Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - كاغذ مگس كش
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب
 
 
 
کاغذ مگس کش
 
روبرت موزیل
 
ترجمه :طاها والیزاد
کاغذ مگس کش سمی حدوداً سی و پنج سانتمیتر طول و بیست سانتیمتر عرض دارد؛ رویش سم چسبناک زرد رنگی مالیده شده و از کانادا می­آید. وقتی مگس رویش فرود می­آید – خیلی مشتاقانه این کار را انجام نمی­دهند، حتی تا حدودی غیر معمول است چون تعداد زیادی مگس از قبل آنجا یند – ابتدا از ناحیه­ی بیرونی ترین مفصل پایش گیر می کند. یک حس آزار دهنده­ی آرام. مثل اینکه هنگام راه رفتن در تاریکی پای برهنه­ی خود را روی چیزی بگذاریم، چیزی به سادگی یک مایع گرم و نرم و غیر قابل اجتناب، و در عین حال چیزی که ذره ذره ماهیت پر هیبت انسان در آن جاری می­شود، به دید ما مثل دستی که کاملاً اتفاقی آنجا بوده و با پنج انگشت نامحسوس ما را محکم می­گیرد.
 
محکم و براق بر جای خود می­ایستند. مثل چلاق هایی که وانمود می­کنند سالم اند یا مثل سربازهای پیرو از کار افتاده (با پاهای کمی خمیده مثل آنکه روی لبه ی تیزی ایستاده باشند) خود را ایستاده نگه می­دارند. نیروی خود را جمع کرده و به وضعیتشان فکر می­کنند. بعد از چند ثانیه تصمیمی تاکتیکی می­گیرند و شروع به انجام آنچه در توان دارند می­کنند. وزوز و تلاش برای کشیدن خود؛ این تلاش عصبی را ادامه می­دهند تا خستگی، آنها را مجبور به توقف کند. نفسی می­گیرند و دوباره شروع می­کنند. اما فاصله­ی بین دو تلاششان طولانی تر می­شود. همانجا می­ایستند و من حس می­کنم که چقدر ناتوان اند. بخاری گیج کننده از پایین بلند  می­شود. زبانشان مانند چکشی کوچک کورمال کورمال به دنبال چیزی می­گردد. سرشان    قهوه ای و پر مو است. انگار که از نارگیل ساخته شده باشد. به اندازه­ی بت های آفریقایی به انسان شبیه اند. روی پاهای کوچک محکم چسبیده شان به عقب و جلو می­پیچیند. زانوها را کج کرده و به جلو خم می­شوند. مثل مردی که بخواهد بار بیش از حد سنگینی را جابجا کند: تراژیک تر از مردی مشغول به کار، حقیقی تر مانند نمایش دادن بزرگترین زورآزمایی لائوکون[۱]و بعد آن لحظه ا­ی فرا می­رسد که نیاز به آسایش بر غریزه ی قدرتمند میل به بقاء غلبه می­کند. همان لحظه ای که کوهنورد بخاطر درد انگشتانش صخره ای که به آن چنگ زده را به خواست خود رها می­کند، وقتی مردی که در برف گم شده است خود را مثل یک کودک روی زمین می­اندازد، هنگامی که مردی که تحت تعقیب است مرگ را به جان می­خرد و با ریه های دردناک می­ایستد. آنها دیگر خود را با تمام توان نگه نمی­دارند و بلکه کمی بیشتر در داخل چسب فرو می­روند و در آن لحظه­ کاملاً انسان وار به نظر می­رسند. بلافاصله از جای دیگر گیرمی­کنند. کمی بالاتر روی پا یا از پشت یا از نوک بال.
 
وقتی که پس از مدتی کوتاه برخستگی روحی خود غلبه کرده و مبارزه برای بقا را از سر گرفتند، در زهری ناخوشایند گیر افتاده و حرکاتشان غیر طبیعی می­شود. در حالی که پاهای عقبشان به بیرون کشیده شده دراز کشیده، و برآرنجهایشان تکیه می­زنند و سعی می­کنند خود را بکشند. یا اینکه نشسته روی زمین با دستهایی خم شده به بیرون روی پای عقبشان بلند می­شوند مانند زنانی که مذبوحانه سعی می­کنند دست خود را از دستان یک مرد بیرون بکشند. و یا روی شکم دراز می­شکند، با دستها و سرها در جلو مثل کسی که هنگام دویدن زمین خورده باشد و فقط سرشان را بالا نگه می­دارند. اما دشمن بدون زحمت اضافی درست در چنین لحظه­ی تیره و سختی پیروز می­شود. یک عدم، وعدمی که آنها را در خود می­کشد. آنقدر آرام که به سختی می­توان روندش را دنبال کرد، و معمولاً با یک افزایش سرعت ناگهانی در آخرین لحظه وقتی که آخرین شکست درونی بر آنها چیره می­شود. پس در یک لحظه آنها خود را رها ­کرده و سقوط می کنند. رو به جلو بروی صورتشان، سر بروی پاشنه پا می­افتد؛ یا به بغل، تمام پاها در هم می­شکنند. خیلی وقت ها از یک سمت هم غلت می­خورند با پاهایی قطار شده به سمت عقب. این شکلی همانجا می­مانند، مثل هواپیمایی سقوط کرده با یک بال روبه بالا . یا مثل اسب های مرده. یا مثل سر و دست تکان دادن های نا امیدانه­ی کسی که نمی­تواند لغت مناسب را پیدا کند. یا مثل کسانی که خوابیده اند. بعضی وقت ها حتی روز بعد یکی از آنها بیدار می­شود. یک پایش را کمی تکان می­دهد، انگار که کورمال کورمال به دنبال چیزی بگردد. یا بالی می­زند. گاهی این حرکات کل مگس ها را تکان می­دهد و همه کمی بیشتر در مرگ غرق می­شوند. و فقط در کنار مفصل پایشان یک عضو کوچک جنبنده وجود دارد که برای مدت زیادی زنده می­ماند و باز و بسته می­شود. بدون ذره بین نمی­توان توصیفش کرد، شبیه یک چشم انسان بسیار ریز است که بدون توقف باز و بسته می­شود.
 

 از سایت اوانگارد

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 67 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت