مقاله خوندم، زنای حامله بچه های سرطانی می زان عین هیولا. کی می خواد جواب بده، اون وقت تو گیر نیمه ی دوم تی؟ اون هم تو سن...جایی نگو برات می خندن.
سهیلا با صدای بلند گفت: بفرما!
پروانه گفت: تو فکر می کنی زن کاملی بودی؟ من یه بار با کوروش حرف زدم. سماجت های تو اعصابشو خرد می کرد. تو دنبا ل این بودی که هر جور شده حرفای خودتو سبز کنی. می دونی اینقدر سماجت می کردی رو نظرت که، اون می پذیرفت، چون دیگه حوصله تو نداشت. حوصله نداشت باهات بحث کنه. هیچ موقع فکر کردی چرا خودشو ول کرد؟ اون می دونست چربی خونش بالاست ، قند خونش... یه جور خودکشی ساکت... خودشو ول کرد.
سهیلا رفت جلوی آینه ی قدی. گوشواره اش را از توی گوش درآورد و گفت: معلومه با تو خیلی راحت بود.
پروانه گفت: احتیاج نبود اون این حرفا رو بزنه، ما می دیدیم.
- ولی تو گفتی با تو حرف زده.
نرجس گفت: من که همیشه شماها رو شاد و شنگول می دیدم، شما آدما وقتی پیر می شید فکر می کنید باختید. خوشی هاتون بی سر وصدا ست. خاله! آلبوم تو من دیدم...کشور چین... ونیز... ایتالیا...همیشه لبخند روی لبته، مگه ممکنه آدم همیشه ادا در بیاره، اون هم شما؟
عرق مثل چشمه از سر وصورت سهیلا فرو می ریخت. با دستمال صورتش را خشک کرد و گفت: زنا خیلی زود تنها می شن.
نرجس گفت: مردا هم خیلی زود می میرن. عمو کوروش رو من خیلی دوست داشتم. ایده های بزرگی تو ذهنش بود. دوست داشت بره کوه، یه دوره انقلابی بود، ولی شما هیچ موقع باهاش نمی رفتید کوه.
سهیلا گفت: هر موقع مردی دنبال انقلابی گیری می ره، بدون که می خواد از یه سری مسئولیت ها شونه خالی کنه. من کارمند بودم ، اون می ترسید مجبور شه یه سری مسئولیت های خونه وبچه ها را گردن بگیره... بچه مال زن و مرده، مرد همه رو می سپاره به زن، بعد می ره دنبال علاقه هاش،  زن ها می مونن وبچه ها، هی بشور هی بپز، هی نگران باش... یه عمر...
پروانه گفت: من می دیدم که کوروش همیشه گردگیری می کرد، کمک می کرد.
سهیلا گفت: بس کن... می زد همه چی رو به هم می ریخت بعد گردگیری می کرد. اینقدر از این مردیکه چه گورا بدم می اومد،  اونوقت اینو زده بود به دیوار...این مردیکه انرژیِ منفی داره... دیگه اون دوره ها تموم شد که یکی می رفت چه گوارا می شد... تموم شد. یه عده می شینن سرنوشت دنیارو طراحی می کنن، بقیه آدم ها هم مثل مورچه می مونن. مورچه ها رو دیدی یهو تو ظرف شویی جمع می شن، یه دقه آب می گیری می رن تو چاه... دنیا اینجوری شده.
بعد رو به پروانه گفت: تو هم بهتره هیچی ننویسی. امثال توهستن که الکی کاغذ سیاه می کنن. این کاغذ سیاه کردن فرقی با صورت سیاه کردن نداره.
سهیلا  به طرف  روپوشش رفت. روپوش را پوشید وبی خداحافظی رفت.


نرجس سیم جارو برقی را جمع کرد و گفت: چه  بد، فکر اینکه آدم مورچه ست، می ره توی فاضلاب.
پروانه گفت: همیشه زیادی حساس بود و پرتوقع. این حرفا رو تا به حال به من نگفته بود، می شه؟ سی سال با یکی زنده گی کنی... حتما خودش صورتوشو برگردونده. دوره دبیرستان یه بار عاشق شده بود حسابی.  هنوز پی اون ماجراست. پی اش رو هم گرفت. پیداش نکرد. زنا این جوری پیله می کنن به عشق. مردا یادشون می ره اما زنها  گیر می دن. خواهرمنم اهل گیر بود. اصلاً بحث فاضلاب و مورچه و این جور چیزارو بی خیال شو. این همه مردم دارن زنده گی می کنن. کوروش زیادی باهاش راه می اومد اونم زیادی ناز می کرد... می گه روراست نبودی با من، اولاً که واقعا کوروش چیزی به من نگفته بود، در ثانی، همه ی آدما یه رازی دارن. اصلا آدم بدون راز... همین رازهاست که مثل عشق آدما رو تو هول ولا می ندازه.
نرجس گفت: مامان! راز با دروغ فرق می کنه.
پروانه جاروبرقی را گذاشت تو انباري و گفت: به نظر من زیاد فرق نمی کنه.
نرجس رفت سر یخچال. سیب بزرگی برداشت ، همین طور که سیب رو ، گاز می زد گفت: شاید هم مسائلشون جدی تر از اینا بود، شاید هم خاله راست بگه، آدما زیاد نقشی ندارن، گاهی هم مثل مورچه می شن تو یه سونامی بزرگ.
اشغال سیب را انداخت تو ظرف شویی. نگاهش به مورچه های ریزی افتاد که دور پوسته هندوانه جمع شده بودند. با دقت نگاه شان کرد. آیا انها هم مثل انسان ها حس داشتند و این لحظه برایشان لحظه ای خاص بود؟ با هم حرف می زدند و بحث می کردند و حالا فکر می کردند غنیمت گرفته اند و او می توانست همانند یک سونامی یا بمب خوشه ای بر سرشان فرود بیاید. شیر آب را باز کرد. همه ی آنها به سرعت گوله شدند و رفتند توی ظرف شویی.

روی راحتی نشست. به نظرش نور خیلی تند به سر وصورتش می خورد. پرده ی پذیرایی را که جمع بود، باز کرد. سالن کمابیش تاریک شده بود. زیرلبی گفت: چه قدر سونامی ژاپن بی رحمانه بود!

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #6 سهیلا سجادی 1393-10-05 11:08
حس انسانی کفش در تابلو زیبا بود.تصویری که راز دارد و لی دروغ نه .
ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #5 محمد حبدرزاده 1393-10-04 07:25
درودیه
بازگو کردن
 
 
0 #4 مهدي چاووشي 1393-10-01 05:07
راز با دروغ فرق می کنه...
درود بر نرجس . نرجس شخصيت جالبي دارد
بازگو کردن
 
 
0 #3 تیکنی 1393-09-30 20:36
از بهترین های درخت
بازگو کردن
 
 
0 #2 پریناز سقفی 1393-09-30 13:23
سپاس. شحصیت سازی خوبی داشت .
بازگو کردن
 
 
0 #1 مهشید - ر 1393-09-30 08:17
ممنون از خانم دارور که در داشتان شون زندگی مردمو دقیق تصویر می کنن.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 54 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت