Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - نرگس وچنار /سهیلا سجادی
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

نمایش اخبار فرهنگی

خطا
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید

   
 


  نرگس وچنار/سهیلا سجادی

                                                                              

                                                                                  

 مثل همیشه ستونهای اعداد و درصدها را با هم مقایسه کردم تا بین ارقام دلیل نگرانیم را پیدا کنم . غیر از دوسه موردی که با علامت قرمز مشخص شده بود، همه چیز عادی به نظر میرسید.  آن روز شهر پر از دغدغه های همیشگی بود و تنها سایه ی چنار گریزی برای آرامشم شد. ترافیک پرسرو صدا  روی آسفالت لهیده و تیغ کشیده ی خیابان ولیعصر، کنار خط  ویزه ی اتوبوس بی آرتی  . سواریهای گران قیمتی که معلوم نبود سرنشینانش  قصد به رخ کشیدن برتریشان را دارند و یا کمپانیهای ساخت اتومبیل قصد به رخ کشیدن  تکنولوژیشان . اضطراب سروقت رسیدن به محل کار،احوالپرسیهای عجولانه ، نگرانیها ، همه و همه مثل  رویای چتر آفتابی فیلتر داری بود، زیر سایه ی نفس گیر دی اکسید کربن.     

  ولی  آزمایشگاه ،زمان انتظار،هوای سنگین سالن که پر از جمعیت بود ، چهره ی بیماران رنگ پریده و  کلمه ی فوری و  سفارش دکتر  که گفت : " خیلی زود جواب را برام بیار "،  شاید تنها حقیقتی بود که نگرانی اش واقعی بود. اسمم که اعلام شد ، نفس راحتی کشیدم . تحمل این حجم از احساسات دلهره آور را نداشتم. رنگ نوشته آزارم میداد . رنگ هوای آزمایشگاه بودو رنگ آسمانی که معلوم نبود ابر بود یا آلودگی هوا.از آزمایشگاه خارج شدم و روی نیمکت کنار پیاده رو زیر سایه ی  چنارنشستم.   دوباره به پاکت نگاهی انداختم.   " فوری "  رنگش با آسمان ، انعکاس هم شده بودند .هر چقدر دکتر و آزمایشگاه عجله داشتند ،  آسمان عجله ای نداشت تا غبارش را کناری زند و آبی اش  را نشانم دهد.

 شاید رنگ لاجوردی که مامان ملافه ها را با آن می شست هم،انعکاس آسمان تابستانهای امیری بوده، انعکاس  آسمان  روی ملافه ها ی کنار حوض تو حیاط ییلاقی. بازی با کف آبی رنگش ، به بهانه ی کمک ، چقدر واقعی بود . این کار را بیشتر از رفتن به حمام عمومی دوست داشتم .

 هیچوقت نفهمیدم چرا زنهای محل هیکل حمیده را نمی پسندیدند. تراشیده و موزون بود.خیلی بهتر از شکم و سینه ی آویزان خانمهای چاقی بود که با پیه های متعفنشان  پز میدادند و با هر قدم کلی دنبه را این طرف وآن طرف میکشاندند و با ایما و اشاره هیکلهای مثل حمیده رامسخره میکردند.

 تازه با دلسوزی ساختگی، نصیحت میکردند " کمی چاق شید تا از سوراخ راه آب نیافتید پائین" .

 آره دماغ حمیده یک  کم  بزرگ بود ، ولی از نظر من یه ویژگی محسوب میشد.ویژگی ای که ساختگی هم نبود.

 وقتی وارد راه پله ی کوتاه و پیچدار حمام  میشدیم ، همهمه ی زنها و صدای برخورد کاسه های مسی توحوضچه های کوچک ، بوی صابون زیتون وسفیدآب و بدنهای برهنه ی آبکشیده ،حس طراوت خوشایندی داشت .  

 اتاقکهای دوش  را خیلی دوست داشتم . خلوت ترین بخش حمام بودند. میشد بدون نگاه کنجکاو مادرائی که پسر دم بخت داشتند و آشناهائی که مدام تو خصوصی ترین بخش زندگی هم سرک می کشیدند ، چند لحظه ای تنها بود.تنهائی که ترسناک هم نبود  .  دوست نداشتم موقع شستشو کنار عذرا خانم بشینم . تا بجنبم ، کاسه ی آب را روی سرم خالی میکرد وبا صابون ضمختش ، سرم پراز کف میشد و آنقدر می سابید که سرم روی تنم سنگینی می کرد.هنوز کف روی صورتم پاک نشده ، دستی دیگر با کیسه ای زبر روی پشتم محکم فرود میامد و تا کف سکو پراز لوله های  درشت پوستم نمیشد ، دست از سرم بر نمیداشت .

 مطمئنم بخاطرهمین کیسه کشیدنهای پرازمهرش بود که سالها پدیده ی اگزمای پوستی آزارم میداد وشاید امروز همین نرمش مهربانانه ، مرا به آزمایشگاه کشاند.

 پسرک گل فروش با دسته های بزرگ نرگس لا به لای ماشینها میچرخید و روی نوک انگشت پا بالا میامد ، تا سرش را به شیشه ی راننده برساند. خیابان ولیعصرپرازعطر نرگس  شده بود.

 اگر آن روز پا درمیانی زنهای محل نبود،خانم وزیری ، فریبا و پسرش حسام را حتما" از حمام بیرون کرده بود. وقتی فریبا زیر دوش سرگرم شستن حسام بود ، پسر هر از گاهی از زیر دست مادر سر میخورد و اززیر در آهنی اطاقک دوش، که با کف حمام فاصله ی قابل توجهی داشت ، یواشکی بدنهای لخت خانمها را تماشا می کرد وبا تشر مادر دوباره سرپا می ایستاد و فریبا با ترش روئی و عجله صابون و کیسه را حواله ی سر وبدن پسر میکرد.

 خانم وزیری از معدود زنهائی بود که در خانه  حمام خصوصی داشت وهراز گاهی به بهانه ی صله ی رحم ودیدن دوستان به حمام عمومی محل میامد و بیشتر از عموزاده اش که بزرگ محل بود، فیس و     افاده داشت و آن روز وقتی مچ حسام پنج ساله را موقع چشم چرانی گرفت، داد و هواری راه انداخت که دیدنی بود. پسرها تا چهار سالگی اجازه داشتند ازاین موهبت بهره ببرند و حسام ، یک سال بیشتر حظ بصر برده بود. سقف بلند گنبدی حمام به پنجره ی کوچکی میرسید که بخار آب  نمیگذاشت آسمان دیده شود .  گاهی صدای سایش شاخه های چنارپیر به شیشه اش شنیده میشد .

 برگه ی آزمایش که دستم بود ،  لمسش کردم .  زیر درخت چنار، بویش را هم حس کردم که با عطر نرگس آمیخته شده بود. پیاده رو پر بود از شاخه هائی که تازه هرس شده بودند. شاخه هائی که هیچوقت فرصت نکردند به انتخاب خودشان بشکنند. حتما" بخاطر قطع اجباری و بی وقت همین شاخه هاست که مرگ ، بدون وقت قبلی وناغافل  به سراغ مردم میاید.

 چهارده سالم بود،  روزی که برای خاکسپاری مادر بزرگ به امیری رفتیم ،زمستان بود و برف ملایمی میبارید. عطر نرگس همه جا پیچیده بود. شاخه ی بزرگی از چنار شکست  وکنار تابوت مادربزرگ به زمین افتاد وغبار نازک برف ، روی تابوت نشست .

 "چنارپیر بیش از هزار سال عمردارد و همسن امامزاده ی  کنارش است .سایه ی پهنش بیشتر محوطه ی قبرستان را پوشانده وعمر شاخه هایش به طول عمر ساکنین محل بستگی دارد.قدیم ترها  اعتقاد داشتند که با مرگ هر بزرگی از اهالی ،یکی از شاخه های قدیمی هم شکسته میشود . به علامت  فروتنی و همدردی درخت با هواخواهانش. تنه اش را دستهای ده مرد قوی  پر میکند . ریشه های بزرگش ، نیمکتهائی مناسبی برای گپ زدن درست کردند و به عادت همیشگی نسل بشری، تیغهای کوچکی ،دائما" یادگاری و سوز و گداز عشقهای آتشین را ، روی تنه ی پوست پوست شده اش ، حک میکنند.

 یادگاریهائی که به شیوه های مختلفی  نوشته میشوند .هر چه میزان عشق و علاقه بیشتر ، کنده کاریها بزرگتر و عمیق تر."

 خیلی از صاحبان کنده کاریها ، زیر همین درخت به خواب ابدی فرو رفتند و نوشته های روی سنگ مقبره شان تا ابد به درخت کهنسال پیوند خورده  " زندگی و مرگ"  و عشق ، که به هر دوی اینها تعلق دارد .

 با تعجب از مادرم پرسیدم :" پس حقیقت داره ؟ اینکه شاخه ها به انتخاب خودشون میشکنند". مادرمگفت : "اون شاخه شکست چون این ساخته ی ذهن ماست . غیر از این فکرکنیم ، خرافاته" .گفتم :" ولی چنار گریه کرد ، ندیدی؟  گریه ی واقعی" .

 شاید خود امامزاده ابراهیم وپسرش روح الله ، نهال درخت را کاشته باشند . مقبره شان پر بود ازدخیل و تکه پارچه های سبز . خیلی ها ، ساعتها برای برآورده شدن حاجاتشان کنار تختهای چوبی مقبره ، گریه کردند و شاید دلهای عاشقی که روی تنه ی درخت یادگاری نوشتند ، به پنجره ی این امامزاده ها دخیل هم بسته باشند . چون آن  سالها ، مرگ برای همه مان دور از دسترس به نظر میرسید   ولی شبهای ماه رمضان کسی به پارچه ها و دخیلها توجهی نداشت .زیر شاخه های چنار، آشناها بعد ازمدتها  هم دیگر را می دیدند . زنها از زیر چادر ، آرام احوالپرسی میکردند و مردها با تکیه گاهی که دستها روی دهانشون درست میکرد،گزارش کاملی از اخبار نشنیده  بهم میدادند.اخباری که همیشه تکرارشدند و تنها اسامی آدمها تغییر کردند   صدای پسرک گرفته بود. دسته های نرگس کوچکتر شدند .چراغ راهنمائی که سبز شد ،کنارم نشست زیر سایه ی چنار.  

  دوستی جائی نوشته از اعداد بیزار است . من هم به اعداد حساس شده ام.شماره ی پرونده ی پزشکی، تاریخ تولد، برگه ای که پر بود ازمیزان  درصد سلامتی و بیماری ، ساعت ویزیت ، ساعت حرکت  بی آرتی، تابلوی سرعت مجاز و.... حق با اوست. اعداد نقش مهمی در زندگیمان دارند . و اگر شکسته نشوند به راحتی میتوانند کنترلمان کنند و  آخرین روز زندگیمان را ، جائی در حافظه ی  زمان ثبت کنند.  پسرک ، نرگس را به طرفم گرفت.عطرش پیاده رو را پر کرده بود. بغض داشتم ولی گریه نکردم. آسمان ، اشک را ازم دریغ کرده بود. 

   عابرین توجهی نداشتند که چناربرای زندگی وعشقهائی که میتوانست بیشتر دوام بیاورد ،دستهایش را درازکرده. شاخه ی چنار را از زمین برداشتم و با تیغ کوچکی ، تاریخ آن روز را  رویش حک کردم . ازکنار درختهای خیابان ولی عصر پیاده به سمت مطب حرکت کردم .                               

 

 


 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #6 نفسیه. 1393-11-15 22:16
بسیار زیبا بود. کی بریم امیری حمام
بازگو کردن
 
 
0 #5 کاوه 1393-10-16 13:13
به قول آقای حیدرزاده عزیز ، هنوز جادارد، جادارد از چنار امیری ، از کوچه های خاکی و زیبایش از آبشارها و شاهاندشت و همه زیباییهایی که خاطراتی را در ذهن ما زنده می کنند بیشتر بنویسی ، ممنون از این همه انعکاس زیبا .
بازگو کردن
 
 
0 #4 روشنك افشارى 1393-10-15 17:21
داستان بسيار لطيف بود ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #3 نيما 1393-10-09 05:18
سپاس
بازگو کردن
 
 
0 #2 محمد حبدرزاده 1393-10-04 07:28
هنوز جا دارد
بازگو کردن
 
 
0 #1 مريم . س 1393-10-03 04:34
داستان خوبي بود . ممنون از شما .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 32 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت