Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - قورباغه - سهیلا سجادی
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب



قورباغه

سهیلا سجادی



" به مریم گفته بودم سربه سرشون نذاره، قورباغه ها وقتی خیلی کوچیکن ، شبیه کرمند . تو هم می لولند و تو گل و سنگ برکه قایم میشن."

مجید سرش را به سمت مریم برگرداند و بلند گفت: ولشون کن ،بذار زندگیشونو بکنن بیچاره ها.

مریم که با چوب کوچکی  حوضچه را زیر و رو میکرد ، با لجاجت گفت: کاری به کارم نداشته باش و قورباغه ای که روی پایش نشانده بود را، روی سنگ کنار رودخانه گذاشت و آهسته گفت:مجید فکر می کنه اینا رو تو زائیدی .

چوب را پشت قورباغه فرو کرد و قورباغه خیزتندی به جلو برداشت . مریم خندید و آنقدر این کار را تکرار کرد که خودش و مهرناز از شدت خنده ، اشک می ریختند.

مجید با بلوز ورزشی و شورت پاچه بلندش در آب ایستاده بود و سنگهای درشت را از کف رودخانه بیرون می کشید و کنار آب میگذاشت .

هرسال همین قسمت رودخانه را برای آب تنی انتخاب می کردند ، چون نیم متر عمق داشت و وقتی سنگهای کفش را برمیداشتند و روی سدی که با سعید درست کرده بودند، می چیدند ،عمقش به یک متر و نیم هم میرسید.سعید سفره ی نایلونی را لابه لای سنگها می گذاشت تا سد، محکمتر شود.

مجید با شیطنت گفت : قورباغه ها به دخترا حساسیت دارن . اگه دست از سرش برنداری، شب می آد تو رختخوابت.

مهرناز جیغ کشید و با وحشت خودش را درآب انداخت و مریم سرجا، خشکش زده بود.

پسرها امتداد نگاه مریم را دنبال کردند و زیرسنگ بزرگ کنار رودخانه ، حلقه ی چنبره زده ای دیدند که قورباغه ی مریم در دهانش بود.

مریم بهت زده تکان نمی خورد.مجید از آب بیرون آمد و با حرکتی سریع مریم را هل داد درون آب و خودش هم پرید کنارش.

ماربا شکاری که دردهان داشت از کنار سنگ به زیر درخت گردو خزید.

بچه ها تکان نمی خوردند و بعد مدتی ، سعید سنگی به سمتی که مارناپدید شده بود، پرت کرد.

وقتی مطمئن شدند مار رفته، ازآب بیرون آمدند و وحشت زده دور و برشان را نگاه می کردند.

سعید گفت : بچه ها دیگه نترسید . مار تا چند روزی اینجاها پیداش نمیشه.که ناگهان خش خشی از زیر درخت گردو شنیدند و دوباره چهارنفری با سرعت در آب پریدند.

ملخی ازروی علفها به سمت برکه پرید و مریم با هیجان گفت : بچه ها نترسید.ملخ بود.ولی کسی جرات نمی کرد از آب  بیرون بیاید. سعید گفت : فعلا" رودخونه از همه جا امن تره و رو به مریم گفت : شانس اوردی قورباغه طعمه ی مار شد و گرنه شب میامد سراغت. مریم نگاهی غضبناک به سعید کرد ومشتی آب  به صورتش پاشید و چند لحظه ای نگذشت که چهارجفت دست با سرعت و هیجان به سروصورت هم آب می پاشیدند و سرتاپایشان خیس خیس شد .

همانطور که فریاد می کشیدند، سعید از زیرآب پای دخترها را نیشگون گرفت و دخترها بلندتر جیغ زدند و مهرناز تا کمر از آب پرید بیرون . وقتی نگاهش به لباس خیسش افتاد که به تنش چسبیده بود ، با دیدن دو برجستگی کوچک روی بدنش، خجالت کشید و تا گردن در آب فرو رفت. کمی بعد جسم سختی را زیر پاهایش حس کرد ، به زیر آب رفت و از لابه لای سنگهای کف رودخانه ، فلز زرد رنگی بیرون کشید و فریاد زد: بچه ها طلا،طلا پیدا کردم .

دستش را که بالا گرفت، صدای خنده ی بچه ها بلندتر شد و سعید گفت : چقدر خنگی  ،  این پوکه ی تفنگه . میخوای سوراخش کن بنداز گردنت .

مجید پوکه را گرفت . براندازش کرد و گفت : این اینجا چه کار میکنه ؟ تازه پرم که هست . قبلا" از اینها دیدم . وقتی تقی پسر همسایمون از جبهه برگشته بود ، یه دونه به برادرش یادگاری داد. حیف که شهید شد. بچه ها آرام شده بودند و همه به دستهای مجید نگاه میکردند.

مریم گفت : ولی اینجا که از جبهه خیلی دوره .

سعید گفت : تازه ، جنگ هم که تموم شده .

مهرنازبا دست به ماشین پاترول سبزرنگی که کنار جاده در مسیر رودخانه ایستاده بود، اشاره کرد و گفت : شاید مال اون آقا باشه .

مردی که اونیفورم نظامی به تن داشت واسلحه ای روی دوشش بود ، با اشاره ی مریم به سمت بچه ها آمد. مجید پوکه را در لیفه ی شورتش پنهان کرد و گفت : با ما چیکار داره و روبه دخترا گفت : از بس جیغ و داد کردید.

مریم با تشر گفت : به ما چه . انگار خودتون هیچ سرو صدائی نداشتید. تازه اون تیری که تو شورتت قایم کردی ، مگه نگفتی پره ؟اگه منفجر شه  که میمیری.

مرد نظامی به سمت بچه ها آمد و بچه ها با دستپاچگی سلام کردند. مریم نگاهش به برکه افتاد و با نگرانی گفت: مواظب باشید.

ولی چکمه ی مرد با ضرب وارد برکه شد و گل و لجن با فشار به اطراف پخش شد.

مجید آهسته گفت : اینم از بچه قورباغه ها !

مریم زمزمه کرد ، اگه راست گفته باشی ؟ به بچه قورباغه ها فکر می کرد که مهرناز دستش را کشید و بردش زیر آب .

مرد با صدای بلند طوری که در صدای رودخانه شنیده شود ،گفت : چی شده ؟ چرا داد و هوار میکشید؟

مریم و مهرناز تا گردن زیر آب بودند و چهار نفری با هیجان ماجرای قورباغه را تعریف میکردند و آنقدر تو حرف هم پریدند، که مرد گفت : یکی یکی ، من که چیزی نفهمیدم .

سعید از آب بیرون آمد و با آب و تاب و کمی ترس ، ماجرای مار و قورباغه را تعریف کرد . مرد گفت : دیگه نترسید . مار رفته . شماهم کم کم برید خونه هاتون و به طرف رودخانه رفت و چکمه اش را در آب فرو کرد و سرگرم مرتب کردن لباسش شد که صدائی از سربالائی جاده شنیده شد . همه به سمت صدا برگشتند . زنی که چادر گلدارش را زیر بغل جمع کرده بود و چند حوله و پارچه  در دست داشت با عجله به سمت بچه ها می آمد و زیر لب غرولند می کرد.

به بچه ها که رسید رو به مرد گقت : چی شده سرکار؟ چه کار کردند این وروجکها ؟

مرد گفت : چیزی نشده . بچه های شمان؟ مار دیدن . ولی حالشون خوبه . یک کم ترسیدن . زودتر ببریدشون خونه و با سر به دخترها اشاره کرد.

زن همانطور که به طرف بچه ها میرفت ، گفت : تا یه بلا سرتون نیاد ،ول کن نیستید که. مگه قرار نبود دو ساعته برگردید؟ از صبح تا  حالا اینجا چی کار میکنید؟

مریم از آب بیرون آمد و با بغض ماجرای قورباغه را تعریف می کرد ، که زن چشمش به لباس خیسش افتاد و با تعجب گفت : این چه وضعیه ؟ خجالت نمی کشی اینطوری رفتی توی  آب؟

مریم  گریه اش گرفت و گفت : آخه ترسیده بودیم و بعد کمی  جدی تر ادامه داد : خوب لباس تنمه . لخت که نیستم .

زن آهسته و کمی رنجیده  گفت : اگه لخت بودی بهتر بود. مریم با حرکتی سریع دستش را زیر بلوزش گرفت که  زن با تشر،زد روی دستش و گفت : حالا یه چیزی گفتم و حوله را انداخت روی سر مریم و گفت : سریع خودت رو بپوشون و حوله ی دیگری به مهرناز داد و به پسرها گفت : براتون ملافه میزارم رو سنگ . شما هم زودتر بیاید . ما میریم خونه.

مریم داد زد : آهای مجید ، پوکه رو بده من ببرم خونه .

مجید با چشم و ابرو به مریم اشاره کرد که زن دید و گفت : پوکه چیه ؟

مریم گفت : گذاشته تو لیفه ی شورتش.

زن به سمت مجید رفت و پوکه را بیرون کشید و گفت : این لعنتی رو از کجا اوردی ؟ به چه دردت میخوره ؟

مهرناز با بد خلقی به مریم گفت : چرا گفتی ؟ آدم فروش.

مریم با دهن کجی گفت : میخوای منفجر شه و او هم مثل تقی شهید شه؟

زن به سمت سرباز رفت و پوکه را به او داد و گفت : شاید بدردتون بخوره و مریم  و مهرناز را کشان کشان از سربالائی جاده به سمت خانه برد.

مریم برگشت . به عقب نگاه کرد. به برکه و چکمه های مرد و با خود فکر کرد ، اگه مجید درست بگه، یعنی همه ی بچه قورباغه ها مردند . شاید چند تائی از آنها در برکه زنده باشن . شاید با آب رودخونه به جای امنی برسن و شاید...... که صدای وق وق ضعیفی از کنار جوی شنید و با خوشحالی دست مادرش را فشار داد.   

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 شیدا 1393-08-16 18:17
شما منو بردید تو خاطرات کودکیم ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #3 سازا 1393-08-06 09:41
فوق العاده زیبا و روان
بازگو کردن
 
 
0 #2 امیر بهاج 1393-08-02 19:26
درود
بسیار زیبا ...
داستانی نستالژی و خاص.
بازگو کردن
 
 
0 #1 ali 1393-08-02 16:39
very nice
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 58 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت